یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

قسمت نوزدهم از رمان "مردگی در جزیره"

ظهر بود که با چند صدای صوت و بعد صدایی گرومبی بیدار شدم که آخری را مطمئن بودم از پاگرد آمد. فکر کردم حتما هاکان است.  ترسیدم خورده باشد زمین. خودم را رساندم به پاگرد. یک کپسول گاز گذاشته بودند جلوی درب آپارتمان آدا. جوانی که گاز می آورد داشت از پله ها پایین می رفت که با صدای باز شدن در برگشت و به من خیره شد. نفهمیدم قیافه ام چطور بود که چند لحظه ای همان طور خیره نگاهم کرد و بعد با لبخندی روز به خیر گفت. اولش گیج بودم. یادم رفته بود که آدایی هم هست. پرسیدم: گاز برای همسایه است؟

گفت: بعله، صبح پیام فرستاده بودند برای گاز، اما الان نیستند. لطفا بگویید پولش را دفعه بعد بدهند به من یا همکارم.

پرسیدم: چقدر؟

گفت: پنجاه لیر.

جوان که رفت با خودم گفتم شاید آدا صدای در را نشنیده باشد. اصلا چطور آمده و رفته که من خبردار نشدم! رفتم و زنگ را زدم. صدای صوت بلندی از داخل آپارتمان آمد ولی هرچه صبر کردم خبری نشد. لگدی نثار در کردم و برگشتم به آپارتمان خودم. واقعا چطور می رود و می آید که من هیچ صدایی نمی شنوم؟ زحمتی برای جمع و جور کردن هال به خودم ندادم. کاغذها روی زمین پخش و پلا شده بودند. دیشب اینترنت باز قطع بود و تا صبح مجبور شدم کارهای مفیدی بکنم. یادداشت هایم را مرور کردم و تا به آدا فکر نکنم مشغول نوشتن داستان مجید شدم:

ساحل رو به روی مجید نشسته است. عرق از سر و رویش می ریزد. با دستمال گردنش را خشک می کند. پیش خدمت کافه منویی برایش آورد و ظرف های خالی صبحانه مجید را جمع کرد. ساحل منو را بر می دارد و خودش را باد می زند.

مجید: زنده ای؟ کجا رفتی بی صبحانه؟

ساحل با دست اشاره می کند که نمی تواند حرف بزند. پیش خدمت لیوان آبی میاورد و ساحل یک نفس بالا می رود. باز پیشانی اش را خشک می کند. هنوز حرفی نزده که ماشینی مقابل هتل پارک می کند. ساحل ایستاده و به سمت ماشین صدا می زند: ستایش!

ستایش دوان دوان و با لبخند به سمت کافه می دود و ساحل را در آغوش می کشد. پشت سرش مردی است با اندامی ظریف، لاغر، موهایی فرفری و نسبتا بلند. روی پله های کافه می ایستد، سیگارش را روشن می کند و سلانه سلانه به سمت ساحل و مجید می آید. به میز می رسد و ساحل آن ها را به مجید معرفی می کند. ستایش و نریمان.

ساحل و ستایش همدیگر را انداز وراندازی می کنند؛ هردو معتقدند دیگری از قبل لاغرتر شده. ساحل از مدل موی ستایش و دستمال گردنی کوتاه و نارنجی می گوید که گره اش را از کنار بسته و رنگش با کفش های ستایش ست شده اند. نریمان انگار چیزی زیر لب می خواند. طوری که انگار تا تمام نشود نمی تواند وارد جمع شود. پیش خدمت کافه منوهایی را مقابلشان می گذارد. باز می رود و با زیرسیگاری برمی گردد. ستایش و نریمان مشغول ورق زدن منو و در عین حال باد زدن خودشان می شوند. نریمان همچنان زیر لب مزمز می کند. مجید نیم خیز می شود تا به ساحل نزدیک شود: خوبی؟ صبح کجا رفته بودی؟

ساحل: خوبم ولی سرم خیلی درد می کنه. دیشب زیاده روی کردم.

ستایش همان طور که منوی کافه را ورق می زند آرام می زند روی دست ساحل: شب اول همینه دیگه.

نریمان بالاخره به حرف می آید: برای ما که سال اول همش همین بود.

ستایش با ابرو اشاره ای به نریمان می کند و سری برای ساحل تکان می دهد: یادته؟ بعد می زند روی شانه نریمان: تو آقا جون مشکلت چیز دیگه ای بود!

نریمان زل می زند در چشم های ساحل، گلویش را صاف می کند و ناگهان با صدای بلند می خواند:

 عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید    

مجید با صدای نریمان از جا می پرد و به اطرافش نگاه می کند. ستایش ریز می خندد.

  ... ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

کسی جز آن ها در بالکن کافه نیست. مجید ذوق کرده است: به به! چه صدایی!

از نریمان خوشش آمده. از آن هاست که از همان برخورد اول ادم را دنبال خودشان می کشانند. ـ مثل سوزان. بی آنکه حرفی بزند. همان طور آرام هم اگر گوشه اشپزخانه بایستد می تواند آدم را با خودش ببرد. باید حتما جایی در مجاورت آشپزخانه نشست تا بشود دیدش. برای همین هیچ وقت روی بالکن کافه ننشستم. کنار یخچال یک میز هست که هم به بیرون دید دارد هم به سوزان. همیشه همان جا می نشینم. اگر خالی باشد. ـ مجید اما این طور نیست. حرف که نزند اخمو و فکری و ساکت است. باید حرف بزند، دهن که باز کند آن وقت آدم گرفتار لحن صدا و خنده مدامش می شود. طوری می خندد و حرف می زند که انگار یکی بی دیگری نمی شود. نریمان اما بدون صدای زیبایش باز هم خواستنی است. با قد بلند و لباس هایی که بی هیچ دلیل خاصی نشانی از آزاد بودن اند. آزاد و بی تفاوت. از آن هاست که بند کفش هایش اغلب نیمه بازند. یقه ی به هم ریخته، کفش های کهنه و خاکی و پاکت سیگاری که آن قدر مچاله است که انگار از سطل زباله پیدایش کرده. اما بذله گو و پر شر و شور است. سیگار را هم با چنان ولعی می کشد که انگار همین الان باید جایی برود، مثلا داخل کلاس درس یا فرودگاه آتاتورک که دیگر تا چند ساعت نمی تواند بکشد. لبهایش دنبال باقی دود در هوا جمع می شوند و نگاهش با دود سیگار بالا می رود.

ساحل صبر می کند تا آواز نریمان تمام شود. بعد رو می کند به مجید: ستایش همون دوستمه که زحمت پروپوزال تو رو کشیده. نریمان هم آسیستان آموزش دانشگاهه که زحمت کارای اداری پذیرشتو کشیده. هر دو سال دوم دکترا، در واقع این دوتایی که اینجا نشستن اگه نبودن من و تو هم الان اینجا نبودیم.

مجید سرخ می شود. بلند می شود و طوری که انگار بی ادبی کرده باشد دوباره با ستایش و نریمان دست می دهد. همه می خندند. مجید عذر زحمات می خواهد و تعریف می کند که چقدر ساحل از آن دو برایش حرف زده بود. نریمان پاکت مچاله را دوباره از جیب پیراهن لی اش در می آورد: ساحل جون چوبکاریمون نکن. ما بیشتر از اینا بهت مدیونیم.

ساحل: توی غربت همه به هم مدیونن.

نریمان: راست می گه.

ستایش: راست می گه.

مجید هنوز چیزی از غربت نمی داند اما سری به نشانه تایید تکان می دهد. ستایش پاکت را برمی دارد و سیگاری روشن می کند. پاکت را می گذارد مقابل ساحل و رو می کند به مجید: خب، اینجارو چطور دیدی؟

مجید: والله چه عرض کنم، هنوز که جاییشو ندیدم، همین هتلو دیدم و همین کافه. اما به نظرم اینجا به طرز عجیبی آرومه.

تازه متوجه چشم های ستایش می شود. براق و سیاه اند و دو دو می زنند. حواسش به همه چیز هست، گربه ای که زیر پاهایشان راه می رود، پیش خدمتی که چشم از میز بر نمی دارد، پیرمردی که به ماشینشان تکیه داده است، نریمان که این جا هست و نیست و لبهایش طوری است که انگار صدایش با سیمایش سینک نشده باشد.

 نریمان: عجیب گفتی و تموم شد؟ آرامش اینجا آدمو سحر می کنه. می گن آب جزیره آدمو می گیره اما به نظر من همین آرامشه که آدمو گرفتار می کنه.

ساحل با حرکت دست پیش خدمت را صدا می زند. ستایش و نریمان و ساحل هرسه به ترکی چیزهایی سفارش می دهند که مجید از آن همه فقط قهوه را می فهمد. نریمان دستش را دراز می کند روی پشتی نیمکت چوبی و موهای بلند ستایش را به دست می گیرد.

ستایش: تو دیگه نمیکشی؟

ساحل: چرا بابا، می کشم، اما الان سرم درد می کنه. برات دو باکس سیگار اِسِه مشکی آوردم. هنوز همونو می کشی.

مجید وینستون می کشد. لایت. شب قبل از آمدن تمام دکه های روزنامه فروشی را در مسیر خانه تا فرودگاه چک کرده بود تا چند باکس وینستون بدون برچسب ریه های سوخته و قهوه ای گیرش بیاید. در همان فروشگاه فرودگاه فهمیده بود که چقدر در جزیره سیگار گران است.

ستایش: قربونت بشم، اره اگه گیرم بیاد. بچه ها میارن ولی بازم گاهی کم میاریم. آخه نریمانم اِسِه ای شده. اینجا هرکی هرکیو می بینه ازش سیگار می خواد. مثل توی فیلما که زندانی ها واحد پولشون سیگاره، اینجا هم همینطوریه.

نریمان رو می کند به مجید: آقا شما هم می کشی یا فقط از روزگار می کشی؟

مجید می خندد و باز سرخ می شود: از هر دو.

پاکت را روی میز سر میدهد به سمت مجید: خب، استاد، پس شما هم می خواین دکترا شروع کنین.

مجید: نمیدونم، راستش نه، فقط می خواستم از ایران در بیام.

ستایش: چرا؟ ساحل می گفت کارتون بیخ پیدا کرده بوده. ولی نگفت داستان چی بوده.

مجید: داستانش طولانیه

ستایش: چیزی که زیاده وقته

ساحل را نگاه می کند که همچنان انتظار شنیدن جمله ای در چشم هایش پیداست اما چیزی نمی پرسد. دیشب مستی به دادش رسیده بود اما آخرش چی؟ می داند بالاخره باید برایش تعریف کند. تا دوباره نپرسند رو می کند به ساحل: راستی تو دیشب کجا خوابیدی که من نفهمیدم؟

ساحل: تراس خنک بود اونجا خوابیدم.

ستایش باز می پرسد: راستی ساحل نگفتی، آخرش رسیدین عقد کنین یا نه؟

مجید به ساحل نگاه می کند و نریمان به مجید. ساحل مکثی می کند: آره ولی خیلی خصوصی و کوچیک برگزار کردیم.

نریمان رو می کند به ساحل: بابا تو چیکار داری؟ اگه بخوان خودشون تعریف می کنن دیگه.

ساحل: نه بابا من که با شما این چیزارو ندارم. یه روز قبل از آمدن عقد کردیم. خیلی بدو بدو شده بود. برای همین به هیچ کس از بچه ها هنوز نگفتیم. 

ستایش ساحل را در آغوش می کشد، می بوسد و تبریک می گوید.

ستایش به انگشت بی حلقه ساحل نگاه می کند و نگاهش را می دزدد. مجید دست چپش را پشت سرش می برد طوری که انگار سرش را می خاراند.

سکوت طولانی می شود و سنگین. نریمان می داند باید حرف را عوض کند رو می کند به مجید: استاد، حالا می خوای چیکار کنی؟ اینجا درس نخونی از کلافگی دیوونه می شی. ستایش یه پروپوزالی برات نوشته که حرف نداره. جای کار داره اما موضوع خوبیه. رو هوا قبولش کردن. البته که با اون رزومه ای که ساحل برات درست کرده بود بدون پروپوزال هم می گرفتن ات.

مجید: دست هر سه تا تون درد نکنه. میدونم که چقدر زحمت کشیدین و نمی دونم که چطور میشه یه روز جبران کنم.

ستایش:  اما ...؟

مجید: اما ...  واقعیتش اینه که اصلا در خودم نمی بینم دوباره درس بخونم. فکر کردم شاید این ترم فریز کنم تا بعد ببینم چی می شه.

پیش خدمت کافه سینی به دست می رسد. قهوه ها را یکی یکی می گذارد مقابلشان. کنار هر کدام یک بطری کوچک آب. بعد دو بشقاب که در یکی چیزی شبیه به لازانیاست و در دیگری نان های بیضوی کوچک. از هر دو بشقاب بخار بلند می شود.

نریمان: اگر ثبت نام نکنی نمی تونی برای آسیستان شدن درخواست بدی. میدونی؟

ـ اره میدونم. ساحل برام توضیح داده.

ساحل: مجید بی کار نیست. کارشو با خودش این ور و اون ور می بره. همیشه هم مشغوله. الانم اگه ولش کنی می ره پای لبتاب و شروع میکنه.

نریمان بشقاب ها را تعارف می کند و خودش مشغول می شود: چه کاری؟

مجید: ویراستاری می کنم. برای چندتا مجله و انتشارات معماری.

ستایش: لابد خودتون هم می نویسین.

مجید: نه خیلی، تمام وقتم صرف ویراستاری کارای بقیه می شه. آخرش تایمی نمی مونه برای نوشتن.

نریمان باز تعارف می کند. خودش همزمان هم می خورد و هم سیگار می کشد: استاد ولی آخه از این کارا که پول در نمیاد. اونم با این خرج اینجا. میاد؟

مجید: واقعا چیزی نمی شه. من یه ذره پس انداز کرده بودم که با خودم آوردم. یه چیزایی داشتم که فروختم و دلار کردم.

ستایش: الان چقدر دارین؟

نریمان: بابا تو مگه فضولی!

ستایش: ای بابا، تو ..

تا جمله ستایش تمام نشود مجید زود جواب می دهد: هفده هزارتا دارم. دو سه تا کتاب هم الان دستمه که تحویل بدم هزارتایی میشه.

نریمان طوری که انگار در حال قیمت گذاری و معامله باشد می گوید: خوبه، هفده تا خوبه!

صدای بوق ممتد ماشین ها توجه همه را جلب می کند. کاروانی از ماشین های رنگ شده می گذرند که از پنجره هایشان پرچم های زرد رنگی آویزان است. دخترها بر لبه پنجره نشسته اند و پرچم تکان می دهند. گارسون های کافه سوت می کشند و از لابی هتل چند نفری بیرون آمده اند و دست می زنند. کاروان دورتر می شود و صدای بوق ضعیف می شود.

نریمان: امشب بازیه.

مجید: کی با کی؟

نریمان: اینجا که لیگ فوتبال نداره. همه دنبال لیگ ترکیه ان. اینا که فنرباغچه ای بودن. لابد با گالاتاسرای بازی دارن. شایدم با بشیکتاش.

ستایش: باز امشب تا صبح باید صدای بوق بشنویم.

مجید: چقدر می شه با این پولا اینجا سر کرد؟ ساحل می گه با ماهی پونصد تا هم می شه سر کرد.

ساحل: بدون اجاره. اجاره خودش ماهی سیصد دلار میشه.

ستایش: سیصد تا؟ الان زیر چهارصد پیدا نمی کنی. مگه بری اون ور میدون یا یک خوابه بگیری.

نریمان: اگه پول دانشگاه ندی یه سال می تونی سر کنی. اگه همخونه بگیری و ولخرجی هم نکنی تا دو سال هم می شه. به شرط اینکه کولر گازی نزنی. اینجا هم اگه بخوای خارج از دانشگاه کار کنی فقط کافه ها و رستوران ها می مونن که اونا هم همچین زیاد نمیدن.

ساحل: مجید خوره ی نوشتنه. جز نوشتن کاری نمی کنه. الان بهش بگی بیا برو دانشگاه درس بده و ماهی سه چهار هزارتا هم بگیر بازم می گه نه. اون قدر از کارش لذت می بره که اگه هرکار دیگه ای هم بکنه حیف می شه.

نریمان همان طور که می جود سرش را جلو می برد: از من می شنوی همین امروز برو پولتو بذار بانک.

ساحل رو می کند به ستایش: می گی من آسیستان می شم؟ شنیدم ترم اول دکترا فقط نیمه وقت می گیرن.

ستایش فنجان قهوه ساحل را جلو می کشد و وارونه میگذارد داخل نعلبکی.

مجید: چطور مگه؟ ساحل که می گه اینجا امن امنه.

نریمان: اینجا امنه، تو امن نیستی. بچه هایی که تازه میان اینجا اگه پولشون دستشون باشه یه ماهه همشو یا خرج می کنن یا می بازن به کازینو.

ستایش: بذار از توی فالت بگم میشی یا نمیشی.

ساحل: شوخی نکن، جدی می گم. اوضاع دپارتمان چطوره؟ جواب ایمیل منو که ندادن. نفهمیدم اصلا درخواستم رسیده دستشون یا نه.

مجید جا به جا می شود و خودش را نزدیک می کند به نریمان: من که اهل قمار نیستم.

نریمان: هیچ کس نیست. اولش هیچ کس نیست. بعدش از شرط بندی روی فوتبال شروع میشه و تا چشم بهم بزنی آس و پاس از کازینو میاندازنت بیرون. از من میشنوی استاد همین امروز برو بانک.

ستایش: نریمان چرا می ترسونی مجیدو؟ آقا هیچم اینطور نیست. بعد رو می کند به ساحل: اوضاع دپارتمان که خوب نیست. خودت میدونی. ایرانی ها رو تازگی خیلی اذیت می کنن. این دو سال که نبودی خیلی بدتر شده. البته تو که معدلت خیلی بالا بوده. فکر کنم بگیرنت. قبلا هم که اسیستان بودی. انصاف نیست نگیرنت. ولی شاید به قول خودت پارت تایم بگیرنت.

نریمان: تو رو روی هوا می گیرن ساحل. همه می شناسنت. ترکی هم که بلدی. چرا نگیرن؟

ساحل چشم هایش را می دوزد به میز. پاکت مچاله را به دست گرفته و می چرخاندش. صدایش را نازک می کند: چمیدونم. اینارو که میشناسی. اگه روی دنده چپ باشن آدمو بیچاره می کنن. من اگه آسیستان نشم نمی تونم بمونم.

نریمان: بابا بی خیال، استاد این همه پول آورده اینجا چیکار کنه، به جای کازینو می ده به دانشگاه.

مجید خیره می ماند به گوش های پهن نریمان. موهایش چرب می زند و گوش ها از میانشان بیرون زده اند. عینکی با شیشه هایی گرد و بزرگ به چشم دارد. سکوت طولانی می شود و نریمان باز می داندکه باید موضوع صحبت را باید عوض کند: ساحل برای خونه چیکار می کنین؟

ساحل: نمی دونم به خدا. مثل قدیما باید راه بیافتیم توی کوچه ها بگردیم.

نریمان: دانشگاه اتوبوس مجانی گذاشته. همین مرکز شهر بگیرین که به همه جا نزدیکه. ما هم می خوایم ماشینو بفروشیم. شاید ترم دیگه آمدیم همین طرف خونه گرفتیم.

ستایش: توی همین راسته ی گُلسرن خونه خوب پیدا می شه. اول همین خیابونو بگرد. من فردا بیکارم می تونم بیام با هم بگردیم. با ماشین راحت تره.

ساحل: مرسی ستا، میدونم گرفتاری.

ستایش: این چه حرفیه؟ دوست و رفیقی گفتن!

نریمان به ساعتش نگاهی می کند و آرام می زند به شانه ستایش. بلند می شوند و آماده رفتن می شوند. ستایش دعوتشان می کند به خانه و ساحل قول می دهد که بعد از کارهای ثبت نام و پیدا کردن خانه بیشتر همدیگر را ببینند. چک و چانه ای می زنند و نریمان می رود میز را حساب می کند و می روند.

هنوز سوار ماشین نشده اند که مجید رو می کند به ساحل و با تعجب نگاهش می کند.

ساحل سرش پایین است: معذرت می خوام

ـ برای چی گفتی عقد کردیم؟

ـ معذرت می خوام. نمی دونم چرا گفتم. آخه گفتم اگه با هم خونه بگیریم برامون حرف در میارن.

ـ اینا که دوستات بودن. به اینا که نمی خواست دروغ بگیم.

ـ توی غربت کسی دوست کسی نیست. یه کم که اینجا باشی می فهمی.

مجید بلند می شود که بروند. ساکت که می ماند پیداست که ناراحت است. ساحل دستش را می گیرد و باز هم عذرخواهی می کند. مجید می گوید مهم نیست، کاریست که شده اما حالا می داند که داستان همخانه شدن جدی است. ساحل هم بلند می شود. عرض خیابان را طی می کنند و وارد هتل می شوند.

تا همین جاها نوشته بودم که دیگر خوابم برد. نیمه شب بیدار شدم و اینترنت را چک کردم که همچنان قطع بود. لیوانی از لیموناد مخصوص خودم درست کردم و به تراس رفتم. شب ها خنک تر شده اند. امروز سپتامبر شروع شد. آگوست کذایی تمام شد و تا چند روز دیگر شهر پر از دانشجو خواهد شد. همانطور کرخت و خواب آلود توی تراس ماندم تا در ذهنم داستان خانه پیدا کردن مجید را بنویسم. کلافه شدنش را در زیر آفتاب جزیره، ترکی حرف زدن های ساحل با صاحب خانه ها، خانه های کوچک و نمور، ویلاهای درندشت و تازه ساز، توالت های کثیف، آشپزخانه های اوپن، مبل های یک شکل و کهنه. آخرش هم رساندمشان به آپارتمانی شش واحدی که طبقه دومش خالی بود. نیمه های خیابان گُلسرن، که از یک طرف می رفت به ساحل سنگی و کثیفی که چندان مطلوب نبود و  بیشتر پاتوق کارگران ساختمانی بود و از آن سر می رسید به تنها خیابان اصلی شهر که می رفت به دانشگاه. پیاده تا دانشگاه باید چهل دقیقه ای می شد. شاید هم یکساعت. ساختمان کهنه ای بود و به همین دلیل سه خوابه را به قیمت دوخوابه می دادند. ماهی سیصد دلار. ساحل آن قدر از بالکن ها و پنجره های قدی ذوق کرده بود که بالا و پایین می پرید. می گفت می شود یک اتاقش را اتاق مطالعه و کار مجید کرد. توالتش هم بد نبود. کهنه بود اما لااقل بزرگ بود و حمامش وان داشت. هر اتاق بالکنی باریک و دراز داشت. بالکن اتاق مجید رو به دریا بود اما ساختمان ها دید به دریا را بسته بودند. از بین دوتاشان می شد ذره ای از دریا را دید. همین هم غنیمت بود. خانه هایی که به دریا نزدیکتر بودند گران تر بودند. دو خوابه با دید کامل به دریا را می گفتند ششصد تا. این قدرها نمی خواستند هزینه کنند. مشکل اصلی کابینت های آشپزخانه بود که کهنه و زنگ زده بودند. کف هم موزاییک بود. نکرده بودند بعد از این همه سال سرامیک اش کنند یا لااقل موکتی، فرشی پهن کنند. مبل ها هم کهنه بودند ولی می شد تحملشان کرد. مهمتر از همه این بود که صاحبخانه پول یکسال را یکجا نمی گرفت که این خودش برای مجید خیلی مهم بود. ساحل می گفت این خانه ها را زود می گیرند، باید زودتر تصمیم بگیرند. این شد که مجید همان جا با صاحبخانه دست داد و قطعی کرد. فردایش هزار دلار بیعانه دادند و چمدان هایشان را آوردند. از هتل تا خانه پنج دقیقه بیشتر راه نبود. چمدان ها را روی زمین کشیدند و بردند و باز برگشتند و آن قدر رفتند و آمدند تا بالاخره همه چیزشان را منتقل کردند. همین ها را با خودم تصور کردم و یادداشت هایی هم نوشتم از جزییات محله، سوپر محله، سگ های همسایه ها که ول بودند در کوچه. چیزی که نوشتنش موکول شد به بعد اضطراب و دودلی مجید بود از هم خانه شدن با ساحل که حالا دیگر البته راه دیگری هم برایش نمانده بود. ساحل حساب کرد که این طوری کلی می توانند در هزینه ها صرفه جویی کنند. مجید اما پول برایش مساله ای نبود. حتی شاید می دانست که برای ساحل هم موضوع چیز دیگری است. اما ناگزیر بود. آمدنش را طوری مدیون ساحل بود که نمی توانست همین اول کاری دلش را بشکند. این ها را باید بعدها مفصل تر بنویسم. این که مجید مثلا با خودش فکر کند که فعلا هم خانه بشوند و اگر توانست آرام آرام خودش را از ساحل جدا کند. شاید بشود در همان محله جای کوچکی بگیرد که نزدیک هم باشند. باید از ساحل هم بنویسم اما چون به ذهنش راهی ندارم باید همه چیز را از حرکاتش بنویسم. جزییاتی مثل حرکات دست و صورت یا حتی فقط مردمک چشم. نمی خواهم با هم جر و بحث کنند، به مجید نمی خورد که صدایش را بالا ببرد یا بر خواسته ای خیلی پافشاری کند. باید همه چیز را روان بنویسم. همان بهتر که دیشب ننوشتمشان. این ها را باید سر فرصت نوشت.

 

+   نیما طالبیان ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٤

قسمت هجدهم از رمان "مردگی در جزیره"

"چیزی که بسیار به آن نیازمندم مقدار بسیار اندکی انگیزه است." این جمله ای است که ساختارش را چندین بار تغییر دادم تا سرانجام نهایی شد، و حالا این طور می توانم ادامه اش بدهم: "آن قدر که بلندم کند و هل ام بدهد به سمت در آپارتمانِ آدا و وادارم کند تا زنگ را بزنم و صبر کنم، آن قدر صبر کنم تا وقتی که در را باز کرد چهره ام آرام به نظر برسد تا شاید بتوانم بپرسم که در این چهار روز کجا بوده و چطور می آمده و می رفته که من صدایی نمی شنیدم و اساسا می خواهد بماند یا دارد می رود و اگر می خواست که بماند آن وقت می توانم دعوتش کنم به بالکن خودم برای یک استکان ویسکی با سودای طعم دار، ترجیحا هلو، و یا حتی یک استکان چای همراه با بیسکوییت."

به نظر جمله ای بی نقص شد. نوشتنش چندان سخت نبود. اما مشکل این است که قبل از حمله به آن پاگرد پلکان و اجرای آن جمله بی نقص باید هزار کار دیگر بکنم. در واقع ناخوداگاهِ ذهنم می داند که نخیر، به این سادگی هم نیست که بلند شوی و بروی در بزنی و صبر کنی و در آخر دعوتی بکنی و برگردی به این طویله. اول باید این طویله را جمع و جور کرد. شاید یک ماه است که گردگیری نکردم. اخرین باری که موزاییک های کف را دستمال کشیدم به بارانی مربوط می شود که در نیمه های جولای غافلگیرم کرد و وقتی خیس آب به خانه رسیدم دیدم که از تمام پنجره ها آب روانه شده و مجبور شدم ساعت ها زمین را با حوله و دستمال خشک کنم و تا چند روز هم بوی نا و رطوبت را تحمل کنم. به هر حال از آن زمان تا به حال خاک ملموسی روی همه چیز را پوشانده. آن قدر که امکان ندارد بشود از کسی جز من انتظار داشت که روی این مبل ها بنشیند و یا لیوان ویسکی اش را روی این میز پر خاک بگذارد. گذشته از گرد و خاک، به هم ریختگی کاغذها و لیوان ها و سایر انواع ظرف هایی که تبدیل به زیرسیگاری شده اند هم هست. همه را باید جمع کرد و حتما باید شست و جا به جا هم کرد چراکه ممکن نیست که آدا سری به این خانه بزند و سراغ آشپزخانه نرود. اگر به توالت برود حتما خفه خواهد شد. بوی گند آمیخته با بوی مانده سیگار و رطوبت. خودم هم که دیروز برای تماشای دریا نیم ساعتی آن جا ماندم چیزی به خفه شدنم نمانده بود. این از خانه. از خودم هم اگر بخواهم شروع کنم باید اول سری به حمام بزنم. نه آن طور که فقط دراز میکشیدم داخل وان و آب را باز می کردم و می رفتم به شمال و ساری و پهنه کلاه و نرگس و نرگسی و دست آخر آن بالکن لعنتی که هیچ وقت نشد که از پله هایش به خودش برسم و فتح اش کنم و هر بار کسی یا چیزی آدم را از جایش می پراند. نه، این بار باید بروم و درست مثل آدمیزاد خودم را بشورم. کاش سنگ پا داشتم. احساس می کنم کف پاهایم کلفت و ضخیم شده و هر از گاهی پوسته های کلفتی از آن کنده می شود، بی انکه دردی داشته باشد. از کف پا مهمتر این صورت است که باید بیافتم به جانش و چرک این چند وقت را از رویش بشورم. امروز ظهر که در آینه خودم را دیدم مطمئن شدم که قبلا این قدرها هم سیه چرده نبودم! سبزه بودم یا حتی گاهی در بعضی نورها احساس می کردم که خوش رنگ هم می توانم باشم. اما چیزی که امروز دیدم چندین پرده تیره تر از تصویری بود که از خودم سراغ داشتم. خوش بختانه لباس هایم تمیز و مرتب اند. آن هم چون از بس عرق می کنم ناچارم هفته ای چند بار همین چند تکه لباس را بشورم. شلوار لی ماهی یکبار، تی شرت سورمه ای هر هفته، زیرپوش رکابی و باقی همین چیزهایی که به تن دارم حدودا هر دو روز. چند ماه است که جز تی شرت های خنک چیزی نپوشیدم و پیراهن تمیز هم به اندازه کافی دارم. این هم از خودم که حداقل سه چهار ساعتی کار دارم تا رو به راه بشوم. بعد می ماند رفتن و خرید کردن همان ویسکی یا سودا یا حتی چای. با چای لیپتون که نمی شود کسی را برای چای دعوت کرد. ویسکی هم که تمام کردم. آب جو هم چندان مناسب خانم ها نیست. شاید بهتر باشد شراب بگیرم. و البته درب شراب بازکن، چون آن را هم ندارم. بعد هم باید مقداری پنیر یا شکلاتی چیزی بگیرم که بشود کنار شراب گذاشت. البته قبل از خرید باید به بانک بروم و این خود مشقتی است که اگر هیچ کار دیگری هم نداشتم باز هم برای فرار از رفتن به بانک حاضر بودم یک هفته از روی این کاناپه پایین نیایم. چرا هر بار که ازم پرسیدند کارت عابر بانک می خواهی گفتم نه؟ چنان می گفتم نه که کارمند بانک فکر می کرد من فکر می کنم به من بی احترامی کرده است و سریعا عذرخواهی می کرد. آن وقت ها یعنی برای چندین سال پول هایم را در خانه نگه می داشتم و از رفتن به بانک هم خلاص بودم اما بعدتر که مجبور شدم به این کار تن بدهم باز هم عقلم نرسید بروم و برای گرفتن کارت اعتباری درخواست بدهم. حالا البته شهر خلوت است و نیازی نیست که کله سحر بلند بشوم و بروم پشت در بانک کشیک بدهم تا اولین نفر وارد بشوم و اولین نفر خارج. می توانم ظهر بروم و از همانجا هم بروم دنبال خرید شراب و شکلات. تراس را هم باید بشورم. هم صندلی ها را که جز یکی و آن هم فقط محل نشیمنگاه من بقیه را همه خاک گرفته و هم میز را که آن هم اخرین بار وقتی شسته شد که این مجید فلان فلان شده را دعوت کردم که ماهی ها رو هاپولی کند و برود و این ساحل را بچپاند توی قصه ای که خودش هم تویش هیچکاره است. باز یادش افتادم و احساس می کنم معده ام می خواهد تیر بکشد. فکر کردن به این داستان جز احساس تهوع، استرس و معده درد چیزی برایم ندارد. به هر حال این ها را نوشتم تا لا اقل برای خودم روشن کرده باشم که چرا چندین ساعت است که اینجا دراز کشیده ام و خودم را می خارانم و نرفتم آدا را به صرف چیزی دعوت کنم و این بلاتکلیفی و هیجان ملال اور که از مغز تا مخرجم را مسموم کرده را تمامش کنم. حتی اگر امروز هم شروع کنم به انجام این همه کار فکر نمی کنم زودتر از فردا تمام شوند. در حالیکه اگر همین طور به دراز کشیدن ادامه بدهم ممکن است تا چند ساعت دیگر یا در نهایت تا نیمه شب خودش سر و کله اش پیدا بشود و من را برای صرف چیزی به خانه اش دعوت کند. یا لا اقل چیزی بخواهد یا بپرسد که البته برای من در همین حد هم کافی است.

+   نیما طالبیان ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱

قسمت هفدهم از رمان "مردگی در جزیره"

آب را در کتری برقی می ریزم. اول آب را در لیوانی اندازه می گیرم و بعد در کتری برقی می ریزم. گور پدر قبض برق. امروز فردا پیدایش می شود. کتری را دیروز خریدم. سیاه است و چند لیوانی آب می گیرد. نیازی نیست. همین یک لیوان را می ریزم. دقیقه ای بعد جوشیده است. در این قبض اثری ازش نخواهد بود، می ماند برای بعدی. از دیروز تا امروز چندباری بیشتر ازش استفاده نکردم اما حالا دیگر نبودنش را نمی توانم تصور کنم. بهش وابسته شدم. سرعتم را بالا می برد. دیگر قهوه ترک هم درست نمی کنم. طول می کشد. همین نسکافه عالی است. می برمش داخل ایوان و می گذارمش روی میز. به این میز هم وابسته شدم. به این نرده ها، دمپایی پاره پوره، حتی به این منظره که چندان چیز جالبی درش نیست. چند خانه کوتاه قد، چند ماشین که همیشه اینجا پارک کرده اند و هاسکی. زن همسایه گذاشته و رفته. زن دیگری می آید و به هاسکی غذا می دهد. پرت می کند از لای نرده ها و می رود. انگار نه انگار که به سگ غذا می دهد. ندیدم بازش کند ببردش یک دوری بدهد. سگ بیچاره دارد دق می کند. چشم هایش راه می کشد به هر که از کوچه رد می شود اما دیگر پارس هم نمی کند. گاهی خیره می شود به من که کف پاهایم را گذاشته ام روی نرده های خنک ایوان. همان طور خوابیده دمی تکان می دهد. ناخودآگاه کف پاهایم را از نرده ها جدا می کنم و برایش تکان می دهم. دمش را می اندازد و من هم پایم را به خنکای نرده فشار می دهم. هوا به طرز محسوسی بهتر شده. اما هنوز نمی شود ظهرها خوابید. آدا سر و کله اش هنوز پیدا نشده. انگار شبحی بود و غیب شد. روزی صدبار جزییات دیدار کوتاه آن روز را نشخوار می کنم. می خوام صحنه ها را در ذهنم ثابت نگه دارم و دیالگوها را تغییر دهم. هر بار به شکلی. اما صحنه ها به هم میریزند و ختم می شوند به نشستن روی ایوان یا قدم زدن یا حتی چیزهایی از این ها بهتر. شاید با هاکان به توافق نرسیده و رفته. البته بعید است. خانه را طوری برایش بازسازی کرده بود که انگار مطمئمن بود ماندنی است. می نشینم و لبتاب را روشن می کنم. اخبار می خوانم. خبر خاصی نیست. کردها در کوبانی مقاومت می کنند، روسیه در اوکراین نیرو پیاده کرده است، قیمت دلار فرقی نکرده است. هاکان با زیرپوش و شلوارک در بالکن پایین ظاهر می شود. چند بطری خالی در دستش. همیشه گیج می زند. طوری که انگار مست باشد. ولی نیست. سرش بزرگ است و کمی لق می زند. مدام می خندد. یا عضلات گونه هایش طوری خشک شده اند که انگار مدام می خندد. می نشیند رو به کوچه و به هر عابری چیزی می گوید و یا چیزی تعارف می کند. انجیر، ماهی کبابی، زیتون، میوه کاکتوس. چند گربه هم هستند که هم مال هاکان هستند و هم نیستند. گاهی می آیند و میو میو کنان دور و برش می چرخند. مخصوصا اگر بوی ماهی کبابی بلند شده باشد. بعد هم غیبشان می زند. با همان گربه ها هم دائم حرف می زند. اصلا با همه چیز حرف می زند. چند روز پیش دیدمش که شیشه های زیتون را چیده بود روی لبه دیوار کوتاه ایوانش و باهاشان حرف می زد. انگشت اشاره اش را رو به یکی می گرفت و چیزی می گفت و بعد باز رو به دیگری می کرد و حرف می زد. اول فکر کردم دارد می شماردشان. بعد دیدم نه، قضیه فراتر از این حرف هاست. آخر هر جمله هم می گوید "آل رایت؟" طوری که انگار در ناف لندن است. تماشایش از این بالا لذت بخش است. اما امان از وقتی که گیرش بیافتم. با این حال گاهی برای "آل رایت" گفتنش دلم تنگ می شود. بطری به دست می رود به حیاط پشتی. نمی دانم با این بطری ها چه کار می خواهد بکند اما به گمانم هاکن هم به بطری هایش وابسته شده باشد. طوری بغلشان می کند و این طرف آن طرف می بردشان که انگار نوزادی را به بغل گرفته و شیرش می دهد. دوباره صفحه ها را رفرش می کنم. خبر جدیدی نیست. مرگ بگیرد این بی بی سی که این قدر کند است. اقتصاد آنلاین را باز می کنم و هرچه نوشته را می خوانم. از قیمت مرغ که مثل همیشه سرتیتر اخبار است تا فوائد نارگیل، تا صف کشی شرکت های اروپایی برای ورود به بازار ایران بعد از مذاکرات. هنوز تا دور جدید مذاکرات چندوقتی باقیست. اضطراب دارم. شاید دلار باز گران شود. مهم نیست. چه فرقی می کند. اخبار سیاسی اگر باشد وقتم را خرج اخبار اقتصادی نمی کنم. اما امروز از آن روزهای بی خبری است. آدا هم که پیدایش نیست. بلند شوم باز بروم به کافه؟  این همه رفتم به این کافه هنوز نفهمیدم سوزان چه روزهایی هست چه روزهایی نیست. این باز ازش می پرسم. طوری که خودش نفهمد. چطور باید بپرسم که خودش نفهمد! مگر می شود نفهمد. باید از یکی دیگر بپرسم. مثلا همان پسری که هم سن و سال خودم باید باشد و صورتش شبیه خرس است. می توانم بگویم چیزی برایش آورده ام و پیدایش نمی کنم و می خواهم بدانم چه روزهایی اینجا کار می کند. بلند می شوم و به پاگرد راه پله سری می زنم. صدایی نمی اید. انگار نه انگار. به آشپزخانه می روم. کتری برقی همان جا سر جایش است. از پنجره توالت صدای هاکان می آید. درحیاط پشتی است و باز لابد کسی را شکار کرده تا داستان دخترهایش را تعریف کند. می روم نزدیک پنجره. ترکی حرف می زنند. صدای زنی است انگار. نکند ادا باشد. پشتی توالت فرنگی را می خوابانم و یک پایم را می گذارم رویش تا دستم را بگیرم به لبه پنجره. پای دیگرم را طوری روی لبه وان می گذارم که هر آن ممکن است در برود و با زانو بیایم روی کاشی های کف توالت. صدایشان حالا واضح تر است اما باز هم نمی بینمشان. لبه پنجره زیاد است. طوری پایین پنجره ایستاده اند که نمی شود دیدشان. از لابه لای آپارتمان های کوچه پشتی سورمه ای دریا دیده می شود. خیلی کم. اما همین که هست زیباست. چطور نمی دانستم این خانه این قدر به دریا نزدیک است؟ کاش پنجره هایم رو به دریا بود. حتی یکی هم کافی بود. هاکان بلند بلند حرف می زند. نه، آدا نیست. صدایش این قدر کلفت نبود. این باید زن میانسالی باشد. سه چهار خانه آن طرف تر از خانه هاسکی می نشیند ولی صدای خودش و آن پسرک چاق دوچرخه سواری که بیست و چهار ساعت در کوچه پلاس است آن قدر بلند است که نه تنها روزی چندبار چرت من را پاره می کند بلکه صدای این سگ باوقار را هم بارها درآورده است. به هر حال بهتر است از این وضعیت پایین بیایم. اگر این پشتی توالت فرنگی طاقت بیاورد می شود هر روز آمد و رویش ایستاد و دریا را نظاره کرد. روی همان پشتی می نشینم و دستم را می کنم پشتش و پاکت سیگارم را پیدا می کنم. این صفحه نازک تر از این حرف هاست که بشود رویش ایستاد اما برای نشستن و سیگار کشیدن مناسب است. باید یک روز بیافتم به جان کف اینجا. کاش این دریچه کمی پایین تر بود. لابد از پنجره های آدا دریا دیده می شود. آن روز متوجهش نشدم. حتما بالکن اش هم رو به دریاست. شانس من را باش! این حمام خنک ترین جای این خانه است. اگر خانه آدا در خلاف جهت این خانه باشد که این طور هم به نظر می رسید باید حمامش آفتاب بگیرد. این طوری برای دوش گرفتن در زمستان عالی است. بلند می شوم و می نشینم داخل وان. جرئت نمی کنم آب را باز کنم. می دانم سرد است. باید چند ساعت پیش دوش می گرفتم. حالا دیگر آفتاب آن قدر مایل می تابد که قدرتی برای گرم کردن آب باقی نمانده. با این حال نشستن در وان خنک هم کیف دارد. سیگار دیگری روشن می کنم و پاهایم را دراز می کنم و پشتم را می دهم به سطح شیب دار و سرد وان. موهای دستم باز سیخ می شود. کمی بعد باز از حال خواهند رفت. مثل من. مثل من که همین حالا هم آن قدر کرخت شده ام که انگار ساعتی در حمام آب گرم معدنی بوده ام. مثل آن سال. آن سال که رفته بودیم ارومیه و با اتوبوس رفتیم به آب گرم سرین و من که قهر کرده بودم از لج بقیه آن قدر داخل اتاقک ماندم و بوی گند گوگرد را بلعیدم که از حال رفتم و نقش بر زمین شدم. پدر می گفت اگر چند دقیقه دیرتر در را باز کرده بودند تلف شده بودم. شده بودم مثل گچ. سفید و بی حال. سیلی های پدر را می فهمیدم اما دهانم باز نمی شد که بگویم چرا می زنی؟ چرا حالا که پسر پانزده ساله ات دارد توی دست هایت جان می دهد یاد امام رضا و جدش افتاده ای؟ چرا؟ بهتر نبود بفهمی که من هم مثل هر پسر دیگری در آن سن و سال دلم می خواهد با خودم ور بروم. می خواستم بگویم مال خودم است، خدا به هرکس یکی داده که مزاحم همدیگر نشوند. اما زبانم نمی چرخید. چیزی از زیر قفسه سینه ام شره می کرد توی پاهایم و بعد دوباره و باز دوباره. هیچ وقت دیگر آن طور نشدم. حتی آن روز که نمی دانم از فرط عصبانیت بود یا ناراحتی یا حتی بیچارگی که رفتم نشستم گوشه باغ و آن قدر بالا آوردم که چیزهای سیاهی از دهانم بیرون می ریخت. هاسکی زوزه های یواشی می کشید و خودش را می مالید به من که سجده زده بودم زیر پای درختی و عق می زدم. بعد همانجا از حال رفتم و شاید یکساعتی بعد بود که با پارس هاسکی بیدار شدم. پله ها را سینه خیز و به زحمت بالا رفتم و خودم را انداختم گوشه ای از اتاق که مثل زمهریر سرد بود. باید بلند می شدم و تنها چند قدمی آن طرف تر می نشستم و شیر گاز را روشن می کردم و با کبریتی بخاری را روشن می کردم و همانجا جلویش می خوابیدم. اما نمی توانستم. همان گوشه خوابیدم و پاهایم را جمع کردم توی دلم. گفتم الان است که نرگس با سینی شام بیاید و نجاتم بدهد. نیامد. تا صبح صد بار فکر کردم صدای در را شنیده ام اما نیامد. هاسکی می دانست نمی تواند پایش را در اتاق خواب بگذارد. روی خط در خوابش برده بود. بلند شدم و دست به دیوار خودم را به یخچال رساندم و چیزی خوردم. بعد هم لابد نسکافه ای چیزی خورده ام که گرم شده باشم. یادم هست که در بالکن نشستم رو به آفتاب تا استخوان هایم گرم شد. به باغ نگاه می کردم و به خانه پایین که از لابه لای درختان پیدا بود اما اثری از نرگسی نبود. ترسیدم نکند گذاشته باشد و رفته باشد. همانجا بود که بالاخره تصمیمم را گرفتم. با همان لباس های گلی راه افتادم دم خانه کدخدا. عصر آن روز قرار بود که خریدار باغ هم بیاید و کار را یکسره کنیم. داستان را برای کدخدا گفتم. یک کلام فقط گفت "خیر است"، پرسیدم نکند مشتری رضایت ندهد و بی خیال باغ بشود و من بدبخت بشوم؟ باز یک کلام گفت "کار خیر برکت دارد". به زور برای ناهار نگه ام داشت. هنوز دوازده نشده بود. میل نداشتم. سوسیس سرخ کرده بود با تخم مرغ. می گفت از وقتی این سوپر ده سوسیس آورده دیگر میلش به گوشت نمی رود. آن قدر خندیدم که چیزی نمانده بود باز عق بزنم. خودش هم می خندید. سوسیس معمولی بود. از این درازها که بی رنگ اند و بی مزه و شور. به باغ که برگشتم هاسکی پشت در پارس می کرد. نرگس پیدایش شده بود. چندپارچه لباس خیس آویزن بود به بند. پنجره آشپزخانه هم باز بود. خواستم بروم و حرفی بزنم اما نرفتم. چه کار داشتم بروم.  بعد از آن شب با خودم گفتم اگر نروم شاید بهتر باشد. اگر می خواست چیزی بگوید یا بشنود همان شب می آمد به خانه بالا. با این حال به خانه نرفتم اما هرچه در باغ قدم زدم و صدای هاسکی را درآوردم بیرون نیامد. بعد از ظهر بود که شنیدم هاسکی را صدا می زند. هاپی صدایش می زد. چند بار گفتم اسمش هاسکی است. به خرجش نرفت. بعد هم صدای پایش را شنیدم که از پله ها بالا می آمد. پشت در که رسید مکثی کرد و در زد. لم داده بودم روی کاناپه و خودم را با یکی از مجلات گل آقای پدر باد می زدم. پدر گفت: وقتی خودت می دونی کار درست چیه الکی به من زنگ نزن. راست می گفت. می دانستم. همین را می خواستم به نرگس بگویم. که می خواهم درستش کنم. سینی به دست آمد و جلویم ایستاد. گفتم خانه کدخدا ناهار خورده ام. گفت لابد سوسیس. خندیدم و گفتم تو از کجا می دانی. به سینی اشاره ای کرد و گفت: این تخم مرغ های کدخداست، می دهد به سوپر و به جایش سوسیس می گیرد، من هم مربای بالنگ می دهم و تخم مرغ می گیرم. خندیدم. خم شد که سینی را بگذارد روی میز. مچ دستش را گرفتم. نگاهم کرد، طوری که انگار زهره اش ترکیده باشد. گفتم بشین. گفت: دستمو ول کنین آقا.

باز گفتم بشین.

گفت: ول کن آقا. این بار بلندتر، طوری که فکر می کرد بترسم و دستش را ول کنم. نکردم. کشیدمش پایین. محکم، طوری که بی اراده نشست مقابلم. گفتم: گوش کن نرگسی، این روز آخر من و تو این باغه.

دستش را پس کشید و گفت: باغ تو نیست آقا، باغ من هم هست. بابای من هم اینجا سهم داشته، نداشته؟ نمیذارم بفروشیش.

گفتم: مراد سهمشو فروخته. پدر مراد تمام سهمشو فروخته به پدرم. خودت می دونی. به جاش توی گاوداری سهیم شد. گاوداری رو هم خود مراد تعطیلش کرد. تقصیر من چیه؟ اما چیز دیگه ای می خوام بهت بگم ...

برق را در چشم هایش می دیدم. با عجله پرسید: چی آقا مهندس؟ غیر از اینه که ما شصت هفتاد سال اینجا جون کندیم؟

گفتم: گوش کن نرگس، همینو می خوام بهت بگم. پایین باغ مال توست. پدر گفته بود بفروشم و پولش را بدهم به تو. حالا که پولشو نخواستی زمینش مال خودت. صبح رفتم پیش کدخدا و گفتم که پایین باغ فروشی نیست. هزار و پونصد مترش مال توست.

گفت: گاوداری چی آقا؟

گفتم: گاوداری هم توی همون زمینه. مال توست. اون که به دردی نمی خوره اما امضاش کردم. باور نمی کنی برو پیش کدخدا.

یکباره زد زیر گریه: باور نمی کنم آقا. باور نمی کنم. چرا پس دیشب خون جیگرم کردین؟

گفتم: فکر نمی کردم تو اینجا را بخواهی. فکر کردم پولش را بدهم تا بری شهر و برای خودت زندگی کنی. حالا هم اگه خواستی بفروشی آزادی.

دستم را محکم گرفته بود و فشار می داد. دعایم می کرد و به همان زبان محلی چیزهایی می گفت که نامفهوم بود. سرش را گرفتم توی دستهایم و توی گوشش گفتم: این زمین خودته نرگسی. ارث مراده. مال من که نیست. لا به لای هق هق گفت: خدا آواره ات نکنه آقا. خدا پدرتو شفا بده آقا.

گفتم: خدا مراد بیامرزه. مادرتو بیامرزه که این زمین مهرش بوده.

سرش را بلند کردم. گفت: آقا شما هم نفروش. در به در نشی آقا الهی. بیا همینجا بمون. میری خارج که چی؟ من برمی گردم از شهر همینجا. شما هم بیا و همینجا بمون.

گفتم: باغ را فروختم نرگس. تمام شده.

طوری که انگار به خودش آمده باشد عقب نشست. سرش پایین بود و صورتش را با گوشه های روسری گل منگلی اش خشک کرد. بلند شدم و به آشپزخانه رفتم و الکی چرخی زدم و برایش آب آوردم. گفت: فکر نکن من اینجارو بفروشم آقا. گاو میخرم اقا مهندس. چندتا گاو می خرم و گاوداری رو راه میاندازم. دیشب تا صبح فکر میکردم اقا. وام میگیرم و گاو میخرم. شمام با پسرت برمی گردی همینجا...

گفتم که حالا وقت هست تا به این چیزها فکر کند. گفتم که میل خودش است، که من و پدر دیگر ادعایی برای زمین پایین نداریم. درخت های آن قطعه پایین را یکی یکی اسم برد. می گفت می خواهد سقف انبار علوفه را درست کند. پشت گاوداری را یک قفس بزرگ کند پر از مرغ و خروس. می گفت تخم مرغ ها را می دهد به کدخدا و به جایش سوسیس می گیرد. باز می خندید و چرت و پرت می گفت. آن قدر نقشه کشید برای همان یک وجب جا که اگر یکی نمی دانست فکر می کرد چند هکتار زمین دارد. طوری از آن گاوداری فکسنی حرف می زد که فراموش می کردی که روز روزش هم آنجا بیشتر از هشت گاو شیری نداشت. کدام وام؟ مگر به همین راحتی ها به کسی وام می دهند؟ بلند شد که برود اما همان طور حرف می زد. از پله ها که پایین می رفت هنوز صدایش را می شنیدم. بلند شدم و ایستادم کنار پنجره رو به بالکن. دیدمش که تند تند می رفت به سمت خانه پایین باغ. پرده ها را کشیدم. تمام پرده ها را کشیدم تا بلکه در آن آخرین روز باغ چند ساعتی بخوابم. خوابم برده بود. عمیق، آن طور که آدم نیم ساعت یا حتی ده دقیقه خوابش می برد و وقتی بلند می شود انگار یک سال است که خوابیده. بیدار که شدم هنوز صدای هاکان می آمد. داشت آواز می خواند. یا شاید هم باز مثل وزغ گوشه ای کمین کرده بود تا با زبانش رهگذری را شکار کند و باز داستان دخترها را بگوید و این که لندن جای زندگی نیست. دستم را به لبه وان می گیرم و می نشینم. گردنم خشک شده و یک وری مانده ام. سردم است. دستم اگر می رسید هرچه حوله بود برمی داشتم و رویم می کشیدم و می خوابیدم تا شب. به یاد کتری برقی می افتم و امکان نوشیدن چای در بالکن. همانطور با کمر خم و گردن یک وری روانه آشپزخانه می شوم. هیچ چیز جز یک فنجان نسکافه نمی توانست انگیزه ای برای بیرون آمدنم از آن دخمه باشد. این وان لعنتی که پرتابم می کرد به آن باغ لعنتی تر و آن خاطرات لعنتی که بعد از این سالها هنوز هم دست از سرم برنمی دارند. دکمه کتری را می زنم. از خودم می پرسم نکند من عاشق نرگس بوده ام و نمی دانستم؟ یا شاید هم او عاشق من شده بود که آن طور اصرار می کرد که برگردم به پهنه کلاه و همانجا بمانم. نمی دانم. فکر نکنم این طورها بوده باشد. اگر هم بوده بود حالا دیگر چه فایده دارد فکر کردن به این تردیدهای مبهم و نخ نما. دکمه کتری می پرد بالا. لیوان به دست می روم به بالکن. غروب است و اسمان پر از رنگ های سرخ و بنفش.

+   نیما طالبیان ; ٥:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٤

قسمت شانزدهم از رمان "مردگی در جزیره"

مانده ام در این وضعیت با خودم چه کار بکنم. خودم را بگیرم و بیاندازم بیرون تا راه برود و هوا به سرش بخورد تا باز برگردد به خانه و انتظار بکشد یا بگذارمش اینجا بنشیند و به فنجان قهوه خیره بماند، آن قدر که بالاخره آن قدر سرد بشود که بشود بالا کشیدش و بعد هم با خونسردی کتابش را ورق بزند و همین دوازده دقیقه را هرطور که می خواهد سپری کند تا ساعت دوازده شود و آن وقت مثل بازیکنی که سوت داور را شنیده توپ و زمین را رها کند و برگردد به خانه. چه فرقی می کند. در هر دو صورت این داستان به خانه ختم می شود و انتظار. طوری زیر چشمی نگاهم می کند که انگار خبر داشتم که هیچ کس اینجا نیست و من با او تنها خواهم شد. انگار نیم ساعتی پشت در کافه کشیک داده ام تا آخرین نفر ساعت یازده و نیم بیرون بیاید و من سیگاری که تازه روشن کرده ام را تا نیمه بکشم و زیر پایم خاموشش کنم و وارد شوم که حرفی بزنم، چیزی بخواهم. چیزی فراتر از یک فنجان اسپرسو و کمی شیر گرم یا یک قطعه از آن کیک هویچ که لابد از صبح تا ساعت یازده و چهل و هشت دقیقه نیمه شب در یخچال مانده و حالا طوری به من خیره شده و التماس می کند که انگار تنها امیدش هستم. کیک هویچ را که نمی شود همین طور در انتظار نگه داشت تا خشک شود و سفت شود و لابد در ساعت دوازده شب روانه سطل زباله شود. بلند می شوم و می روم به سمت صندوق، طوری که انگار حق انتخاب دیگری هم دارم نگاهی می کنم به طبقه های خالی یخچال. با نگاهش دنبالم می کند و وقتی باور می کند که باز هم چیزی می خواهم مجله اش را روی میز می گذارد و از صندلی اش در آن سمت کافه بلند می شود و با شک و تردید به پشت صندوق می آید. مثل همیشه با صبر و حوصله کیک را می گذارد داخل پیش دستی و کارد و چنگال را در دستمالی می پیچد و کنار کیک می گذارد. خستگی از لرزش دست هایش پیداست. شاید هم مضطرب است. نگاهش را می دزدد و حتی پول را طوری می گیرد که انگار نه انگار که زل زده ام به چشمهایش که کمی بادامی اند و سنجاق سینه ای که رویش نوشته است: سوزان. باز برمی گردم و او هم بی آنکه ذره ای از بودنم ناراحت یا خوشحال باشد برمی گردد و حتی مجله اش را طوری مقابلش نمی گیرد که از بالایش بشود موجود غریبه ای که آن طرف کافه نشسته را زیر چشمی بپاید. بیش از یک سکانس عاشقانه باید قبول کرد که این صحنه شبیه به صحنه های دوئل در فیلم های وسترن باشد. خصوصا که کافه هم از فضاهای اصلی فیلم های وسترن است. حتی تاریکی و خلوتی شهر، ارتفاع کم ساختمان ها، در و دیوار چوبی خانه ها، سگ های ولگرد، جاده های خاکی، خرابه ها که تعدادشان از ساختمان ها بیشتر است، چشمان بادامی بعضی ها که آدم را یاد سرخ پوست ها می اندازد، آفتاب و دخترانی که در این آفتاب سوزان همچنان چکمه به پا می کنند و راسته خیابان اصلی را بین دو کافه، یک بار و چند فروشگاه رژه می روند. چه چیز دیگری لازم است تا این صحنه به یک سکانس جاویدان وسترن تبدیل شود؟ شاید چند نفری که در کافه سیگار بکشند و دودش فاصله میان من و سوزان را طوری پر کند، طوری که انگار صد نفر اینجا چپق کشیده باشند. و بعد صدای ساعت دیواری که دوازده بار بنوازد و این صحنه دگرگون شود. یازده و پنجاه دقیقه و تمام این ده دقیقه از آن من است. می توانم اینجا بنشینم و هیچ کاری نکنم. می توانم حتی برای ده دقیقه به این فکر نکنم که آدا که از ساعت سه بعد از ظهر دیروز درب آپارتمانش را به رویم بسته چرا هنوز بیرون نیامده. حتی برای خرید آب، که می دانم قطره ای هم در خانه اش ندارد و باید بیرون بیاید تا از من یا هاکان شماره کسی را بگیرد و آب سفارش بدهد. آن وقت طوری خودش را در خانه حبس کرده که از صبح به این فکر افتاده ام که نکند چیزی شده باشد، مثلا غش کرده باشد. مجید می گفت: نگران نباش، زن ها همینطورین، دوست دارن صبح زود بزنن بیرون و یه راهی برن. منم صبح پاشدم دیدم ساحل نیست. هنوزم نه آمده، نه خبری داده که کجاست. رفتم از پذیرش هتل هم پرسیدم گفتن صبح ساعت هفت و نیم رفته بیرون.

خودم می دانستم. دیدمش که چطور سرآسیمه بلند شد و تلو تلو خوران خودش را به چمدانش رساند و چیزی پوشید و بیرون رفت. قبل از رفتن تا بالای سر مجید رفت و نگاهش کرد. طوری ملافه را دور خودش پیچیده بود که انگار کسی ناغافل گره اش زده باشد. به پذیرش هتل رفت و یک صد دلاری داد و مقداری لیر ترکیه گرفت و خارج شد. دنبالش نرفتم. حوصله اش را نداشتم. کارهایش از اختیارم خارج است. شاید چون از همان اول در این داستان نمی خواستمش. شاید چون دلم می خواهد تمام حواسم به مجید باشد. می خواهم تمام جزییات کارهایش را بنویسم. این که مثلا چطور در خواب قلت می زند، چطور حتما باید یک دستش را از زیر بالشتش رد کند تا خوابش ببرد، چطور در تمام روز یکریز به فکر نوشیدن چیزی است، قهوه، چای، شیر، نسکافه، شیر نسکافه، شیر قهوه، سودا، چای سبز، قهوه ترک و هر چیز دیگری که دست بدهد. در جزیره می تواند به آبجو، ویسکی، سودا و شراب هم فکر کند اما هنوز زود است، فعلا خماری همان آبجوی دیشب باید تا ظهر امروز در سرش باقی بماند. ساحل که بالاخره رفت می خواستم بروم مجید را بیدار کنم اما پشیمان شدم. ترجیح دادم همان طور روی کاناپه دراز بکشم و منتظر باشم تا صدایی بشنوم. مگر می شود بیست و چهار ساعت هیچ صدایی از آن آپارتمان نیاید. حاضرم قسم بخورم که در روزهایی که آپارتمان خالی بود هم می شد هرازگاهی صدایی از داخلش شنید اما امروز انگار که کر شده باشم هیچ صدایی نمی شنیدم. با این که روز تعطیل نبود اما کارگران تخریبکار همسایه هم سر و کله اشان پیدا نشد. هاسکی هم لابد تمام روز خوابیده بود. گفتم: آخه من که بیدار بودم. فقط دو سه ساعتی چشمامو بستم پاشدم دیدم ساعت هشته.

گفت: همین دیگه، شاید رفته بیرون خریداشو کرده و بعد هم برگشته و تو نفهمیدی. شایدم هنوز بیرونه.

گفتم: تا ساعت ده و نیم شب؟ کجا می تونه رفته باشه؟

گفت: ولش کن حالا. پاشو یه سر برو بیرون هوا بخور. شاید توی راه دیدیش.

پرسیدم: تو می خوای برنامت چی باشه؟

گفت: منو بفرست به همین کافه رو به رویی یه چیزی بنوشم که دارم از سردرد کلافه می شم. نمی دونم قهوه بخورم یا یه خمارشکنی بزنم. شاید هم چای با نبات. یا ...

دنباله اش را گوش نکردم. بلند شدم و آمدم بیرون. طبق عادت چراغ را زدم. این بار روشن شد. بالاخره این هاکان چراغ راهرو را درست کرده بود. حتما باید به غیر از من کسی می آمد که هاکان به فکر طبقه بالای سرش هم بیافتد. درب آپارتمان را چنان کوبیدم که آدا که هیچ، به گمانم هاکان هم از خواب پرید اما هرچه صبر کردم صدایی بشونم خبری نشد. گفتم نکند آمده باشد کافه. اینجا هم نبود. کیک هویچ را قطعه قطعه می کنم. سفت شده. به زور ذره ای می خورم و قهوه را سر می کشم. بلند می شوم. سوزان هم بلند می شود. دو دقیقه مانده اما دیگر بی قرار شده ام. سری تکان می دهم تا لبخند همیشگی اش را بزند و از کافه بیرون می آیم. بالکن تاریک است و صندلی ها را وارونه گذاشته اند روی میزها. هوا کمی خنک تر شده اما هنوز ظهرها نمی شود صد قدم هم راه رفت. خیابان تاریک است و پرنده ای هم پر نمی زند. این وقت شب تنها می رود؟ لابد تنها می رود. به نظر نمی آید کسی دنبالش آمده باشد. ماشینی هم این اطراف نیست که فرض کنم با ماشین می رود. شاید خانه اش همین اطراف است. شاید هم شب ها در کافه می خوابد. گمان نکنم. هر چند قدم صدای غرولند سگی بلند می شود. دانشجوها که بیایند شب های جزیره هم از این مردگی خلاص می شود. مجید بالاخره تصمیمش را می گیرد و از اتاق خارج می شود. می فرستمش به همانجا که خواسته است. برای صبحانه چیزهای متنوعی دارد. از روی تصاویر منو چیزی سفارش می دهد که یک نان کنجندی است که داخلش پنیر دارد. یک چای بزرگ هم کنارش می آورند با ظرف کوچکی که در آن یک قالب کوچک کره گذاشته اند. چشم از هتل برنمی دارد و همین طور تا ابتدای کوچه را نگاه می کند تا بلکه اثری از ساحل ببیند. بالاخره پیدایش می شود. مجید را در کافه می بیند و کلافه از گرما خودش را به مجید می رساند. روی پله های خانه می نشینم. چراغ خانه آدا خاموش است. شب ها هنوز روی همه چیز را قطرات ریزی از رطوبت می پوشاند. چه کار کنم؟ بروم بالا و لیمونادی بنوشم و بخوابم، یا همین جا روی پله بنشینم تا صدای این جیرجیرک مثل مته گوشم را سوراخ کند. لااقل این طور مطمئن می شوم که کر نشده ام. 

+   نیما طالبیان ; ۳:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢

قسمت پانزدهم از رمان " مردگی در جزیره "

اگر کسی را در این جزیره داشتم که می دانستم ذره ای از خوشحالی من خوشحال می شود وقتم را برای نوشتن این یادداشت تلف نمی کردم و دوان دوان به سراغش می رفتم و در راه لیمونادی هم می گرفتم تا جشن بگیریم و  بنشینیم و من برایش از معجزه امروز تعریف کنم. اما چه چاره که هر وقت به چنین کسی فکر می کنم تنها یک نفر به ذهنم می رسد. سوزان، دختری که به گمانم ترکمن باشد و در همان تنها کافه قابل تحمل شهر کار می کند و با آنکه نمی داند، اما من گاهی ساعتی را صرف نگاه کردنش می کنم. کف زمین را تی می کشد، سینی ها، لیوان ها، نی ها و دستمال های مچاله شده را جمع می کند و تمام این کارها را با لبخندی انجام میدهد که گویی لذتی بیشتر از کار کردن نمی شناسد. آن وقت که نوبتش می شود که پشت صندوق بایستد و سفارش بگیرد نوبت من می شود تا بروم و یک فیلتر کافی با طعم وانیل و یک لیوان کوچک شیر داغ سفارش بدهم. سفارشی که آن قدر تکراری است که گاهی با دیدن من و خیره شدن در چشم هایم می فهمد که سفارش دیگری وجود ندارد و همان را ثبت می کند. همصحبتی با سوزان به جملاتی کوتاه محدود است. سلام. بفرمایید. حتما. آه ببخشید، یادم رفت شیرتان را گرم کنم. روز به خیر. لیوان کوچک یا بزرگ؟ می توانم سینی را بردارم؟ این هم شیر داغ. بعله سرعت اینترنت امروز خیلی کم شده. چیز دیگری میل ندارید؟ عجب بارانی! به جرئت می توانم بگویم این جملات فهرست کاملی است از تمام آنچه از سوزان شنیده ام. به همین دلیل واضحمی دانم که نمی شود رفت در کافه نشست و داستان امروز را برایش تعریف کرد. شاید روزی بشود، باید روزی آدا را ببرم به کافه و سوزان را بهش معرفی کنم. شاید سوزان هم به جمع دونفره ما بپیوندد و آن وقت دیگر چه می شود! تصورش را هم نمی توانم بکنم. من، سوزان و آدا. یا من، آدا و سوزان. دومی بهتر است. به هر حال باید امروز را بنویسم: داستان از این قرار است که مثل هر روز روی بالکن نشسته بودم و هاکان را دید می زدم که طبق معمول فقط شلوارکی به تن داشت و خم شده بود و از میان قطار شیشه های خالی آبجو و بطری های نوشابه یکی را انتخاب می کرد و می برد به حیاط پشتی و باز می آمد و یکی دیگر را بلند می کرد و در نور خورشید وراندازش می کرد و باز می رفت. با خودش حرف می زد و شانه ها و شکم چاقش را می خاراند. این روزها هر چه فکر می کردم نمی توانستم سر از کارهای هاکان، خودم، مجید و ساحل دربیاورم. در همین احوال نامعلوم بودم که تاکسی سفید رنگی از مقابل خانه گذشت، کمی جلوتر ایستاد و عقب عقب آمد تا درست مقابل درب حیاط ایستاد. پیرمرد لاغری با سبیل های پرپشت سفید از سمت راننده پیاده شد. معلوم بود که مسیری طولانی را رانندگی کرده بود، هنوز کامل پیاده نشده بود که مثل آدمی که سرش را از زیر آب درآورد و هوا را با حرص ببلعد سیگارش را روشن کرد و پکی عمیق کشید و بعد که اعصابش تنظیم شد خم شد و دکمه ای زد که درب صندوق عقب ماشین بالا آمد.  از لا به لای برگ های درخت دیدم که چند ساک و یک چمدان بزرگ در صندوق بود.  هاسکی از رخوت خارج شد و کوچه را گذاشت روی سرش. بعد درب دیگر ماشین باز شد و دخترکی از آن خارج شد با کلاهی بزرگ که صورتش را پوشانده بود. شلوار جین کوتاهی پوشیده بود و کفش اسپرت آدیداسی که بندهای سبز فسفری داشت و نمی شد ندیدش. پیرمرد تمام اسباب ها را با احتیاط روی پله ها چید و با دخترک حرف هایی به ترکی زد. خندید، عرقش را با پارچه ای خشک کرد، پولش را گرفت و قبل از نشستن در ماشین سیگار دیگری روشن کرد و رفت . دخترک نگاهی به در حیاط و زنگ های کنار در انداخت و بعد همین طور سرش را بالا آورد تا جایی که من را همچون مارمولکی متعجب دید که خم شده بودم و چسبیده بودم به نرده های بالکن. برای چند ثانیه در چشم های هم زل زدیم تا بالاخره سلام کرد. به ترکی. من هم جوابش را به ترکی دادم. پرسید که آپارتمان خورشید اینجاست و گفتم که درست آمده است. صورتش سفید سفید بود. طوری که اگر خالی به صورت داشت از همان بالا می توانستم ببینم. یا حتی اگر روی بینی یا پیشانی اش کک مک داشت. هیچکدامشان را نداشت. لبخندی زد و خم شد تا ساک سنگینی را از پله ها بالا بیاورد. به نظر چهارده پانزده سالی بیشتر نداشت. از آن بالا که نگاه می کردم هم قد چمدانش بود. دستپاچه شده بودم. می دانستم چه شده اما باور نمی کردم. دور خودم در خانه می چرخیدم تا بالاخره از آیفون در پایین را باز کردم و بعد باز دوری زدم و از پله سرازیر شدم. در پاگرد به هم رسیدیم. مردنی بود. آن قدرها هم دخترک نبود. حالا به نظر بیست و چندسالی داشت اما مثل آفتاب پرستی همرنگ گچ دیوار شده بود. آن قدر سفید بود که به نظر می رسید کلاهش با فاصله ای از گردنش روی هوا ایستاده است. گفت: شما هاکان هستید؟ گفتم نه. نگفتم که هاکان سن پدربزرگ من را دارد و تا همین چند لحظه پیش در حال اجرای مراسمی عجیب و غریب در حیاط بود. نزدیکش رفتم و دستم را دراز کردم و خودم را معرفی کردم. خودش را " آدا " معرفی کرد. خواستم ساک دستش را بگیرم، اصرار داشت که خودش می آورد و وقتی فهمید که ول کن نیستم اشاره کرد به حیاط و گفت چمدان بزرگی آن جاهست. به زحمت ساک را از دستش درآوردم و بالا بردم. پشت سرم آمد تا پاگردی که آپارتمان من را به خانه جدید او وصل می کرد. در آپارتمان من باز بود و تصویری از یک بلبشوی تمام عیار را می شد دید. گفتم اینجا واحد من است و پرسیدم انگلیسی می فهمد. گفت کمی. گفتم همین جا بمان تا من بارهایت را بیاورم. نفهمید یا نخواست که بفهمد. دوباره با من سرازیر شد به حیاط. پایین که رسیدیم هاکان را دیدم که از آن سر حیاط سلانه سلانه می آید. رو کردم به آدا و گفتم: هاکان. هاکان دست های خاکی اش را با پشم های سینه اش پاک کرد و شروع کردن به مرحبا... مرحبا! گفتن. من که نمی دانستم چه کار کنم و از طرفی می ترسیدم چهره ام افکارم را بو بدهد شروع کردم به بالا بردن ساک ها و چمدان ها. مثل حمال ها در راه پله به نفس نفس می افتادم و باز شروع می کردم به بالا و پایین رفتن. آن قدر ساک و پلاستیک و خرده ریزه داشت که به گمانم ده بار پله ها را بالا و پایین رفتم. اما در چشم به هم زدنی همه چیز را بالا برده بودم. تمام که شد برگشتم پایین. هاکان من را به عنوان همسایه دیوار به دیوار آدا معرفی کرد و من باور کردم که بالاخره شد آن چیزی که باید می شد. در کمال بهت و ناباوری. هاکان گفت که من جای پسرش هستم و من خوشحال شدم اما بعد که گفت او هم مثل دخترش است دیدم چیدمان مناسبی از آب درنیامد. ترجیح دادم همان همسایه دیوار به دیوار باشم. هاکان سفره دلش را پهن کرده بود و از دخترهاش می گفت که لندن هستند و او که این دو تا خانه را بازسازی کرده و اجاره ها را می فرستد برای دخترها. واحد من که بازسازی نشده بود،همان بود که به گمانم از بیست سال پیش بود. اما چیزی نگفتم. هاکان آن قدر حرف زد که یقین داشتم آدا دارد از حال می رود. بعد زانوها و پشت ران هایم شروع کرد به تیر کشیدن و کمرم تازه انگار متوجه شده بود که چقدر بار کشیده است. عذرخواهی کردم و برگشتم بالا تا قبل از جان دادن آبی بنوشم. یادم آمد که لبهایش صورتی و زیر چشمهایش کمی تیره بود. نمی دانستم آیا مویرگ های زیر چشمش را می شد دید یا این که فقط تصور می کردم که دیده ام. کمی در راهرو رفتم و برگشتم و دیدم نمی شود این طور در نادانی به سر برد. تصمیم گرفتم بروم پایین و ببینم آیا مویرگ ها را می شود دید یا نه. اما خوب، تا همین جا هم شاید خودم را لو داده بوده باشم. چکار می کردم؟ ناگهان مغزم کار کرد و رفتم از کشوی جاکفشی قبض برق و پول برداشتم و روانه پایین شدم. هاکان هنوز داشت حرف می زد و آدا یله داده بود روی یک پا تا پای دیگرش کمی استراحت کند. تصمیم گرفتم خلاصش کنم و مثل دیوانه ها پریدم وسط حرف هاکان و شروع کردم به انگلیسی حرف زدن و قبض و پول ها را نشانش دادم. به کل یادش رفت که چه می گفت. قبض را گرفت و پول ها را شمرد. آدا از این پا به اون پا شد. برگشتم و خیره ماندم به زیر چشم هایش. دیده می شدند. خطوط آبی کمرنگی که تا روی گونه ها ادامه داشت و بعد به آرامی محو می شد. در مورد کک و مک ها اشتباه کرده بودم. یک سمت صورتش بودند. درست از خط میانه بینی شروع می شدند و هرچه به سمت گونه ها و پیشانی پیش می رفتند از تعداد و قدرت رنگشان کاسته می شد. روی گردنش هم خالی بود. پر رنگ و قهوه ای. جایی که معمولا خط پایینی ریش آقایان آن جا تمام می شود و اگر از رو به رو به هر چهره ای نگاه کنی می توانی ببینی اش. مگر آنکه گردن را یقه اسکی یا شال گردنی پوشانده باشد. خودم هم داشتم. درست در همان حدود. اما خال من سمت راستم بود و از آنجا که پوستم تیره است کمتر به چشم می آید. یک خال هم درست روی استخوان ترقوه اش بود. بزرگتر اما روشن تر. موهایش خرمایی بود و پیچ و تاب کمی داشت. آن قدرها هم روشن نبود، مثل خرماهای نرسیده که طعم گسی دارند و در جزیره فراوانند و کام دهن آدم را طوری می کنند که جز با چایی نمی شود فرو دادشان. آدم به حسرت خرماهای مضافتی بم خودمان می افتد و شب های ماه رمضان. رنگشان تیره تر بود، مثل خرماهای رسیده و قهوه ای که هنوز تا سیاه و مضافتی شدنشان یک ماهی مانده باشد. هنوز سیاحت چهره و جزییات صورتش را تمام نکرده بودم که متوجه شدم بیش از حد خیره مانده ام و هاکان و آدا طوری به من زل زده اند که انگار ناگهان در میانه حرف زدن سکته کرده باشم.

به خودم آمدم. آدا این پا آن پا می کرد که برود. گفتم برویم بالا تا کمکش کنم. هاکان دعایم کرد و دهانش نیمه باز بود تا داستان دخترها را دوباره شروع کند که من نفهمیدم آدا چطور غیبش زد. هاکان کلید را به من داد و بابت سر و صداهای این چند هفته عذرخواهی کرد. میخواستم بغلش کنم و ببوسمش. تمام و کمال بخشیده بودمش. پرسیدم که حالا چند وقتی می ماند؟ گفت که قراردادش یکساله است و تازه از استامبول آمده و می خواهد برود دانشگاه. به گمانم هنوز داشت چیزهایی تعریف می کرد که من از شوق نتوانستم تحمل کنم و دویدم به سمت بالا. آدا روی چمدانش نشسته بود. کلاهش را برداشته بود. یک کفش اش را درآورده بود و انگشتانش را در دست گرفته بود. شروع کرد به عذرخواهی. وقتی شروع کرد به حرف زدن فهمیدم که انگلیسی را از تونی بلر هم بهتر حرف می زد. آن قدر که شک کردم که هاکان گفته بود از کجا آمده، لندن یا استامبول؟ آن قدر که این هاکان حرف می زند. آن هم همش از دخترها که رفته اند و لندن مانده اند و نمی ایند و لندن سرد است و لندنی ها هم سرد هستند و ... در را باز کردم و چمدان بزرگ را اول از همه به داخل بردم. آدا نشست روی پله و گفت که دیگر نمی تواند بایستد و خجالت زده است. من صداهایی از دهانم خارج شد که بعدها هرچه فکر کردم نفهمیدم که به چه زبانی می خواستم چه بگویم؟ فقط اصواتی بود بی معنی که بیشتر شبیه به تته پته کردن آدمی می مانست که مادرزادی لال باشد.  وقتی همه چیز را داخل بردم تازه متوجه آپارتمانی شدم که تا همین چند هفته پیش خرابه ای همچون خرابه من بود و حالا چه خانه لوکسی شده بود. می خواستم برگردم پایین و هاکان را خفه کنم. کف را کلا پارکت کرده بود، تمام مبلمان خانه نو بود، مبل ها، میز ناهار خوری، تلوزیون ال سی دی، گاز، یخچال، درب کابینت ها از چوب بود و رنگ لوسترها با پرده ها و مبلمان ست شده بود. یک فرش کوچک وسط هال پهن بود. از آن ها که پرزهای خیلی بلند و کلفت دارند. از لای پرده های توری و شفاف تراس را دیدم و میزی دایره ای شکل و چهار صندلی پلاستیکی. حقش بود که برگردم پایین و از هاکان بپرسم چرا برای من این کارها را نکرده بود. اما از خیر این حق گذشتم، ترجیح دادم به بهانه بردن چمدان ها به اتاق سرگوشی در خانه آب بدهم و ببینم آن پشت ها چه خبر است. دو اتاق از سه اتاق خالی از هرچیزی بود و پارکت کفشان برق میزد. شبیه همان پارکت ها بود که قدیم ها در ایران کار می کردند. قبل از این که این کف پوش های پلاستیکی طرح چوب مزخرف چینی بازار را پر کند. چوب های واقعی مستطیلی شکل کوچک که چندتایشان کنار هم مربعی می ساختند. و مربع کناری در خلاف جهت چیده می شد تا در نهایت بافتی ریز و شطرنجی حاصل شود. رنگ پارکت ها تیره تر از آن هایی بود که در ایران دیده بودم. قهوه ای سوخته بود اما در راهرو و حال روشن تر بود. در اتاق آخر هم تختی چوبی با پاتختی ها و میز آرایشی از چوب و یک جفت صندلی لهستانی اصل. مشخص بود که اتاق را برای یک دختر تنها آراسته بودند. رنگ پرده زرشکی بود و میله پرده در دو سر به یک قپه چوبی خراطی شده ختم می شد. لوستر کاغذی هم صورتی یا گلبهی بود. اسباب و چمدان ها را در یکی از اتاق های خالی جا به جا کردم و به هال برگشتم. آدا مشغول وارسی خانه بود و به همه جا سر می کشید. بوی رنگ و پلی استر کم تر شده بود اما هنوز بینی آدم را اذیت می کرد. دلم می خواست بیشتر بمانم اما طوری به سمتم آمد و تشکر کرد که یعنی مرحمت شما زیاد. در چهارچوب در ایستاد و تشکر کرد. مثل این هایی که از نزد اربابشان مرخص می شوند آن قدر پاگرد پله را عقب عقب رفتم تا خودم را در آپارتمان خودم یافتم. آدا لبخندی زد و دستی تکان داد و در را بست. قبلش هم چیزهایی می گفت که گوش نمی کردم. در را بستم و پخش زمین شدم. چند وقتی بود که چیزی سنگین تر از پلاستیک های خریدم بلند نکرده بودم. احساس کردم تمام ماهیچه هایم گرفته است و بدنم بوی شدیدی از خودم را می داد. به هر زحمتی بود خودم را به حمام رساندم و غلتیدم به داخل وان و با پا آب را باز کردم. پاشنه پایم را گذاشتم داخل حفره آبراه و نفس عمیقی کشیدم. آب با فشار کمی روی پاهایم می ریخت و باز موهای روی ران هایم شروع می کنند به ایستادن. چشم هایم بی اختیار بسته می شوند و باز راه می افتم. دوباره همان شال ها و پارچه های رنگی. همان رنگ سبز دشت ها و راه پیچ در پیچ و باریک. بازار روزانه و بوی ماهی. به در باغ که می رسم کوچک می شوم و می چسبم به شیشه عقب بیوک. پدر بوق می زند و مراد سر و کله اش پیدا می شود و باز برایم شکلک در می آورد. دستم را مراد گرفته و بلندم می کند تا از گل و شل ها پرواز کنم. باز می گذاردم زمین و سگی را نشانم می دهد که به درخت پرتغال بسته شده و دست و پا می زند. هاسکی نیست. سگ گله ای است که حالا نگهبان باغ است. زشت و سیاه و بزرگ. مراد بغلم می کند و به سمت درخت می رود. می ترسم و به پاهای مراد می چسبم. پدر مراد را صدا می کند و با هم می دویم به سمت ماشین. پلاستیک های پر از ماهی را دست مراد می دهد و از پله ها بالا می رود. دلم نمی خواهد بالا بروم. برمی گردم به باغ و از دور سگ را نظاره می کنم که ناگهان هاسکی می شود. بزرگ می شوم و شب می شود. قلاده هاسکی را باز می کنم و به سمت خانه پایین باغ می روم. نرگس آن جاست. چراغ آشپزخانه روشن است و بوی پیاز داغ را می شود از دور تشخیص داد. طوری می روم لا به لای درخت ها که در دیدرس اش نباشم. پنجره را بخار گرفته و شبحی از نرگس دیده می شود. نزدیک تر می روم. هاسکی پارس می کند و نرگس از آشپزخانه بیرون می رود. چراغ بالکن روشن می شود و نرگس می آید تا لبه بالکن. چیزی به سر ندارد. صدای هاسکی را دنبال می کند و من را می بیند که از لابه لای درخت ها به سمتش می روم. می دود به داخل خانه و چیزی به سر می کند و ترق ترق از پله های چوبی پایین می آید.

ـ آقا مهندس شمایین؟ چیزی شده؟

ـ نه، هاسکی را آوردم راه بره. گفتم سری بهت بزنم ببینم در چه حالی.

ـ گشنتون شده لابد، ها؟ غذاتونو میارم بالا تا نیم ساعت دیگه.

هاسکی خودش را به پاهای نرگس می مالد و صداهایی از گلویش در می آورد. نرگس می نشیند روی پله و هاسکی را نوازش می کند تا همانجا جلویش دراز بکشد و او سینه و گلویش را نوازش کند. تکیه می دهم به درخت ماگنولیا که حالا بزرگ شده و شاخه هایش روی سقف خانه پایین باغ را پوشانده. سیگاری آتش می زنم و تماشایش می کنم. سرش را بالا نمی آورد.

ـ این حیوون چقدر خوشگله.

ـ نرگسی.

ـ بله آقا مهندس.

خیره می ماند. آخرین باری که نرگسی صدایش کردم باید سال ها پیش بوده باشد. مراد هر دو را نرگس صدا می کرد. مادر و دختر خودشان می فهمیدند که با کدامشان است. انگار قحطی اسم بود. پدر از همان بچگی نرگس را نرگسی صدا کرد. می گفت: مراد کار خدا را می بینی، خدا به تو دختر داد، شیرزن، صد تا پسر کار می کنه، انگار بیل به دستش چسبیده، به من پسر داده، مدام گریه و نق نق.

من اما فقط وقتی تنها بودیم یا چیزی ازش می خواستم نرگسی صدایش می کردم. خودش فهمیده بود. نگاهش نگران بود و چشمهایش دو دو می زد. گفتم: یه چیزی هست که باید بهت بگم.

طوری خشکش می زند که انگار می داند خبر بدی است. چیزی نمی پرسد و همانطور نگاهم می کند. دود سیگار را فوت می کنم به سمت نور. مه پایین آمده و دود را می بلعد. بالاخره صبرش تمام می شود.

ـ خب بگین دیگه آقا مهندس. گفتم چیزی شده که شبی آمدین پایین باغ.

ـ میخوام باغ رو بفروشم.

دست از هاسکی می کشد و عقب می نشیند: بفروشین؟ اینجارو بفروشین؟

ـ اره، دارم از اینجا می رم.

ـ می رین؟ کجا میرین؟ شما که خیلی وقته از اینجا رفتین.

ـ از اینجا نه، می خوام از ایران برم.

ـ کجا برین آقا؟

ـ می رم خارج درس بخونم. مجبورم برم. پدر منو فرستاده که باغ رو بفروشم. با کدخدا صحبت کرده و کسی رو پیدا کرده که خریداره.

ـ خب چرا باغ رو بفروشین؟ اینجا رو که نمی شه فروخت. پشیمونی داره آقا. بدجوری پشیمونی داره.

ـ پولشو لازم دارم. باید با خودم ببرم. پدر که میدونی دیگه مال و اموالی جز این باغ نداره.

تازه انگار باور می کند که قصدم جدی است. بلند می شود و دست می کشد به دیوار خانه.

ـ آقا این باغ رو که نمیشه فروخت. باغ آقاتون بوده. این درختا، این خونه ها رو با دست خودشون ساختن. آقا مهندس با ما این کارو نکین. با خودتون این کارو نکنین.

بغض می کند و نزدیک من می آید: آقا التماستون می کنم. شما رو به خاک بابام. اینجا رو نفروشین. مگه نمی گفتین که می خواین بیاین اینجا بمونین. مگه نگفتین که اینجا مال پسرتونه. آقا تو رو به امام رضا.

می دانستم این طور می شود. می دانستم نرگس از من بیشتر به این باغ وابسته است. می دانستم بالاخره باید یکی شروع کند به اشک ریختن و التماس کردن. پدر که این کار را نمی کرد. لیوانش را سر کشید و اخمی کرد و گفت برو باغ ساری رو بفروش، پولشو بردار و برو. چیزی نگفتم. خودم فکرش را کرده بودم. پول دیگری برایمان نمانده بود. گفتم اگر بروم و همانجا بمانم چی؟ گفت: پیدایت می کنند. این تخمه سگ ها هرجا که باشی پیدایت می کنند. راست می گفت. لیوانش را پر کردم و تا بغضم نترکد برای خودم هم ریختم. صبر کردم تا سر بکشد و بعد سر کشیدم. گفت: اون باغ رو نگه داشته بودم برای مبادا، امروز همون روز مباداست. گفتم: پدر من راضی نیستم. حرفم را برید: اون باغ مال تو و بچه های توست، تو هم که تخم و ترکه ای نداری. بفروش و از اینجا برو. بلند شد و رفت. یعنی که همین و تمام. برای خودم ریختم و سر کشیدم و شروع کردم به زار زدن. همین طور که نرگس زانو زده بود و زار می زد. خم شدم و دستهایش را از پاهایم جدا کردم و مقابلش نشستم: اینجا یادگار مراد هم هست. هرچقدر مال من باشه مال تو هم هست. جز من و تو کسی نمونده. به تو هم اونقدر می رسه که باهاش سر کنی.

نگاهم نمی کرد. گفتم: تو هم که از اینجا رفته ای نرگسی. اینجا شده خانه ارواح. تو هم برو شهر و دیگه فکر اینجا رو نکن. برو دنبال زندگیت.

دستش را کشید و اشک هایش را پاک کرد: آقا با من اینکارو نکنین. آقا من زمستونو تحمل می کنم که بهار بیام اینجا. هر سال عید آمدم اینجا که سال اینجا تحویل بشه. آقا منو در به در نکنین. آقا...

خودش را داشت می زد. به صورتش. به زانویش. احساس کردم کمرش شکسته. خواستم بلندش کنم اما دستم  را پس زد و خودش را کشید تا کنار دیوار و سر به دیوار گذاشت. بلند شدم و چند قدمی رفتم. هاسکی آمده بود و کنارش زوزه می کشید. بعد همدیگر را بغل کردند و ضجه زدند. پنجه به دیوار می کشید و دستش را بو می کشید. چشمهایم تار شده بود و جایی را نمی دیدم. میانه راه نشستم و تکیه دادم به درخت پرتغال. همانجا که مراد سگش را می بست. بیوک را می دیدم که گوشه باغ پارک شده. پدر را که چکمه پوشیده بود و سرتاپا گلی بود. مراد بیل را انداخت و دوید به سمت پدر که دستش را روی سینه اش گذاشته بود و نفس نفس می زد. پدر را نشاند روی تخت کنار دیوار و کمکش کرد تا دراز بکشد. پدر می گفت: تیر می کشه مراد. فریاد می زد و خودش را چنگ می زد. مراد زنش را صدا می زد. نرگس! نرگس! نرگس آمد و دست من را گرفت و برد به خانه پایین. بوی گاوها و طویله توی خانه اشان پیچیده بود. شب بود که نرگسی هم سراسیمه آمد و نرگس را بغل کرد و گریه کرد. نرگس هر دوتایمان را زیرچشمی می پایید. برایم غذا پخت و کنار خودش خواباندم. نرگسی را هم آن طرف خودش خواباند. اولین بار بود که زیر یک سقف با  نرگسی می خوابیدم. صبحش من را بردند بیمارستان امام. پدر خوابیده بود و مراد دستش را گرفته بود. نرگسی هم آمده بود.  همان سال بود که رفته بود شهر و آخر سال خبر علی را آوردند. کمتر می دیدمش. باغ دیگر صفایی نداشت. بی نرگسی حوصله ام سر می رفت.

دعا می کردم که برگردد اما راضی نبودم آن طور بیاید. آن طور رنگ و رو رفته و زار. غروب ها می رفت بالای بام گاوداری و حالا گریه نکن کی گریه کن. مادرش دو سال بعد مرد. من ماندم و پدر، او ماند و مراد. پله های چوبی زیر پاهای نرگس جیر جیر کردند و چراغ ایوان خاموش شد. هاسکی آمده بود و دورم می چرخید. بلند شدم و راه افتادم به سمت خانه بالا. می خواستم یک بار دیگر مه را از روی بالکن ببینم که دره را پوشانده. باغ را که زیر سفیدی مه پنهان می شد و نور چراغ آشپزخانه نرگس را که شاخه های ماگنولیا را روشن می کرد. به پله ها که رسیدم باران شروع شده بود. خیس بودم و لرزم گرفته بود. لرزیدم آن طور که تمام بدن آدم به یکباره می لرزد و بیدار شدم. آب داخل وان سرد شده بود. تمام تنم می لرزید. نمی دانم چطور چیزی به دورم پیچیدم و خودم را به تراس رساندم که غرق در آفتاب بود. گرما که به استخوانم رسید یاد آدا افتادم. حالا کسی در همین همسایگی بود که می شد باهاش حرف زد.

+   نیما طالبیان ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢۳

قسمت چهاردم از رمان "مردگی در جزیره"

از دریای مدیترانه نمی شود لذت نبرد. هرچقدر هم با خودت بجنگی فایده ای ندارد. این ماسه های جادویی نه فقط خستگی را از کف پاها جذب می کنند، بلکه خاطر آشفته آدم را هم آرام می کنند. چه بخواهی، چه نخواهی. شاید این قدرها هم دلم نمی خواست از پریشانی ام دور شوم. چیزی در درونم می خواهد ذره ای از آن همه فکر و خیال باطل را حفظ کند. سعی می کند وادارم کند به خانه فکر کنم، به سربریدن های داعش، آپارتمان بغلی و همسایه احتمالی، پشه ها، مورچه ها و سوسک ها. مریضی هاسکی که این روزها بیحال افتاده است و برای هیچ چیز پارس نمی کند. و از همه بدتر به مجید و ساحل و همان شب اول که بالاخره غروب جزیره خودش را نشان خواهد داد. اما حتی فکر کردن به این ها هم اینجا لذت بخش است. شاید چون اینجا از همه شان دورم. به هر حال اینجا همه چیز آرامش بخش است، جز صدای موسیقی احمقانه ای که از بلندگوهای این بار کنار ساحل پخش می شود. موسیقی بی ربط و پرسرو صدایی که بیشتر برای جشن و رقص مناسب است. گمانم برای همه این هایی که اینجا ولو شده اند همین طور باشد. پیرزن ها و پیرمردهای انگلیسی که پوستشان آفتاب ساحل را با حرص می بلعد. دختران روسی که فقط در تعطیلات تابستان پیدایشان می شود و طوری راه می روند که انگار از رمان های کلاسیک روسی به این جزیره آمده اند و در تمام عمرشان کاری جز دزدکی نگاه کردن و لبخند زدن نداشته اند. مادران ترک با بچه های قد و نیم قد که لابه لای تخت ها دنبال هم می دوند و پدران ترک که از قوطی های آبجویی که تا نصفه در ماسه ها فرو کرده اند قطاری می سازند به درازی تخت هایشان. مادربزرگ هایی که چشم از بچه ها برنمی دارند و باید حواسشان شش دانگ به موج ها، سطل ها و بیلچه های بازی باشد. قزاق ها که تند تند حرف می زنند. نیجریه ای ها که حلقه می زنند و بلند بلند حرف می زنند. گاهی چیزی می خوانند و چندتایی شان آن وسط بطری به دست می رقصند. چینی ها که در گوش یکدیگر پچ پچ می کنند. و البته ایرانی ها که تعدادشان از تمام اقلیت های جزیره بیشتر است. اما نه حلقه می زنند، نه بلند حرف می زنند، نه می خندند. فقط نظاره می کنند. با دقت. آن ها را می شود اکثریت دانست، اکثریتی پخش و پلا، بی انسجام و گریزان از ارتباط با یکدیگر. من هم به همین دسته تعلق دارم. از تماشای بدن های غرق در آفتاب و ماسه سیر نمی شوم. دختری ترک در تخت مقابل آفتاب می گیرد. مایو ای دو تکه به تن دارد که چندان عملکردی به نظر نمی رسد. سورمه ای است با بندهایی نارنجی. شاید همین آب شور و زلال و ساحل طلایی اینجا رمز تحمل جزیره باشد. شاید هم احساسی از آزادی که یواشکی نیست و همه را در بر گرفته است. رمزی که  نزدیک به پنجاه هزار دانشجو را گرد هم جمع کرده. نمی دانم چرا هر بار این قدر  طول می کشد تا خودم را راضی به آمدن و لذت بردن در ساحل کنم؟ چرا باید در خانه بمانم در حالیکه چیزی نمی نویسم، نمی خوانم و جز ولگردی در اینترنت و اخبار کاری نمی کنم. هر بار که روی این تخت ها دراز می کشم و به درختان نخل بالای سرم خیره می شوم از خودم همین را می پرسم. چرا هر روز نیایم؟ لااقل هفته ای چندروز. اما هر بار می رود تا دو هفته بعد. این بار بیشتر هم بود، شاید سه هفته. آن هم در این گرمای آگوست. البته که تنهایی آدم را هرکجا که باشد آزار می دهد. بیشتر از خانه در اینجا. وقتی کسی نیست که باهم خط ساحل را بگیریم و برویم تا آن جا که چترهای قرمز و آبی اش دیده می شود و گاهی، اگر سرو صدای این کافه بگذارد می شود صدای موسیقی شان را هم شنید. یا کسی که با هم برویم به همین کافه و چیزی سفارش بدهیم و پشت میزهای چوبی رو به روی هم بنشینیم و مزه مزه کنیم. یا اصلا بر لبه همین تخت بنشینیم و ماسه ها را از لای انگشتهایمان دربیاوریم. شاید اگر کسی بود می شد هر روز آمد. مثل بعضی از همین ها که از بعضی جاهای سفیدشان معلوم است که آن قدر سوخته اند که مطمئنم هر روزشان اینجا می گذرد. دانشجوها قدر این روزها را بهتر می دانند. اواخر سپتامبر که کلاس ها شروع شود اینجا هم این طور نخواهد بود. پیرزن انگلیسی مدام از بالای کتابش نگاهم می کند. انگار هیچ کس جز ما دو نفر در ساحل تنها نیست و به همین دلیل ناگزیر باید حواسمان به همدیگر باشد. شاید هم دود سیگارم اذیتش می کند. اگر رمق داشتم بلند می شدم و جایم را عوض می کردم. اما نمی شود. تمام عظلاتم خوابیده اند و انگار به تخت قفل شده ام. چشمانم را نمی توانم باز نگه دارم. شاید از لیمونادی باشد که در خانه درست کردم و با خودم آوردم. پنج دلار هم پنج دلار است. بیشتر از این نمی شود کش اش داد. تا اینجا هم بی جهت خودم را معطل کرده ام، چشم می بندم تا دوباره شروع شود:

ساحل: نمی خوای برام تعریف کنی؟

مجید: چیو؟

ـ همون که این که اونروز توی پادگان چی شد.

ـ چیزی نشد، حیف این همه آبجو نیست که آدم به روزای بدش فکر کنه؟ توالت نمی خوای بری؟

ـ نه، می گی یا نه؟

ـ کجات می ریزی این همه آبجو رو؟ من سه بار رفتم دستشویی تو تکون هم نمی خوری!

ـ تکون بخورم میریزه!

می خندد. مجید هم می خندد، سری تکان می دهد و بلند می شود و به داخل کافه می رود. نگاه ساحل تعقیبش می کند تا انتهای کافه. سرش خم می شود و گونه اش از روی دستش سر می خورد. بازویش را بالشت می کند و با دست دیگرش پیشانی و چشمهایش را می گیرد. صبر می کند تا مجید بیاید. یکی از گارسون ها میاید و بشقاب ها و بطری های خالی را جمع می کند.

مجید: خوابیدی؟ پاشو بریم هتل تا پاتیل نشدیم. واقعا نمی خوای بری دستشویی؟ من که یک کیلو سبک کردم.

ساحل سرش را بلند می کند و تکیه می دهد به پشتی نیمکت: بگو دیگه.

ـ چی بگم؟

ـ گفتم چیو بگی، دیگه چرا هی می پرسی؟

ـ بیخیال شو ساحل، حیف این شبه. پاشو. میخوای بریم همون رستورانی که می گفتی؟

ـ دیگه گشنم نیست

ـ از بس سیب زمینی خوردیم

ـ بشین کارت دارم.

مجید ایستاده سیگاری روشن می کند. پک عمیقی می زند و دودش را فوت می کند به سمت جایی که باید بالکن اتاقشان در هتل باشد و حالا غرق در تاریکی است و دیده نمی شود. ناچار می نشیند.

ساحل صدایش را صاف می کند و با لحن جدی تری شروع می کند: این همه وقت نپرسیدم که امشب بپرسم. باید بهم بگی.

ـ چرا امشب؟

ـ چون امشب می دونی که همه چی تموم شده. الان که اینجا نشستی می تونی بدون ترس و استرس تعریف کنی.

ـ پاشو بریم بگیریم بخوابیم، شاید بعدا برات تعریف کردم.

ـ این همه وقت می تونستم بپرسم و نپرسیدم، نپرسیدم چون میدونستم توی ایران برام تعریف نمی کنی. به خاطر این همه وقت که تحمل کردم باید امشب بهم بگی. لااقل بعد از این همه کاری که برات کردم اینو بهم مدیونی.

ـ بیشتر از اینا بهت مدیونم.

ـ معذرت می خوام. منظورم این نبود. میدونی که هرکاری کردم برای خودت کردم.

ـ می دونم. برای همین هم می گم بیشتر از اینا بهت مدیونم. قصه اون ماجرا هم منو ناراحت می کنه هم تورو. چرا باید دوباره بهش فکر کنیم؟

ـ برای این که می خوام بدونم چه چیزی ممکنه تورو اون قدر ناراحت کنه که شروع کنی به داد و فریاد. تا نگی بالا نمیام. خودت تنها باید بری. باور کن.

ـ جوابتو من هم نمی دونم. باور کن روزی نبوده که با خودم به این فکر نکنم که واقعا چه چیزی اونقدر عصبانیم کرد. می خوای بدونی؟ پاشو از اینجا بریم بیرون قدم بزنیم تا بهت بگم. نمی دونستم این قدر برات مهه که بدونی.

ـ من که نمی تونم راه برم. همینطوریش داره همه چی می چرخه.

ـ خوب پس پاشو بریم بالا. توی اتاق برات تعریف می کنم. اینا انگار می خوان کافه رو ببندن.

با بی میلی رضایت می دهد که بروند. مجید اول بلند می شود. ساحل دستش را دراز کرده روی میز و سرش را گذاشته روی بازویش. دستش را مجید می گیرد و کمک می کند تا بلند شود. می خواهد از جیبش کیف پولش را دربیاورد که میز را حساب کند. ساحل نمی گذارد. اصرار می کند و همان طور تلو تلو خوران از کیفش یک اسکناس پنجاه لیری می گذارد روی میز. مجید زیر بازویش را می گیرد و کمک می کند تا از چهار پله بالکن پایین بیاید. ساحل می خندد. مجید نگاهش می کند.

ـ خوبی انگار!

ساحل: نه، هنوز جا داشتم. باید بریم اونجا آبجو و آب و صبحانه بگیریم.

اشاره می کند به سوپرمارکت کوچکی که صد متری پایین تر است و چراغش تنها روشنایی خیابان است.

ـ آبجو نمی خوایم. بسه دیگه. الان برسیم بالا می افتیم تا صبح.

ـ کلک نزن. باید همشو تعریف کنی. آبجو هم باید بگیریم. اگه نباشه تو میخوابی.

ساحل دستش را می کشد و راه می افتد به سمت سوپرمارکت. مجید هم راه می افتد و دوباره زیر بازویش را می گیرد.

ـ خودم میتونم راه برم بابا. سه تا آبجو که چیزی نمی شه

ـ چهارتا

ـ خوب چهارتا. دوتای آخری یکی حساب می شن چون کوچیک گرفتیم.

پایش سست می شود. مجید نگهش می دارد. ساحل باز می خندد. مجید اصرار می کند که برگردند. فایده ای ندارد. ساحل را نمی شود به کاری راضی کرد. مجید زیر هر دو بازویش را می گیرد و کمک می کند تا چند قدمی بیشتر بروند.

ـ خب شروع کن دیگه، حتما که نباید برسیم به اتاق.

ـ آخه طولانیه، یعنی فقط موضوع اون روز نیست، باید از کلی عقب ترش برات تعریف کنم

ـ میدونی چیه مجید؟

ـ چیه؟

ـ آدم تا وقتی نشسته خوبه، همین که بلند می شی تازه می فهمی چه خبره

ـ حالت خوب نیست؟

ـ نه

ـ می خوای بشینی اون جا

ـ نه

ساحل را می کشاند تا پله های آپارتمانی. ساحل دستش را به نرده های خیس می گیرد و می نشیند. باز می خندد.

ـ همه جام خیس شد.

ـ اشکال نداره، خنک می شی.

ساحل بلندتر می خندد. مجید نگاهی به سوپر می اندازد. هنوز به نیمه راه نرسیده اند.

ـ می خوای همین جا بشینی من برم آبجو بگیرم برگردم؟

ـ نه

ـ آخه اینطوری که هیچ وقت نمی رسیم

ـ نه

ـ الان میام

ـ نه، من تنها نمی مونم. بلندم کن.

ـ خیلی خوب نمی رم، حالا یه کم بشین

ـ مجید؟

ـ جان

ـ فکر کنم حالم خوب نیست

ـ نه بابا!  اگه خوب نیست چرا اینقدر می خندی؟

ـ چون می چرخه.

ـ بیا برگردیم خونه

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ چشمامو که می بندم بازم چراغ های اون مغازه رو می بینم که می چرخه

ـ چشماتو نبند. ببندی بیشتر حالت به هم می خوره. باز کن چشاتو. منو ببین. صبر کن برم بگیرم بیام.

ـ نه، گفتم نه، من تنها نمی مونم

ـ ببین مگه هتل آبجو نداره ؟

ـ اون هتل آب هم نداره چه برسه به آبجو، من که نمی خورم، برا تو می گم

ـ  منم نمی خوام بابا، خوردیم دیگه برا امشب بسه

ـ باشه برگردیم

بلند می شود و دست ساحل را می گیرد تا بلند شود. هنوز چند قدمی نرفته اند که سرش را برمی گرداند. چراغ سوپرمارکت خاموش می شود. ساحل را بیشتر در آغوش می کشد و چشم می دوزد به پله های هتل.

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ از دستم ناراحتی؟

ـ نه. چرا باید باشم؟

ـ چون مستم

ـ خوب منم مستم. الان می خوابی صبح که پاشی خوب شدی.

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ میشه من اول برم دستشویی.

مجید می خندد و هردو تلوتلو می خورند. هر طور هست می رسند به پله های هتل. مجید از پذیرش یک بطری آب می گیرد. ساحل سرش را گذاشته روی سینه مجید و چیزهای نامفهومی می گوید و گاه می خندد. داخل آسانسور که می روند صبر می کند تا در بسته شود. بعد سر مجید را طوری می چرخاند که بتواند در گوشش زمزمه کند.

ـ هیچ وقت این طور سفت بغلم نکرده بودی.

مجید چیزی نمی گوید. موهای ساحل را بو می کند تا در آسانسور باز شود. تمام وزن ساحل را می کشد تا پشت در. داخل که می شوند چراغ دستشویی را روشن می کند و کمک می کند تا ساحل کفش هایش را در بیاورد و دمپایی ها را به پا کند.

ـ بیام باهات

ـ نه بابا. ولی همین جا باش تا بیام

در را مجید کیپ می کند و تکیه می دهد به دیوار پشت سرش. سیفون را ساحل می کشد و می نشیند.

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ شنیدی چی گفتم؟

ـ چی گفتی؟

ـ توی آسانسور شنیدی چی گفتم؟

زانوهای مجید خم می شوند و پشتش روی دیوار سر می خورد تا می رسد به زمین و پاهایش را دراز می کند.

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ کر شدی؟

ـ کارتو بکن بیا بیرون دیگه

ـ گفتم شنیدی؟

ـ آره

آره را آرام می گوید. آن قدر که نمی داند ساحل شنیده است و ساکت شده یا نشنیده است و دارد قوایش را جمع می کند تا دوباره بپرسد. مجید سرش را تکیه می دهد به دیوار و چشمهایش را می بندد. می داند که این طور بدتر است. اما اختیار چشم هایش را از دست داده است. سعی می کند به چیزی فکر کند. اتاق سرگرد می آید. پسش می زند. باز می اید. تصویری با ریتمی کند از لحظه ای که سرگرد بلند می شود. بعد لحظه ای که خودش بلند می شود و پرونده اش را چنان پرتاب می کند به سمت سرگرد که تمام کاغذها در هوا پخش می شوند. بعد صدای خودش را می شنود که فریاد می زند:

ـ منو از چی می ترسونی؟ بیخود می کنی منو تهدید می کنی... بیخود می کنی به پدرم توهین می کنی...

چهره سرگرد را می بیند که سرخ شده و از پشت میز حمله می کند به سمت مجید. سربازها سعی می کنند سرگرد را نگه دارند. پدر مجید هر چه دستش هست را می اندازد زمین و مجید را هل می دهد به عقب. مجید هرچه دستش می رسد را پرتاب می کند به سمت سرگرد. که با آن شکم بزرگ میان سربازها گیر کرده است و فریاد می کشد. رگ های گردن مجید بیرون زده اند و دستهایش در هوا تکان می خورند. سرباز دیگری به کمک پدر مجید می آید. سرگرد فریاد می زند که بازداشتش کنند. مجید چندین بار فریاد می زند: هیچ غلطی نمی تونی بکنی... هیچ غلطی نمی تونی بکنی... مجید را از اتاق بیرون می کنند. سربازی خودش را به پدر مجید می رساند و آن ها را از هم جدا می کند. سرباز دیگر مجید را می چسباند به دیوار و آرنجش را فرو می کند در مهره های پشت گردنش. بی حرکت می ماند. سرباز دست های مجید را از پشت به هم نزدیک می کند و دستبند می زند. 

ـ مجید؟

سرش را تکیه داده به در دستشویی که حالا نیمه باز است. کمی طول می کشد تا آن جا را به یاد بیاورد. و بعد ساحل را و بعد صدای ساحل را در آسانسور.

ـ مجید؟

ـ گفتم که آره. تو هم کر شدی انگار

ـ چی آره؟ چرا جواب نمی دی؟

ـ همون که پرسیدی

ـ چی پرسیدم؟ می تونی کمکم کنی؟ نمی تونم بلند شم.

مجید به زحمت بلند می شود و خودش را می رساند به ساحل.

ـ چشماتو ببند.

مجید رویش را برمی گرداند به سمت آینه. بازویش را ساحل می گیرد و بلند می شود.

ـ خب حالا چشاتو باز کن

مجید کمکش می کند تا باهم از دستشویی خارج شوند. ساحل را می برد کنار تخت تا بنشیند لبه تخت. نمی تواند بنیشیند. خودش را می اندازد روی تخت. مجید کنترل کولر را برمی دارد و روشنش می کند و می نشیند روی مبل. چشمهایش را می بندد. سیاهی شروع می کند به چرخیدن.

ـ مجیدِ پژمان؟

ـ بله، بله

ـ بیا پشت در.

مجید بلند می شود و خودش را به در می رساند.

ـ مجید پژمان؟

ـ بعله سرکار من هستم.

سربازی چشمی در را کنار می زند و در چشمهای مجید خیره می شود. مجید نگاهش را پایین نمی اندازد. سرباز قفل در را باز می کند.

ـ مجید پژمان در سلول رو آروم باز کن و بیا بیرون.

ـ سرکار دستبند دارم نمی تونم درو باز کنم.

ـ بچرخ به پشت و دستگیره رو بده پایین و آروم بیا بیرون

مجید دستور سرباز را اجرا می کند. چشمهایش از شدت نور بسته می شوند و بعد هم فقط یکی را می تواند باز نگه دارد.

ـ دستور دارم تو رو آزاد کنم. هیچ سوالی نمی پرسی. هیچ حرفی نمی زنی تا از در پادگان بری بیرون. دستبندتو دم در باز می کنم. چشماتم باید ببندم. دستتو میذاری روی شونه من و هرجا که رفتم میای. غلط اضافی نمی کنی وگرنه برمی گردی همین جا. فهمیدی؟

ـ بله سرکار

ـ پشت کن تا چشمتو ببندم.

کنترل کولر از دستش می افتد به زمین. بدنش از ترس می لرزد و چشم هایش را باز می کند. ساحل هم چشم هایش را باز می کند. خیره می شود در چشم های مجید و لبخند می زند.

مجید: به چی می خندی؟ بگیر بخواب

ـ اینجا نمی شه خوابید، سیگار داری؟

ـ سیگار بکشی بالا میاری. یعنی چی نمی شه خوابید! الان که خواب بودی.

ـ من خواب نبودم، تو خواب بودی. اینجا به این راحتی ها نمی شه خوابید. باید از اینی که هستی مست تر باشی که بتونی بخوابی.

ـ از این مست تر می میرم!

ساحل می خندد. طوری به یک پهلو می چرخد که بتواند صورت مجید را بهتر ببیند. مجید چشم هایش را می بندد. دستهایش را باز می کنند. صدای باز شدن در را می شنود. دستهایش را کسی می گیرد و بعد همان دست ها بغلش می کنند و سرش را فشار می دهند در گردن پدرش. چشم بندش را باز نمی کند. می فهمد این گردن از آن پدرش هست. بغضش را رها می کند و شانه های پدرش را می گیرد. پدرش چشم بند را از سرش می کشد و به زمین می اندازد.

ـ مجید؟

مجید جوابی نمی دهد. ساحل با پایش به پای مجید می زند. فایده ای ندارد. مجید رفته است.

ـ مجید؟

جوابی نمی دهد. ساحل نیم خیز می شود و می نشیند لبه تخت. شاید باورش نمی شود مجید زودتر از او به خواب رفته باشد. دست مجید را می گیرد. مجید دست ساحل را فشار می دهد. دست دیگرش را زیر بغل مجید می گذارد و بلندش می کند و آرام می کشاندش به آن طرف تخت. نیمه بیدار است و چیزی زیر لب می گوید. ملافه را ساحل کنار می زند و سر مجید را می گذارد روی بالشت و بدنش را هل می دهد به رویتخت. مجید دست ساحل را ول نکرده است. ساحل کمی کنار تخت دولا می ماند. بعد انگشتان مجید را یکی یکی باز می کند و دستش را خلاص می کند. کفش های مجید را در می آورد و پاهایش را می گذارد روی تخت. می خواهم بنشیند کنار تخت یا طوری کنار مجید دراز بکشد که دستش را دوباره بگیرد اما ساحل بلند می شود و همان طور کج و معوج می رود تا چمدان ها. خم می شود اما تعادلش به هم می خورد. دستش را به دیوار می گیرد و نگاهی به مجید می اندازد که بیهوش افتاده است. دوباره خم می شود و زیپ را کامل باز می کند دنبال چیزی داخل چمدان می گردد و چند پلاستیک خشکبار و نبات را بیرون می کشد. بالاخره لباس خوابی را از شانه هایش می گیرد، بالا می کشد و نگاهش می کند. سورمه ای است با پاپیون ظریف نارنجی رنگی در میان سینه ها. کوتاه، با حاشیه ای از نواری از تور سورمه ای و لبه هایش دالبُرهای ظریفی دارد که به باریکه ای نارنجی ختم می شود. پهنش می کند روی چمدان و با دست چروک هایش را صاف می کند و با سه انگشت لبه هایش را لمس می کند، طوری که انگار بخواهد جنس پارچه را بشناسد. یا به یاد بیاورد. بعد دوباره از شانه ها می گیرد و بالا می آورد، با دقت تا می کند و برمی گرداندش داخل چمدان. تی شرت حلقه آستین سفید رنگی را در می آورد و بعد از کمی جستجو شلوارک نسبتا بلندی، تا بالای زانوها. بلند می شود  و دست به میز و دیوار می رود تا پشت در. در را قفل می کند و چراغ را خاموش می کند. نور چراغ خیابان باریکه ای از دیوار را روشن می کند. همان باریکه را انتخاب می کند تا به دیوار تکیه دهد، دکمه های پیرهنش را از پایین به بالا باز کند و طوری پرتابش کند به سمت صندلی که انگار می داند هرگز آن جا فرود نخواهد آمد. بعد نوبت دامن کوتاه است که جایی در نزدیکی صندلی فرود بیایید. و بعد تمام آنچه دقایقی قبل به تن داشت. با حوصله و آرام. بالاخره از باریکه نور جدا می شود و به سمت تخت می رود. به روی پنجه ها بلند می شود و نیم چرخی می زند و همه چیز دوباره گرد سرش به چرخش در می آید. خم می شود و تا نیافتد دست بر لبه تخت می گیرد و چشمهایش را باز می کند. سرش را بالا می اورد تا مطمئن شود مجید را بیدار نکرده باشد بعد دوباره بلند می شود. سلانه سلانه، این بار نزدیک تر به صورت مجید می ایستد. دهان مجید نیمه باز است و با هر دم صدای آرامی از دهانش خارج می شود. دوباره نیم پنجه و چرخی که این بار کاملش می کند. شبیه به حرکتی از یک رقص ناقص. پشت می کند و برمی گردد و در برگشت طوری به سمت آینه قدی می رود که شمایل تاریک و عریانش از باریکه نور عبور کند و لحظه ای کوتاه در آیینه بدرخشد. پشت می کند به تخت  و خم می شود. تی شرت و شلوارک را بر می دارد و به تن می کند. پاکت سیگار مجید را از کنار در دستشویی برمی دارد و کبریتی از جیب کناری کوله مجید بیرون می آورد و می رود به سمت بالکن. پنجره قدی را باز می کند. رطوبت جزیره به سرعت از لباس ها می گذرد و می چسبد به تمام بدنش. کبریت می کشد و سیگار را روشن می کند. چراغ های کافه خاموش شده اند اما نور چراغ خیابان بالکن کافه را روشن کرده است. یکی از کارگران کافه روی پله ها نشسته و سیگار می کشد. کسی در کوچه پرسه نمی زند. انگار خاک مرده پاشیده اند همه جا. چراغ های آپارتمان ها همه خاموش اند و فقط صدای دسته ای از سگ های ولگرد به گوش می رسد که دور می شوند. دستش را به دیوار می گیرد و می نشیند کف تراس. سه پک عمیق و پیاپی می زند. بوی الکل دوباره در دهان و بعد در مغزش می پیچد. هنوز دودش را کامل بیرون نداده به یک طرف کج می شود و کج تر می شود تا بالاخره اول بازویش و بعد هم گوش و گیجگاهش خنکای کف تراس را حس می کنند. بعد دست چپش را از روی رانش بلند می کند و در نزدیکی زمین انگشتانش را طوری باز می کند که سیگار از دستش رها شود. دود رقیقی به آرامی از دهانش خارج می شود.

+   نیما طالبیان ; ٦:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٢

مردگی در جزیره ـ قسمت سیزدهم

 آدم چندبار می تواند با جوالدوز به تخم خودش بزند و وانمود کند از این کار لذت می برد؟ این بازی مسخره با مورچه ها و بشقاب ها و بیسکویت ها و تمام لوازم این خانه را تمام کردم و حالا با کمال آرامش نشسته ام به خوردن ماهی. دیشب آمدم همین جا و بشقاب ماهی و سالادم را گذاشتم روی میز و رفتم که برای خودم از یخچال سودا بیاورم. طبق معمول یادم رفته بود که سودا اگر در فریزر یخ بزند می ترکد. ترکیده بود و تمام فریزر را به گندکشیده بود. شروع کردم به درآوردن شیشه خورده ها و کندن سودای یخ زده با قاشق. کارم که تمام شد برگشتم به تراس تا ماهی را ببلعم. بشقاب پر بود از مورچه های ریز و درشت. مردم از مار می ترسند. از پلنگ یا حتی سوسک. من از مورچه می ترسم. از بچگی همین طور بودم. هرچه بزرگتر شدم بدتر شدم. در بچگی یادم هست که می نشستم کنار دیوار و سر انگشتم را با زبانم خیس می کردم و "اوده" ها را یکی یکی شکار می کردم و می خوردم. کوچکتر ها را یادم نیست اما بزرگ ترها کمی ترش مزه بودند. اوده ها همان طور به خط می آمدند و تا در تیررس من قرار می گرفتند شکار می شدند. آن قدر می خوردمشان تا بالاخره مادرم یا مادربزرگم پیدایم می کردند و به یک حرکت از زمین بلندم می کردند و با انگشت توی دهانم دنبال اوده ها می گشتند و اگر هنوز چیزی مانده بود در می آوردند. دایی می گفت لابد چیزی توی بدنم کم است که با خوردن مورچه جبران می شود. بچه بودم. آن قدر که حالا یادم نیست که از روی لج ام مورچه ها را می خوردم یا از ترس یا از هیچ چیز، از کنجکاوی. این اولین ارتباطم با مورچه ها بود و پیداست که ارتباط مناسبی نبود. لااقل از دید آن ها. بزرگتر که شدم جز ترس چیز دیگری احساس نمی کردم. همانطور که بقیه از ترس سوسک یا موش به بلندی پناه می بردند من هم از دیدن مورچه ها سرآسیمه می شدم. اشکال کار در اینجا بود که هر خانه ای سوسک یا موش، یا پلنگ ندارد. اما هر گوری بروی از دست مورچه ها خلاصی نداری. دیدنشان یک طرف، گاز گرفتن هایشان یک طرف، از همه بدتر وقتی است که مدام فکر می کنی دارند از سر و کولت بالا می روند. هی بلند می شوی و زیر و بالایت را نگاه می کنی و لباس هایت را می تکانی. همین است که آدم را کلافه می کند. طوری می روند توی روحت که یک لحظه هم آرامش نداری. شب را که نگو. کافیست یکی شان را لای ملافه ها ببینی. تا صبح اگر صد بار هم جایت را عوض کنی خلاصی نداری. باز صد رحمت به پشه ها. اگر صدای ویز ویزشان بیاید، هستند، اگر نیاید هم که نیستند. اما این بی پدرها صدا هم ندارند. به ناگهان می بینی چیزی دارد می رود توی گوشت یا ساق پایت شروع می کند به سوختن. بشقاب را برداشتم، نعره ای کشیدم و بی اختیار از بالکن پرتش کردم وسط خیابان. صدای شکستن اش در سکوت جزیره چند برابر شد. هاسکی مثل دیوانه ها از جایش پرید و شروع کرد به پارس کردن. نگاهم به زن همسایه افتاد که رکابی سفیدی به تن داشت و گوشی موبایل به دست هاج و واج من را نگاه می کرد. طوری که انگار ترسیده بود در حرکت بعدی خودم را یا میز را هم پرت کنم پایین. چند لحظه ای به هم خیره ماندیم تا من برگشتم به داخل. اگر جاروبرقی داشتم تا صبح تمام خانه را جارو می کشیدم. تا جایی که می شد کاناپه را بررسی کردم و رویه اش را صدبار تکاندم و دراز کشیدم. چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای باز شدن در حیاط همسایه را شنیدم و بعد صدای خرده شیشه ها و جارو را. حتما خودش بود. آمده بود و کثافتی که من زده بودم را جمع می کرد که نصفه شبی لاستیک ماشین کسی نترکد. بعد هم همه را ریخت داخل سطل آشغال بزرگی که همیشه کنار در حیاط خانه ما هست. بی آنکه داد و هواری راه بیاندازد یا حتی زنگ خانه من را بزند. به گمانم از همان دور فهمیده بود که با آدم عاقلی سر و کار ندارد. از فرط عصبانیت و شرمندگی تصمیم گرفتم کاری جز خوابیدن نکنم. امروز صبح که بلند شدم اول اینترنت را چک کردم. بالاخره وصل شده بود. در این چند روز خبرهای زیادی بود که نخوانده بودم. اما از همه مهمتر آتش بس بلندمدت اسرائیل و فلسطین بود. مفاد عهدنامه را مو به مو خواندم. تقریبا منطقی بود. چیزی که برایم جالب بود تلاش مردم غزه برای به رسمیت شناخته شدن اجازه ماهیگیری در عمق بیشتری از دریای خودشان بود. ظاهرا اسرائیل هم قبول کرده بود. دیدم وقتی این ها که این همه همدیگر را لت و پار کردند بالاخره مجبور شدند بنشینند و مثل ادمیزاد به حرف های هم گوش بدهند چرا من نتوانم. بلند شدم و به آشپزخانه رفتم تا بیسکوئیت و نسکافه ای درست کنم و برگردم دلی از عزای اینترنت دربیاورم. دیدم ماهیتابه، ظرف ادویه، سینک و خلاصه هرچه از مراحل آماده سازی ناهار و شام دیروز مانده بود را دارند می برند. صندلی را کشیدم و نشستم و کمی نگاهشان کردم. این بازی برای آن ها برد ـ برد است. این منم که شام ام در سطل آشغال داخل کوچه است و روده هایم دارند معده ام را تجزیه می کنند. آن وقت این ها با خیال راحت مشغول خوردن و بردن اند. همان جا تصمیم گرفتم این بازی را تمامش کنم. دیگر حوصله ریختن این گرد سم را هم نداشتم. فایده ای نداشت. جز اینکه روی کابینت ها پر شده بود از مورچه هایی که گلوله شده بودند و مرده بودند و یا آن هایی که هنوز نمرده بودند و داشتند مثل فرفره دور خودشان می چرخیدند. معلوم نیست این سم با معده شان چکار می کند که این طور به خودشان می پیچند. یاد آن روز خودم افتادم که آن قدر از این لیمونادهای زهرماری خورده بودم که معده ام چنگ شده بود و کف دستشویی افتاده بودم و به خودم می پیچیدم. به هر حال حالا که اینجا نشسته ام خطی از همان لشگر دیشبی از پایه چوبی میز بالا امده و خودش را رسانده به بشقاب. من از این طرف تیغ ها را جدا می کنم و مشغول خوردنم و آن ها هم از آن طرف مشغول بردن. بیشتر دنبال ادویه ها هستند. به ماهی کاری ندارند. زورشان حتی به تکه های کوچک ماهی که برایشان ریز کردم هم نمی رسد. اساسا فکر می کنم میانه خوبی با چربی ندارند. چیزهای خشک را ترجیح می دهند. لابد حملش راحت تر است. می گردند و چیزی به اندازه هیکل خودشان پیدا می کنند و می برند. امیدوارم با امضای این تفاهم نامه آن قدر سیر شوند که شب ها در ملافه های من پیدایشان نشود. چند جای آشپزخانه را هم شکر و خرده بیسکوییت برایشان ریختم تا دیگر سراغ ظرف های ادویه و کافی میت نروند. صبح تا ظهر باقی اخبار را خواندم. اوضاع اوکراین بدجوری به هم ریخته است. داعش و کردها بدجوری درگیرند. انتخاب افغانستان واقعا تبدیل به جوک شده. پاکستان هم اوضاعش خیلی رو به راه نیست. منچستر هم باز مساوی کرده. ظاهرا امسال هم امیدی بهشان نیست. چرا نمی روند فرگوسن را بردارند بیاورند بگذارند سرجایش؟ این ماهی را می خورم و می روم سری به آپارتمان بغلی بزنم ببینم کارشان تمام شده یا نه. از صبح صدایی نشنیدم. شاید حتی سری به دریا زدم. شاید آن جا بشود یادداشت هایی درباره مجید هم نوشت. از این کارم خوشم می آید که تکه پاره هایی از داستان مجید را لابه لای این یادداشت ها می نویسم. از تحمل عذاب ننوشتن و مدام غر زدن که بهتر است. شاید روزی از همین نوشته های پراکنده چیزی شبیه داستان درآمد. همین ها که تا به حال نوشتم نمی تواند داستان کوتاهی باشد؟ باید به این موضوع  بیشتر فکر کنم. از این که این چند روز سیگار کم کشیدم هم خوشم می آید. شاید ارتباطی بین خواندن اخبار و کشیدن سیگارهایم وجود دارد. یادم باشد برای امشب سیگار و لیموناد بگیرم.

+   نیما طالبیان ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٢

مردگی در جزیره ـ قسمت دوازدهم

آدم گاهی اوقات این طور می شود. طوری که نه خوابش می برد. نه بیدار می تواند بنشیند. می روی که بخوابی، ده دقیقه طول می کشد تا بفهمی که ممکن نیست خوابت ببرد. بلند می شوی و می آیی پای کاری بنشینی. مثلا اینترنت یا مطالعه یا هر کار دیگری. می بینی چشم هایت دارند بسته می شوند. صد بار هی می روی و می آیی. از آن بدتر وقتی است که گرما هم کلافه ات کرده باشد. می خواهی بخوابی می بینی همه جایت به همه جایت می چسبد. مخصوصا آرنج ها و بازوهایت. ملافه انگار که حوله پس از حمام باشد خیس و مرطوب است. بلند می شوی که دوش بگیری. آب را باز می کنی و می نشینی روی توالت فرنگی و کف دستهایت را حائل می کنی تا سرت نیافتد. چشمهایت را می بندی و خواب می بینی و باز سرت می افتد. بی خیال باید بشوی. باید آب را ببندی و برگردی در رختخوابت آن قدر غلت بزنی تا خوابت ببرد. باز هم نمی شود. برمی گردی و لبتاب را روشن می کنی و تلوزیوین را هم روشن می کنی و زیر چای را هم روشن می کنی و هرچه لامپ و مهتابی هست هم روشن می کنی انگار که اصلا خوابت نمی آید. بالاخره هر آبی تا جوش بیاید چند دقیقه ای طول می کشد. همان چند دقیقه کافی است تا تو جایی، روی کاناپه، روی فرش یا همانجا پشت صندلی آشپزخانه خوابت عمیق شود. آن قدر عمیق که صدای شر شر ریختن آب جوش از سر قوری هم بیدارت نکند. بالاخره بیدار می شوی. فکر می کنی که نخوابیدی. یعنی باورت نمی شود که خوابیده باشی. آن هم در این همه نور و سر و صدا. بالاخره باید تصمیم بگیری. یا باید دوغ و لیموناد خورد و خوابید، یا باید نسکافه و قهوه خورد و نشست پای کار. طبیعی است که دومی را انتخاب می کنی چرا که با این انتخاب می توانی سیگاری هم بکشی. این خودش می شود دلیلی برای بیداری. چند درصدی از خوابت می پرد. نسکافه را می گذاری کنار لبتاب و تلوزیون و چراغ ها را خاموش می کنی. باید چیزی در اینترنت باشد که آدم را سر ذوق بیاورد. در فیس بوک خبری نیست. عده ای می آیند، عده ای خسته باز می گردند. و عده ای هم تولد و عزای همدیگر را تبریک و تسلیت می گویند. البته فیلم ها و جوک ها و اعتراضات مدنی و آزادی های یواشکی و غیره بسیار است اما می دانی که دلت دنبال چیز دیگری آمده است. بالاخره بی بی سی را باز می کنی. اینجا هم خبری نیست. چطور ممکن است چهار ساعت بگذرد و خبر اول وبسایت خبری، آن هم بی بی سی به روز نشود. دلت می خواهد تلفن را برداری و زنگ بزنی به دفتر مرکزی بی بی سی و یادآوری کنی که چهار ساعت گذشته و انگار نه انگار وقتی که آن جا شب است نصف دیگر دنیا روز است و مردم تمام خبرهای شما را هشت ساعت پیش خوانده اند و اصلا معلوم است شما چه کار می کنید؟ اما این هم آن قدر اهمیت ندارد. چه اهمیت دارد؟ مثلا ممکن است به روز شود و بنویسند که داعش چهل نفر دیگر را مقابل دوربین سر بریده است. یا چهار صد نفر را. یا اصلا چهار هزار نفر را. گمان نمی کنم باز هم خواب از سرم بپرد. یا اینکه مثلا روسیه و اوکراین همدیگر را جر واجر کرده اند. و مرکل گفته است نه ما و نه روسیه. یا آمریکا به روسیه اعلان جنگ اقتصادی کرده باشد یا در پاکستان و افغانستان و تاجیکستان و تمام اِستان های همجوار جنگ داخلی شروع شده باشد و همه همه را لت و پار کرده باشند. آن قدر در یک ماه گذشته از همین چرندیات خوانده ام که حد ندارد. برای من چه فرقی می کند. برای من که در این جزیره به نوعی در حصر خانگی گرفتارم. دل خوشی ام این است که زن همسایه به خودش تکانی بدهد. اینترنت وصل شود. مورچه ها بمیرند. شیر آب چکه نکند. یخچال برفک نبندد. در دستشویی غیژغیژ نکند. سگ های محله خفه شوند، البته به جز هاسکی و آپارتمان بغلی را زنی اجاره کند که جز من کسی را نداشته باشد. زن همسایه اما تکانی به خودش نمی دهد. معلوم نیست کجاست. بالکن خالی است. اینترنت وصل نمی شود. مگر یکی از طرفین کوتاه بیاید که آن هم ظاهرا بعید به نظر می رسد. مورچه ها نمی میرند. زیادتر می شوند اما نمی میرند. مسیرهایشان را عوض می کنند. محل های سم پاشی شده را دور می زنند. به جای کف از سقف رفت و آمد می کنند و خلاصه هرکاری به مغزهای کوچکشان خطور کند می کنند تا تو را کلافه کنند. شیر آب بند نمی آید. دو بار سعی کردم. ابزار می خواهد. نه دارم و نه می دانم از کجا باید تهیه کرد. یخچال هم درست بشو نیست. هر سه روز یک بار باید تخلیه اش کنم. شب تا صبح بگذارم یخ هایش آب شود. فردایش تا ظهر داخلش را تمیز و خشک کنم و دوباره روزی از نو. دستگیره در دستشویی هم بیشتر از آن چه فکر می کردم پیر و سمج بود. این یکی را آخرش از جا درآوردم و خودم را خلاص کردم. می ماند آپارتمان بغلی که روزی صد بار برایش نقشه می کشم که چه کسی بیاید و با من چکار کند. اوایل از ترسم به آمدن دانشجوی سیاه پوستی فکر می کردم که اگر بیاید آن قدر سر و صدا می کند که باید از این خانه بروم. صدایشان مادرزادی دوبرابر حد استاندارد است. حرف که می زنند انگار دعوا می کنند. وای به روزی که بینشان دعوا بشود. مثل همین چند شب پیش که چند کوچه بالاتر دعوایشان شده بود و تمام جزیره تا صبح خواب نداشتند. امروز اما به آمدن دختری فکر می کنم که اگر بیاید می تواند سخت به من دل ببندد و من را از راه به در کند وخیال نوشتن جزیره و آن داستان مضحک مجید را از سرم بیرون کند. بلکه از دست ساحل و این کارهای مسخره اش خلاص شوم. همین که دائم این طرف آن طرف نگاه می کند. یا ساعتش را چک می کند و موبایلش را مدام روشن و خاموش می کند. هنوز یک روز از آمدنش به جزیره نگذشته طوری رفتار می کند که انگار سی سال پیش در همین جزیره متولد شده. ترکی را طوری بلغور می کند که خود ترک ها هم می مانند که طرف ترک است یا ترک نیست. حالا هم طوری چشمهایش را خمار کرده و انگشتانش پشت دست مجید ضرب گرفته که حتی گارسون کافه هم دارد فکر می کند نکند کاسه ای زیر نیم کاسه باشد. من که از همان اول به آمدنش مشکوک بودم. به مجید هم گفتم. سعی کردم بفهمد که برای من فرقی نمی کند اما بالاخره خودش باید کلاهش را قاضی کند و ببیند یک جای کار می لنگد یا نمی لنگد. دو ساعت بیشتر است که همین جا نشسته اند. روی هم رفته پنج لیوان آب جو و دو بشقاب سیب زمینی  سرخ شده خورده اند. ساحل اصرار داشت تا به رستورانی در حاشیه میدان اصلی شهر بروند که می گفت تا آنجا بیست دقیقه بیشتر پیاده روی نیست. مجید اما چنان از سه روز پیاپی در راه بودن خسته بود که توان راه رفتن نداشت و همین کافه مقابل ورودی هتل را به هرجایی ترجیح می داد. می گفت اینجا با خیال راحت می شود نوشید چون تا آسانسور هتل تنها چهل قدم راه است و پنجره اتاقت را هم می توانی ببینی. حالا لبخند مجید لحظه به لحظه گشاد تر می شود و چشم های ساحل هر لحظه تنگ تر. باید تلنگری به مجید بزنم که بلند شود و برود بخوابد تا بلکه فردا عقلش سر جایش آمده باشد. بروند به اتاقشان تا من هم بفهمم که باید یک بار دیگر بروم و سعی کنم تا خوابم ببرد یا باید همین جا بنشینم و به نوشتن یادداشتهایم ادامه بدهم. کاش می شد بروم و بخوابم و از قضا همان خواب را ببینم که می خواهم. اما مگر می شود. محال است که به قصد دیدن خوابی بخوابی و همان خواب را ببینی. هرچیز عجیب و غریبی ممکن است ببینی الا همان پله ها و بالکن و دره ای که میدانی در میانه اش رودخانه ای باریک روان است که کافی است چند دقیقه ای تعقیبش کنی تا برسی به آنجا که می شود با یک جست به آن طرف رود پرید و از آنجا تا سر کوه، اگر اریب بروی و عجله ای هم نداشته باشی یکساعتی راه است. تا آن جا که در مرتعی وسیع و خالی از هر درختی می شود روی علف ها دراز کشید و تمام پهنه کلاه را تماشا کرد. انبوه درختان سرو و کاج و خانه های کوچکی که بی نظم روی هم قرار گرفته اند. زمین های کشاورزی پایین دره که هرکدامشان به یک رنگ اند و جهت خواب هر کدامشان با دیگری فرق می کند. درست مثل لحاف چهل تکه ای که تماما از مخمل باشد، با رنگ های مختلف و بافت هایی با درشتی و زبری جورواجور. انگار که این رودخانه قبلا، لابد هزاران سال پیش، برای خودش رودی بوده که حالا این همه زمین کشاورزی در فاصله بین این دو کوه به یادگار مانده. جاده گاز را هم می شود دید که شیبش تند است و هر سال چند ماشین از مسافران بی خبر در آن گرفتار می شوند. محلی ها می دانند که آن جاده را، خشک هم حتی اگر باشد نمی شود بالا رفت. اما این مسافرها، با آن ماشین های عریض و طویلشان فکر می کنند هر جاده ای را می شود بالا رفت. آخرین بار می گفتند یک وانت سپاه شبانه آن جا گیر کرده و آن قدر تقلا کرده که ماشین از رمق افتاده و بالاخره شروع کرده به غلت زدن. هفتاد بار باید غلت زده باشد تا آن همه کوه را آمده باشد پایین. سه نفر بودند. هر سه سرباز. جنازه شان را نصفه شب از میان گل و لای و آهن درآورده بودند. اما جاده اصلی را هم از اینجا می شود دید که در میانه راه دو پاره می شود که یکی می رود به پهنه کلاه بالا و دیگری به پهنه کلاه پایین. سرو های قدیمی باغ را هم دیده می شود. دیوار باغ و سقف شیروانی گاوداری و پنجره های خانه پایین باغ و همان ایوان. همان ایوان که نوشتنش در این یادداشت ها لطفی ندارد. باید به خواب بیاید. آن طور که آمده بود و اگر تسخیرش کرده بودم تمام جزییاتش را الان می توانستم بنویسم. اما کدام خوابیدن؟ کدام خواب دیدن؟ اگر مجید تنها بود که تا به حال صد بار خوابانده بودمش. می فرستادمش به اتاقش و همان طور با کفش و لباس می انداختمش روی تخت. اما مگر این دختر ول می کند. انگار مرگش است به آن اتاق برگردد. انگار می داند خوابیدن در جزیره به این راحتی نیست که تصمیم بگیری و دوش بگیری و مسواک بزنی و به رختخوابت بروی و چند دقیقه بعد خواب ببینی. می داند که رطوبت ملافه ها امان آدم را می برند. که اگر به خواب بروی هم با اولین غلت چنان از خیسی تشک و چسبناکی خودت بیدار می شوی که تا دوباره نروی و دوش نگیری نمی توانی به خوابیدن فکر کنی. تنها راهش همین است که بنشینی و آن قدر بطری ها و قوطی های آبجو را کنار هم ردیف کنی تا پله های کافه را هم نتوانی پایین بروی. آن وقت است که وقتی سرت به بالشت برسد می دانی که هیچ رطوبتی، هیچ مورچه ای و صدای هیچ مته ای بیدارت نخواهد کرد. لابد همین ها را می داند که حاضر است تا صبح در همان کافه بنشیند و چیزی سفارش بدهد و گارسون ها را آنقدر معطل کند که هی به هم نگاه کنند و هی به میز آن ها نگاه کنند و باز بروند گوشه بالکن سیگاری روشن کنند و به زبانی ناآشنا که ترکی نیست با هم حرف بزنند و دود سیگارهایشان را با حرص فوت کنند توی صورت همدیگر. این ها که نشسته اند و زن همسایه هم که خبر مرگش غیبش زده و هاسکی هم انگار امشب دمق است. باید خودم بلند شوم و بروم دوشی بگیرم بلکه بشود ساعتی خوابید.

+   نیما طالبیان ; ٢:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٠

مردگی در جزیره ـ قسمت یازدهم

سه روز از آخرین سرسامی که گرفته بودم می گذرد. امروز روز آرامی بود. هم در خانه، هم در جزیره و هم در خاورمیانه. نه کارگران ساختمان همسایه سر و صدای تخریبشان بلند شد و نه سر و صدای بازسازی یا تمیزکاری صاحبخانه و نجار و برقکار. فقط صدای بلند اذان بود که اعصابم را به هم ریخت. آن هم چندین بار. شکر خدا از اخبار هم که محروم ماندم. نوشتن این نکته شاید بد نباشد که ساکنان بومی جزیره از فرط بی اتفاقی و بی هیجانی دست به اعتصاباتی می زنند که بی خاصیت ترین نوع آن اعتصاباتی است که نمی دانم چرا فقط به قطع برق، آب، اینترنت و اصولا به قطع تمامی چیزهای حیاتی می انجامد. به گفته پیرمرد صاحب خانه امروز برای چندمین بار در چند ماه گذشته کارکنان اداره ای در جزیره دست به اعتصاب زدند که در نتیجه آن اینترنت قطع و کل جزیره معطل و بلاتکلیف باقی مانده است. نمی دانم این کار چه حسنی دارد، چه کسانی جز مردم بیچاره از این اعتصاب عذاب می کشند. به هر حال این اعتصاب برای من بسیار سازنده بود. چرا که همان طور که معتادی که تا خرخره کشیده است به فکر ترک می افتد، بنده هم امروز اقدام به ترک خواندن سایت های خبری و الباقی چرندیات اینترنتی کردم. و در عوض راهرو، توالت، آشپزخانه و تراس را جارو کردم و شستم و از آن تراس کثافت تراسی ساختم که می شود کفش دراز کشید و از سرمای موزاییک ها خرمست شد. شاید تمام این فعالیت ها نتیجه کپسول ژلوفنی باشد که صبح برای فرار از سردرد ناشی از صدای اذان نوش جان کردم. البته که ژلوفن همیشه برای من تاثیر نشادُر را داشته و این بار هم چنان که از کف تراس پیداست این چنین بوده. حالا هم که این ها را می نویسم نصفه شب است. میز آشپزخانه را به تراس منتقل کردم و با یک استکان چای نشسته ام رو به قبله. به نظر همه در خوابند. به جز زن که می دانم جایی در تاریکی بالکن نشسته و سیگار می کشد. و هاسکی که چشم هایش در تاریکی برق می زند. صدای فندکش را چندین بار شنیدم و گه گاه نور سرخ سیگارش را هم می شود دید. مثل هرشب نیست که نور موبایل چهره اش را کمی روشن کند تا ببینم که گهگاه سرش را بالا می آورد و به چهره من که از نور لبتاب روشن است خیره می ماند. درست مثل دو کرم شبتاب که در تاریکی جزیره به هم خیره بمانند. چند دقیقه دیگر بلند می شود و می رود که بخوابد. هر شب تا صبح نور تلویزیون سایه های آدم های داخل خانه را بر روی پرده های قدی و پر از چین برایم نمایش می دهد. سایه هایی از پدر و مادر این زن که سن و سالی دارند و مرد جوانی که با بی ام و سیاه و غول پیکرش می آید و معمولا همین دور و برها می پلکد و گاهی وقت ها هاسکی را برای رفع حاجت می برد دوری بزند. چین های پرده سایه ها را به اشکالی رویایی و گاه مضحک در می آورد. امشب اما از تلویزیون خبری نیست. شاید هیچ کس در خانه منتظرش نباشد. غمگین است لابد و پیداست که خواب به سر شده. وگرنه کسی این طور در تاریکی نمی نشیند به سیگار کشیدن. آن هم سیگار پشت سیگار. به نظر بالکنش خنک تر از اینجاست. واحد بغلی هنوز کار دارد. درش باز بود اما جرئت نکردم پایم را از آستانه در آن طرف تر بگذارم. از همان جا می شد دید که دارند بازسازی اش می کنند. بوی رنگ و تینر تا اینجا هم می آید. معلوم نیست کدام مستاجر خوش شانسی آن جا اقامت خواهد کرد. من که به همین خانه ای که دارم راضی ام. درست است که هر روز صبح با صدای اذان مسجد از جایم می پرم یا مثلا مورچه ها و تخریب ساختمان همسایه گاهی امانم را می برد اما در مجموع خانه خوبی است. نزدیکی اش به مسجد هم با نزدیکی اش به کافه در. خیلی قدیمی است اما کمدها، دکورها و میز چوبی اش همان است که باید باشد. کمتر خانه ای در جزیره پیدا می شود که قدیمی باشد اما دلچسب باشد. مجید و ساحل هم باید روزها به دنبال خانه می گردند. همان بعد از ظهر سوزانی که رسیدند به شهر اتاق کوچکی در هتلی بی ستاره اجاره کردند برای یک هفته. هوا کم کم تاریک شده بود و چیز چندانی از شهر نمی شد دید. چمدان هایشان را به اتاقی در طبقه چهارم منتقل کردند. دوش گرفتند و با اصرار و هیجان مجید به لابی محقر هتل برگشتند. اندکی هتل را برانداز کردند. با وجود سفر طولانی و مصیبت های آمدن از فرودگاه تا شهر مجید همچنان راضی به نظر می رسد. ساحل اما همچنان مضطرب است و مجید را دعوت می کند به جای نشستن در بالکن هتل به کافه ای بروند که درست در مقابل هتل قرار دارد و در بالکنش پرنده ای پر نمی زند. مجید می پذیرد و دقیقه ای بعد هر دو در بالکن کافه نشسته اند.

ساحل: می دونی اولین کاری که هر ایرانی بعد از رسیدن به جزیره می کنه چیه؟

مجید: میاد کافه؟

ـ نه، خودشو به اولین سوپر می رسونه و اولین قوطی آبجو رو می خره و همون جا می ره بالا.

ـ پس چرا ما این کارو نکردیم؟

ـ الان می کنیم.

ساحل دستش را در هوا تکان می دهد. گارسون کنار میز می آید و منو ها را مقابل ساحل و مجید می گذارد. ساحل به منو نگاه نمی کند. دو آبجو با کاسه ای بادام زمینی سفارش می دهد. ترکی را آن قدر خوب حرف می زند که هم گارسون و هم مجید متعجب می مانند. ساحل با گارسون همچنان صحبت می کند. گارسون می خندد و دور می شود. مجید با منوی کافه خودش را باد می زند.

ـ مگه تو اینجا به ترکی درس می خوندی؟

ـ نه، ولی چند واحد باید ترکی می گذروندیم.

ـ لهجه ات که بیشتر از چند واحد به نظر می رسه! من که چیزی نمی فهمم ولی به نظرم از گارسونه بهتر حرف می زدی.

ـ من که بهت گفتم ترک های ایران ترکی استامبولی رو از زبون مادریشون بهتر حرف می زنن. توی تبریز هیچکس تلوزیون نگاه نمی کنه ، فقط کانالای ترک.

صدای اذان بلند می شود. همین اذان بلند و گوش خراشی که هر روز من هم پنج بار می شنوم. دلم می خواهد صدای اذان موذن زاده یا جناب دماوندی یا حسین صبحدل را ضبط کنم ببرم بدهم به موذن این مسجد و بگویم گوش کن، یاد بگیر، به این می گویند اذان، با این می شود ملت را به مسجد دعوت کرد، نه با آن صدای گوشخراشی که تو روزی پنج بار به سرت می اندازی و من ناچارم گاهی هدفون ها را درگوشم فشار بدهم یا اصلا بروم رولینگ استونز گوش بدهم، یا روی تخت دراز بکشم و بالشتم را تا می توانم روی سرم فشار بدهم.

مجید: باز که این شروع کرد! تازه که اذان گفتن!

ـ اینجا پنج بار اذان می گن. یکی از یکی بلندتر.

ـ کسی هم اینجا نماز می خونه؟

ـ من که ندیدم. یه همکلاسی داشتم که راس ساعت یکهو خودش شروع می کرد به اذان گفتن، وسط آتلیه. مصری بود. فقط اونو دیدم که نماز بخونه.

خدا نکند که آدم در غربت یاد صدای موذن زاده بیافتد. همان الله اکبر اولش کافی است که بند دل آدم پاره شود. معلوم نیست چه رازی در این آواز بیات ترک هست که آدم این طور می شود. تشهدش چنان مو را به تن آدم سیخ می کند که اگر به هیچ چیز هم اعتقاد نداشته نباشی یکباره دلت می خواهد بلند شوی و خودت را برسانی به مسجد. همین گوشه روح الارواح است که بیداد می کند. اذان تاج اصفهانی هم در همین دستگاه بیات ترک است یا اذان محمد آقاتی که آن هم خیلی شبیه موذن زاده است اما این موذن زاده که شروع می کند انگار غم عالم را می ریزند به دلت. یا مثلا اذان عطاالله امیدوار در چهارگاه، که البته طولانی تر است. بالاخره به این ها می گویند اذان. نه این اذانی که این بی وجدان کله سحر صدایش را می اندازد به سر من و فکر می کند هرچه بیشتر صدایش را بکشد بهتر است. سگ های این محله هم همه از فرط وحشت شروع می کنند به پارس کردن، چه برسد به آدمیزاد. هر روز صبح باید اول با صدای دل آشوبش بیدار شوم، آن وقت تا دوباره چشمهایم روی هم بیاید صدای هاسکی بلند می شود که بیدار شده و معلوم نیست چرا سر صبح پارس می کند. بعد هم که مته همسایه شروع می شود و دیگر خواب بی خواب. گاهی وقت ها به کافه که می رسم قهوه ای سفارش می دهم و می گذارم مقابلم تا گارسون چیزی نگوید و سرم را می گذارم روی میز و چند ساعت بعد سرم را بلند می کنم. لااقل آن جا صدای موسیقی جاز و گاهی آوازهای قدیمی پاپ کاری به کار آدم ندارند که هیچ، خوابهای آدم را هم می برند به عوالمی که نگو و نپرس. آبجوها را می آورد. اول دستمالی می گذارد مقابل ساحل و لیوان بزرگ آبجو را می گذارد رویش. بعد ظرف بادام و دستمال و بعد هم لیوان مجید. کاغذی را هم که لابد حسابشان است می گذارد روی میز و زیرسیگاری را می گذارد رویش. مجید سیگارش را روشن می کند و لیوان آبجویش را بالا می برد:

ـ به سلامتی موذن زاده خودمون

ـ به سلامتی

لیوان هایشان را به هم می زنند و با احتیاط آبجوی ترک را مزه مزه می کنند. چیزی نمی گویند. هردو صبوری می کنند تا اذان تمام شود.

ساحل: آدم غمباد می گیره! گاهی این صدای اذان چنان دیوانت می کنه که زار زار میزنی زیر گریه

ـ گریه نداره که. بالاخره همشون یه چیزو می گن. چه فرقی می کنه

ـ اره، برا تو که اینجا نشستی و آبجو میزنی چیزی نداره، اما توی این شهر تنها چیزی که دم غروب کمه همین صدای اذانه، خصوصا که غریب هم باشی.

ـ حالا که تموم شد، دیگه فکرشو نکن

ـ نمی شه فکرشو نکرد. تموم هم که می شه تا یه ساعت صداش توی گوشت می مونه. نمیدونم چرا عربده می کشن این ترک ها.

ـ فکر نمی کردم نسل ما هم در غربت دلشون برای اذان های خودمون تنگ بشه!

ـ یه ماه دیگه حالتو می پرسم.

هر دو می خندند. مجید همچنان لبخند به لب دارد و بادام ها را تند تند می جود. به نظرش  هیچ چیز به اندازه طعم شور بادام و آب جوی خنک و نشستن در کنار خیابان لذت ندارد. جداره لیوان ها خیس از رطوبت می شود. نگاه مجید بی اختیار به انعکاس شبنم های روی لیوانش قفل می شود. این خاصیت نور است که گاهی بی آنکه بدانی نگاهت را به یک نقطه ثابت می کند. مثل طنابی که قایق را به اسکله می بندد. یا همین انعکاس روی سقف بی ام دابلیو . می دانم هنوز همان جا نشسته. بی حرکت. سیاهی اش را می شود دید. اینترنت همچنان قطع است و او هم مثل من کاری ندارد جز این که بنشیند و خیره بماند در سیاهی جزیره.

+   نیما طالبیان ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٩

مردگی در جزیره ـ قسمت دهم

این خانه به هیچ وجه برای نوشتن مناسب نیست. سر و صدای تخریب ساختمان همسایه کم بود، این ها هم معلوم نیست در واحد بغلی چه کار می کنند که تمام نمی شود. تمیزکاری که این قدر سر و صدا ندارد. به گمانم قضیه بیشتر از تمیزکاری است. شاید می خواهند بازسازی کنند. به هرحال خواب در این شرایط مطلقا بی معناست. مخصوصا که اخیرا هر بار خوابیدم با رعشه بیدار شدم. بهتر است بیدار بمانم و برای اختلافم با مجید فکری بکنم. از قدیم گفته اند اگر تصمیم نگیری برایت تصمیم می گیرند. حکایت من و مجید هم همین طور شده. من که این همه مدت ننوشتمش، حالا هم آن قدر نمی نویسم تا خودش هم از صرافت نوشته شدنش بیافتد. اگر ننویسم این مجید است که دوباره سر وکله اش پیدا می شود و این بار زانو می زند که بنویسمش. که هر طور خودم می خواهم بنویسمش. که تنها بنویسمش. فقط باید بتوانم ننویسم. نه بر روی کاغذ، نه در لبتاب و نه حتی در ذهنم. این طور است که شاید از این بن بست خلاص شوم. مجید، با آن زن که یکباره هلش داده وسط داستان. حالا هم که دستش را گرفته و مدام یا سرش را بو می کشد یا موهایش را به هم می ریزد. آن وقت من چطور می توانم ننویسمشان. باید به چیزهای دیگری فکر کنم. مثلا هوا. هوا ابری است. در برخی نقاط دنیا این خبر خوبی است، در برخی نقاط بد. در جزیره مترادف است با عذاب الهی. یعنی چه که بودن ساحل قطعیه؟ بعضی وقت ها می گویند مه شده است. بعضی وقت ها مه پایین می آید. در جزیره مه بی معنی است. رطوبت هوا در این جزیره به شیوه ای توسط پروردگار متعال تنظیم شده که روزی صد بار می شود به عقل و مساواتش شک کرد. روز اولی که وارد جزیره شدم گمان کردم از گرما می میرم. درست برعکس روز اول مجید که به هرچیزی فکر می کند جز گرما. چند روز گذشت. در آفتاب سوزان و در حالی که بخار از پیراهن خیسم بلند می شد کوچه ها را به دنبال خانه گشتم. مجید که با این پیراهن مشکی کلفت اگر پایش را بگذارد آن طرف خط در کمتر از چند دقیقه بی حال می افتد. چاره ای نبود. در جزیره چیزی تحت عنوان بنگاه املاک وجود نداشت. اساسا همه جای خودشان را پیدا کرده بودند و نیازی به بنگاه نبود. باید کوچه ها را گز می کردی و از مردمانی که با بالا تنه ای لخت در بالکن ها ولو شده بودند می پرسیدی که اتاق یا طبقه ای خالی دارند یا نه. بالاخره جایی پیدا کردم. باید برای این دو هم جایی پیدا کنم. دیگر نمی شود از آن اتاق نمور و کوچک در طبقه چهارم آپارتمان روبه روی درب اصلی دانشگاه استفاده کرد که صبح تا شب بوی کباب ترکی رستوران طبقه همکف آدم را دیوانه می کند. باید برایشان سوئیت پیدا کنم. چند روزی که گذشت فهمیدم از گرما نمرده ام اما بعد از یک هفته فهمیدم که احتمال مردنم در اثر خستگی و تنگی نفس بسیار بالاست. یک ماه گذشت تا فهمیدم تحمل تنهایی به مراتب دشوارتر از خستگی، گرما، پشه و سایر عذاب های الهی است. الان که این یادداشت را می نویسم بیش از سه سال می گذرد که نمردم. اما هرکدام از این بلایا راه حلی داشت. مثلا آن قدر پول داشتم که کولر گازی بخرم و خودم را خلاص کنم، اما آن قدر عقل نداشتم که این کار را عملی کنم. شاید هم از تمام شدن ذخیره ام می ترسیدم. یا مثلا می شد برای فرار از تنهایی با کسی یا کسانی طرحی از دوستی بریزم. آرام آرام زبانشان را یاد بگیرم. جایی مشغول به کار شوم. دوستانم را به شام و لیموناد دعوت کنم و در بالکن دودی به پا کنم که همسایه ها هم بفهمند که بی کس و کار نیستم. نشد. برای نوشتن جزیره باید از خودی شدن با جزیره و ساکنانش پرهیز می کردم. آن وقت ها فکر می کردم ظرف چند ماه می نویسم و برمی گردم. نهایت یک سال. سه سال و نیم گذشته. حالا هم به جای نوشتن دنبال راهی برای ننوشتن می گردم. مجید رسما فاتحه داستان را خوانده. هر بار که چشم هایم را می بندم آن زن چهره اش را تحمیل می کند. مثل وقتی است که مهمانی که برای شام دعوت کرده ای با خودش مهمان بیاورد و مهمانِ مهمانت هم یک ریز زل بزند به چشمهایت و با زبان بی زبانی حضور خودش را به رخ بکشد. به هر حال همه چیز را نمی شود گردن مجید انداخت. ظاهرا این زن بوده که دست مجید را گرفته و آورده به جزیره. برای همین هم حالا نگران کنار آمدن جزیره با مجید است. می دانم اشتباه مجید در کجاست. مجید فکر می کند که شخصیت اصلی داستان است. در حالی که نیست. همه چیز درباره جزیره است. بودن مجید، ساحل یا هر کس دیگری هم برای نوشتن جزیره است. وگرنه من چرا باید بنشینم و زندگی مجید را بنویسم؟ آن هم زندگی معمولی و بی هیجانی که در آن نه معجزه ای اتفاق می افتد، نه قتلی، نه معمایی. دو نفر بلند می شوند و می آیند در غربت که درس بخوانند. این داستان که نوشتن ندارد. می تواند هرجای دنیا اتفاق بیافتد. حالا این که کدامشان کجا مشغول به کار می شود یا کدامشان چطور سر از بیمارستان در می آورد که جذابیتی ندارد. اشتباه مجید در همین بود. اگر این را می فهمید آن طور مثل فرستاده آمریکا نمی آمد اینجا برای مذاکره. مذاکره که چه عرض کنم، حرفی نزدیم. ماهی را خورد و رفت. مثل گربه ای که تا سرت را برمی گردانی گوشتی که گذاشتی یخ اش باز شود را به دندان می گیرد و فرار می کند. چنان با سرعت که حتی نرسیدم لگدی نثارش کنم. امیدوارم خوراک هاسکی بشود. به هر حال کاریست که شده. نباید نگران یا چه می دانم ناراحت و عصبی باشم. برعکس. باید داستان جزیره را بنویسم تا بفهمد که هم خودش و هم ساحل یا هر کس دیگری که با خودش بیاورد هیچ کاره اند. فقط این طور است که می فهمد چه معامله افتضاحی کرده است. یعنی چه که ما با هم هستیم، حالا هرکاری خواستی بکن؟ بهتر بود قبل از اینکه حرف بزند لقمه را یکبار دور دهانش می چرخاند. بیچاره فرصت نمی کرد، از بس برای ماهی حرص می زد! آدم باید حرفش را با مخاطبش تنظیم کند. اما مهم نیست. مهم نوشتن جزیره است. من که نمی توانم برگردم و از نو شخصیت داستانم را بسازم. برای همین هم بهتر است پیشنهاد مجید را بپذیرم. البته که پیشنهاد بدی هم نیست. یعنی شاید بشود از طریق ساحل هم چیزهایی از جزیره نوشت. بالاخره با مجید فرق می کند. این هم خودش فرصتی است. گذشته از این تمام روز صحنه هایی را می بینم که بی اختیار از مقابل چشمانم می گذرند. ذهنم تند تند کلمات را به تصویر و تصاویر را به کلمات تبدیل می کند. ناچارم همه چیز را دوباره و با فرض بودن ساحل تجسم کنم. می بینمشان که پله های هواپیما را پایین آمده اند و به ساختمان فرودگاه و صف مسافرانی رسیده اند که خودشان را با پاسپورت هایشان باد می زنند. زن بالاخره تصمیم می گیرد خود را از انفعال خارج کند:

ـ به چی می خندی؟

مجید: هیچی.

ـ کوچیکه، نه؟

ـ اره ولی خیلی شلوغه. آدم باورش نمی شه این همه آدم همشون تو یه پرواز بودن.

- داری فکر می کنی عجب اشتباهی کردی آمدی، نه؟

- نه. تا اینجاش که خیلی خوب بوده

ـ تا کجاش؟ تو که هنوز چیزیشو ندیدی!

ـ چطور ندیدم، از اون بالا کل جزیره رو دیدم دیگه. کوله رو بزار زمین. پاسپورت من دست توئه؟

ساحل کوله سنگین اش را از پشتش خلاص می کند و بین دوپایش می گذارد: نه، به من ندادی. شنیدی می گن فرقش از زمین تا آسمونه، از این صف که رد بشیم تازه می فهمی که از اون بالا تا توی جزیره فرقش واقعا از آسمون تا زمینه.

تمام شد. همین را می خواستم بدانم. این زن قبلا اینجا بوده. معلوم است که قبلا بارها از آن صف عبور کرده. برای همین هم از هیچ چیز تعجب نمی کند. اینجا چه کار می کرده؟ خنده دار است. قرار نبود این ها را من بپرسم، قرار بود این ها را من بنویسم. چرا اجازه می دهم که ساحل خودش خودش را بنویسد؟ باید...

مجید: سیگار از کجا بگیریم؟

ساحل اشاره می کند به فروشگاهی در پشت باجه هایی که افسران نشسته اند. مجید پاکت سیگاری را از این دست به آن دست می کند.

ـ چقدر پروازش کوتاه بود. تا بلند شد نشست. اینجا هم که نمی شه کشید، نه؟

ـ اره، راهی نیست که. یک ساعت کمتره. عوضش اینجا هم یک ساعت معطلیم. بعدش هم یک ساعت باید وایستیم منتظر اتوبوس. بعدشم باید یه ساعت بریم تا شهر. هنوز کلیش مونده.

مجید: چرا این صف جلو نمی ره. نگفتم بهت من از صف شانس ندارم. حالا ببین که آخرین نفر از این سالن می ریم بیرون.

ـ اونور که خبری نیست. همه باز باید وایستن تا چمدونا بیان. اینجا سرعت همه چیز لاک پشتیه. بری توی شهر تازه می فهمی. دنبال چی می گردی؟

ـ پاسپورتم. نکنه جاگذاشتم؟

ـ نه. دیدم گذاشتی توی کوله.

مجید پاسپورت را از کوله بیرون می کشد: ایناهاش. یه لحظه سکته کردم

ـ برو جلو. بالاخره راه افتاد

ـ اگه پرسیدن اینجا چیکار می کنی چی باید بگم.

ـ بگو با منی. برگه پذیرشت رو هم نشونش بده، نگران نباش.

ـ می خوای تو اول بری؟

ـ فرقی نمی کنه. ولی راست می گی، بزار من اول برم. این قدر نگران نباش.

ـ استرسی شدم.

ـ هیچی نمی شه، فقط اخماتو باز کن.

ـ انگلیسی حرف بزنم دیگه، نه؟

ـ آره می فهمن.

در می زنند. لابد دوباره صاحبخانه است. ساحل به پیشخوان پلیس نزدیک می شود. برگه هایی را با پاسپورتش به مامور می دهد. ترکی حرف می زنند. مامور می خندد. ساحل لبخند می زند. مامور اشاره می کند به مجید که جلو بیاید. حالا هرسه باهم حرف می زنند و فارسی، انگلیسی و ترکی درهم می آمیزد. مامور پاسپورت ها را مقابلش باز می کند و بعد از چند لحظه مهر را بر می دارد و روی پاسپورت ها می کوبد. لبخند می زند و دکمه را فشار می دهد تا حفاظ آهنی باز شود. مجید نفس عمیقی می کش و با عجله می رود. ساحل به ترکی تشکر می کند و مامور بر روی صندلی اش نیم خیز می شود. مجید و زن رسما وارد جزیره می شوند. دوباره در می زند. ول کن نیست. بلند می شوم و در را باز می کنم. خودش است. با همان قیافه اما خسته تر و نفس نفس زنان. می پرسد چیزی لازم ندارم؟ می گویم چرا و یادآوری می کنم که قرار بوده یخچالم را با یخچال واحد روبه رو عوض کند. می گوید نمی تواند تعویض کند چون واحد روبه رو را اجاره داده. چهره ام را درهم می کشم تا بداند به هیچ وجه از وضعیتم راضی نیستم. مجید کوله اش را باز کرده و سعی می کند به زور چند باکس سیگار را جا بدهد. می پرسم به چه کسی اجاره داده. می گوید به یک دانشجو. بدبخت شده ام. دانشجو یعنی سر و صدا. یعنی تا نصفه شب صدای موزیک و عربده کشی. یعنی کثافت. راهرو را به گند خواهد کشید. می پرسم برق وصل می شود. می گوید نه. انگار گند زده اند به کنتورها و برق از پشت کنتور قطع شده است. می گوید فردا صبح باید از اداره برق بیایند و وصلش کنند. خداحافظی می کنم. همین را کم داشتم. نمی دانم آخرش از سر و صدا دیوانه خواهم شد یا از دست صاحبخانه یا از تاریکی یا از آمدن یه همسایه دانشجو. چمدان هایشان آمد. ساحل غیبش می زند و چند دقیقه بعد با یک چرخ ظاهر می شود. خدا کند دختر باشد. دخترها تمیزترند. سر و صدا هم ندارند. ساحل کمک می کند تا مجید چمدان ها را سوار چرخ کند و با هم از سالن خارج می شوند. در سالن اصلی فرودگاه گوشه ای برای نشستن پیدا می کنند. ساحل در تکاپوست. با نگهبان ها صحبت می کند. بعد به باجه ای نزدیک می شود و چیزی می گیرد. به مجید نگاه می کند که چشم از او برنمی دارد. به تابلوی توالت اشاره می کند و مجید سرش را تکان می دهد. جهت فلش تابلو را دنبال می کند. حالا مجید تنها نشسته و به بیرون از سالن نگاه می کند. شاید بهتر باشد با تاکسی بروند. اینطوری زودتر به شهر می رسند. به کرایه تاکسی بستگی دارد. ساحل برمی گردد. مجید را بلند می کنم تا به کمرش قوسی بدهد و دستهایش را به هم گره کند و تا جایی که می تواند کش بیاید. خودم هم بهتر است بلند شوم و کمرم را راست کنم. بیرون کمی تاریک شده اما اگر به تراس بروم می توانم نگاهی به اطراف بیاندازم. هاسکی لابد هنوز خواب است. صدای رفت و آمد در پله ها می آید. برق همچنان قطع است. تا نیم ساعت دیگر تمام خانه غرق در تاریکی می شود. دیگر هیچ کاری نمی شود کرد. ساحل دو پاکت کاغذی را از کیفش خارج می کند. یکی را به مجید می دهد و توضیح می دهد که چگونه باید سیم کارت ها را فعال کرد. مجید با دقت گوش می دهد و طوری به پاکت نگاه می کند که انگار هرگز سیم کارت ندیده است. مجید را می فرستم به توالت. ساحل با چشم هایش مجید را دنبال می کند تا راهرو توالت. حالا ساحل تنهاست. می خواهم بنشیند کنار چمدان ها و کفش هایش را در بیاورد و انگشتانش را بمالد. نمی نشیند. می خواهم پاکت را باز کند و مشغول عوض کردن سیم کارت موبایلش شود. نمی شود. می رود به سمت پنجره. پیشانی اش و کف دستهایش را می چسباند به شیشه. گرمای شیشه کف دست هایش را گرم می کند. می خواهم برگردد و با چشمان نگران منتظر مجید باشد. برنمی گردد. همان طور خیره مانده به درختان نخلی که شق و رق ایستاده اند و باد برگهایشان را به سمتی خم کرده است. دست راستش را مشت می کند و آرام به شیشه می کوبد. شیشه نمی لرزد. این بار محکمتر می کوبد و بعد پیشانی اش را و بعد با هر دو دست گره کرده باز می کوبد. این بار می لرزد. کوتاه و تند نفس می کشد و صورتش سرخ می شود. لبهایش را جمع می کند میان دندان هایش.

+   نیما طالبیان ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢

مردگی در جزیره ـ قسمت نهم

چیزی شبیه به همان قیامت موعود از خواب بیدارم می کند. بدنم به رعشه درآمده و زمین و زمان می لرزد. صدا از در و دیوار و پنجره می آید. کارگر همسایه است که مته اش را گذاشته روی دیوار بتنی مشترک. هفت و نیم صبح. ظاهرا می خواهد کار من و خودش را یکسره کند. دلم می خواهد می توانستم بلند شوم و بروم با همان مته خدمتش برسم. سقف می لرزد و ممکن است قندیلک های گچی آبی رنگ هر آن جدا شوند و باران نیزه از سقف ببارد روی سرم. رنگم باید شبیه گچ شده باشد. دست راستم تمام شب را زیرم مانده و حالا از کار افتاده. پنکه معلوم نیست چرا خاموش شده. گردنم و پشتم و بعضی جاهای دیگرم غرق در عرق است. مثل وقتی است که در جای خنکی جایت را پهن می کنی و می خوابی غافل از این که ساعتی بعد آفتاب رویت خواهد افتاد و فقط وقتی از خواب بلند خواهی شد که نیم پز شده باشی. اینجا البته نیازی به آفتاب نیست، پنکه که کار نکند ظرف چهل دقیقه بخارپز می شوی. به گمانم خواب احمقانه ای دیشب دیدم. به گمانم بیست ساعت خوابیده باشم. پنجره هم دارد می لرزد. دست چپم را دراز می کنم و بسته شکلات را از روی میز جلو می کشم. تکه ای ازش می کنم و چندین بار از ارتفاع نیم پایی روی میز رهایش می کنم تا مورچه هایش بریزند و بعد با شک می گذارمش توی دهانم. از بطری ای که همیشه در کنار کاناپه جاساز شده مقداری نوشیدنی گرم می نوشم. پایین که می رود چشم هایم را می بندم و دستم را روی سینه ام فشار می دهم. به معده که می رسد بالاخره نفسم بالا می آید. سرم اما هنوز گیج می رود. بلند نشوم مطمئن تر است. چهار دست و پا راه می افتم به سمت توالت. در میانه راه چشمم به میز واژگون در تراس و مقادیر زیادی مگس و زنبور می افتد. پس خواب ندیده بودم. راهرو را ادامه می دهم تا برسم به دوراهی. آشپزخانه در سمت چپ و توالت در سمت راست. به راست می پیچم و می روم آن قدر که بشود از کاسه توالت فرنگی گرفت و نیم خیز شد و رویش نشست. دست راستم دیگر بیدار شده. درازش می کنم و شیر آب حمام را باز می کنم. صدای آب حالم را بهتر می کند. از روی توالت فرنگی خودم را به داخل وان حمام منتقل می کنم و طوری دراز می کشم که با پاشنه پایم بتوانم جلوی خروج آب را بگیرم تا آب در وان بالا بیاید. پاشنه پایم دقیقا اندازه ای است که باید باشد. صبر می کنم تا آب نیمه سرد آرام آرام نقاط جدیدی از بدنم را کشف کند و همزمان موهای روی ران هایم را می بینم که دارند بلند می شوند. بعد هم موهای روی بازوهایم. تا شب همین جا می مانم. چشم هایم را می بندم. دست راستم را می گذارم روی دنده و نوازش اش می کنم. دست چپم را از پنجره بیرون می برم تا باد انگشتانم را خم کند. هاسکی را نشانده ام صندلی جلو. سرش را تا گردن از پنجره بیرون برده. از باد لذت می برد و پارس نمی کند. با دست چپ آینه را تنظیم می کنم. سبزی دشت و کوه ها در آینه تکرار می شوند. باد می پیچد به موهایم. صدای باب دیلن را بلندتر و فشار پایم را روی گاز بیشتر می کنم. احساس می کنم از سرانگشتانم چیزی در حال خروج است. دلم می خواهد با ماشین یکی شوم، انگار که ریشه های اعصابم از بدنم بیرون بزنند و رگ هایم مثل پیچک بپیچند به فرمان و دنده و دستگیره ها و آینه ها و حتی لاستیک ها و چراغ های ماشین را جزوی از من بکنند و پوستم تمام فضای ماشین را تصرف کند و بشود لایه نازک سیاه متالیک فلزی بدنه ماشین که نسیم شمال با همه جایش در سایش است. آن وقت دوربین از زمین بلند شود و خودم را در نهایت عریانی ببینم که در این جاده در سفرم و هاسکی که آسوده در کنارم نشسته و جاده ای که دشت را به دو نیمه تقسیم می کند. جاده تنگ می شود و درختان بلندتر. اینجا و آنجا زنان و دختران ترکمن ردیف درختان کنار جاده را با شال ها و روسری های رنگی پوشانده اند و چندتایی شان کنار اجاق ها نشسته اند و چندتایی شان کنار جاده شال ها را در هوا بالا و پایین می برند و گاهی برایم دست تکان می دهند. به راه باریکی می رسم که پیچ در پیچ است و شیب نسبتا ملایمی دارد. سرعت ماشین را کم می کنم. چند خانه، کپه های کود و چند آغل را رد می کنم. بوی شمال بالاخره پیدایش می شود. هاسکی به کودکانی که به دنبال ماشین می دوند پارس می کند. به گاوهایی که بی اعتنا در کنار جاده راه می روند، به سگ های گله ای که به کندی عرض جاده را طی می کنند. جاده را با احتیاط بیشتری ادامه می دهم و ردیف انبارهای مصالح ساختمانی را رد می کنم تا میدان روستا و بعد شیب تند کوچه را پایین می روم تا حسینیه را با آن گلدسته های زشت و چندش آورش رد کنم و به جاده خاکی برسم. از اینجا چند دقیقه ای بیشتر راه نیست. یک پل کوچک که روی رودخانه بسته اند و هر بار نصفه عمر می شوم تا ردش کنم، یک مرغداری که چندسالی است تعطیل شده و بعد زمینی که هرچه اصرار کردم مالکش نفروخت و بعد هم دیگر می شود ساختمان ویلا را در ته باغ دید. رو به در آهنی ورودی باغ نگه می دارم. قبلا پدرم بوق می زد و مراد یا نرگس در را باز می کردند. آن وقت ها در چوبی بود و یک لت بیشتر نداشت. مراد با همان حالت خبردار می ایستاد تا پدر وارد باغ شود و بعد به من که از شیشه عقب نگاهش می کردم ادا و شکلکی در می آورد و در را می بست. تا به ایوان برسیم خودش را می رساند و ساک ها و چمدان ها را بالا می آورد مدام می گفت خوش آمدین، خوش آمدین. خوشا به حال ما که آمدین. بعد هم می رفت خانه پایین و با سینی صبحانه یا اگر ظهر بود ناهار می امد بالا. لاغر و فرز بود. حالا خودش دیگر نیست. دخترش عید می آید تا آخر تابستان. نیمه های مهر که هوا سرد می شود باز برمی گردد شهر. می گوید تنها نمی توانم اینجا بمانم. می گویم چه فرقی می کند، تنهایی که زمستان و تابستان ندارد.

می گوید: دارد آقا مهندس. تنهایی نکشیدی که می گی ندارد. دارد، بدجور هم دارد.

می گویم: خب این بنده خدا که خودشو کشت تو خودت ول کن اون بابا نبودی.

از حرفم پشیمان می شوم. سرش را پایین می اندازد: ما چه کاره بودیم آقا، بابای خدابیامرز بود که می گفت دختر به پهنه نمی دم. فکر می کرد توی شهر برامون ریختن. همشون مردن و من موندم و اون شهر غریب کُش.

راست می گوید. آن وقت ها پانزده سالی بیشتر نداشت. پسر برادر مراد هم اواخر خدمتش بود. گمانم سه ماهش بیشتر نمانده بود که مراد کار خودش را کرد. تک دختر بود اما همه کاره خانه بالا و پایین و گاوداری خودش بود. گوساله را از رحم مادرش بیرون می کشید. مادرش هم نرگس بود. انگار همین یک اسم را بلد بودند. مراد بی عرضه بود اما یک رنگ بود. می گوید: اشتباه کردم اقا مهندس. حالام دارم تاوون همونو میدم.

می گویم: خدا رحمتش کنه. خدمت وطنش می کرده، خوشا به سعادتش. نمی گویم که تو که گناهی نداشتی دختر، آدم از کجا بداند در یک سال هم شوهرش می میرد هم معشوقش را لب مرز تیکه پاره می کنند. ندیدم برای شوهرش گریه کند اما خبر علی را که آوردند هرشب می رفت روی بام گاوداری و می نشست به زار زدن. نمی دانست من از گوشه ایوان می بینمش و گاهی هم گریه می کنم.

بالاخره خودم پیاده می شوم و کلید را از همان جا که از بیست و چند سال پیش می گذاریم و همه اهل روستا هم به گمانم جایش را می دانند بر می دارم. از آن لشگر بچه هایی که از ورودی روستا دنبالمان می دویدند چندتایی راه اصلی را میان بر زده اند و لابد از دیوار چند باغ بالا و پایین پریده اند. بالاخره می رسند. نفس نفس زنان و عمو عمو کنان. با لپ های گلی، صورت های کک مکی و دمپایی های لنگه به لنگه و گِلی. هرچه میوه و تخمه و آجیل برایم مانده را بینشان تقسیم می کنم. دستی به سر کوچک ترینشان می کشم که به نظر کچلی گرفته و لکه هایی از پوست سرش دیده می شود. یکی شان می رود کنار ماشین و طوری خیره به هاسکی نگاه می کند که انگار جن دیده باشد. می پرسد: عمو این سگه؟

ـ خر که نیست، لابد سگه دیگه! تو چطور بچه روستایی؟

ـ عمو این چرا این قدر زشته؟

خنده ام می گیرد. آن وقت ها هفتصد هزار تومان برای خرید هاسکی که دو ماهش بیشتر نبود پول داده بودم. آن وقت این نیم وجبی راحت می گوید زشته. چه بگویم؟ می گویم: آره دیگه، بیچاره نژادش زشته!

این یکی که یکریز دارد پسته می شکند می پرسد: چیش زشته؟

ـ نژادش.

ـ یعنی چی نجاتش زشته؟

ـ یعنی صورتش زشته. حالا برین پی کارتون ببینم.

همان که مثل جن زده ها خیره مانده به هاسکی می گوید: خیلی خیلی زشته. بعد بی آنکه چشم از سگ بردارد با التماس می گوید: عمو اینو بده به من، خودم سال دیگه یه توله از سگ مش رضا اینا برات میارم.

نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم. دیوانه اند این بچه ها، واقعا معلوم نیست گاهی با خودشان چه فکری می کنند. بلندتر می گویم بروید پی کارتان ولی گوششان بدهکار نیست، انگار تمام تابستان با کسی حرف نزده اند. باز می گوید: سگای مش رضا را ندیدی عمو؟ میگن بهترین سگ مازندرانه. نمی خوای؟

کچل کوچک می پرسد: عمو میشه بوق بزنم.

می گویم نه. حیوون بترسه پارس می کنه.

باز می پرسد: این پارسه؟

ـ بعله

پوست های تخمه چسبیده اند به لب و گونه اش: پارس بهتره یا سمند؟

ـ پارس

ـ چندتا میره؟

ـ دویستا

ـ خب سمندم همین قد می ره. چرا سیاشو خریدی؟

دلم می خواهد برایش توضیح بدهم که پارس و سمند و هر چیز دیگری که تا به حال دیده همشان یک چیزند و بگویم که چرا پارس مشکی را از پارس سفید و هاسکی را از بهترین سگ گله مازندران بیشتر دوست دارم. اما خسته ام. کیش کیششان می کنم تا بروند پی کارشان. ماشین را که داخل می برم پسرک جن زده برای هاسکی دست تکان می دهد. هاسکی هم چشم از پسرک برنمی دارد. داخل باغ کسی نیست. نه مراد، نه نرگس و نه نرگس. آدم دلش می گیرد. درخت ها اما خوب میوه دارند. از آن روزها که مراد به باغ می رسید هم پربارترند. پای هر درختی سبدی یا گونی کهنه ای گذاشته اند. معلوم است تا همین قبل از ظهری مشغول بوده اند. خودشان به درخت ها می رسند، خودشان هم می برند. مراد می گفت مردم پهنه کلاه به زمین مفت آن قدر می رسند که از حیاط خانه خودشان یادشان می رود. بیراه نمی گفت. هاسکی جلوتر از من پله ها را بالا می رود و خیره می ماند. عجله دارم تا زودتر پله ها را بالا بروم و به ایوان برسم و به دره نگاه کنم تا بالاخره آن نفس عمیقی که این همه وقت در انتظارش بودم را بکشم و رسما به خودم بفهمانم که آمده ام به پهنه کلاه. هنوز پله ها را شروع نکرده ام که صدای در بلند می شود. یک نفر با چیزی می کوبد به در. با حسرت به ایوان نگاه می کنم و بر می گردم به سمت ورودی باغ. آن قدر بلند می کوبد که می ترسم. تکانی می خورم و بدنم از تماس با آب سرد به رعشه می افتد. بلند می شوم. آب از لباس هایم شره می کند کف حمام. چندبار باید در یک روز با رعشه از خواب بلند شوم؟ باز می کوبد. راهرو را پر از آب می کنم و میرسم به در. دارد در را از جایش در می آورد. باز می کنم. صاحب خانه است. دلم می خواهد کفگرگی بزنم وسط صورت احمقش که نمی فهمد آدمی که دارد خواب شمال می بیند را بیدار نمی کنند، حتی اگر زلزله آمده باشد یا اسرائیل یه بمب کوچک به معنی اخطار حمله زده باشد توی ایوان. آن هم با این جزییات دقیق، طوری که تا چند روز می توانی تصور کنی که تازه از شمال برگشته ای. از آن خواب ها که هرچه می گذرد بیشتر شک می کنی که خواب بود یا واقعیت. دلم می خواهد در را روی صورتش ببندم اما صورتش آن قدر مضحک و خنددار است که توجهم را جلب می کند. سرش را با چیزی شبیه گونی برنج بسته و ابروها و  سبیلش پر از گرد و خاک است. جارویی هم دستش است و دستمالی هم بسته به دهانش. مرا که می بیند می زند زیر خنده. من هم می خندم. معلوم نیست سرتاپای خاکی او خنده دار تر است یا من با این شلوارک و پیرهنی که آب ازشان شره می کند. چیزهایی لا به لای خنده هایش می گوید که هیچ نمی فهمم. اشاره می کنم تا دستمال را از روی دهانش بردارد. اشاره می کند به درب واحد روبه رویی که نیمه باز است و به نظر می رسد کسی دارد داخلش را جارو می کشد. چیزهایی می گوید از تمیز کردن آن واحد و در آخر این که برق قطع است و تا عصر نمی تواند وصلش کند تا کار برقکار تمام شود. تشکر می کنم و در را می بندم. معلوم نیست چرا دارند این واحد را راست و ریستش می کنند. شاید دخترش از لندن برمی گردد و می خواهد اینجا بماند. شاید هم می خواهند کرایه بدهند. مهم نیست. برق هم نیست. این مهم است. این یعنی جهنم. یعنی نه می شود لپتاپ را روشن کرد نه پنکه. حتی مودم هم کار نمی کند که با موبایل بشود به اینترنت سر زد. چشمم باز می افتد به بالکن و افتضاحی که دیروز ظهر درست کرده ام. باید ترتیبشان را بدهم. اول برمی گردم به حمام. آب داخل وان خالی شده. لباسهایم را می کنم و حوله ای به دورم می پیچم. از آن روزهاست که باید لخت در خانه گشت. به تراس می روم و اول میز را بلند می کنم و بعد خرده های شیشه و سالاد و ماهی را داخل کیسه ای می کنم. چشمم به هاسکی می افتد. چنان خوابیده که انگار سه روز است مرده. کاش می شد این ماهی لت و پار شده را می بردم برایش. نمی شود. طرف آن خانه نمی شود رفت. خصوصا الان که در نیمه باز است و ماشین هم پنجره هایش پایین است و هر لحظه ممکن است در چهارچوب در حاضر شود و من را ببیند که با یک حوله کوتاه بهش زل زده ام. ای کاش لااقل دره را از ایوان دیده بودم.

+   نیما طالبیان ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٩

مردگی در جزیره ـ قسمت هشتم

مجید را دعوت کرده ام برای ناهار. گفتم بیاید اینجا تا بنشینیم و مردانه مساله را حل کنیم. بلکه دست از این کارها بردارد. من برایش توضیح بدهم که چرا این همه وقت نتوانستم بنویسمش و او هم برایم توضیح بدهد که آن زن کیست. فکر ناهار را هم کرده ام. ماهی می پزم. اول فکر کردم بروم از یک جایی برنج پیدا کنم و خورشتی چیزی بار بگذارم. بعد دیدم کسی نیست، مجید است، آدم بی تکلف و رو راستی است. من هم که اهل خورشت و این چیزها نیستم. کسی هم که اهل خورشت خوردن نباشد، نپزد بهتر است. مثل آن بار می شود که فاتحه هرچه کرفس بود خواندم. از این گذشته ماهی برای این آب و هوا بهتر است. آدم را از افسردگی در می آورد. برای خودم خوب است. مجید که قربانش بروم افسردگی سرش نمی شود. به جهنم هم با لبخند آمده. البته این طور نیست که نفهمد. تودار است. از آن ها که سفره اش را هرجا پهن نمی کند. نه این که نداشته باشد. زیاد کشیده. چه در ایران. چه در استامبول. از این به بعد هم زیاد خواهد کشید. در جزیره حتی شاید بیشتر از قبل. البته اگر امروز با هم توافق کنیم که داستان من پیش برود. نه این طور که بی هوا دست یکی را بگیرد و بیاورد وسط داستان. درست است که پاراگراف اول است، اما برای من وسط داستان است. ماهی ها را صبح رفتم و گرفتم. گفتم سر و دمش را بزنند. حالا هم نمک و فلفل و ادویه ماهی را که از ایران آورده ام آماده کرده ام. نزدیک ظهر است. باید شروع کنم. پیازها و چند حبه سیر را ریز می کنم. رنده نمی کنم. درشت باشند بهتر است. ماهیتابه هم خریدم و به این فکر کردم که بی دلیل نیست که اسمش ماهی تابه است. ماهی را در قابلمه که نمی شود پخت. یعنی اگر بپزی آن طور می شود که هربار می شود. آب ماهی در می آید و بوی ماهی هم آدم را خفه می کند. انگار لجن دریا را بمالی به لب و لوچه ات. برای من مهم نیست اما به هر حال مجید مهمان است. ادویه را به پوست ماهی می مالم. پیاز و سیر را گذاشته ام تا تفت بخورد. کمی که طلایی شد مقداری کره اضافه می کنم و می گذارم چند دقیقه ای بیشتر بماند. سم هم گرفتم. تمام کنج های کابینت ها و زمین را سم ریختم. امیدوارم از این مورچه ها خلاص شوم. هیچ چیز را نمی شود هیچ جا گذاشت. همه جا را تصرف کرده اند. مثل بعضی ها به هرچیز مربوط و نامربوطی ورود پیدا می کنند و تا تکه آخرش را با خودشان می برند. سیر و پیاز آماده است. شکم ماهی را پر می کنم با همان ها و مقداری از ادویه را هم داخلش می ریزم. بقیه را هم پخش می کنم تا جا برای ماهی باز شود. زیرش را زیاد می کنم و ماهی را رها می کنم در مرکز ماهیتابه. چه لذتی دارد داشتن ماهیتابه نو. ماهی چند لحظه ای جلز و ولز می کند و خودش را باد می کند. جا به جایش می کنم و می چرخانمش. چند لحظه بعد ماهی دوم را رها می کنم. این هم جلز و ولز می کند و خودش را باد می کند. باقی پیازها را می چسبانم به جداره های ماهی ها. خوب که پوستشان سرخ شد به زحمت برشان می گردانم. ده دقیقه ای طول خواهد کشید. زیر ماهیتابه را کم می کنم و کفگیر پلاستیکی به دست می نشینم پشت میز آشپزخانه. کاش نوشابه می گرفتم. هوا هر روز گرم تر می شود. دماسنجی که صاحب خانه کنار در ورودی نصب کرده چهل و سه نشان می داد. نمی دانم چطور صحبت را شروع کنم. بگذارم اول حرف هایش را بزند یا همان اول بگویم که این زن، هر کی که هست، اضافی است. یعنی شاید بشود در اواسط داستان اضافه شود، البته اگر مجید اصرار داشته باشد. اصلا آشنایی آن ها را می توانم به فصل آخر اضافه کنم. آن جا که مجید از جزیره دل می کند و امیدش را از دست می دهد و به فرار از جزیره فکر می کند. خودش می تواند داستان را جذاب کند. ولی حیف است که از همین اول وارد داستان شود. امکان ندارد کوتاه بیایم. امکان ندارد از همین اول داستان هرجا که مجید رفت او هم پشت سرش برود. همین ها را باید برایش توضیح بدهم. کاهو را ریز می کنم و خیارها را هم همان طور با پوست حلقه حلقه می کنم. سس مخصوص خودم را برایش درست می کنم تا هوش از سرش برود. دانه های خردل له شده را با آب لیموی تازه مخلوط می کنم. بعد مقدار کمی آب پرتغال. بعد مایونز. بعد عسل و در اخر مقداری سبزی معطر. هم می زنم تا خوب با هم یکی شوند. کمی مایونز اضافه می کنم که غلیظ تر شود. می چشم. ترش شده. باز هم مایونز و یک قاشق غذا خوری هم سس قرمز اضافه می کنم. باید بزارمش در فریزر تا خودش را بگیرد. نباید یخ بزند. بوی ماهی آشپزخانه را گرفته. آب ماهی ها درآمده. باید زیرش را زیاد کنم. زیاد می کنم و منتظر می مانم تا خوب سرخ شوند. حتما اگر وضعیت این خانه  را ببیند خودش می فهمد که چرا تا به حال نتوانستم بنویسم. کجا بخوریم؟ این جا که نمی شود. آشپزخانه هم گرم است و هم بوناک. می روم و گشتی در خانه می زنم. می توانم میز تحریر را خالی کنم. اما این کار زندگی ام را به هم می ریزد. کاش بشود در بالکن غذا سرو شود. برمی گردم به آشپزخانه. چاره ای نیست، میز آشپزخانه را بلند می کنم و به زحمت میاورمش در بالکن. جا نمی شود. فقط یک راه مانده. باید لت های درب کشویی بالکن را از جا دربیاورم و میز را طوری بگذارم که بیشترش در بالکن باشد. این طوری می شود دو طرفش نشست. همین کار را می کنم. امیدوارم گیاه خوار نباشد. یا از این ها که از بوی ماهی عقشان می گیرد. کاش خورشت می گذاشتم. باید لباس هایم را عوض کنم. این زیرپوش دیگر دارد خفه ام می کند. اول دوش می گیرم و ته ریشم را می تراشم. پوست مجید سفید و نرم است. از آن ها که با هر تیغ کندی مدارا می کنند. نه مثل من که با تیغ نو هم مشکل دارم، چه برسد به این تیغی که همه جایش زنگ زده. شلوار بپوشم؟ نمی شود. خنده دار است. آن هم در این گرما. شهردار جزیره هم به گمانم هر روز با شورت و رکابی می رود سر کار. همین شلوارک خوب است. خوب شد دیروز شستمش. انگار یک نفر در دلم رخت می شوید. پیرهن سفیدم را از کمد خارج می کنم. چند ماه است نپوشیدمش؟ از وقتی هوا گرم شد. از وقتی دیگر نتوانستم آستینش را تحمل کنم. امروز استثناست. می پوشمش. به آشپزخانه برمی گردم. روغن ماهی تابه را خالی می کنم و دوباره زیرش را روشن می کنم تا گرم شود. سالاد، سس مخصوص، آبلیمو، نعناع، و لیمونادی که از دیشب مانده را می برم و روی میز می چینم. مجید آمده. درست به موقع. نشسته پشت میز و به من که دستپاچه به آشپزخانه برمی گردم تا غذا را ببرم لبخند می زند. ماهی ها را در دو بشقاب پهن می کشم. کنارشان مقداری از همان ملاتی که سرخ شده. مقداری هم سبزی و یک لیموی تازه که از وسط بریده شده. به بالکن برمی گردم. مجید منتظر است. مودبانه تشکر می کند و به بشقاب ها اشاره می کند:

ـ راضی نبودم به زحمت بیافتین.

ـ زحمتی نداشت. یعنی خودم هم چند وقتی می شه که غذای حسابی نخوردم.

ـ می رفتیم کافه یا رستورانی جایی.

ـ نمیشه رفت. تا سر کوچه بریم باید برگردیم دوش بگیریم. حالا صبر کن، خودت می فهمی.

تعارفش می کنم که شروع کند. نمی دانم باید بروم سر اصل موضوع یا بگذارم برای بعد از غذا. نگاهش می کنم. با احتیاط کالبدشکافی ماهی را شروع می کند. باید در آخر هم یک مقدار کره می گذاشتم داخل شکمش که عطرش بوی ماهی را بگیرد. برایش لیموناد می ریزم. مودبانه تشکر می کند و با لبخند گیلاسش را بالا می آورد و اشاره ای می کند. چقدر مودب است. روی شقیقه هایش چند تار موی سفید نظرم را جلب می کند. چندتا بیشتر است، اما خیلی هم نیست. طوری با چنگال و قاشق رفتار می کند که انگار سال ها خوردن ماهی را در آکسفورد تدریس می کرده. رنگ ماهی، رنگ گیلاسش، رنگ تی شرت نارنجی و رنگ  صورتش همه با هم می توانند تصویر کاملی از یک نقاشی باشند.

ـ چرا شروع نمی کنین؟ سرد می شه!

نمی توانم چشم بردارم. ترجیح می دهم حواسم به جزییات صورتش باشد. به صورت استخوانی و بینی قلمی اش. به چین های ظریف زیر چشمها، رنگ چشم ها، بند چرمی ساعتش و حلقه ای که در انگشتش برق می زند. حلقه! دیگر نمی توانم تحمل کنم:

ـ اون زن کیه؟ چرا با خودت آوردیش؟

جا نمی خورد. انگار که متن سوالات را قبل از جلسه بهش رسانده باشند. آرام آرام می جود. قورت می دهد. بی آنکه نگاهی به من بکند گیلاسش را بر می دارد. یک جرعه می نوشد و صدایش را صاف می کند.

ـ ساحل، همسرمه.

ظاهرا سوال بعدی را هم جواب داد. اما نگفت که اینجا چه کار می کند. منتظرم تا توضیح بدهد. نمی دهد. گیلاس را می گذارد روی میز و دوباره شروع می کند به ماهی خوردن. هاسکی زل زده است به من. مجبورم بپرسم:

ـ اینجا چیکار می کنه؟ یعنی توی داستان من چیکار می کنه؟

ـ هیچ کار. فقط هستش.

ستون فقرات را با چنگال جدا می کند و می گذارد کنار بشقاب. تیغ ها و باله های ماهی را هم می گذارد روی ستون فقرات. دوباره شروع می کند به ماهی خوردن. به گمانم بیش از حد خوشمزه شده باشد. حواسش فقط به ماهی است. ادامه می دهم:

ـ یعنی چی فقط هستش؟ این یه داستانه. نمی شه که کسی همینطوری توش راه بره. اونم بغل دست شخصیت اصلی. میشه؟

هاسکی پارسی می کند و روی پاهایش می نشیند. زن همسایه خانه نیست. ماشین اش هم نیست. مجید آن قدر کند است که انگار فیلمی را با دور کند برایم پخش کرده اند. دستمالی بر می دارد و گوشه های لبش را تمیز می کند. به چه چیزی تا این حد مطمئن است؟ انگار فرستاده آمریکاست. یک جرعه دیگر. نصف ماهی تمام شده. کمی عقب می رود و به پشتی صندلی تکیه می دهد:

ـ من نگفتم که همینطوری الکی راه بره. گفتم هستش. حالا شما خودتون باهاش هر کار بخواین می تونین بکنین.

ـ خب من که کاری با اون زن ندارم. داستانم جور دیگه ای نوشته شده

ـ هنوز هیچ داستانی نوشته نشده.

این یکی را درست گفته. لعنت بر من. باید همان پاراگراف اول را زودتر از این ها می نوشتم. حالا چکار کنم. ننوشتم که ننوشتم، طرحش را که ریخته ام. تمام جزییات و اتفاقات داستان را که می دانم.

ـ خوب، نوشته نشده، اما در طرحی که من ریختم نیازی به حضور یک زن نیست. تو باید تنها بیای و اصلا تمام ماجرا همینه که تنهایی بکشی. خودت اصرار داشتی، اینو که قبلا با هم مشخص کردیم. مگه غیر از اینه؟

ـ چیزی نشده که. حالا با هم تنهایی می کشیم. فرقی نمی کنه که.

ـ فرقی نمی کنه؟

صدایم را بلند کردم. این طور خوب نیست. باید مسلط باشم. باید مثل خودش آرام و شمرده شمرده حرف بزنم. باید او معطل جواب من بماند. نه اینکه هنوز حرفش تمام نشده من داد بزنم. قاشق را می گذارد بر لبه بشقاب.

ـ بودن ساحل قطعیه. شما می تونین هر طور که بخواین براش نقشه بکشین. اما بودنش قابل بحث نیست.

یعنی چه که قابل بحث نیست. دعوتش کردم اینجا که در همین خصوص بحث کنم. یعنی چه که قطعیه. یعنی چه که هر طور خواستم برایش نقشه بکشم. خوب می توانم نقشه بکشم که همین امروز برگردد یا اصلا بیافتد بمیرد. قطعا راضی نمی شود که ساحل روز اول در دریا غرق شود. یا در یک تصادف یا حتی با افتادن از پله های هواپیما.

ـ خوب نقشه من اینه که ساحل بمیره. خیلی زود هم بمیره

ـ منظورم از قطعی بودنش بودنش تا اخر داستان بود. بقیش به من مربوط نیست. می تونین هر کاری خواستین با ما دو تا بکنین.

باورم نمی شود. در مقابل چشمان بهت زده من کمرنگ می شود. از غذا تشکر می کند. گیلاسش را سر می کشد و کم رنگ تر می شود. سعی می کنم که چیزی بگویم. بهت و حیرت امانم نمی دهد. حالا دیگر به سختی دیده می شود. باید حرفی بزنم. دهانم قفل شده. رفت. حرف آخرش را زد، ماهی را خورد و رفت. بی آنکه حرف اضافه ای بزند. مطمئن و آسوده. رفت. به بشقابم نگاهی می کنم. اشتها ندارم. به ظرف سالاد نگاه می کنم. دلم می خواهد پرتش کنم به یک جایی. بلند می شوم و با دو دستم میز را کج می کنم. بیشتر. بیشتر کج می کنم. بشقاب مجید از آن طرف میز می افتد روی صندلی. بیشتر کج می کنم. ظرف سالاد شروع می کند به حرکت. بعد هم بشقاب من. بی اختیار دست هایم را بالا می اورم تا همه چیز بیافتد کف بالکن. صدای شکستن راضی ام می کند. تا مطمئن شوم که همه چیز را به هم ریخته ام میز را هل می دهم تا بیافتد روی صندلی مجید و برگردد روی تکه های بشقاب ها و گیلاس ها و کاهو و ماهی درسته ای که آن وسط له شده.  هاسکی صدایش را انداخته به سرش. به سمت نشیمن می روم و خودم را به کاناپه می رسانم. خرت و پرت ها را از روی کاناپه پخش زمین می کنم. عجب کثافتکده ای شده این خانه. بوی نم و رطوبت آغشته است به ماهی و روغن. عقم گرفته و چیزی نمانده بالا بیاورم. چیزی نیست که بالا بیاید. معده ام می سوزد. باید دراز بکشم. می دانم اگر چشمهایم را ببندم صورت ساحل ظاهر می شود. با همان لبخند تحمیلی. نمی بندمشان. همان طور با چشمان باز خیره می شوم به رنگ آبی سقف و قندیل های کوچکی که از آن آویزانند. این چه حماقتی بود که من کردم؟ خودم خودم را هیچ کاره و مجید را همه کاره کردم. بمیرد این هاسکی که همیشه پارس می کند.

+   نیما طالبیان ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۸

مردگی در جزیره ـ قسمت ششم و هفتم

مغزم می خارد. جایی میان دو گوشم. درست پشت همان جایی که می گویند چشم سوم آدم آنجاست. مجید است. می دانم. دوباره دست به کار شده. قبلا هم این کار را کرده. خودش را به اندازه یک عدس می کند و از یکی از سوراخ های صورتم خودش را به آنجا می رساند. می توانم تصورش کنم. بدن ندارد. کله اش یکباره وصل می شود به دو باله. چیزی شبیه به نوزاد قورباغه در اولین روزهای حیاتش. کله اش با همان پیشانی بلند، موهای کوتاه و بینی قلمی و صورتی سفید که از گرما سرخ شده باشد. همان صورت که بر پلکان هواپیما هر بار ظاهر می شود. می رود آنجا و همه جا را به دنبال کلمات همان پاراگراف اول پال پال می کند. فکر می کند آنجا خبری هست. خبری نیست. دیشب سعی کردم برایش توضیح بدهم که چرا خبری نیست. مجید منطقی است. من هم سعی کردم با دلیل و برهان برایش توضیح بدهم که چرا آنجا خبری نیست. باورش نشده. با عقلش جور در نمی آید که بیش از سه سال نوشتن یک پاراگراف طول بکشد. حق دارد. اما تقصیر من هم نیست. به هر حال ظاهرا خودش دست به کار شده و رفته چیزی پیدا کند. کلمات مناسب را پیدا کند و طوری کنار هم بچیند که تکلیف خودش، من و جزیره را مشخص کند. می توانم تصور کنم که در همان حال که مشغول غوطه خوردن در آن حفره های تو در توی خالی در خالی است چشمانش از تعجب از حدقه بیرون زده باشد. دیدن آن همه کلمات معلق و غوطه ور در آنجا برایش غیر قابل باور است. میلیون ها کلمه درست مثل ستاره ها و سیارات و منظومه های معلق در هستی. میلیون ها کلمه، و اگر بخواهم به زبان علمی بگویم هزاران میلیون بیلیون کلمه! بی هیچ قاعده ای در حرکتی بی هدف. حالا شاید با چشم خودش ببیند و بلکه بفهمد که یک پاراگراف فقط اسمش یک پاراگراف است و برای نوشتنش اِن فاکتوریل حالت مختلف از چیدمان کلمات و حروف ممکن است. باید دست از این کارها بردارد. بیاید بیرون و من را از این خارش لاعلاج خلاص کند تا خودم هرطور که شده از حل این معادله اِن مجهولی برآیم. اگر قرار بود هر شخصیتی خودش دست به کار شود هیچ رمانی تا به حال نوشته نشده بود. این را نه به عنوان یک نویسنده، بلکه به عنوان یک نانویسنده می نویسم. اگر بخواهد کار مفیدی برای نوشتن رمانش بکند بهتر است معقول بنشیند و توضیح بدهد که چرا هر بار که لحظه ورودش به جزیره را تصور می کنم چهره اش مملو از امید و رضایت است. چرا آمدنش به این جزیره برایش برابر با فرار از بدبختی و گرفتاری است؟ چرا می خندد؟ چرا نگاهش، همان لحظه نخست که بر بالای پلکان هواپیما ایستاده و هنوز پایش را به جزیره نگذاشته این قدر زیباست؟ انگار که ناگهان درهای زندان را به روی زندانی محکوم به اعدام باز کرده باشند و او همانطور با بهت و امید به دنیای زندگی نگاه کند. چه چیزی در جزیره می بیند؟ آیا آمدنش تا این حد با خواست و آرزوی خودش بوده؟ آیا تصوری از آنچه در جزیره می گذرد دارد؟ آیا باقی داستانش را فراموش کرده؟ فراموش کرده که چه آینده دردناکی برایش نوشته ام؟ این چهره خندان راضی است؟ آیا ذره ای نگرانی در وجودش هست؟ من که چیزی از نگرانی نمی بینم. هرچه هست همان احساس آزادی است. انگار که بعد از سال ها آوارگی به آن جا رسیده باشد که همواره خیالاتش در آن جا می گذشته. این ها را باید برایم توضیح بدهد. بدون این ها نمی توانم شروع کنم. باید برایم توضیح بدهد که چرا تنها نیامده. در حالیکه بارها در این همه سال تاکید کرده بودم که باید بدون همراه و تنهای تنها بیاید. چه معنی دارد که یکباره دست یک زن را بگیری و بدون هماهنگی وارد داستانش کنی؟ پس من اینجا چه کاره ام؟ آن زن کیست که در همان بالای پلکان ایستاده و به جزیره نگاه نمی کند، به لبهای خندان مجید نگاه می کند و نگران است. نگران این که نکند مجید از دیدن جزیره یکه بخورد. خوشش نیاید یا از آن بدتر بدش بیاید. برایش مهم نیست که جزیره چه شکلی است؟ چرا به جزیره نگاه نمی کند؟ به صحرای وسیعی از آسفالت که اسمش را گذاشته اند فرودگاه. به ساختمان کوچک و حقیر فرودگاه که به هر چیزی شبیه است جز فرودگاه. به خطی از مسافرانی که دست هایشان را رو به خورشید گرفته اند و دوان دوان سعی می کنند از باد گرم جزیره که هزار برابر از سشوار بدتر است فرار کنند. به فقری که در همان منظره هویداست. نه اتوبوسی که مسافران را منتقل کند. نه حتی یک هواپیمای دیگری که ثابت کند آنجا حقیقتا فرودگاه است. نه ماشین های کوچک و بزرگی که مشغول جا به جایی آدم ها و ساک ها و چمدان ها باشند. نه حتی پلیسی. این جا کجاست که این قدر بی چیز است؟ چرا به این ها نگاه نمی کند؟ شاید بار اولش نیست. نکند قبل از مجید، او بوده که این جا را پیدا کرده و تنهایی آمده تا نگاهی به این مقصد ناشناخته بیاندازد؟ حتما همین است. حتما برای همین است که از هیچ چیز تعجب نمی کند. برای همین است که چشم دوخته به لب های خندان مجید و منتظر است تا اولین کلمات از دهان مجید خارج شود تا از لحن و حالت صورتش بفهمد در مغزش چه می گذرد. مجید اما راضی است. راضی هم حتی کلمه مناسبی نیست. چیزی فراتر از راضی باید پیدا کنم. مجید خلاص شده است. آزاد شده است. برایش فقر جزیره یا سشواری که مستقیم روی صورتش گرفته اند مهم نیست. حتی متوجه نیست که باقی مسافران مجبورند به زحمت از کنارشان بگذرند تا از پله های هواپیما به زمینی برسند که حرارت خورشید را چنان با شدت منعکس می کند که انگار پا به سطح خورشید گذاشته باشی. طوری که از هر کفشی عبور می کند و کف پایت شروع می کند به سوختن. انگار که پابرهنه روی ماسه های تف داده قدم بزنی. نه. این طور نمی شود نوشت. مجیدی که قرار بود با کوله باری از تنهایی و ناامیدی و اندوه پا به جزیره بگذارد نه تنها این حالت ها را ندارد، بلکه برای حرص دادن من دست یکنفر دیگر را هم گرفته و با خودش آورده. آن هم یک زن. آن هم زنی به این بانمکی. نه اینکه خیلی جذاب باشد، آن طور که این زن همسایه از دور به نظر می رسد با موهای بلوند و بلند و بدنی باریک و کشیده، طوری که انگار یک باربی اصل از سرزمین قصه های کودکی خواهرم یکباره زنده شده باشد و سوار بی ام و سفیدش شده باشد و مستقیم آمده باشد جلوی در خانه روبه رویی پارک کرده باشد. بعد هم با هزار اطوار و طمانینه از ماشین پیاده شود. موهایش را از این طرف به آن طرف و یا برعکس بگرداند، تاپ مشکی اش را کمی بالا بکشد، خوش و بشی با هاسکی بکند و باز برود داخل خانه تا چند دقیقه بعد با لباسی به غایت مناسب تر برای من که کاری جز دید زدنش ندارم در بالکن حاضر بشود و موبایلش را در بیاورد و از این جهان مرخص شود و به جهانی مجازی ورود پیدا کند، در حالیکه نمی داند کسی در این جهان همانطور خیره مانده به حالت نشستن و هیچ کاری نکردنش. نه. این طورها نیست. زنی با نمک. با موهای سیاه کوتاه. قدی متوسط. پوستی نسبتا تیره و چشمانی به غایت نگران. زنی که هرجایی اگر ببینی احساس کنی می توانی بروی و خودت را معرفی کنی و بنشینی کنارش و در و بی در حرف بزنی و او همانطور خندان نگاهت کند و گاهی چیزی بپرسد یا سرش را به نشانه تایید تکان بدهد. بی آنکه خسته شود. بی آنکه هزار بار در صندلی اش جا به جا شود یا نگاهش این طرف و آن طرف دو دو بزند. از آن زنهایی که می توانند دو ساعت گوش کنند، و بعد، بعد که همه چیزت را رو کرده ای، آرام آرام شروع می کنند به حرف زدن. آنقدر آرام که مجبور می شوی در صندلی ات جا به جا شوی و به جلو خم شوی تا صدایش را بشنوی. و بعد که صدایش را شنیدی تا مدتی به جای حرف ها و کلماتش به همان صدا گوش کنی و فکر کنی که چه تناسب عجیبی دارد. این صدا با همین صورت که ساده، بی غرور و بی تکلف است. چنین زنی است زنی که پشت سر مجید در پرده اول در جزیره حاضر می شود. آن وقت می خواهی چه کار کنی. نه دلت می آید این صحنه را به هم بریزی و مجید را دوباره با آن حالت زار و بی امید، با کوله ای خاکی و سنگین تنها بیافرینی و نه می دانی باید با این زن در جزیره چکار کرد. چطور می شود همین پاراگراف اول را نوشت وقتی ندانی کدام مجید از آن پله ها پایین خواهد آمد. وقتی ندانی که با ادامه داستانی که همه چیزش در ذهن ات مرتب شده چه کار باید کرد. کجای این وضعیت در اختیار من است که حالا از من توقع دارد فکری به حال نوشتن رمانش بکنم. درست وقتی که همه زوایای مجید برایم روشن شده بود همه چیز به هم ریخت. اما از این سرگردانی چه چیزی حاصل خواهد شد؟ گمان نمی کنم مجید و این زن که هنوز اسمش را هم حتی نمی دانم خیال کوتاه آمدن داشته باشند. یک ماه است که هر بار درب هواپیما باز می شود اول مجید و بعد هم بلافاصله این زن ظاهر می شود. روزی صد بار صحنه را امتحان می کنم. سعی می کنم غافل گیرشان کنم. بی فایده است. این دو به هم دوخته شده اند. باید این را بپذیرم. باید تسلیم شوم تا شاید مجید هم از آن حفره های خالی بیرون بیاید. دلم می خواهد کاغذی را لوله کنم و چنان از گوشم داخلش کنم که به همان وسط ها برسد و آن وقت طوری بچرخانمش و فشارش بدهم که از این خارش خسته کننده خلاص شوم.

+   نیما طالبیان ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٤

مردگی در جزیره ـ قسمت پنجم

هاسکی تمام محله را گذاشته روی سرش. انگار دوباره همان ماده سگ بی صاحب سیاه پشمالو است که رفته داخل پارکینگ یا زیرزمین همسایه و هاسکی هم به جای اینکه از آن همه هیکل و پوزه استفاده مفیدی بکند و ماده سگ را بیرون بیاندازد یا چه می دانم، کار دیگری بکند، همانطور ایستاده و چند پارس بلند به طرف زیرزمین می کند و چند پارس آرام تر به طرف من که این طرف روی بالکن ایستاده ام و سیگار می کشم و از سر و صدای این احمق ها حرص می خورم و در تعجبم از این همه در و همسایه که همگی خوابیده اند یا خودشان را به خواب زده اند و اصلا انگار نه انگار که بالاخره تا کسی وارد این ماجر نشود و زحمت سر زدن به این حیوانات را به تن نخرد نه آن ماده سگ از آن دخمه تاریک بیرون می آید و نه این سگ نر نادان، که واقعا نمی فهمد در چنین شرایطی باید به جای پوزه از عضو دیگری استفاده کند، دست از پارس کردن بر می دارد، که من هم خلاص شوم و برگردم پشت میز و ببینم می شود امشب کاری کرد یا باز هم طبق معمولِ هرشب بهانه ای برای کار نکردن پیدا می کنم. این ماده سگ هم یک چیزیش می شود وگرنه در این گرما چه کسی برای دلبری دل و دماغ دارد. دلم می خواهد بروم یک بطری شیشه ای از بالای کابینت بردارم و پر آبش کنم و پرتاب کنم درست وسط معرکه تا صاحبِ صاحب مرده اش یکباره در تختخوابش عمودی شود، بلکه بیاید و کاری بکند. حسش نیست. اگر می توانستم تا آشپزخانه بروم می شد زیر گاز را هم روشن کرد و لااقل یک چای لیپتون حاضر کرد. سیگارم را با قطره های نم روی نرده ها خاموش می کنم. این روزها زیاد می کشم. صبح ها گلویم می خارد. باید همان آخری را هرطور شده ترک کنم و بعد از مسواک دیگر سراغش نروم. قطرات رطوبتی که روی شیشه ها و بدنه ماشین زن همسایه نشسته نور چراغ خیابان را در چشمم منعکس می کند. نمی توانم نگاهش نکنم. سیگار دیگری روشن می کنم. هاسکی ول کن ماجرا نیست. می نشینم کف تراس و پاهایم را از لبه آویزان می کنم. تا لباس زیرم در چشم به هم زدنی خیس می شود. بد نبود اگر می شد آن میز را به هر نحوی شده توی تراس جا بدهم تا این قدر با مکافات ننویسم. در تمام جزیره این باریک ترین بالکنی است که ساخته شده. معلوم نیست با چه عقلی. بالاخره هیبت زنی پشت کرکره های روبه رویی پیدا می شود. باز هم این زن ها! خدا پدرت را بیامرزد. حالا آمده روی بالکن، با ربدوشامری بر تن و موهای بلوند و بلند. خم می شود و با هاسکی صحبت می کند. هاسکی گوش می کند. زن به داخل خانه برمی گردد. هاسکی به من نگاه می کند و دوباره رو به زیرزمین فریاد می کشد. همین؟ یعنی دوباره برمی گردد این سگ را خفه کند یا رفت که بخوابد! سگ خانه پشتی هم حالا شروع می کند. به نظرم از خواب پریده و به همان زبان خودشان دارد به هاسکی فحش می دهد که خفه شود. عجب الم شنگه ای. اینجا نشستن فایده ای ندارد. برمی گردم به آشپزخانه. چای لیپتون تمام شده. با بی حوصلگی یک فنجان نسکافه درست می کنم و برمی گردم پشت میز. کاش کافه باز بود. آن جا تنها محل قابل تحمل در جزیره است. کولر گازی اش بی دریغ سرمابخش است، عطر قهوه فضا را پر کرده. نور به خوبی تنظیم است. صدای موسیقی زیاد نیست و از همه مهمتر هرچه بخواهی همانجا هست و نیازی نیست که صدبار تا آشپزخانه بروی و برگردی. می دانم که اوقاتی که در آنجا مطالعه می کنم، که حدود سی ساعت در هفته می شود، تنها اوقات رضایت من از محیط اطرافم است. فقط مشکلش این است که آن جا نمی شود نوشت. برای نوشتن باید نیمه شب گذشته باشد و آن جا هم شب ها راس دوازده تعطیل می کند. همین است که وقتی ساعت دوازده و ربع، آش و لاش می رسم به پشت در آپارتمان، دیگر رمقی برای نوشتن رمان برایم نمانده و فقط شروع می کنم به یادداشت نوشتن. خودم مانده ام معطل که وقتی تا به حال یک سطر هم از آن رمان کذایی ننوشته ام، چطور چنین قانونی برای خودم وضع کرده ام که باید حتما نیمه شب گذشته باشد که نوشتن شروع شود! اگر به عقلم رجوع کنم می فهمم که این قانون ذاتا و خود به خود شکسته و بی اعتبار شده. نه به این دلیل که من زودتر از نیمه شب نوشته ام، بلکه به این دلیل که هرگز بعد از نیمه شب هم ننوشته ام! بهتر نیست این قانون مزخرف را نادیده بگیرم و در همان کافه عزیز که مغزم در آن مثل ساعت کار می کند بنشینم و زحمت این پاراگراف اول را بکشم. بلکه اساسا از آن به بعد بتوانم از نوشتن رمان حرفی بزنم. یا لااقل در این یادداشت ها که در تمام شبانه روز در ذهنم بازی می کنند به همان یک پاراگراف اشاره کنم! برای اعتبار خودم نزد خودم هم که شده بهتر است این کشف علمی ام را عملی کنم. تقریبا تکلیفم با شروع رمان هم روشن است. حتی موضوع پاراگراف اول را می دانم و فقط باید همان را بنویسم و بعد اگر نظرم عوض شد ویرایش اش کنم. این طوری کار پیش می رود. تنها می ماند جمله نخست که معلوم نیست باید به کدام یک ارتباط داشته باشد. جزیره یا مجید. از آن جا که جزیره در عنوان رمان هم آمده است شاید حق با جزیره باشد اما از طرفی می شود گفت که موضوع اصلی جزیره نیست، بلکه مردگی است. در این صورت حق با مجید است. البته وجود مجید فقط وسیله ای است برای نوشتن جزیره. به تنهایی چندان مهم هم نیست. در حالت سوم هم می شود گفت که مجید در جزیره دچار این مردگی می شود و لذا هر دو به یک اندازه مهم و به شدت در هم تنیده اند. می شود جمله اول را طوری نوشت که وضعیت کلی هر دو را بیان کند. تقریبا مطمئنم که اگر همین جمله اول نوشته شود، بقیه رمان را با تمام جزییاتش، از اول تا آخر در ذهن دارم. می شود این جمله را به استارتی تشبیه کرد برای ماشینی که قرار است دور دنیا را در هشتاد روز، بی وقفه، بگردد. فقط مساله این است که ممکن است ماشین به این دلیل که سه سال و چهار ماه و هفده روز در همین نقطه پارک شده و ذره ای جا به جا نشده، دچار رخوت و حتی شاید اکسیداسیون باتری شده باشد! در این صورت باید بهش حق داد که برای روشن شدن به وقت نیاز داشته باشد. 

+   نیما طالبیان ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۳

مردگی در جزیره ـ قسمت چهارم

دو چیز در این جزیره بیداد می کند. البته که چیزهای بسیاری آدم را آزار می دهند اما دو چیز در این جزیره بیداد می کند. خستگی و تنهایی. خستگی را می توان بیشتر فیزیکی دانست. دلیلش بالا بودن فشار هوا در سطح دریا است. مثلا رفت و برگشت تا آشپزخانه به اندازه یک پیاده روی چند ساعته در مشهد خسته کننده است. پیاده روی در جزیره که تقریبا محال است. فقط شب ها یا شاید نصفه شب ها بشود یک دور کوچکی زد. همان موقع ها که زن همسایه از پله های تراس پایین می آید و مناسک ویژه اش را اجرا می کند. در نرده ای حیاط را باز می کند و هاسکی را که مثل دیوانه ها بالا و پایین می پرد نوازش می کند و در همان حال قلاده را گردنش می بندد و بدون این که حتی یک بار سرش را بالا کند از زیر بالکن من رد می شود و در سیاهی و رطوبت شب ناپدید می شود. بیست دقیقه ای صبر می کنم. چیزی به تن می کنم. کلید و بطری آب را برمی دارم و منتظر می مانم تا هاسکی برگردد تا ببینم صاحبش نگاهی به بالا می کند یا نه. نمی کند و مناسک تمام می شود. آن وقت خودم به راه می افتم. جای دوری نمی شود رفت. از همین کوچه می شود رفت تا خیابان اصلی، بعد سمت راست، می روی تا کافه و از پشت کافه برمی گردی به همین کوچه و بعد کوچه را برمی گردی تا خانه. در همین مسیر کوتاه پانزده دقیقه ای حداقل دوازده سگ به آدم پارس می کنند. یکی دوتاشان طوری طلبکارند که قلب آدم لحظاتی بین زدن یا نزدن مردد می ماند. به درب حیاط که می رسی دیگر پله ها را نمی شود بالا رفت. عرق از سر و رویت می بارد. باید بنشینی روی پله ها و سگ های بسته و گربه های آزاد را تماشا کنی. آنقدر که نفس ات سر جایش برگردد و بتوانی ریسک بالا رفتن از پله ها را به جان بخری. دو طبقه بیشتر نیست اما انگار ایفل را فتح کرده ای. به پشت در که می رسم قلبم دارد از جایش کنده می شود و ماهیچه های ران هایم به گریه افتاده اند. راهرو چراغ ندارد. هیچ وقت نداشته. اساسا کسی بعد از تاریکی از این پله ها بالا و پایین نمی رود. با نور اندک موبایل پله ها را بالا می روم. تا کلید پیدا شود و سوراخ پیدا شود و در باز شود طاقت آدم تمام می شود. برای همین هم یک صندلی درست کنار جاکفشی گذاشتم تا به محض ورود رویش بیافتم. و یک بطری آب که اگر یادم برود قبل از بیرون رفتن کنار صندلی بگذارم باید قید نشستن را بزنم و تا آشپزخانه خودم را فحش بدهم. این از خستگی. اما خستگی در برابر تنهایی چیزی نیست. هر وقت یقیین پیدا میکنی که از این تنها تر نمی توانی بشوی کور خوانده ای. ناگهان صدای پرنده ای، تصویری از خاطره ای و یا چهره کسی در خاطرت نقش می بندد و تنهاتر می شوی. ممکن است همه این چیزها پشت سر هم اتفاق بیافتد و تو مدام فکر کنی که این نهایت احساس تنهایی است و لحظه ای بعد باز تنها تر شوی. جزیره هم تنهاست. معلوم نیست اگر جای دیگری بودم باز هم تا همین حد احساس تنهایی می کردم، یا این گوشه ای از تنهایی جزیره است که در وجود غریبه ها بیداد می کند. کسی چه می داند. باید همین ها را در آن رمان کذایی بنویسم. اگر که بنویسم. توصیف پوشش گیاهی فقیر جزیره یا چه میدانم، آب زلال دریا چه فایده ای دارد. باید شخصیت رمانم را آن قدر تنها کنم که تمام حال و هوای جزیره در او رسوخ کند. باید بیچاره اش کنم. آن قدر که هیچکس قادر به درک تنهایی اش نباشد. احتیاجی به هم ذات پنداری نیست، باید طوری بسازمش که یگانه باشد. با مصائب ساده ای از روزمرگی و حالات پیچیده ای از تنهایی و حتی شاید جنون. بدون هیچ ارتباطی با ساکنین جزیره طوری که انگار اصلا دیده نمی شود. نمی دانم. اما اگر بخواهم چیزی به آن دو حالتی که بیداد می کنند اضافه کنم باید از آرامش جزیره هم بنویسم. آرامشی که تنها در سکوت خلاصه نمی شود. آرامشی که اساسا معنای مثبتی ندارد، آن طور که همه به دنبال آرامش اند یا مثلا دنبال جای آرامی می گردند. آرامشی که در ذاتش بیچارگی نهفته باشد. آرامشی که در جزیره هست، اما در تو آرامشی ایجاد نمی کند. برعکس، آن قدر آرام است که تو را به وحشت می اندازد. انگار که الان است که از زمین و آسمان بلا ببارد. آن قدر ساکت است که ترس سر تا پای وجودت را شبانه روز تسخیر می کند. دلت می خواهد کسی داد بزند و چیزی سکوت را بشکند. نه اینکه مثلا صدای مته ای ساختمان بغلی را سوراخ کند یا صدای سگ های شکاری که همه، ناگهان همه با هم شروع می کنند به زوزه و شیون، طوری که انگار اخر الزمان شده یا قرار است زلزله ای بیاید. دلت صدای دیگری می خواهد. مثلا کسی به در بکوبد، در را باز کنی، کسی که رو به رویت ایستاده حالت را بپرسد یا اصلا هر چیز دیگری را بپرسد. یا مثلا در شهر کارنوالی راه بیافتد یا لااقل همین بچه های محله جمع شوند دور هم و بازی کنند. چیزی شبیه این. همین قدر کافی است. اما نمی شود. تمام نمی شود این آرامش جزیره که جز دلشوره چیزی به آدم اضافه نمی کند. چرا این ها را نوشتم. باید امروز شروع می کردم. تقریبا تمام کشورهای خاورمیانه به جان هم افتاده اند. تمام صبح به خواندن اخبار گذشت. هر وبسایتی را صد بار رفرش کردم. هر بار خبرها بدتر و بدتر شد. به گمانم امروز روز تنهایی مضاعف خواهد بود. در چنین روزهایی به هیچ وجه نمی شود چیزی نوشت. می شود روی بالکن نشست و این درخت که چیزی نمانده ساقه هایش از تمامی پنجره های خانه داخل شوند را تماشا کرد. بروم لیوانی پیدا کنم و بیایم در همین بالکن آن قدر بنشینم که هوا تاریک شود و دوباره سگ ها شروع کنند به زوزه کشیدن و باز همان طور بشوم که هفته ای چند باری می شوم. طوری که درست مثل چند ثانیه قبل از انفجار بغض و شروع گریه است و چیزی از معده آدمیزاد شروع می کند به پیچ خوردن و بالا آمدن طوری که می دانی دیگر نمی شود جلویش را گرفت، و چشم هایت تنگ می شود و گلویت هم تنگ می شود و فقط دعا می کنی که بشود. که اگر بشود بعد می شود اندکی در همان حال درنگ کرد و بعد بلند شد و رفت و کاری کرد. اما اگر نشود آن قدر باید بنشینی تا امیدت را از دست بدهی. همین بهترین کار است. فعلا نمی شود نوشت. لعنت به این اخبار. شاید شب نوشتم.

+   نیما طالبیان ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۳

مردگی در جزیره ـ قسمت سوم

گزارشات تایید شده از وضعیت خانه حاکی از به هم ریختگی اوضاع، گرسنگی، بی آبی، افسردگی و بلاتکلیفی است. کنترل دولت مرکزی در تمامی نواحی از دست رفته است. در جبهه شمالی، آشپزخانه در تصرف کامل مورچه ها درآمده. عملیات صبحگاه گذشته حاصلی در پی نداشته و سطل آشغال، نواحی شمالی سینک، ظرف های کثیف و نیمه کاره همگی در تسلط مورچه هایی است که خود را بیشمار توصیف کرده اند. ظاهرا دست یابی به منابع عظیم انرژی نظیر ظرف شکر و شکلات های روی کابینت توان آن ها را برای این حمله فراگیر افزایش داده است. گفتنی است این منابع عظیم انرژی با بی دقتی تمام و بدون هیچ محافظتی رها شده و مورچه ها ظرف چهار دقیقه و بدون درگیری کنترل آن ها را به دست گرفته اند. در جبهه شرقی، با وجود وزش نسیم نامحسوس در صبحگاه امروز، گرما حکمفرماست و استراحت در اتاق خواب ناممکن به نظر می رسد. تلاش ها برای چرتی دو دقیقه ای هم در ظهر امروز بی نتیجه اعلام شد. از آنجاکه تابش خورشید دمای آب موجود در مخزن پشت بام را به نقطه جوش نزدیک کرده امیدها برای گرفتن دوش آب سرد و تجدید قوا به طور کامل از دست رفته است. تمامی ادوات سنگین و سبک برای خوابیدن نظیر بالشت ها، تشک، چشم بند، زیرسیگاری، چراغ مطالعه، مگس کش و پشه بند به جبهه جنوبی منتقل شده اند. وضعیت جنوب به نسبت سایر مناطق آرام تر گزارش شده و جز من که از فرط آوارگی به این صندلی نمناک پناهنده شده ام و تعداد معدودی پشه، کسی در این اطراف به چشم نمی خورد. کارشناسان این آرامش را کاملا مقطعی می دانند. هرچند درگیری های پراکنده ای در زیر میز و در نزدیکی ساق و انگشتان پاها با پشه ها در جریان است اما تلفات این درگیری ها به نسبت شب های گذشته کمتر برآورد می شود. مناطق غربی هم به علت تابش شدید آفتاب خالی از سکنه شده و حتی سوسک ها هم به داخل کمدها، ملافه ها و زیر ماشین لباسشویی پناه برده اند. در این مناطق همچنان صدای درگیری شدیدی میان کارگران و اسکلت بتنی سرسخت همسایه از هفت صبح تا پنج بعد از ظهر ادامه دارد. سخنگوی کارگران واحد تخریب اعلام کرده است که تا تخریب تمامی ستون های ساختمان دست از مباره نخواهند کشید، وی تاکید کرده است اهمیتی به کر شدن و دیوانه شدن همسایگان نداده و تخریب کامل تمامی ستون ها را قابل مذاکره نمی داند. از آنجا که جز من، که تقریبا در رده موجودات مذکر دسته بندی می شوم، موجود ماده ای در این طبقه یافت نمی شود، می توان نتیجه گرفت که طرح تفکیک جنسیتی به حد کمال به مرحله اجرا درآمده و جای هیچ نگرانی نیست. (برآوردها حاکی از احتمال گسترش این طرح از این طبقه به کوچه و جداسازی محل گردش سگ ها و گربه و همچنین گسترش آن به سمت جداسازی قاره ای است که در صورت اجرا احتمالا مردان در اروپا و زنان به آفریقا مهاجرت داده خواهند شد.) به هر حال علیرغم شدت گرما و بروز برخی برهنگی ها در نواحی غیر حساس بعضی از ساکنان محل، هیچگونه فساد و فحشایی دیده و گزارش نشده است. رطوبت هوا در حمام صد در صد و در سایر نواحی بین هشتاد تا نود درصد ثبت شده و بدین ترتیب مولکول های آب جایی برای اکسیژن و هیدروژن در هوا نگذاشته اند. سرعت وزش باد صفر و شدت بوی نم در سطح هشدار گزارش شده. هرچند به طور کلی می توان اوضاع جزیره را قمر در عقرب گزارش کرد، اما با این وجود تلاش ها برای حفظ این صندلی چسبناک همچنان در جریان بوده و امید است تا با تاریک شدن هوا شرایط روحی من نیز بهتر شود. تکرار می کنم: حفظ صندلی به عنوان مهمترین هدف عملیات امشب تاکنون موفق ارزیابی می شود. همچنین شایان ذکر است که در بازدید از آشپزخانه متوجه خالی بودن یخچال از هر نوع ماده مغذی و همچنین اتمام سه بشکه آب باقیمانده شدم. مقدار آب باقیمانده در کتری در حدی است که می توان به نوشیدن دو استکان نسکافه امید داشت. شیر فاسد شده و بیسکوییت ها همچنان در تصرف مورچه هاست. با این حال نوشتن این گزارش می تواند قدم مثبتی برای روحیه بخشی به خودم تلقی شود. پیشنهاد می شود که دست از خواندن اخبار در وبسایت ها بردارم و عهد کنم تا سطر اول از داستان "مردگی در جزیره" به پایان نرسیده حاضر به ترک این پناهگاه نشوم. حتی اگر پشه ها تمامی مناطق پا، از سر انگشتان تا ارتفاعات ران هایم را از آن خود کنند. صراحتا اعلام می کنم که نوشتن این رمان بیش از این نمی تواند به تاخیر بیافتد و درخواست تمامی نهادهای موجود در اعصابم این است که پیش نویس سطر اول نوشته شده و در اختیار چشمان ناباورم قرار گیرد. امیدوارم این مهم امشب محقق شود.

+   نیما طالبیان ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٩

مردگی در جزیره ـ قسمت دوم

برای هیچ چیز از پشت این میز بلند نخواهم شد. حداقل برای چند ساعتی. حتی اگر تمام آشپزخانه را مورچه ها ببرند یا بخورند به آن جا برنمی گردم. همه چیز را آوردم همین جا و دور و برم چیدم. فلاسک دوقلویی برای چای و آب جوش، زیرسیگاری، نسکافه، بیسکوییت، قند، فندک و چند لیوان تمیز و یک بشقاب انگور. با همین ها می شود شش ساعت را سر کرد. به گمانم می خواهد نسیمی بوزد. امروز روز نوشتن است. فقط باید از روشن کردن دکمه اینترنت پرهیز کنم. یک ساعت بنویسم موتورم روشن می شود و آن وقت شاید ده ساعت هم بشود نشست. گور پدر مورچه ها. پشه ها هم که دیشب سیراب شدند و لابد تا ظهر خوابند. بهترین فرصت است. باید بنویسمش. تا ننویسم نمی توانم بروم. تا نروم از این عذاب خلاص نمی شوم. سه سال است که می خواهم بنویسم. یعنی از همان روز اول که وارد این جزیره شدم. هرسال گفتم سال بعد می نویسمش. نشد. گرفتار شدم. گاهی به سرم می زند فرار کنم. اصلا چرا نروم؟ می توانم بروم جای بهتری و آنجا را بنویسم. حتما که نباید این خراب شده را نوشت. می روم ساری، روستای پهنه کلاه را می نویسم. با آن همه دار و درخت و آبی که دارد. با آن جنگل رو به رو و کوچه باریکه های گلی که همان طور از روستا تا جنگل ادامه دارند. با آن مه صبحگاهی و خنکایی که آدم را سحر می کند و دود و بخاری که آن دورها از کارخانه کاغذ مازندران بلند می شود. و از همه عجیب تر آن هتلی که رنگ سرخ بامش در دامنه کوه خودنمایی می کند و می شود یکساعته تا آنجا رفت و یک اسپرسوی جانانه نوش جان کرد و خیره شد به جنگل و حتی می شود آدم بساطش را جمع کند و هر روز عصر برود همانجا خیره شود به کوه و رمانش را بنویسد. بی آنکه اخبار خاورمیانه خاطرش را آشفته کند یا صدای ساختن خرابه ها آزارش بدهد. بی آنکه ساعت ها بی هدف در فیس بوک بگردد و چیزهایی بخواند که بیشتر از چندثانیه در ذهنش نمی مانند. عکس، فیلم، خبر، جوک، تبریک تولد، خبر مرگ، این همه را برای چه می خوانم؟ آن هم با این دقت. واقعا خنده دار است. اگر آنجا بودم تا به حال کارنامه ادبی ام تکمیل شده بود. حتی شاید می توانستم در همین سن و سال بمیرم. واقعا چرا نروم جایی که بشود از این چیزها نوشت. بشود با مردمانش حرف زد. سه سال زندگی در سکوت که چه؟ چه چیز اینجا آدم را سحر می کند که نمی شود ازش خلاص شد. شاید دریا. باید این روزها به دریا سری بزنم. به هر حال هرجا بروم بهتر می توانم بنویسم. اینجا نمی شود نوشت. اصلا کدام نوشتن؟ اینجا که نصف سال مغز آدم بخار می شود و نصف دیگر سال استخوان های آدم یخ می زند. اینجا که هر چند سال بگذرد نه تو با کسی آشنا می شود و نه کسی با تو. این همه سال تنهایی. این همه سال مشاهده و یادداشت برداری از وضعیت جزیره. باید خودم را از همه چیز دور نگه می داشتم تا بتوانم واقعیت جزیره را بنویسم. گاهی دلم می خواست با کسی حرفی بزنم. مثلا با همان پسربچه ای که در کافه می بینم. ساک ورزشی به دست وارد می شوند، دور و بر را نگاه می کنند، معمولا آن ساعت ظهر کسی هم جز من نیست، و همیشه در نهایت همان میز کنار پنجره را انتخاب می کنند. روبه روی مادرش می نشیند و هر از گاهی نی را از لیوان بزرگ خودش در می اورد و در استکان کوچک مادرش فرو می کند و تا نفس دارد بالا می کشد و در این بین میز را به گند می کشد. بامزه است. یا همین عثمان که برایم آب می آورد. مرحبا... مرحبا... تشکر....تشکر... بای بای... بای بای... و تمام. چرا یکبار دعوتش نکردم بیاید داخل تا با همان آب ها که می آورد برایش چای بهار نارنج درست کنم تا لااقل بفهد این آب ها که می آورد اینجا به چه چیزهای سحرآمیزی تبدیل می شود. اما نمی شود. نمی شود با مردمان اینجا هم صحبت شد. اگر با کسی حرف بزنم دیگر نمی توانم بنویسم. اگر ننویسم نمی توانم بروم. باید شروع کنم. این شرایط تغییری نخواهد کرد. باید خودم را تغییر بدهم. اما چطور؟ اگر می توانستم تا به حال چیزی نوشته بودم. به جز این یادداشت های بیهوده که حالا دیگر به نوشتن آن ها عادت کرده ام هیچ چیز دیگری ننوشتم. گاهی از خودم می پرسم این همه یادداشت واقعا ضرروی بود؟ سه دفتر برای سه سال. گاهی یکی را برمی دارم و می روم توالت. می نشینم و می خوانم. خوشحالم که هیچکدامشان به دفتر خاطرات تبدیل نشدند. البته که استفاده از واژه خاطره در این جزیره خودش بی معناست. در تمامشان تکه هایی از جزیره را نوشته ام. جلد اول جغرافیای جزیره، سال دوم تاریخ جزیره، دفتر سوم مردمان جزیره. انگار در تمام این سال ها جزیره را از کره زمین جدا و در آزمایشگاهی زیر میکروسکوپ نگاهش کرده بودم. هر سال به گونه ای. حس می کردم بر جزیره محیط شدم. همان موقع بود که فهمیدم که دیگر می توانم بنویسمش و چه چیزی بهتر از رمان. رمانی بی انتها که آن هم می تواند چندین جلد باشد. با شخصیت هایی نیمه حقیقی. اما حالا چهار ماه از سال چهارم گذشته و هنوز حتی یک سطر هم ننوشته ام. مساله تنها گرما و سرما نیست. مورچه ها هم هستند. پشه ها، سوسک ها، سگ ها، گربه ها، جیرجیرک ها، کارگران ساختمانی، صدای اذان. چرا صدای همه چیز اینجا چندبرابر می شود؟ شاید به همین دلیل است که کسی اینجا را ننوشته.

+   نیما طالبیان ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱۸

مردگی در جزیره ـ قسمت اول

این ها که می خوانید دست نوشته هایی است برای داستانی بلند به نام " مردگی در جزیره". می خواهم همین جا منتشرش کنم چرا که شاید به این شیوه بتوانم بنویسمش و تمامش کنم. امیدوارم با نظردادن مرا در ویراستاری اش راهنمایی کنید

مردگی در جزیره. بخش اول ـ قسمت اول

برای بار هزارم بلند می شوم. این بار می روم که ببینم لیوان را کجا گذاشتم. در آشپزخانه نیست. مورچه ها به بشقاب نیمه کاره هجوم برده اند. باید کاری بکنم. قتل عامشان می کنم. هرچند آن قدر خورده ام که سیر باشم اما به هر حال این بشقاب من است. این کابینت هم مال من است. این آشپزخانه هم همینطور. این خانه هم درست است که اجاره ای است اما به هر حال فعلا مال من است. حتی این جزیره کوچک متحرک هم مال من است. این ها اینجا چه کاره اند؟ باید بروند. اول برایشان پیغام می فرستم که ظرف یک دقیقه آنجا را بمباران خواهم کرد. با خودم می گویم انسانی است که فرصت فراری بهشان داده باشم. یک دقیقه را چکار کنم؟ کتری را آب می کنم. زیرش را روشن می کنم. دستگیره کتری را طوری تنظیم می کنم که باقیمانده پلاستیک سوخته اش دود نکند. یک دقیقه تمام نشده. مورچه ها هشدارم را جدی گرفته اند و به نظر می رسند می خواهند محل را تخلیه کنند. کجا می خواهند بروند؟ توی سینک؟ آن جا هم مال من است. زیر قابلمه؟ پشت اسکاچ؟ لای آشغال ها؟ این ها همه مال من اند. چرا نمی فهمند؟ چندبار بگویم؟ یک دقیقه تمام نشده. باید سی ثانیه بیشتر بهشان فرصت نمی دادم. چه کار کنم؟ لابد می خواستم نسکافه درست کنم که آب را گذاشتم بجوشد. باید لیوان دیگری پیدا کنم. یک قاشق نسکافه، یک قاشق عسل، مقداری شیر می ریزم و می گذارم خیس بخورد. یک دقیقه تمام شده. بمباران را شروع می کنم. ابتدا دستم را زیر شیر آب می گیرم و چند بمب آبی کوچک را از ارتفاع یک پایی رها می کنم. حرکت مورچه ها تندتر می شود. با دقت نگاه می کنم. عده ای خود را به پشت کوهی از برنج رسانده اند. چه فایده، هنوز داخل بشقابند. عده ای از این طرف به آن طرف در حال فرارند اما بیشتر دور خودشان می چرخند. آن هایی هم که هنوز برای خرده های نان حرص می زنند که دیگر کارشان تمام است. چقدر هشدار بدهم؟ هرکسی صبری دارد. بشقاب را از روی کابینت بلند می کنم. بمبارانشان کنم یا سد آبی را بشکنم و بگذارم همگی غرق شوند؟ بمباران تکراری است، این بار سد را می شکنم. بشقاب را در قابلمه پر آب رها می کنم. موج عظیمی از برنج و چربی و کثافت همه جا را به هم می ریزد.  همه می آیند به سطح آب. بعضی ها در دم مرده اند. بعضی ها سعی می کنند از چربی های شناور در آب بالا بروند. معلوم است که نمی شود. کمی صبر می کنم. سونامی آرام شده . حالا همه مرده اند. خیالم راحت می شود. چه کار می کردم؟ دنبال لیوانم می گشتم. کجا گذاشتم؟ یخچال را بررسی می کنم. آن جا نیست. شاید کنار توالت فرنگی گذاشتم. به دستشویی می روم. بوی رطوبت آدم را خفه می کند. آن جا هم نیست. نا امید برمی گردم پشت میز کارم. لیوان کنار لبتاب، کنار ظرف انگورهاست. چرا ندیدمش؟! می نشینم که شروع کنم. فکرم جای دیگری است. به دنبالش می روم. آنقدر این طرف و آن طرف می پیچد که گمش میکنم. این کاره است. درست مثل یک جاسوس فرانسوی. تمام کوچه پس کوچه های این اطراف را بلد است. با هیبتی از یک در وارد می شود و با هیبت دیگری از در پشتی فرار می کند. فایده ای ندارد. گمش کرده ام. لیوان را سر می کشم. یک دانه انگور را از بقیه جدا می کنم. این ها را هم باید قتل عام کرد. تک تک شان را باید خورد و تفاله اشان را تف کرد. کجا بودم؟ صفحه ای در مقابلم باز است. بالاخره دارم می نویسم. صدای کتری بلند می شود. باید بلند شوم. دوباره راهی آشپزخانه می شوم.

+   نیما طالبیان ; ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir