یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

دوستان اگر کسی جلوی من را نگیرد شبی یک وبلاگ جدید ایجاد خواهم کرد، خود دانید!

آدمیزاد یا کاری نمی کند، یا کاری می کند که حتما بعدا بگوید غلط کردم!

دیدم روا نیست یا شاید اصلا ریا باشد که آدمیزاد چیزی را روز روشن بنویسد و بعد بگذارد در وبلاگ "یادداشت های شبانه". بالاخره یک روز گندش درمی آید و مردم همه چیز را می فهمند! لذا از فرط صداقت ناچار شدم دیشب تا صبح بیدار بمانم و برای شما وبلاگ یادداشتهای روزانه را درست کنم. اگر فکر کردید چون در بالای این وبلاگ نوشته ام "معماری و فلسفه" می خواهم اینجا حرف های جدی تری بزنم فکر کردید که خیال کردید! کلا تا این پایان نامه تمام نشود بنده از حرف های حسابی انصراف داده ام.

متوجه شدم با این وضعیتی که من دارم (که توضیحش آنقدر پیچیده است که وقتی به آن فکر می کنم به ناچار می روم یه چرت سه ساعته ای می زنم!) مجبورم که در خصوص معماری هم بنویسم. یعنی نمی شود که آدم این قدر درگیر متون معماری باشد، بعد طوری که انگار مغزش کلید داشته باشد، کلیدش را بزند و سوئیچ کن به ادبیات و تازه از آن بدتر بخواهد وبلاگ ادبیاتی هم داشته باشد! که آخر در آن مثلا چه چیزی بنویسد؟ این که جایزه گلشیری را تعطیل کردند؟ گاهی به خودم می گویم که اصلا به من چه! بستند که بستند! این همه آدم ادبیاتی در فضای حقیقی و مجازی از سر و کول هم بالا می روند، یا خودشان یه فکری به حال جایزه اشان می کنند یا نمی کنند، به تو چه ربطی دارد که هر روز صبح، با یک چشم باز بیایی چک کنی که به صد نفر رسدیم یا نرسیدم یا مقایسه کنی که هر روز نسبت به روز قبل تعداد کمتری به این جمع پیوسته اند. بعد هم شب تا پنج صبح بیدار بمانی و هی قرص ویتامین ث و ویتامین ب یک و نسکافه و زهرماری بخوری که بیدار بمانی، که چه بشود، که مثلا فونت نوشته های وبلاگ اندکی بزرگتر بشود و رنگ تیترها کمی نارنجی بشود و غیره. عقل هم چیز خوبی است. آن وقت صبح که چه عرض کنم، لنگه ی ظهر بیدار شوی و در جواب سیما که می پرسد: دیشب خوب بود؟ درس خوندی؟ بگویی که: آره، عالی بود، پایان نامه ی اون یارو رو تموم کردم، چیز خاصی توش نداشت، از امروز دیگه باید شروع کنم به ... استخوان که ندارد که گیر کند! تا عصر هم می توانستم همانطور ببافم اما آخرش چی؟ آخرش نباید نشست و این کارهای وامانده را تمام کرد؟ بگذریم، دلم خنک شد! این آقای گلشیری هی می گفت "گرفتار نیستند این مردم" "گرفتار نیستند این مردم"، بیا، این هم یک گرفتار، خوب شد؟ خدا گرفتاری همه را رفع کند!

(تپش قلب گرفتم! به گمانم از قهوه و نسکافه است که همین الان اگر آزمایش خون بدهم می توانند ازش اسپرسو بگیرند!)

برای خواندن ادامه مطلب به صفحه یادداشت های روزانه رجوع کنید، بنده خودم به خودم اجازه کپی رایت مطالب خودم را نداده ام، لذا نمی توانم مطالب را کامل کپی و پیست کنم. (لینک آن صفحه را در این صفحه گذاشتم! وای خدای من چقدر کارهایم خنده دار است)

+   نیما طالبیان ; ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir