یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

باز هم در خصوص توقف جایزه ادبی گلشیری

در پاسخ به منا زمانی، دوست عزیزمان که مطلبی تازه برایمان فرستاده است.

رفته بودم چای بریزم. یعنی آب را بگذارم که بجوشد. خیره مانده بودم به گاز و با خودم نوشته ی شما را مرور می کردم. جایزه ای چهارده سال کار کرده، به قول شما بعضی سالها پرفروغ، بعضی سالها کم فروغ، در این اواخر نیمه جان، دلیلی به ذهنم رسید که گفتم با شما و سایر دوستان در میان بگذارم. ما کتابفروشی را در سال 83 و انتشارات را تقریبا دو سال بعد در سال 85 تاسیس کردیم. مدتی به دلیل فشار مالی با "نشر کامبیز" در یک فروشگاه بودیم. "نشر کامبیز" کتابفروشی عمومی بود و همین داستان ها و رمان ها را بیشتر آن جا دیدم و خواندم. سال ها می گذرد... از سال 83 تا به امروز، از نزدیک شاهد خرید کتاب توسط مردم بودم، حتی این سال ها که درگیر درس بودیم هم سعی کردیم روزهایی از هفته را من یا سیما خودمان به کتابفروشی برویم تا ارتباطمان با مردم قطع نشود. متاسفانه و باز هم متاسفانه تا نیمه های دهه هشتاد و حتی تا سال 88 با وجودیکه استقبال مردم از خرید کتاب کمتر می شد، اما افزایش قشر دانشجو که بیشتر اهل خرید کتاب بودن توازنی نه چندان پایدار را برای ما ایجاد کرد، که بیشتر کتابهای دانشگاهی می فروختیم، در همین دوره ای که ذکر کردم بسیاری از کتابفروشی ها بسته شدند، اما خیلی آرام آرام.
اما خدا از تقصیر بانیان ماجرای سال 88 نگذرد! از آن سال به بعد مگر کسی کار می کرد؟ آن هم کار فرهنگی، که ما از جایزه گلشیری توقع پیشرفت و اصلاح داشته باشیم. شما و سایر دوستان این صفحه را نمی دانم که در این دوره ی دوم به چه کاری مشغول بودید، اما ما درگیر نشر بودیم، و نشر درگیر بی رغبتی مردم و مردم درگیر نان شب. تنها نان شب هم نبود، یعنی خوب در خیلی از موارد می شد کار کرد، اما دل کسی با کار نبود، لااقل در نشر اینطور بود. نه دلی مانده بود نه دماغی، یادتان هست که یکسال تمام طول کشید تا مردم از شک به شُک برسند، و یکسال هم در همان حال شُک بمانند. در همین مشهد چند کتابفروشی تعطیل شد؟ یک سوم از ناشران ایران در چند سال گذشته کلا نابود شدند، صحافی ها، چاپخانه ها و همه ی صنایع وابسته هم همینطور. قیمت کاغذ 4 برابر شد. قیمت کتاب دوبرابر شد. یادتان هست که هنرمندان در توافقی نانوشته "قهر سیاسی" کردند، بسیاری از نویسنده ها هم از فرط دلسردی نه کاری نوشتند نه اگر هم نوشتند منتشر کردند. 
مگر نویسنده ها چه کسانی هستند؟ از کجا نانشان را در می اورند؟ یا از نشر، یا از کلاس های اموزشی. چقدر؟ چقدر می توانند بیکار بمانند؟ 
من باور شما را که جایزه بی رمق شده بود را قبول دارم. اما برای چه کسی رمقی باقی مانده بود؟ همانطور که کلاش ها و لمپن ها و دون مایگان در این دوره به نون و نوایی رسیدند، صنعت نشر، که بی شک مظلوم ترین و یتیم ترین صنعت ایران است، از نان و نوا افتاد. 
در اخر، همانطور که رضا شکراللهی نوشته بود، حتی در دوران اعتدال و امید هم زخمه ها تمامی نداشت. با این هم موافقم اما راستش را بخواهی کدام دوره ی روحانی؟ مگر دوران احمدی نژاد تمام شده؟ مگر اصلا این دوران روزی تمام خواهد شد؟ مگر از نفت و تحریم ها گرفته تا همین روزمرگی خودمان به جای اولش بازگشته؟ 
تیشه ای که به ساقه ی اقتصاد مملکت خورده را همگان گفته و شنیده ایم، اما تیشه ای که به ریشه فرهنگ و صنعت نشر خورده هزار بار عمیق تر است. نسلی که کتاب را ترک کرده است را چه باید کرد؟ صنعت نشر در طول دهه ها جان می گیرد، در طول دو سال نابود می شود، دوباره سال ها طول خواهد کشید تا بایستد. مردم تنگ دست تر از آنند که کتاب بخوانند، نویسندگان گرفتار تر از آنند که بنویسند، ناشران بیمار تر از آنند که کاری بکنند، و لذا بانیان جایزه ادبی هم ناتوان تر از آنند که ادامه دهند.

+   نیما طالبیان ; ۳:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir