یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

بخشی از رمانی بی نام که نیمه کاره مانده.

شب عاشورای یک سالی.
بخشی از رمانی بی نام که نوشتن اش چهار سال پیش شروع شد و همچنان به کندی در جریان است. گاهی فراموشش می کنم، گاهی مثل الان به مغزم حمله می کند. ممنون می شوم اگر خواندید نظری بدهید، گرچه مطلب ناقص است و کوتاه:

- میدونی خواهرِ من، من بیست و چند سال خادم حرم بودم. هفته ای دو شب می رفتم از سر شب کشیک بودم تا اذان صبح. خدا میدونه که در این همه سال چند نفر پای پنجره فولاد شفا گرفتن. اما یک شب قسمت ما هم شد که با همین چشما شاهد کرم امام رضا باشیم. اون هم چه شبی! به ولای علی قسم، شب عاشورا بود. از ساعت دوازده شب تا پنج صبح، راس هر ساعت، یک کبوتر سفید از بالای گنبد طلا بلند می شد، یکدور دور صحن سقاخانه میزد و برمی گشت روی گنبد. هر بار از کنار پنجره فولاد صدای فریاد یکی بلند می شد، مردم هجوم می بردن، لباسای مریض شفا گرفته رو تیکه تیکه می کردن و به عنوان برکت می بردن. کبوتره که بلند می شد همه داد می زدن یا امام رضا، یا امام رضا. ما خدام ها هم گیج شده بودیم. بهمون گفته بودن اگه صدای یا امام رضا بلند شد زود بدوید سمت پنجره فولاد و مریض و از مردم جدا کنید. مگه زورمان می رسید؟ پنج نفر یک شبه شفا گرفتن. همه لاعلاج. هر بار هم نقارخانه شروع کرد به زدن. تا صبح چه حالی بود. هرکی شفا بگیره رو می برن توی دفتر کنار صحن. اونجا اسم و مشخصاتشو ثبت می کنن. من خودم دفترشو دیدم. چه همه اسم. بعد می برنشون داخل یکی از سالن ها نگهش می دارن. کلی تحقیق می کنن که طرف دروغ نگفته باشه. الکی نیست. هزارتا اسم بود توی اون دفتر. فرداش هم می تونن بیان آشپزخانه حضرت غذای نذری بگیرن. من خودم ...
مادر ملکه از پنجره بیرون را نگاه می کرد. باران مثل سیل می زد به شیشه. همان شب اطراف مشهد سیل آمد. طرقبه و شاندیز. حتی کوی آب و برق هم می گفتن سیل آمده بود. حاج اقا تا خود حرم از آن شب عاشورا حرف زد. از میدان شهدا که به سمت حرم گذشتیم گلدسته ها دیده می شدند. نزدیکتر گنبد هم پیدا بود. باران همه جا را تعطیل کرده بود وگرنه هر شب تا صبح مغازه های این راسته باز بودند. آن وقت ها هنوز زیرگذر دور حرم را نساخته بودند. نزدیک ورودی ما پیاده شدیم و آقای دشتی هم پیاده شد و به سمت حرم تعظیم کرد و چیزی خواند. بعد هم نشست توی ماشین و به راه افتاد. همه دوان دوان به سمت صحن رفتیم. خادمی خودش را با عجله به ما رساند. از کلاه خدامی خوشم می آمد. چیزی شبیه پشمک هم دستشان می گیرند که رنگهای قشنگی دارد. پلاستیکی است. مادر ملکه چادر نداشت و با مانتو هم راهمان نمی دادند. مملو هم چادر نداشت. مادرم رو کرد به خادمی کلاه و پالتویی خیس به تنش بود:
- حاج آقا مریض داریم. تو رو به امام هشتم...

+   نیما طالبیان ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٠

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir