یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

"حمایت فرهنگی"، آن هم تا سرحد خفگی!

به خدا نشسته بودم و مثل آدمیزاد داشتم درس می خواندم و تازه مغزم گرم شده بود که بفهمم از کدام منظر باید به پدیدارشناسی مکان بنگرم که بتوانم پساپدیدارشناسی مکان را بهتر تعریف کنم که ناگهان باز این افکار عجیب و غریب به من حمله کردند، چنان حمله ای که اسرائیل هم هنوز به غزه نکرده و امیدوارم نکند که وگرنه همه مان باید کفن بپوشیم و برویم به این بی وجدان ها درس عبرتی بدهیم که دیگر پایشان را به آنطرف دیوارهایی که خودشان کشیده اند دراز نکنند و ...

و اما در شرح این افکار

فکر کردم وقتی مثلا با همین فیس بوک می شود در مصر انقلابی به پا کرد که بدبخت ها حداقل صدسالی به عقب برگردند، چرا نشود یک حمایت مالی جانانه از جایزه گلشیری یا اصلا هر حرکت فرهنگی دیگری کرد! آنقدر آدم می شناسم که اصولا کاری ندارند جز حمایت. مثلا همین رضا حسام امیری بیچاره که شده شخصیت اصلی این وبلاگ، این آقا اساسا کاری جز حمایت ندارد که بکند. عاشق حمایت است. چه بشود، چه بکند! یعنی آنقدر از من و سیما در همین چند وقته حمایت کرده که ماندیم چکار بکنیم! پریسا، همسر شخص یاد شده هم که از خود شخصیت یادشده بدتر! نشسته اند خانه منتظرند که کسی اعلام نیاز به حمایت کند تا سریع دست به کار شوند. یعنی مثلا شما زنگ بزن بگو رضا در یک روستایی در پانصد کیلومتری تربت حیدریه، یک نفر نشسته ساز می زند و دلش گرفته که کسی نیست به سازش گوش بدهد. سه ثانیه بعد رضا شلوارش را پوشیده و دم در منتظر پریسا است. یا از آن بهتر همین خانم منا زمانی که دیگر اعجوبه است در حمایت، فرقش هم با رضا در این است که اگر همان تلفن قبلی را بهش بزنید نه تنها خودش را به نوازنده می رساند، بلکه پنجاه نفر دیگر را هم راهی می کند، بلیطشان را هم می گیرد و ساکشان را هم می بندد که خدای نکرده جا نزنند. 

باز هم مثال بزنم؟ دوست عزیزم مجید پژوهی، که او هم در حمایت اسطوره ای است. آنقدر از طریق همین اسکایپ بنده را حمایت کرد که اگر روزی صد بار به ترک تحصیل فکر می کردم حالا فقط روزی بیست بار فکر می کنم. گرچه مهاجرت کرده و در کاناداست اما همچنان یک حمایتچی خالص باقی مانده.

خوب مگر آدمهای این وضعی کم اند؟ وقتی من چهارتا می شناسم حتما شما هم چندتایی در چنته دارید. همین ها اگر دور هم جمع شویم انقلابی در مقوله حمایت اتفاق می افتد که از انقلاب مصر هم می تواند مهمتر باشد. اگر اصرار دارید حاضرم همین امشب یک وبلاگ دیگر ایجاد کنم فقط با موضوع "حمایت فرهنگی". از درس خواندن که جذاب تر است!

+   نیما طالبیان ; ٤:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۸

تحلیلی بر دلایل توقف جایزه ادبی گلشیری و راهکارهای ممکن

در صفحه فیس بوک حمایت از جایزه گلشیری مطلبی نوشتم در تحلیل دلایل متوقف شدن جایزه که عینا اینجا هم می گذارم:

در پاسخ به یادداشت سیاووش مقصودی، (دوست مهربان و پادشاه لک لک های آسیا، که دوستی ام با او به اولین روزهای تاسیس کتابکده کسری برمی گردد، دوازده سال پیش)،

با سلام، احترام و تشکر از ورود به این موضوع، آن هم با متنی کامل و صادقانه.

راستش را بخواهی از آنجا که می دانستم عده زیادی (لااقل از مشهدی ها) دچار این سوتفاهم "حسن نیت در اعمال من و سیما" هستند باخودمان گفتیم بیاییم و از این سو تفاهم، سواستفاده ای هم ببریم!!

اما چرا جایزه متوقف شده است. در اینجا من برداشت خودم را از دلایل بسته شدن جایزه می نویسم، این ها همه گمان است، اما خیلی هم بیراه نیست. بدیهی است که فشارهای وارده به بنیاد گلشیری را می توان به دو نوع "فشارهای درون بنیادی" و "فشارهای بیرون بنیادی" تقسیم کرد. از لحاظ دسته بندی گمان نمی کنم بیشتر از چهار دسته عوامل اصلی را بتوان تشخیص داد. فشار حکومتی، ناامیدی از تاثیرگذاری یا نبودن امکان تاثیرگذاری که عواملی بیرون بنیادی محسوب می شوند و مشکلات مالی و در نهایت مشکلات داوری که درون بنیادی اند. به ظن من بنیاد گلشیری به سختی با هر چهار عامل ذکر شده درگیر بوده و جمع این عوامل بنیاد را چنان بی رمق کرده است که چنین تصمیمی گرفته است. در زیر به تحلیل هر یک می پردازم، لطفا اشتباهاتم را اصلاح کنید.

مشکلات و فشارهای حکومتی: در این خصوص هیچ حرفی برای گفتن ندارم. درجایی دیگر نوشته بودم که خانم طاهری می تواند با چهار کلمه خیال همه را آسوده کند که امکانی برای بازگشت نیست. آن چهار کلمه چنین است: "دستور امد متوقف شویم". در این صورت بنده نه راهکاری به ذهنم می رسد و نه اساسا گمان می کنم کسی خارج از حلقه بزرگان بنیاد توان حل چنین مشکلی را داشته باشد. اما خوشبختانه اعتقاد دارم احتمال چنین حالتی بسیار کم است. تصورش برای ذهن خوش بین من دشوار یا شاید محال است که پس از عبور از فراز و فرود امواج ان دوره هشت ساله، و در دوران دولت تدبیر و امید چنین فشاری از سوی حکومت به بنیاد وارد شود. گرچه که ما "بچه ها" هم بالاخره در سی و اندی سالگی باور کردیم که سیاست پدر و مادر مشخصی ندارد! اگر دلیل اصلی این تصمیم فشار حکومتی است ـ که بی شک با گذر زمان این راز رسوا خواهد شد ـ آن وقت کاری از دست ما برنمی آید جز افسوس.

ناامیدی از تاثیرگذاری یا عدم امکان تاثیرگذاری: جایزه ادبی گلشیری در شکل گیری ادبیات دهه هشتاد ایران نقش داشته است. کیست که انکار کند. می شود گفت که "معلوم است نقش داشته اما شاید نقش اش بیشتر مخرب باشد تا سازنده." ـ همانطور که مزدا چنین نظری را برایمان نوشته بود ـ اما من شخصا چنین اعتقادی ندارم. نقش بنیاد گلشیری، نه فقط جایزه ادبی بلکه سایر فعالیت هایی که در عرصه ادبیات داشته گامی به جلو بوده است، گامی بلند. کسانی که چنین اعتقادی ندارند به این کمپین نپیوسته اند و لذا فرض است که مخاطب این متن همچون من می اندیشد. فرض است که این دویست نفر کنونی، همگی با وجود کمی ها و کاستی های بنیاد، مجموعا فعالیت آن را مثبت ارزیابی می کنند. فرض است که ما به "فرآیندها" باور داریم نه "محصول" ها. از دموکراسی و مدرنیته گرفته تا فعالیت یک بنیاد فرهنگی. اما چرا باید بنیاد در امکان ادامه تاثیرش تردید داشته باشد؟

همانطور که در پاسخ به منا زمانی نوشته بودم، در عرصه نشر سال های سیاهی سپری شده. به عبارتی می توانم بگویم هشت سال جنگ تحمیلی تمام شده و حالا به زحمت می توان به دورانی برای سازندگی نشر اندیشید. در این سال ها بسیاری ننوشتند، درگیری اقتصادی مردم بیشتر شد، مردم کتاب نخریدند، ناشران از یک سو با ارشاد در کشمکش بودند و از سوی دیگر با کتابفروشی ها. بسیاری از ناشران ورشکسته شدند. ادبیاتی که محتضر است جایزه اش هم محتضر می شود، چه انتظار دیگری هست؟ به هر حال آنچه می خواهم بگویم این است که این ها همه ممکن است در تصمیم بنیاد گلشیری تاثیر داشته و خود عاملی برای مشکلات "درون بنیادی" باشند، مشکل اقتصادی و مشکل داوری.

مشکل مالی: آیا کسی شک دارد که بنیاد گلشیری در تمام این سال ها مشکل اقتصادی داشته است؟ گمان نمی کنم، دیگر وقتی تمام صنایع پردرآمد، از خودرو گرفته تا پفک مشکل اقتصادی داشته اند مگر می شود که یک بنیاد فرهنگی گرفتار این مشکل نباشد. لذا در دخیل بودن این مشکل در تصمیم بنیاد شکی نیست. سوال این است که چرا بنیاد این مشکل را نتوانست حل کند. در این خصوص دو راهکار ارائه می کنم که هر یک جای نقد دارد.

یک: مگر می شود در چهار جبهه جنگید و از تمامی آن ها پیروز درآمد؟ خیر. نمی شود که فشار حکومتی را تحمل کنی و با ناامیدی هم بجنگی در حالی که پولی هم در بساط نداری که به زخم هایت بزنی و تازه با داوری ها و انتقادها و کمبود نیرو و غیره که بیشمارند هم بجنگی. تصور من بر این است (و می تواند کاملا اشتباه باشد) که ازمیان چهار عامل ذکر شده تنها عاملی که می توانست به راحتی گشوده شود همین مشکلات مالی بود. چرا؟ برای آنکه مخاطب مشخص و متعهد دارد، مخاطبی که دراقلیت فکری است و اگر آرمان هایش را در خطر ببیند حاضر است وارد عمل شود. به عنوان مثال می پرسم اگر بنیاد گلشیری درخواست فوری حمایت مالی کرده بود آیا این درخواست توسط همین دویست نفر اندکی که ظرف سه روز به این صفحه ملحق شده اند اجابت نمی شد؟ به نظر من می شد. قطعا هر کس هرچقدر می توانست با کمال میل می پرداخت و بنیاد را از بن بست خارج می کرد. اما چرا بنیاد چنین درخواستی نکرد؟ من این پاسخ را که از تواضع و فروتنی نخواستند چنین درخواستی بدهند را به کل رد می کنم. چرا که چنین بنیادی بعد از این همه سال، تنها متعلق به بنیاد نیست، مخاطب دارد، دلبسته دارد، دیگر خودی و غیر خودی ندارد. به نظر من  بنیاد به دو دلیل چنین درخواستی نکرده است. اول آنکه ما، همه ی ما که اکنون در این صفحه به هم پیوستیم، در تمام این سال ها می دانستیم که بنیاد مشکل مالی دارد، اما صبر کردیم تا "بخواهد". این اشتباه ما بود که صبر کردیم تا جایزه متوقف شود، بعد در فیس بوک برایش صفحه ی حمایت درست کنیم. روزی که ما تصمیم به ایجاد این صفحه گرفتیم باورمان نمی شد که هیچ صفحه ای حتی از طرف خود بنیاد در فیس بوک برای مسابقه وجود ندارد. این درسی است که باید از این تاخیر بگیریم، هم اکنون بسیاری از بنیادهای فرهنگی دیگری هستند که نیازمند حمایت اند، بهتر است قبل از آن که جام زهر را بنوشند از آن ها اعلام حمایت کنیم. چرا واقعا این قدر صبر کردیم تا بنیاد به زانو درآید و بخواهد، در حالی که بنیاد در همان صفحه اول سایت شماره حسابی را برای کمک های مالی اعلام کرده است. این به چه معنی است؟ غیر از این است که یعنی بنیاد نیاز به حمایت مالی دارد؟

دلیل دوم اما متوجه بنیاد است، من گمان می کنم اعضا اصلی بنیاد تصور این که نسل جوان می تواند ـ اگر ازش بخواهند البته ـ حامی مالی باشد را نداشت و هنوز هم ندارد. ما، نسل جوان امروز تفاوتی بنیادی با نسل قبلی داریم و دلیل آن همین فشارهای اجتماعی است که در این همه سال تحمل کردیم، چیزی ما را به هم و به عقاید مشترکمان پیوند زده است، بیشتر حاضریم دفاع کنیم، بیشتر اهل عمل هستیم، بیشتر ریسک می کنیم، کم پولیم اما برای دفاع از حقوق شهروندی هزینه می کنیم، و از همه مهمتر همه ی ما را همین صفحات اجتماعی به هم پیوند زده اند. امکان اتحاد، امکان اطلاع رسانی و امکان اقدام عملی مشترک امرزو ممکن است اما چهل سال پیش باید عده ای شب ها شبنامه پخش می کردند تا مثلا ملت بدانند کی و کجا باید چکار بکنند. امروز، دویست نفر ظرف سه روز دور هم جمع می شوند، مجازی نقد می کنند، مجازی بحث می کنند، مجازی مشورت می کنند اما در نهایت می توانند حقیقی وارد عمل شوند. دو افسوس وجود دارد. افسوس که ما دیر کردیم و افسوس که بنیاد به ما باور نداشت.

اعتقاد دارم که اگر مشکلات مالی بنیاد، حتی فراتر از سطح انتظار آن ها مرتفع شده بود، بنیاد با تمام قوا در سه جبهه دیگر می جنگید و با پیروزی نسبی می توانست به حضور مسابقه در عرصه ادبیات آینده تاثیرگذار باشد.

و اما دلیل چهارم: مشکلات داوری (یا نا داوری): در خصوص بحث داوری دو نقد مطرح است. "داوران" و "شیوه داوری". در خصوص انتخاب داوران و در پاسخ به کسانی که داوران این مسابقه را حلقه خاصی می دانستند باید گفت که خوب که چه؟! حلقه خاصی بوده اند که بوده اند! مگر داوران اسکار، با داوران جشنواره کن با داوران جشنواره ونیز یک حلقه هستند؟ خیر. اعتبار هر جایزه به اعتبار داورانش است. این را که نمی شود کتمان کرد. حالا عده ای ممکن است معتقد باشند این حلقه، حلقه معتبری نبوده است که این یعنی کسانی چون سناپور، گلستان، دانشور، نجفی، کوثری، که در دوره های نخست داوری کردند و همچنین سیمین بهبهانی، علی­اشرف درویشیان، بهمن فرمان­آرا، ایرج کابلی،  ضیاء موحد و نسترن موسوی که در سالهای اخر داور کردند. باید لااقل با خودمان صادق باشیم، اگر همت هیات امنای بنیاد نبود کجا چنین حلقه ای دور هم جمع می شد و یک کار مشترک انجام میداد؟ حلقه ماهنامه کارنامه را به خاطر بیاوریم، از آن بهتر هم می شد؟ بعید میدانم این نظر بتواند نظر شخصی من تلقی شود. نکته دیگر این است که این حلقه آن قدر متنوع و وسیع بوده است که سخت بتوان و بی انصافی است که آن را حلقه بسته و مشخصی دانست. لذا در جمع بندی باید بگویم که نه تنها حلقه بودن داورن یک جایزه مشکل نیست، بلکه سبب پیدایش حلقه های دیگری می شود که ممکن است در نهایت این رقابت به پیشرفت ادبیات منتهی شود. همانطور که در ده سال گذشته منتقدان جایزه گلشیری در حلقه های مختلف، مسابقات ادبی مختلفی را برگزار کردند که به تقویت پایه های این عرصه انجامید. اما می شود گفت که داوران خوب و معتبر هم ممکن است بد داوری کنند یا در بدترین حالت ناداوری کنند. این مساله برمی گردد به شیوه داوری.

دوستان حرفه ای بنده که در عرصه ادبیات فعال اند، اکثرا به شیوه داوری جایزه انتقاد داشته اند. این انتقاد برای بسیاری همان شیوه همیشگی غر زدن بوده و برای عده اندکی فراتر از این بوده. دسته ی دوم نقد نوشتند، جلسه گذاشتند، راهکار ارائه دادند و بحث کردند. در این که شیوه داوری مسابقه چه اشکالاتی داشته و چگونه می توانسته رفع شود بنده اظهار نظری نمی کنم. دوستانی که این کاره اند بیایند و بنویسند. اما آنچه از من گفتنی است این است که اگر به همان "فرایندها" بازگردیم، باید به هر رویداد فرهنگی اجازه اشتباه داد. تا کجا؟ تا هرکجا. دوستی برایم نوشته بود که این جایزه که چهارده سال است درست نشده، هرگز درست نمی شود. در جواب نوشتم: از کجا می دانی؟

***

این چهار عامل را به عنوان عوامل اصلی تصمیم بنیاد بررسی کردم. شاید دلایل دیگری نظیر نبودن نیروی انسانی، نبودن مکان و خیلی مسائل دیگر هم باشند اما به نظرم این ها همگی با تامین مالی قابل حل خواهند بود لذا به آن ها نپرداختم.

نتیجه گیری: به نظر من، به جز عامل اول یعنی فشار حکومتی که احتمال آن را بعید دانستم، سه عامل دیگر قابل حل اند. هر کدام به روشی و به دست جماعتی. اما ما که در این صفحه گردهم آمده ایم کدام درد را و به چه شکلی می توانیم درمان کنیم؟ این سوالی است که به نظرات شما بستگی دارد. در آخر امیدوارم تلاش هایی که برای برقراری ارتباط با بنیاد گلشیری در حال انجام است به نتیجه برسند و این نوشتار و نوشته های شما در اختیار صاحبان تصمیم قرار گیرند تا شاید بتوانیم نقشی عملی در حل این مشکل داشته باشیم.

+   نیما طالبیان ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٧

آدرس صفحه فیس بوک برای حمایت از جایزه ادبی گلشیری

دوستان عزیز، این صفحه ای است که در فیس بوک برای حمایت (هرچند دیرهنگام) از جایزه ادبی گلشیری ایجاد کردیم. لطفا با لایک کردن صفحه به ما بپیوندین و نظراتتون را با ما در میان بگذارین.

 

https://www.facebook.com/pages/ حمایت-از-جایزه-ادبی-گلشیری/1450562281881704

+   نیما طالبیان ; ٤:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٦

باز هم در خصوص توقف جایزه ادبی گلشیری

در پاسخ به منا زمانی، دوست عزیزمان که مطلبی تازه برایمان فرستاده است.

رفته بودم چای بریزم. یعنی آب را بگذارم که بجوشد. خیره مانده بودم به گاز و با خودم نوشته ی شما را مرور می کردم. جایزه ای چهارده سال کار کرده، به قول شما بعضی سالها پرفروغ، بعضی سالها کم فروغ، در این اواخر نیمه جان، دلیلی به ذهنم رسید که گفتم با شما و سایر دوستان در میان بگذارم. ما کتابفروشی را در سال 83 و انتشارات را تقریبا دو سال بعد در سال 85 تاسیس کردیم. مدتی به دلیل فشار مالی با "نشر کامبیز" در یک فروشگاه بودیم. "نشر کامبیز" کتابفروشی عمومی بود و همین داستان ها و رمان ها را بیشتر آن جا دیدم و خواندم. سال ها می گذرد... از سال 83 تا به امروز، از نزدیک شاهد خرید کتاب توسط مردم بودم، حتی این سال ها که درگیر درس بودیم هم سعی کردیم روزهایی از هفته را من یا سیما خودمان به کتابفروشی برویم تا ارتباطمان با مردم قطع نشود. متاسفانه و باز هم متاسفانه تا نیمه های دهه هشتاد و حتی تا سال 88 با وجودیکه استقبال مردم از خرید کتاب کمتر می شد، اما افزایش قشر دانشجو که بیشتر اهل خرید کتاب بودن توازنی نه چندان پایدار را برای ما ایجاد کرد، که بیشتر کتابهای دانشگاهی می فروختیم، در همین دوره ای که ذکر کردم بسیاری از کتابفروشی ها بسته شدند، اما خیلی آرام آرام.
اما خدا از تقصیر بانیان ماجرای سال 88 نگذرد! از آن سال به بعد مگر کسی کار می کرد؟ آن هم کار فرهنگی، که ما از جایزه گلشیری توقع پیشرفت و اصلاح داشته باشیم. شما و سایر دوستان این صفحه را نمی دانم که در این دوره ی دوم به چه کاری مشغول بودید، اما ما درگیر نشر بودیم، و نشر درگیر بی رغبتی مردم و مردم درگیر نان شب. تنها نان شب هم نبود، یعنی خوب در خیلی از موارد می شد کار کرد، اما دل کسی با کار نبود، لااقل در نشر اینطور بود. نه دلی مانده بود نه دماغی، یادتان هست که یکسال تمام طول کشید تا مردم از شک به شُک برسند، و یکسال هم در همان حال شُک بمانند. در همین مشهد چند کتابفروشی تعطیل شد؟ یک سوم از ناشران ایران در چند سال گذشته کلا نابود شدند، صحافی ها، چاپخانه ها و همه ی صنایع وابسته هم همینطور. قیمت کاغذ 4 برابر شد. قیمت کتاب دوبرابر شد. یادتان هست که هنرمندان در توافقی نانوشته "قهر سیاسی" کردند، بسیاری از نویسنده ها هم از فرط دلسردی نه کاری نوشتند نه اگر هم نوشتند منتشر کردند. 
مگر نویسنده ها چه کسانی هستند؟ از کجا نانشان را در می اورند؟ یا از نشر، یا از کلاس های اموزشی. چقدر؟ چقدر می توانند بیکار بمانند؟ 
من باور شما را که جایزه بی رمق شده بود را قبول دارم. اما برای چه کسی رمقی باقی مانده بود؟ همانطور که کلاش ها و لمپن ها و دون مایگان در این دوره به نون و نوایی رسیدند، صنعت نشر، که بی شک مظلوم ترین و یتیم ترین صنعت ایران است، از نان و نوا افتاد. 
در اخر، همانطور که رضا شکراللهی نوشته بود، حتی در دوران اعتدال و امید هم زخمه ها تمامی نداشت. با این هم موافقم اما راستش را بخواهی کدام دوره ی روحانی؟ مگر دوران احمدی نژاد تمام شده؟ مگر اصلا این دوران روزی تمام خواهد شد؟ مگر از نفت و تحریم ها گرفته تا همین روزمرگی خودمان به جای اولش بازگشته؟ 
تیشه ای که به ساقه ی اقتصاد مملکت خورده را همگان گفته و شنیده ایم، اما تیشه ای که به ریشه فرهنگ و صنعت نشر خورده هزار بار عمیق تر است. نسلی که کتاب را ترک کرده است را چه باید کرد؟ صنعت نشر در طول دهه ها جان می گیرد، در طول دو سال نابود می شود، دوباره سال ها طول خواهد کشید تا بایستد. مردم تنگ دست تر از آنند که کتاب بخوانند، نویسندگان گرفتار تر از آنند که بنویسند، ناشران بیمار تر از آنند که کاری بکنند، و لذا بانیان جایزه ادبی هم ناتوان تر از آنند که ادامه دهند.

+   نیما طالبیان ; ۳:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٦

مطلبی که در خصوص حمایت از جایزه ادبی گلشیری در فیس بوک نوشتیم

در توضیح سوال ترم بالایی عزیز، سیما باغشنی، و سایر دوستانی که "برنامه ی عملی این صفحه برای حمایت" براشون سوال شده:

و اما برنامه!!؟؟

(سیما جان یادم نبود که آدم هرجا بره باز با معمار جماعت طرفه!!)

اول اینکه فرض ما بر اینه که بنیاد گلشیری علاوه بر میل واقعی خودش و به دلیل مشکلاتی درونی و بیرونی جایزه را متوقف کرده. چراکه اگر غیر از این باشه و بنیاد گلشیری انگیزه ای برای ادامه نداشته باشه، حضور هزار نفر در یک صفحه و کلی بحث و نظر هم نمی تونه خیلی انگیزه بخش باشه، این رو بر مبنای تجربه خودمون در عرصه نشر و کار فرهنگی می نویسم چرا که در ایجاد انگیزه برای کاری فرهنگی، هزار نفر یعنی چی.

دوم اینکه بانیان این پیج (من و سیما) هیچ ارتباطی، حتی اندک، با بنیاد گلشیری نداشتیم و نداریم. شاید اگر داشتیم خیلی بهتر بود، و شاید حتی خیلی از دوستانی که به این صفحه امدند فکر کردند که حتما ارتباطی هست! : "وگرنه یارو اون ور دنیا، بدون هیچ ارتباطی، واسه چی باید پیج درست کنه و حمایت جلب کنه؟" (اون هم وقتی که خود بنیاد گلشیری بدون اینکه درخواست حمایت کنه یکباره اعلام کرده آقا ما دیگه نیستیم!) در این چند روز حتی سعی کردیم که برخی از بانیان بنیاد گلشیری را به این صفحه دعوت کنیم که برخی از دوستان پیدا نشدند، برخی هم که پیدا شدند هنوز دعوت ما را قبول نکردند. امیدوارم در همین مرحله نخست ارتباطی بین ما و ایشان برقرار شود که این طور نباشد که ما دور هم بشینیم و حرف بزنیم و خیالبافی کنیم و بنیاد گلشیری هم اطلاعی از این حرکت نداشته باشه. (لذا هر کس از دوستان که ارتباطی با اعضا اصلی بنیاد، نویسنده های مقیم تهران، ژورنالیست ها، ستون نویس ها، وبلاگ نویس ها، کافه بازها، کافه دارها، بنگاه های خبر پراکنی و غیره داره لطفا کمک کنه صدای ما به بعضی ها برسه)

ما ناچاریم برنامه ی (بسیار ایده آلیستی و البته معمارانه) خودمون رو توضیح بدیم اما تصمیم داشتیم بدون ذکر این برنامه جلو بریم ببینیم چی می شه. در مرحله اول همونطور که گفتم هدف اینه که بفهمیم دچار توهم شدیم؟ یا واقعا متوقف شدن جایزه گلشیری برای بقیه هم مهمه؟ مهم نه به این معنی که به هم خبر بدیم و لایک بزنیم و بگیم، آخ آخ دیدی چه حیف شد و از این حرفها، مهم به این معنی که فراتر از زدن لایک، کسانی باشن که حاضر باشن بحث کنن، نظر بدن و انتقاد کنن. باید بگم که بدون مشورت با شما  برنامه ای نمی تونه وجود داشته باشه.

بعد از شناسایی، ( برای دوستان معمار باید بگم در واقع بعد از سایت انالیز) می تونیم وارد مرحله تدقیق برنامه بشیم. یعنی بعد از این که حامیان به یه تعداد قابل قبولی رسیدن که از اونطرف بنیاد گلشیری هم مارو به رسمیت بشناسه، بعد شروع کنیم به بحث تحلیلی که چرا جایزه متوقف شده؟ ما می تونیم نقشی داشته باشیم که تصمیمشون عوض بشه؟ چطور می تونیم حمایت کنیم؟ و از همه مهمتر اینکه آنها چه طور حمایتی نیاز دارن؟ همونطور که گفتم اگر مرحله اول به نتیجه منفی برسه، امکان ارتباط با بنیاد و شروع مرحله دوم هم از بین میره، و ما فکر می کنیم تا این صفحه نتونه تعداد زیادی از کاربران را جذب و فعال کنه، بنیاد علاقه ای به ورود به این موضوع نخواهد داشت. چرا که از اعلام یکباره ی این تصمیم پیداست که بازگشت از آن خیلی هم کار آسونی نیست.

(و در ضمن این احتمال هم وجود داره که یک جمله ی چهار کلمه ای از طرف بنیاد آب پاکی رو بریزه روی دستمون و مجبور شیم جمع کنیم بریم پایان نامه مونو بنویسیم، خدای نکرده!)

مرحله سوم اقدام عملی برای حمایت خواهد بود. یعنی مثلا اگه بنیاد (در مرحله دوم) اعلام کرد ما کسری بودجه داریم، اونوقت ما متوجه مشکل میشیم و می فهمیم که اگر بخواهیم حمایت بکنیم باید چه کاری بکنیم. یا مثلا مشکل داوری داریم، مشکل نیرو داریم، مشکل جا داریم یا هر مشکل دیگه ای.

ما گمان می کنیم که مشکلی نیست که توسط یه جمع هزار نفری حل نشه، مگر اینکه همونطور که در اول بحث نوشتم واقعا انگیزه ای برای ادامه ی مسابقه برای بنیاد باقی نمانده باشه. همچنین باید از تمامی دوستان در عرصه ادبیات دعوت کرد که به این صفحه بپوندند. چرا؟ برای اینکه ممکنه که تعداد ظاهری ما در مرحله اول مهم باشه اما در مرحله دوم، و جایی که به مشکلات واقعی بنیاد پی بردیم، و اگر این مشکلات فنی بود و مالی و مشارکتی نبود، دیگه ما به عنوان یه عده معمار، یا هر تخصص دیگه، نمی تونیم مشکلات رو به صورت فنی بررسی کنیم و راهکار بدیم. اونجاست که بودن افراد با تخصص و باتجربه در عرصه داستان الزامی است. در واقع باید بگم که حمایت ما به عنوان خوانندگان در مرحله اول باید حمایت نویسندگان حرفه ای، ناشران، و سایر تشکل های صنفی رسمی و غیر رسمی رو به دنبال داشته باشه تا ارائه راهکار برای بنیاد گلشیری کارآمد باشه. اگر چنین دوستانی به جمع ما اضافه نشوند، بنیاد انگیزه ای برای خواندن همین متن هم نخواهد داشت.

در اخر ضمن تشکر از سیما باغشنی عزیز که باعث شد این متن را بنویسیم، و از بقیه دوستان حاضر در صفحه که امیدوارم شروع به نقد و نظر کنند، باید از همه بخواهیم که هر کسی را می شناسید که در عرصه ادبیات فعال است به این صفحه دعوت کنید.

جمع کردن عده ای در فیس بوک کار چندان دشواری نیست، اما گشودن این گره از عهده ما خارج است، مگر خود صاحبان اصلی عرصه ادبیات به ما بپیوندند.

(متن خیلی طولانی شد، ببخشید)

+   نیما طالبیان ; ٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir