یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

قسمت نوزدهم از رمان "مردگی در جزیره"

ظهر بود که با چند صدای صوت و بعد صدایی گرومبی بیدار شدم که آخری را مطمئن بودم از پاگرد آمد. فکر کردم حتما هاکان است.  ترسیدم خورده باشد زمین. خودم را رساندم به پاگرد. یک کپسول گاز گذاشته بودند جلوی درب آپارتمان آدا. جوانی که گاز می آورد داشت از پله ها پایین می رفت که با صدای باز شدن در برگشت و به من خیره شد. نفهمیدم قیافه ام چطور بود که چند لحظه ای همان طور خیره نگاهم کرد و بعد با لبخندی روز به خیر گفت. اولش گیج بودم. یادم رفته بود که آدایی هم هست. پرسیدم: گاز برای همسایه است؟

گفت: بعله، صبح پیام فرستاده بودند برای گاز، اما الان نیستند. لطفا بگویید پولش را دفعه بعد بدهند به من یا همکارم.

پرسیدم: چقدر؟

گفت: پنجاه لیر.

جوان که رفت با خودم گفتم شاید آدا صدای در را نشنیده باشد. اصلا چطور آمده و رفته که من خبردار نشدم! رفتم و زنگ را زدم. صدای صوت بلندی از داخل آپارتمان آمد ولی هرچه صبر کردم خبری نشد. لگدی نثار در کردم و برگشتم به آپارتمان خودم. واقعا چطور می رود و می آید که من هیچ صدایی نمی شنوم؟ زحمتی برای جمع و جور کردن هال به خودم ندادم. کاغذها روی زمین پخش و پلا شده بودند. دیشب اینترنت باز قطع بود و تا صبح مجبور شدم کارهای مفیدی بکنم. یادداشت هایم را مرور کردم و تا به آدا فکر نکنم مشغول نوشتن داستان مجید شدم:

ساحل رو به روی مجید نشسته است. عرق از سر و رویش می ریزد. با دستمال گردنش را خشک می کند. پیش خدمت کافه منویی برایش آورد و ظرف های خالی صبحانه مجید را جمع کرد. ساحل منو را بر می دارد و خودش را باد می زند.

مجید: زنده ای؟ کجا رفتی بی صبحانه؟

ساحل با دست اشاره می کند که نمی تواند حرف بزند. پیش خدمت لیوان آبی میاورد و ساحل یک نفس بالا می رود. باز پیشانی اش را خشک می کند. هنوز حرفی نزده که ماشینی مقابل هتل پارک می کند. ساحل ایستاده و به سمت ماشین صدا می زند: ستایش!

ستایش دوان دوان و با لبخند به سمت کافه می دود و ساحل را در آغوش می کشد. پشت سرش مردی است با اندامی ظریف، لاغر، موهایی فرفری و نسبتا بلند. روی پله های کافه می ایستد، سیگارش را روشن می کند و سلانه سلانه به سمت ساحل و مجید می آید. به میز می رسد و ساحل آن ها را به مجید معرفی می کند. ستایش و نریمان.

ساحل و ستایش همدیگر را انداز وراندازی می کنند؛ هردو معتقدند دیگری از قبل لاغرتر شده. ساحل از مدل موی ستایش و دستمال گردنی کوتاه و نارنجی می گوید که گره اش را از کنار بسته و رنگش با کفش های ستایش ست شده اند. نریمان انگار چیزی زیر لب می خواند. طوری که انگار تا تمام نشود نمی تواند وارد جمع شود. پیش خدمت کافه منوهایی را مقابلشان می گذارد. باز می رود و با زیرسیگاری برمی گردد. ستایش و نریمان مشغول ورق زدن منو و در عین حال باد زدن خودشان می شوند. نریمان همچنان زیر لب مزمز می کند. مجید نیم خیز می شود تا به ساحل نزدیک شود: خوبی؟ صبح کجا رفته بودی؟

ساحل: خوبم ولی سرم خیلی درد می کنه. دیشب زیاده روی کردم.

ستایش همان طور که منوی کافه را ورق می زند آرام می زند روی دست ساحل: شب اول همینه دیگه.

نریمان بالاخره به حرف می آید: برای ما که سال اول همش همین بود.

ستایش با ابرو اشاره ای به نریمان می کند و سری برای ساحل تکان می دهد: یادته؟ بعد می زند روی شانه نریمان: تو آقا جون مشکلت چیز دیگه ای بود!

نریمان زل می زند در چشم های ساحل، گلویش را صاف می کند و ناگهان با صدای بلند می خواند:

 عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید    

مجید با صدای نریمان از جا می پرد و به اطرافش نگاه می کند. ستایش ریز می خندد.

  ... ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

کسی جز آن ها در بالکن کافه نیست. مجید ذوق کرده است: به به! چه صدایی!

از نریمان خوشش آمده. از آن هاست که از همان برخورد اول ادم را دنبال خودشان می کشانند. ـ مثل سوزان. بی آنکه حرفی بزند. همان طور آرام هم اگر گوشه اشپزخانه بایستد می تواند آدم را با خودش ببرد. باید حتما جایی در مجاورت آشپزخانه نشست تا بشود دیدش. برای همین هیچ وقت روی بالکن کافه ننشستم. کنار یخچال یک میز هست که هم به بیرون دید دارد هم به سوزان. همیشه همان جا می نشینم. اگر خالی باشد. ـ مجید اما این طور نیست. حرف که نزند اخمو و فکری و ساکت است. باید حرف بزند، دهن که باز کند آن وقت آدم گرفتار لحن صدا و خنده مدامش می شود. طوری می خندد و حرف می زند که انگار یکی بی دیگری نمی شود. نریمان اما بدون صدای زیبایش باز هم خواستنی است. با قد بلند و لباس هایی که بی هیچ دلیل خاصی نشانی از آزاد بودن اند. آزاد و بی تفاوت. از آن هاست که بند کفش هایش اغلب نیمه بازند. یقه ی به هم ریخته، کفش های کهنه و خاکی و پاکت سیگاری که آن قدر مچاله است که انگار از سطل زباله پیدایش کرده. اما بذله گو و پر شر و شور است. سیگار را هم با چنان ولعی می کشد که انگار همین الان باید جایی برود، مثلا داخل کلاس درس یا فرودگاه آتاتورک که دیگر تا چند ساعت نمی تواند بکشد. لبهایش دنبال باقی دود در هوا جمع می شوند و نگاهش با دود سیگار بالا می رود.

ساحل صبر می کند تا آواز نریمان تمام شود. بعد رو می کند به مجید: ستایش همون دوستمه که زحمت پروپوزال تو رو کشیده. نریمان هم آسیستان آموزش دانشگاهه که زحمت کارای اداری پذیرشتو کشیده. هر دو سال دوم دکترا، در واقع این دوتایی که اینجا نشستن اگه نبودن من و تو هم الان اینجا نبودیم.

مجید سرخ می شود. بلند می شود و طوری که انگار بی ادبی کرده باشد دوباره با ستایش و نریمان دست می دهد. همه می خندند. مجید عذر زحمات می خواهد و تعریف می کند که چقدر ساحل از آن دو برایش حرف زده بود. نریمان پاکت مچاله را دوباره از جیب پیراهن لی اش در می آورد: ساحل جون چوبکاریمون نکن. ما بیشتر از اینا بهت مدیونیم.

ساحل: توی غربت همه به هم مدیونن.

نریمان: راست می گه.

ستایش: راست می گه.

مجید هنوز چیزی از غربت نمی داند اما سری به نشانه تایید تکان می دهد. ستایش پاکت را برمی دارد و سیگاری روشن می کند. پاکت را می گذارد مقابل ساحل و رو می کند به مجید: خب، اینجارو چطور دیدی؟

مجید: والله چه عرض کنم، هنوز که جاییشو ندیدم، همین هتلو دیدم و همین کافه. اما به نظرم اینجا به طرز عجیبی آرومه.

تازه متوجه چشم های ستایش می شود. براق و سیاه اند و دو دو می زنند. حواسش به همه چیز هست، گربه ای که زیر پاهایشان راه می رود، پیش خدمتی که چشم از میز بر نمی دارد، پیرمردی که به ماشینشان تکیه داده است، نریمان که این جا هست و نیست و لبهایش طوری است که انگار صدایش با سیمایش سینک نشده باشد.

 نریمان: عجیب گفتی و تموم شد؟ آرامش اینجا آدمو سحر می کنه. می گن آب جزیره آدمو می گیره اما به نظر من همین آرامشه که آدمو گرفتار می کنه.

ساحل با حرکت دست پیش خدمت را صدا می زند. ستایش و نریمان و ساحل هرسه به ترکی چیزهایی سفارش می دهند که مجید از آن همه فقط قهوه را می فهمد. نریمان دستش را دراز می کند روی پشتی نیمکت چوبی و موهای بلند ستایش را به دست می گیرد.

ستایش: تو دیگه نمیکشی؟

ساحل: چرا بابا، می کشم، اما الان سرم درد می کنه. برات دو باکس سیگار اِسِه مشکی آوردم. هنوز همونو می کشی.

مجید وینستون می کشد. لایت. شب قبل از آمدن تمام دکه های روزنامه فروشی را در مسیر خانه تا فرودگاه چک کرده بود تا چند باکس وینستون بدون برچسب ریه های سوخته و قهوه ای گیرش بیاید. در همان فروشگاه فرودگاه فهمیده بود که چقدر در جزیره سیگار گران است.

ستایش: قربونت بشم، اره اگه گیرم بیاد. بچه ها میارن ولی بازم گاهی کم میاریم. آخه نریمانم اِسِه ای شده. اینجا هرکی هرکیو می بینه ازش سیگار می خواد. مثل توی فیلما که زندانی ها واحد پولشون سیگاره، اینجا هم همینطوریه.

نریمان رو می کند به مجید: آقا شما هم می کشی یا فقط از روزگار می کشی؟

مجید می خندد و باز سرخ می شود: از هر دو.

پاکت را روی میز سر میدهد به سمت مجید: خب، استاد، پس شما هم می خواین دکترا شروع کنین.

مجید: نمیدونم، راستش نه، فقط می خواستم از ایران در بیام.

ستایش: چرا؟ ساحل می گفت کارتون بیخ پیدا کرده بوده. ولی نگفت داستان چی بوده.

مجید: داستانش طولانیه

ستایش: چیزی که زیاده وقته

ساحل را نگاه می کند که همچنان انتظار شنیدن جمله ای در چشم هایش پیداست اما چیزی نمی پرسد. دیشب مستی به دادش رسیده بود اما آخرش چی؟ می داند بالاخره باید برایش تعریف کند. تا دوباره نپرسند رو می کند به ساحل: راستی تو دیشب کجا خوابیدی که من نفهمیدم؟

ساحل: تراس خنک بود اونجا خوابیدم.

ستایش باز می پرسد: راستی ساحل نگفتی، آخرش رسیدین عقد کنین یا نه؟

مجید به ساحل نگاه می کند و نریمان به مجید. ساحل مکثی می کند: آره ولی خیلی خصوصی و کوچیک برگزار کردیم.

نریمان رو می کند به ساحل: بابا تو چیکار داری؟ اگه بخوان خودشون تعریف می کنن دیگه.

ساحل: نه بابا من که با شما این چیزارو ندارم. یه روز قبل از آمدن عقد کردیم. خیلی بدو بدو شده بود. برای همین به هیچ کس از بچه ها هنوز نگفتیم. 

ستایش ساحل را در آغوش می کشد، می بوسد و تبریک می گوید.

ستایش به انگشت بی حلقه ساحل نگاه می کند و نگاهش را می دزدد. مجید دست چپش را پشت سرش می برد طوری که انگار سرش را می خاراند.

سکوت طولانی می شود و سنگین. نریمان می داند باید حرف را عوض کند رو می کند به مجید: استاد، حالا می خوای چیکار کنی؟ اینجا درس نخونی از کلافگی دیوونه می شی. ستایش یه پروپوزالی برات نوشته که حرف نداره. جای کار داره اما موضوع خوبیه. رو هوا قبولش کردن. البته که با اون رزومه ای که ساحل برات درست کرده بود بدون پروپوزال هم می گرفتن ات.

مجید: دست هر سه تا تون درد نکنه. میدونم که چقدر زحمت کشیدین و نمی دونم که چطور میشه یه روز جبران کنم.

ستایش:  اما ...؟

مجید: اما ...  واقعیتش اینه که اصلا در خودم نمی بینم دوباره درس بخونم. فکر کردم شاید این ترم فریز کنم تا بعد ببینم چی می شه.

پیش خدمت کافه سینی به دست می رسد. قهوه ها را یکی یکی می گذارد مقابلشان. کنار هر کدام یک بطری کوچک آب. بعد دو بشقاب که در یکی چیزی شبیه به لازانیاست و در دیگری نان های بیضوی کوچک. از هر دو بشقاب بخار بلند می شود.

نریمان: اگر ثبت نام نکنی نمی تونی برای آسیستان شدن درخواست بدی. میدونی؟

ـ اره میدونم. ساحل برام توضیح داده.

ساحل: مجید بی کار نیست. کارشو با خودش این ور و اون ور می بره. همیشه هم مشغوله. الانم اگه ولش کنی می ره پای لبتاب و شروع میکنه.

نریمان بشقاب ها را تعارف می کند و خودش مشغول می شود: چه کاری؟

مجید: ویراستاری می کنم. برای چندتا مجله و انتشارات معماری.

ستایش: لابد خودتون هم می نویسین.

مجید: نه خیلی، تمام وقتم صرف ویراستاری کارای بقیه می شه. آخرش تایمی نمی مونه برای نوشتن.

نریمان باز تعارف می کند. خودش همزمان هم می خورد و هم سیگار می کشد: استاد ولی آخه از این کارا که پول در نمیاد. اونم با این خرج اینجا. میاد؟

مجید: واقعا چیزی نمی شه. من یه ذره پس انداز کرده بودم که با خودم آوردم. یه چیزایی داشتم که فروختم و دلار کردم.

ستایش: الان چقدر دارین؟

نریمان: بابا تو مگه فضولی!

ستایش: ای بابا، تو ..

تا جمله ستایش تمام نشود مجید زود جواب می دهد: هفده هزارتا دارم. دو سه تا کتاب هم الان دستمه که تحویل بدم هزارتایی میشه.

نریمان طوری که انگار در حال قیمت گذاری و معامله باشد می گوید: خوبه، هفده تا خوبه!

صدای بوق ممتد ماشین ها توجه همه را جلب می کند. کاروانی از ماشین های رنگ شده می گذرند که از پنجره هایشان پرچم های زرد رنگی آویزان است. دخترها بر لبه پنجره نشسته اند و پرچم تکان می دهند. گارسون های کافه سوت می کشند و از لابی هتل چند نفری بیرون آمده اند و دست می زنند. کاروان دورتر می شود و صدای بوق ضعیف می شود.

نریمان: امشب بازیه.

مجید: کی با کی؟

نریمان: اینجا که لیگ فوتبال نداره. همه دنبال لیگ ترکیه ان. اینا که فنرباغچه ای بودن. لابد با گالاتاسرای بازی دارن. شایدم با بشیکتاش.

ستایش: باز امشب تا صبح باید صدای بوق بشنویم.

مجید: چقدر می شه با این پولا اینجا سر کرد؟ ساحل می گه با ماهی پونصد تا هم می شه سر کرد.

ساحل: بدون اجاره. اجاره خودش ماهی سیصد دلار میشه.

ستایش: سیصد تا؟ الان زیر چهارصد پیدا نمی کنی. مگه بری اون ور میدون یا یک خوابه بگیری.

نریمان: اگه پول دانشگاه ندی یه سال می تونی سر کنی. اگه همخونه بگیری و ولخرجی هم نکنی تا دو سال هم می شه. به شرط اینکه کولر گازی نزنی. اینجا هم اگه بخوای خارج از دانشگاه کار کنی فقط کافه ها و رستوران ها می مونن که اونا هم همچین زیاد نمیدن.

ساحل: مجید خوره ی نوشتنه. جز نوشتن کاری نمی کنه. الان بهش بگی بیا برو دانشگاه درس بده و ماهی سه چهار هزارتا هم بگیر بازم می گه نه. اون قدر از کارش لذت می بره که اگه هرکار دیگه ای هم بکنه حیف می شه.

نریمان همان طور که می جود سرش را جلو می برد: از من می شنوی همین امروز برو پولتو بذار بانک.

ساحل رو می کند به ستایش: می گی من آسیستان می شم؟ شنیدم ترم اول دکترا فقط نیمه وقت می گیرن.

ستایش فنجان قهوه ساحل را جلو می کشد و وارونه میگذارد داخل نعلبکی.

مجید: چطور مگه؟ ساحل که می گه اینجا امن امنه.

نریمان: اینجا امنه، تو امن نیستی. بچه هایی که تازه میان اینجا اگه پولشون دستشون باشه یه ماهه همشو یا خرج می کنن یا می بازن به کازینو.

ستایش: بذار از توی فالت بگم میشی یا نمیشی.

ساحل: شوخی نکن، جدی می گم. اوضاع دپارتمان چطوره؟ جواب ایمیل منو که ندادن. نفهمیدم اصلا درخواستم رسیده دستشون یا نه.

مجید جا به جا می شود و خودش را نزدیک می کند به نریمان: من که اهل قمار نیستم.

نریمان: هیچ کس نیست. اولش هیچ کس نیست. بعدش از شرط بندی روی فوتبال شروع میشه و تا چشم بهم بزنی آس و پاس از کازینو میاندازنت بیرون. از من میشنوی استاد همین امروز برو بانک.

ستایش: نریمان چرا می ترسونی مجیدو؟ آقا هیچم اینطور نیست. بعد رو می کند به ساحل: اوضاع دپارتمان که خوب نیست. خودت میدونی. ایرانی ها رو تازگی خیلی اذیت می کنن. این دو سال که نبودی خیلی بدتر شده. البته تو که معدلت خیلی بالا بوده. فکر کنم بگیرنت. قبلا هم که اسیستان بودی. انصاف نیست نگیرنت. ولی شاید به قول خودت پارت تایم بگیرنت.

نریمان: تو رو روی هوا می گیرن ساحل. همه می شناسنت. ترکی هم که بلدی. چرا نگیرن؟

ساحل چشم هایش را می دوزد به میز. پاکت مچاله را به دست گرفته و می چرخاندش. صدایش را نازک می کند: چمیدونم. اینارو که میشناسی. اگه روی دنده چپ باشن آدمو بیچاره می کنن. من اگه آسیستان نشم نمی تونم بمونم.

نریمان: بابا بی خیال، استاد این همه پول آورده اینجا چیکار کنه، به جای کازینو می ده به دانشگاه.

مجید خیره می ماند به گوش های پهن نریمان. موهایش چرب می زند و گوش ها از میانشان بیرون زده اند. عینکی با شیشه هایی گرد و بزرگ به چشم دارد. سکوت طولانی می شود و نریمان باز می داندکه باید موضوع صحبت را باید عوض کند: ساحل برای خونه چیکار می کنین؟

ساحل: نمی دونم به خدا. مثل قدیما باید راه بیافتیم توی کوچه ها بگردیم.

نریمان: دانشگاه اتوبوس مجانی گذاشته. همین مرکز شهر بگیرین که به همه جا نزدیکه. ما هم می خوایم ماشینو بفروشیم. شاید ترم دیگه آمدیم همین طرف خونه گرفتیم.

ستایش: توی همین راسته ی گُلسرن خونه خوب پیدا می شه. اول همین خیابونو بگرد. من فردا بیکارم می تونم بیام با هم بگردیم. با ماشین راحت تره.

ساحل: مرسی ستا، میدونم گرفتاری.

ستایش: این چه حرفیه؟ دوست و رفیقی گفتن!

نریمان به ساعتش نگاهی می کند و آرام می زند به شانه ستایش. بلند می شوند و آماده رفتن می شوند. ستایش دعوتشان می کند به خانه و ساحل قول می دهد که بعد از کارهای ثبت نام و پیدا کردن خانه بیشتر همدیگر را ببینند. چک و چانه ای می زنند و نریمان می رود میز را حساب می کند و می روند.

هنوز سوار ماشین نشده اند که مجید رو می کند به ساحل و با تعجب نگاهش می کند.

ساحل سرش پایین است: معذرت می خوام

ـ برای چی گفتی عقد کردیم؟

ـ معذرت می خوام. نمی دونم چرا گفتم. آخه گفتم اگه با هم خونه بگیریم برامون حرف در میارن.

ـ اینا که دوستات بودن. به اینا که نمی خواست دروغ بگیم.

ـ توی غربت کسی دوست کسی نیست. یه کم که اینجا باشی می فهمی.

مجید بلند می شود که بروند. ساکت که می ماند پیداست که ناراحت است. ساحل دستش را می گیرد و باز هم عذرخواهی می کند. مجید می گوید مهم نیست، کاریست که شده اما حالا می داند که داستان همخانه شدن جدی است. ساحل هم بلند می شود. عرض خیابان را طی می کنند و وارد هتل می شوند.

تا همین جاها نوشته بودم که دیگر خوابم برد. نیمه شب بیدار شدم و اینترنت را چک کردم که همچنان قطع بود. لیوانی از لیموناد مخصوص خودم درست کردم و به تراس رفتم. شب ها خنک تر شده اند. امروز سپتامبر شروع شد. آگوست کذایی تمام شد و تا چند روز دیگر شهر پر از دانشجو خواهد شد. همانطور کرخت و خواب آلود توی تراس ماندم تا در ذهنم داستان خانه پیدا کردن مجید را بنویسم. کلافه شدنش را در زیر آفتاب جزیره، ترکی حرف زدن های ساحل با صاحب خانه ها، خانه های کوچک و نمور، ویلاهای درندشت و تازه ساز، توالت های کثیف، آشپزخانه های اوپن، مبل های یک شکل و کهنه. آخرش هم رساندمشان به آپارتمانی شش واحدی که طبقه دومش خالی بود. نیمه های خیابان گُلسرن، که از یک طرف می رفت به ساحل سنگی و کثیفی که چندان مطلوب نبود و  بیشتر پاتوق کارگران ساختمانی بود و از آن سر می رسید به تنها خیابان اصلی شهر که می رفت به دانشگاه. پیاده تا دانشگاه باید چهل دقیقه ای می شد. شاید هم یکساعت. ساختمان کهنه ای بود و به همین دلیل سه خوابه را به قیمت دوخوابه می دادند. ماهی سیصد دلار. ساحل آن قدر از بالکن ها و پنجره های قدی ذوق کرده بود که بالا و پایین می پرید. می گفت می شود یک اتاقش را اتاق مطالعه و کار مجید کرد. توالتش هم بد نبود. کهنه بود اما لااقل بزرگ بود و حمامش وان داشت. هر اتاق بالکنی باریک و دراز داشت. بالکن اتاق مجید رو به دریا بود اما ساختمان ها دید به دریا را بسته بودند. از بین دوتاشان می شد ذره ای از دریا را دید. همین هم غنیمت بود. خانه هایی که به دریا نزدیکتر بودند گران تر بودند. دو خوابه با دید کامل به دریا را می گفتند ششصد تا. این قدرها نمی خواستند هزینه کنند. مشکل اصلی کابینت های آشپزخانه بود که کهنه و زنگ زده بودند. کف هم موزاییک بود. نکرده بودند بعد از این همه سال سرامیک اش کنند یا لااقل موکتی، فرشی پهن کنند. مبل ها هم کهنه بودند ولی می شد تحملشان کرد. مهمتر از همه این بود که صاحبخانه پول یکسال را یکجا نمی گرفت که این خودش برای مجید خیلی مهم بود. ساحل می گفت این خانه ها را زود می گیرند، باید زودتر تصمیم بگیرند. این شد که مجید همان جا با صاحبخانه دست داد و قطعی کرد. فردایش هزار دلار بیعانه دادند و چمدان هایشان را آوردند. از هتل تا خانه پنج دقیقه بیشتر راه نبود. چمدان ها را روی زمین کشیدند و بردند و باز برگشتند و آن قدر رفتند و آمدند تا بالاخره همه چیزشان را منتقل کردند. همین ها را با خودم تصور کردم و یادداشت هایی هم نوشتم از جزییات محله، سوپر محله، سگ های همسایه ها که ول بودند در کوچه. چیزی که نوشتنش موکول شد به بعد اضطراب و دودلی مجید بود از هم خانه شدن با ساحل که حالا دیگر البته راه دیگری هم برایش نمانده بود. ساحل حساب کرد که این طوری کلی می توانند در هزینه ها صرفه جویی کنند. مجید اما پول برایش مساله ای نبود. حتی شاید می دانست که برای ساحل هم موضوع چیز دیگری است. اما ناگزیر بود. آمدنش را طوری مدیون ساحل بود که نمی توانست همین اول کاری دلش را بشکند. این ها را باید بعدها مفصل تر بنویسم. این که مجید مثلا با خودش فکر کند که فعلا هم خانه بشوند و اگر توانست آرام آرام خودش را از ساحل جدا کند. شاید بشود در همان محله جای کوچکی بگیرد که نزدیک هم باشند. باید از ساحل هم بنویسم اما چون به ذهنش راهی ندارم باید همه چیز را از حرکاتش بنویسم. جزییاتی مثل حرکات دست و صورت یا حتی فقط مردمک چشم. نمی خواهم با هم جر و بحث کنند، به مجید نمی خورد که صدایش را بالا ببرد یا بر خواسته ای خیلی پافشاری کند. باید همه چیز را روان بنویسم. همان بهتر که دیشب ننوشتمشان. این ها را باید سر فرصت نوشت.

 

+   نیما طالبیان ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٤

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir