یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

قسمت هجدهم از رمان "مردگی در جزیره"

"چیزی که بسیار به آن نیازمندم مقدار بسیار اندکی انگیزه است." این جمله ای است که ساختارش را چندین بار تغییر دادم تا سرانجام نهایی شد، و حالا این طور می توانم ادامه اش بدهم: "آن قدر که بلندم کند و هل ام بدهد به سمت در آپارتمانِ آدا و وادارم کند تا زنگ را بزنم و صبر کنم، آن قدر صبر کنم تا وقتی که در را باز کرد چهره ام آرام به نظر برسد تا شاید بتوانم بپرسم که در این چهار روز کجا بوده و چطور می آمده و می رفته که من صدایی نمی شنیدم و اساسا می خواهد بماند یا دارد می رود و اگر می خواست که بماند آن وقت می توانم دعوتش کنم به بالکن خودم برای یک استکان ویسکی با سودای طعم دار، ترجیحا هلو، و یا حتی یک استکان چای همراه با بیسکوییت."

به نظر جمله ای بی نقص شد. نوشتنش چندان سخت نبود. اما مشکل این است که قبل از حمله به آن پاگرد پلکان و اجرای آن جمله بی نقص باید هزار کار دیگر بکنم. در واقع ناخوداگاهِ ذهنم می داند که نخیر، به این سادگی هم نیست که بلند شوی و بروی در بزنی و صبر کنی و در آخر دعوتی بکنی و برگردی به این طویله. اول باید این طویله را جمع و جور کرد. شاید یک ماه است که گردگیری نکردم. اخرین باری که موزاییک های کف را دستمال کشیدم به بارانی مربوط می شود که در نیمه های جولای غافلگیرم کرد و وقتی خیس آب به خانه رسیدم دیدم که از تمام پنجره ها آب روانه شده و مجبور شدم ساعت ها زمین را با حوله و دستمال خشک کنم و تا چند روز هم بوی نا و رطوبت را تحمل کنم. به هر حال از آن زمان تا به حال خاک ملموسی روی همه چیز را پوشانده. آن قدر که امکان ندارد بشود از کسی جز من انتظار داشت که روی این مبل ها بنشیند و یا لیوان ویسکی اش را روی این میز پر خاک بگذارد. گذشته از گرد و خاک، به هم ریختگی کاغذها و لیوان ها و سایر انواع ظرف هایی که تبدیل به زیرسیگاری شده اند هم هست. همه را باید جمع کرد و حتما باید شست و جا به جا هم کرد چراکه ممکن نیست که آدا سری به این خانه بزند و سراغ آشپزخانه نرود. اگر به توالت برود حتما خفه خواهد شد. بوی گند آمیخته با بوی مانده سیگار و رطوبت. خودم هم که دیروز برای تماشای دریا نیم ساعتی آن جا ماندم چیزی به خفه شدنم نمانده بود. این از خانه. از خودم هم اگر بخواهم شروع کنم باید اول سری به حمام بزنم. نه آن طور که فقط دراز میکشیدم داخل وان و آب را باز می کردم و می رفتم به شمال و ساری و پهنه کلاه و نرگس و نرگسی و دست آخر آن بالکن لعنتی که هیچ وقت نشد که از پله هایش به خودش برسم و فتح اش کنم و هر بار کسی یا چیزی آدم را از جایش می پراند. نه، این بار باید بروم و درست مثل آدمیزاد خودم را بشورم. کاش سنگ پا داشتم. احساس می کنم کف پاهایم کلفت و ضخیم شده و هر از گاهی پوسته های کلفتی از آن کنده می شود، بی انکه دردی داشته باشد. از کف پا مهمتر این صورت است که باید بیافتم به جانش و چرک این چند وقت را از رویش بشورم. امروز ظهر که در آینه خودم را دیدم مطمئن شدم که قبلا این قدرها هم سیه چرده نبودم! سبزه بودم یا حتی گاهی در بعضی نورها احساس می کردم که خوش رنگ هم می توانم باشم. اما چیزی که امروز دیدم چندین پرده تیره تر از تصویری بود که از خودم سراغ داشتم. خوش بختانه لباس هایم تمیز و مرتب اند. آن هم چون از بس عرق می کنم ناچارم هفته ای چند بار همین چند تکه لباس را بشورم. شلوار لی ماهی یکبار، تی شرت سورمه ای هر هفته، زیرپوش رکابی و باقی همین چیزهایی که به تن دارم حدودا هر دو روز. چند ماه است که جز تی شرت های خنک چیزی نپوشیدم و پیراهن تمیز هم به اندازه کافی دارم. این هم از خودم که حداقل سه چهار ساعتی کار دارم تا رو به راه بشوم. بعد می ماند رفتن و خرید کردن همان ویسکی یا سودا یا حتی چای. با چای لیپتون که نمی شود کسی را برای چای دعوت کرد. ویسکی هم که تمام کردم. آب جو هم چندان مناسب خانم ها نیست. شاید بهتر باشد شراب بگیرم. و البته درب شراب بازکن، چون آن را هم ندارم. بعد هم باید مقداری پنیر یا شکلاتی چیزی بگیرم که بشود کنار شراب گذاشت. البته قبل از خرید باید به بانک بروم و این خود مشقتی است که اگر هیچ کار دیگری هم نداشتم باز هم برای فرار از رفتن به بانک حاضر بودم یک هفته از روی این کاناپه پایین نیایم. چرا هر بار که ازم پرسیدند کارت عابر بانک می خواهی گفتم نه؟ چنان می گفتم نه که کارمند بانک فکر می کرد من فکر می کنم به من بی احترامی کرده است و سریعا عذرخواهی می کرد. آن وقت ها یعنی برای چندین سال پول هایم را در خانه نگه می داشتم و از رفتن به بانک هم خلاص بودم اما بعدتر که مجبور شدم به این کار تن بدهم باز هم عقلم نرسید بروم و برای گرفتن کارت اعتباری درخواست بدهم. حالا البته شهر خلوت است و نیازی نیست که کله سحر بلند بشوم و بروم پشت در بانک کشیک بدهم تا اولین نفر وارد بشوم و اولین نفر خارج. می توانم ظهر بروم و از همانجا هم بروم دنبال خرید شراب و شکلات. تراس را هم باید بشورم. هم صندلی ها را که جز یکی و آن هم فقط محل نشیمنگاه من بقیه را همه خاک گرفته و هم میز را که آن هم اخرین بار وقتی شسته شد که این مجید فلان فلان شده را دعوت کردم که ماهی ها رو هاپولی کند و برود و این ساحل را بچپاند توی قصه ای که خودش هم تویش هیچکاره است. باز یادش افتادم و احساس می کنم معده ام می خواهد تیر بکشد. فکر کردن به این داستان جز احساس تهوع، استرس و معده درد چیزی برایم ندارد. به هر حال این ها را نوشتم تا لا اقل برای خودم روشن کرده باشم که چرا چندین ساعت است که اینجا دراز کشیده ام و خودم را می خارانم و نرفتم آدا را به صرف چیزی دعوت کنم و این بلاتکلیفی و هیجان ملال اور که از مغز تا مخرجم را مسموم کرده را تمامش کنم. حتی اگر امروز هم شروع کنم به انجام این همه کار فکر نمی کنم زودتر از فردا تمام شوند. در حالیکه اگر همین طور به دراز کشیدن ادامه بدهم ممکن است تا چند ساعت دیگر یا در نهایت تا نیمه شب خودش سر و کله اش پیدا بشود و من را برای صرف چیزی به خانه اش دعوت کند. یا لا اقل چیزی بخواهد یا بپرسد که البته برای من در همین حد هم کافی است.

+   نیما طالبیان ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir