یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

قسمت چهاردم از رمان "مردگی در جزیره"

از دریای مدیترانه نمی شود لذت نبرد. هرچقدر هم با خودت بجنگی فایده ای ندارد. این ماسه های جادویی نه فقط خستگی را از کف پاها جذب می کنند، بلکه خاطر آشفته آدم را هم آرام می کنند. چه بخواهی، چه نخواهی. شاید این قدرها هم دلم نمی خواست از پریشانی ام دور شوم. چیزی در درونم می خواهد ذره ای از آن همه فکر و خیال باطل را حفظ کند. سعی می کند وادارم کند به خانه فکر کنم، به سربریدن های داعش، آپارتمان بغلی و همسایه احتمالی، پشه ها، مورچه ها و سوسک ها. مریضی هاسکی که این روزها بیحال افتاده است و برای هیچ چیز پارس نمی کند. و از همه بدتر به مجید و ساحل و همان شب اول که بالاخره غروب جزیره خودش را نشان خواهد داد. اما حتی فکر کردن به این ها هم اینجا لذت بخش است. شاید چون اینجا از همه شان دورم. به هر حال اینجا همه چیز آرامش بخش است، جز صدای موسیقی احمقانه ای که از بلندگوهای این بار کنار ساحل پخش می شود. موسیقی بی ربط و پرسرو صدایی که بیشتر برای جشن و رقص مناسب است. گمانم برای همه این هایی که اینجا ولو شده اند همین طور باشد. پیرزن ها و پیرمردهای انگلیسی که پوستشان آفتاب ساحل را با حرص می بلعد. دختران روسی که فقط در تعطیلات تابستان پیدایشان می شود و طوری راه می روند که انگار از رمان های کلاسیک روسی به این جزیره آمده اند و در تمام عمرشان کاری جز دزدکی نگاه کردن و لبخند زدن نداشته اند. مادران ترک با بچه های قد و نیم قد که لابه لای تخت ها دنبال هم می دوند و پدران ترک که از قوطی های آبجویی که تا نصفه در ماسه ها فرو کرده اند قطاری می سازند به درازی تخت هایشان. مادربزرگ هایی که چشم از بچه ها برنمی دارند و باید حواسشان شش دانگ به موج ها، سطل ها و بیلچه های بازی باشد. قزاق ها که تند تند حرف می زنند. نیجریه ای ها که حلقه می زنند و بلند بلند حرف می زنند. گاهی چیزی می خوانند و چندتایی شان آن وسط بطری به دست می رقصند. چینی ها که در گوش یکدیگر پچ پچ می کنند. و البته ایرانی ها که تعدادشان از تمام اقلیت های جزیره بیشتر است. اما نه حلقه می زنند، نه بلند حرف می زنند، نه می خندند. فقط نظاره می کنند. با دقت. آن ها را می شود اکثریت دانست، اکثریتی پخش و پلا، بی انسجام و گریزان از ارتباط با یکدیگر. من هم به همین دسته تعلق دارم. از تماشای بدن های غرق در آفتاب و ماسه سیر نمی شوم. دختری ترک در تخت مقابل آفتاب می گیرد. مایو ای دو تکه به تن دارد که چندان عملکردی به نظر نمی رسد. سورمه ای است با بندهایی نارنجی. شاید همین آب شور و زلال و ساحل طلایی اینجا رمز تحمل جزیره باشد. شاید هم احساسی از آزادی که یواشکی نیست و همه را در بر گرفته است. رمزی که  نزدیک به پنجاه هزار دانشجو را گرد هم جمع کرده. نمی دانم چرا هر بار این قدر  طول می کشد تا خودم را راضی به آمدن و لذت بردن در ساحل کنم؟ چرا باید در خانه بمانم در حالیکه چیزی نمی نویسم، نمی خوانم و جز ولگردی در اینترنت و اخبار کاری نمی کنم. هر بار که روی این تخت ها دراز می کشم و به درختان نخل بالای سرم خیره می شوم از خودم همین را می پرسم. چرا هر روز نیایم؟ لااقل هفته ای چندروز. اما هر بار می رود تا دو هفته بعد. این بار بیشتر هم بود، شاید سه هفته. آن هم در این گرمای آگوست. البته که تنهایی آدم را هرکجا که باشد آزار می دهد. بیشتر از خانه در اینجا. وقتی کسی نیست که باهم خط ساحل را بگیریم و برویم تا آن جا که چترهای قرمز و آبی اش دیده می شود و گاهی، اگر سرو صدای این کافه بگذارد می شود صدای موسیقی شان را هم شنید. یا کسی که با هم برویم به همین کافه و چیزی سفارش بدهیم و پشت میزهای چوبی رو به روی هم بنشینیم و مزه مزه کنیم. یا اصلا بر لبه همین تخت بنشینیم و ماسه ها را از لای انگشتهایمان دربیاوریم. شاید اگر کسی بود می شد هر روز آمد. مثل بعضی از همین ها که از بعضی جاهای سفیدشان معلوم است که آن قدر سوخته اند که مطمئنم هر روزشان اینجا می گذرد. دانشجوها قدر این روزها را بهتر می دانند. اواخر سپتامبر که کلاس ها شروع شود اینجا هم این طور نخواهد بود. پیرزن انگلیسی مدام از بالای کتابش نگاهم می کند. انگار هیچ کس جز ما دو نفر در ساحل تنها نیست و به همین دلیل ناگزیر باید حواسمان به همدیگر باشد. شاید هم دود سیگارم اذیتش می کند. اگر رمق داشتم بلند می شدم و جایم را عوض می کردم. اما نمی شود. تمام عظلاتم خوابیده اند و انگار به تخت قفل شده ام. چشمانم را نمی توانم باز نگه دارم. شاید از لیمونادی باشد که در خانه درست کردم و با خودم آوردم. پنج دلار هم پنج دلار است. بیشتر از این نمی شود کش اش داد. تا اینجا هم بی جهت خودم را معطل کرده ام، چشم می بندم تا دوباره شروع شود:

ساحل: نمی خوای برام تعریف کنی؟

مجید: چیو؟

ـ همون که این که اونروز توی پادگان چی شد.

ـ چیزی نشد، حیف این همه آبجو نیست که آدم به روزای بدش فکر کنه؟ توالت نمی خوای بری؟

ـ نه، می گی یا نه؟

ـ کجات می ریزی این همه آبجو رو؟ من سه بار رفتم دستشویی تو تکون هم نمی خوری!

ـ تکون بخورم میریزه!

می خندد. مجید هم می خندد، سری تکان می دهد و بلند می شود و به داخل کافه می رود. نگاه ساحل تعقیبش می کند تا انتهای کافه. سرش خم می شود و گونه اش از روی دستش سر می خورد. بازویش را بالشت می کند و با دست دیگرش پیشانی و چشمهایش را می گیرد. صبر می کند تا مجید بیاید. یکی از گارسون ها میاید و بشقاب ها و بطری های خالی را جمع می کند.

مجید: خوابیدی؟ پاشو بریم هتل تا پاتیل نشدیم. واقعا نمی خوای بری دستشویی؟ من که یک کیلو سبک کردم.

ساحل سرش را بلند می کند و تکیه می دهد به پشتی نیمکت: بگو دیگه.

ـ چی بگم؟

ـ گفتم چیو بگی، دیگه چرا هی می پرسی؟

ـ بیخیال شو ساحل، حیف این شبه. پاشو. میخوای بریم همون رستورانی که می گفتی؟

ـ دیگه گشنم نیست

ـ از بس سیب زمینی خوردیم

ـ بشین کارت دارم.

مجید ایستاده سیگاری روشن می کند. پک عمیقی می زند و دودش را فوت می کند به سمت جایی که باید بالکن اتاقشان در هتل باشد و حالا غرق در تاریکی است و دیده نمی شود. ناچار می نشیند.

ساحل صدایش را صاف می کند و با لحن جدی تری شروع می کند: این همه وقت نپرسیدم که امشب بپرسم. باید بهم بگی.

ـ چرا امشب؟

ـ چون امشب می دونی که همه چی تموم شده. الان که اینجا نشستی می تونی بدون ترس و استرس تعریف کنی.

ـ پاشو بریم بگیریم بخوابیم، شاید بعدا برات تعریف کردم.

ـ این همه وقت می تونستم بپرسم و نپرسیدم، نپرسیدم چون میدونستم توی ایران برام تعریف نمی کنی. به خاطر این همه وقت که تحمل کردم باید امشب بهم بگی. لااقل بعد از این همه کاری که برات کردم اینو بهم مدیونی.

ـ بیشتر از اینا بهت مدیونم.

ـ معذرت می خوام. منظورم این نبود. میدونی که هرکاری کردم برای خودت کردم.

ـ می دونم. برای همین هم می گم بیشتر از اینا بهت مدیونم. قصه اون ماجرا هم منو ناراحت می کنه هم تورو. چرا باید دوباره بهش فکر کنیم؟

ـ برای این که می خوام بدونم چه چیزی ممکنه تورو اون قدر ناراحت کنه که شروع کنی به داد و فریاد. تا نگی بالا نمیام. خودت تنها باید بری. باور کن.

ـ جوابتو من هم نمی دونم. باور کن روزی نبوده که با خودم به این فکر نکنم که واقعا چه چیزی اونقدر عصبانیم کرد. می خوای بدونی؟ پاشو از اینجا بریم بیرون قدم بزنیم تا بهت بگم. نمی دونستم این قدر برات مهه که بدونی.

ـ من که نمی تونم راه برم. همینطوریش داره همه چی می چرخه.

ـ خوب پس پاشو بریم بالا. توی اتاق برات تعریف می کنم. اینا انگار می خوان کافه رو ببندن.

با بی میلی رضایت می دهد که بروند. مجید اول بلند می شود. ساحل دستش را دراز کرده روی میز و سرش را گذاشته روی بازویش. دستش را مجید می گیرد و کمک می کند تا بلند شود. می خواهد از جیبش کیف پولش را دربیاورد که میز را حساب کند. ساحل نمی گذارد. اصرار می کند و همان طور تلو تلو خوران از کیفش یک اسکناس پنجاه لیری می گذارد روی میز. مجید زیر بازویش را می گیرد و کمک می کند تا از چهار پله بالکن پایین بیاید. ساحل می خندد. مجید نگاهش می کند.

ـ خوبی انگار!

ساحل: نه، هنوز جا داشتم. باید بریم اونجا آبجو و آب و صبحانه بگیریم.

اشاره می کند به سوپرمارکت کوچکی که صد متری پایین تر است و چراغش تنها روشنایی خیابان است.

ـ آبجو نمی خوایم. بسه دیگه. الان برسیم بالا می افتیم تا صبح.

ـ کلک نزن. باید همشو تعریف کنی. آبجو هم باید بگیریم. اگه نباشه تو میخوابی.

ساحل دستش را می کشد و راه می افتد به سمت سوپرمارکت. مجید هم راه می افتد و دوباره زیر بازویش را می گیرد.

ـ خودم میتونم راه برم بابا. سه تا آبجو که چیزی نمی شه

ـ چهارتا

ـ خوب چهارتا. دوتای آخری یکی حساب می شن چون کوچیک گرفتیم.

پایش سست می شود. مجید نگهش می دارد. ساحل باز می خندد. مجید اصرار می کند که برگردند. فایده ای ندارد. ساحل را نمی شود به کاری راضی کرد. مجید زیر هر دو بازویش را می گیرد و کمک می کند تا چند قدمی بیشتر بروند.

ـ خب شروع کن دیگه، حتما که نباید برسیم به اتاق.

ـ آخه طولانیه، یعنی فقط موضوع اون روز نیست، باید از کلی عقب ترش برات تعریف کنم

ـ میدونی چیه مجید؟

ـ چیه؟

ـ آدم تا وقتی نشسته خوبه، همین که بلند می شی تازه می فهمی چه خبره

ـ حالت خوب نیست؟

ـ نه

ـ می خوای بشینی اون جا

ـ نه

ساحل را می کشاند تا پله های آپارتمانی. ساحل دستش را به نرده های خیس می گیرد و می نشیند. باز می خندد.

ـ همه جام خیس شد.

ـ اشکال نداره، خنک می شی.

ساحل بلندتر می خندد. مجید نگاهی به سوپر می اندازد. هنوز به نیمه راه نرسیده اند.

ـ می خوای همین جا بشینی من برم آبجو بگیرم برگردم؟

ـ نه

ـ آخه اینطوری که هیچ وقت نمی رسیم

ـ نه

ـ الان میام

ـ نه، من تنها نمی مونم. بلندم کن.

ـ خیلی خوب نمی رم، حالا یه کم بشین

ـ مجید؟

ـ جان

ـ فکر کنم حالم خوب نیست

ـ نه بابا!  اگه خوب نیست چرا اینقدر می خندی؟

ـ چون می چرخه.

ـ بیا برگردیم خونه

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ چشمامو که می بندم بازم چراغ های اون مغازه رو می بینم که می چرخه

ـ چشماتو نبند. ببندی بیشتر حالت به هم می خوره. باز کن چشاتو. منو ببین. صبر کن برم بگیرم بیام.

ـ نه، گفتم نه، من تنها نمی مونم

ـ ببین مگه هتل آبجو نداره ؟

ـ اون هتل آب هم نداره چه برسه به آبجو، من که نمی خورم، برا تو می گم

ـ  منم نمی خوام بابا، خوردیم دیگه برا امشب بسه

ـ باشه برگردیم

بلند می شود و دست ساحل را می گیرد تا بلند شود. هنوز چند قدمی نرفته اند که سرش را برمی گرداند. چراغ سوپرمارکت خاموش می شود. ساحل را بیشتر در آغوش می کشد و چشم می دوزد به پله های هتل.

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ از دستم ناراحتی؟

ـ نه. چرا باید باشم؟

ـ چون مستم

ـ خوب منم مستم. الان می خوابی صبح که پاشی خوب شدی.

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ میشه من اول برم دستشویی.

مجید می خندد و هردو تلوتلو می خورند. هر طور هست می رسند به پله های هتل. مجید از پذیرش یک بطری آب می گیرد. ساحل سرش را گذاشته روی سینه مجید و چیزهای نامفهومی می گوید و گاه می خندد. داخل آسانسور که می روند صبر می کند تا در بسته شود. بعد سر مجید را طوری می چرخاند که بتواند در گوشش زمزمه کند.

ـ هیچ وقت این طور سفت بغلم نکرده بودی.

مجید چیزی نمی گوید. موهای ساحل را بو می کند تا در آسانسور باز شود. تمام وزن ساحل را می کشد تا پشت در. داخل که می شوند چراغ دستشویی را روشن می کند و کمک می کند تا ساحل کفش هایش را در بیاورد و دمپایی ها را به پا کند.

ـ بیام باهات

ـ نه بابا. ولی همین جا باش تا بیام

در را مجید کیپ می کند و تکیه می دهد به دیوار پشت سرش. سیفون را ساحل می کشد و می نشیند.

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ شنیدی چی گفتم؟

ـ چی گفتی؟

ـ توی آسانسور شنیدی چی گفتم؟

زانوهای مجید خم می شوند و پشتش روی دیوار سر می خورد تا می رسد به زمین و پاهایش را دراز می کند.

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ کر شدی؟

ـ کارتو بکن بیا بیرون دیگه

ـ گفتم شنیدی؟

ـ آره

آره را آرام می گوید. آن قدر که نمی داند ساحل شنیده است و ساکت شده یا نشنیده است و دارد قوایش را جمع می کند تا دوباره بپرسد. مجید سرش را تکیه می دهد به دیوار و چشمهایش را می بندد. می داند که این طور بدتر است. اما اختیار چشم هایش را از دست داده است. سعی می کند به چیزی فکر کند. اتاق سرگرد می آید. پسش می زند. باز می اید. تصویری با ریتمی کند از لحظه ای که سرگرد بلند می شود. بعد لحظه ای که خودش بلند می شود و پرونده اش را چنان پرتاب می کند به سمت سرگرد که تمام کاغذها در هوا پخش می شوند. بعد صدای خودش را می شنود که فریاد می زند:

ـ منو از چی می ترسونی؟ بیخود می کنی منو تهدید می کنی... بیخود می کنی به پدرم توهین می کنی...

چهره سرگرد را می بیند که سرخ شده و از پشت میز حمله می کند به سمت مجید. سربازها سعی می کنند سرگرد را نگه دارند. پدر مجید هر چه دستش هست را می اندازد زمین و مجید را هل می دهد به عقب. مجید هرچه دستش می رسد را پرتاب می کند به سمت سرگرد. که با آن شکم بزرگ میان سربازها گیر کرده است و فریاد می کشد. رگ های گردن مجید بیرون زده اند و دستهایش در هوا تکان می خورند. سرباز دیگری به کمک پدر مجید می آید. سرگرد فریاد می زند که بازداشتش کنند. مجید چندین بار فریاد می زند: هیچ غلطی نمی تونی بکنی... هیچ غلطی نمی تونی بکنی... مجید را از اتاق بیرون می کنند. سربازی خودش را به پدر مجید می رساند و آن ها را از هم جدا می کند. سرباز دیگر مجید را می چسباند به دیوار و آرنجش را فرو می کند در مهره های پشت گردنش. بی حرکت می ماند. سرباز دست های مجید را از پشت به هم نزدیک می کند و دستبند می زند. 

ـ مجید؟

سرش را تکیه داده به در دستشویی که حالا نیمه باز است. کمی طول می کشد تا آن جا را به یاد بیاورد. و بعد ساحل را و بعد صدای ساحل را در آسانسور.

ـ مجید؟

ـ گفتم که آره. تو هم کر شدی انگار

ـ چی آره؟ چرا جواب نمی دی؟

ـ همون که پرسیدی

ـ چی پرسیدم؟ می تونی کمکم کنی؟ نمی تونم بلند شم.

مجید به زحمت بلند می شود و خودش را می رساند به ساحل.

ـ چشماتو ببند.

مجید رویش را برمی گرداند به سمت آینه. بازویش را ساحل می گیرد و بلند می شود.

ـ خب حالا چشاتو باز کن

مجید کمکش می کند تا باهم از دستشویی خارج شوند. ساحل را می برد کنار تخت تا بنشیند لبه تخت. نمی تواند بنیشیند. خودش را می اندازد روی تخت. مجید کنترل کولر را برمی دارد و روشنش می کند و می نشیند روی مبل. چشمهایش را می بندد. سیاهی شروع می کند به چرخیدن.

ـ مجیدِ پژمان؟

ـ بله، بله

ـ بیا پشت در.

مجید بلند می شود و خودش را به در می رساند.

ـ مجید پژمان؟

ـ بعله سرکار من هستم.

سربازی چشمی در را کنار می زند و در چشمهای مجید خیره می شود. مجید نگاهش را پایین نمی اندازد. سرباز قفل در را باز می کند.

ـ مجید پژمان در سلول رو آروم باز کن و بیا بیرون.

ـ سرکار دستبند دارم نمی تونم درو باز کنم.

ـ بچرخ به پشت و دستگیره رو بده پایین و آروم بیا بیرون

مجید دستور سرباز را اجرا می کند. چشمهایش از شدت نور بسته می شوند و بعد هم فقط یکی را می تواند باز نگه دارد.

ـ دستور دارم تو رو آزاد کنم. هیچ سوالی نمی پرسی. هیچ حرفی نمی زنی تا از در پادگان بری بیرون. دستبندتو دم در باز می کنم. چشماتم باید ببندم. دستتو میذاری روی شونه من و هرجا که رفتم میای. غلط اضافی نمی کنی وگرنه برمی گردی همین جا. فهمیدی؟

ـ بله سرکار

ـ پشت کن تا چشمتو ببندم.

کنترل کولر از دستش می افتد به زمین. بدنش از ترس می لرزد و چشم هایش را باز می کند. ساحل هم چشم هایش را باز می کند. خیره می شود در چشم های مجید و لبخند می زند.

مجید: به چی می خندی؟ بگیر بخواب

ـ اینجا نمی شه خوابید، سیگار داری؟

ـ سیگار بکشی بالا میاری. یعنی چی نمی شه خوابید! الان که خواب بودی.

ـ من خواب نبودم، تو خواب بودی. اینجا به این راحتی ها نمی شه خوابید. باید از اینی که هستی مست تر باشی که بتونی بخوابی.

ـ از این مست تر می میرم!

ساحل می خندد. طوری به یک پهلو می چرخد که بتواند صورت مجید را بهتر ببیند. مجید چشم هایش را می بندد. دستهایش را باز می کنند. صدای باز شدن در را می شنود. دستهایش را کسی می گیرد و بعد همان دست ها بغلش می کنند و سرش را فشار می دهند در گردن پدرش. چشم بندش را باز نمی کند. می فهمد این گردن از آن پدرش هست. بغضش را رها می کند و شانه های پدرش را می گیرد. پدرش چشم بند را از سرش می کشد و به زمین می اندازد.

ـ مجید؟

مجید جوابی نمی دهد. ساحل با پایش به پای مجید می زند. فایده ای ندارد. مجید رفته است.

ـ مجید؟

جوابی نمی دهد. ساحل نیم خیز می شود و می نشیند لبه تخت. شاید باورش نمی شود مجید زودتر از او به خواب رفته باشد. دست مجید را می گیرد. مجید دست ساحل را فشار می دهد. دست دیگرش را زیر بغل مجید می گذارد و بلندش می کند و آرام می کشاندش به آن طرف تخت. نیمه بیدار است و چیزی زیر لب می گوید. ملافه را ساحل کنار می زند و سر مجید را می گذارد روی بالشت و بدنش را هل می دهد به رویتخت. مجید دست ساحل را ول نکرده است. ساحل کمی کنار تخت دولا می ماند. بعد انگشتان مجید را یکی یکی باز می کند و دستش را خلاص می کند. کفش های مجید را در می آورد و پاهایش را می گذارد روی تخت. می خواهم بنشیند کنار تخت یا طوری کنار مجید دراز بکشد که دستش را دوباره بگیرد اما ساحل بلند می شود و همان طور کج و معوج می رود تا چمدان ها. خم می شود اما تعادلش به هم می خورد. دستش را به دیوار می گیرد و نگاهی به مجید می اندازد که بیهوش افتاده است. دوباره خم می شود و زیپ را کامل باز می کند دنبال چیزی داخل چمدان می گردد و چند پلاستیک خشکبار و نبات را بیرون می کشد. بالاخره لباس خوابی را از شانه هایش می گیرد، بالا می کشد و نگاهش می کند. سورمه ای است با پاپیون ظریف نارنجی رنگی در میان سینه ها. کوتاه، با حاشیه ای از نواری از تور سورمه ای و لبه هایش دالبُرهای ظریفی دارد که به باریکه ای نارنجی ختم می شود. پهنش می کند روی چمدان و با دست چروک هایش را صاف می کند و با سه انگشت لبه هایش را لمس می کند، طوری که انگار بخواهد جنس پارچه را بشناسد. یا به یاد بیاورد. بعد دوباره از شانه ها می گیرد و بالا می آورد، با دقت تا می کند و برمی گرداندش داخل چمدان. تی شرت حلقه آستین سفید رنگی را در می آورد و بعد از کمی جستجو شلوارک نسبتا بلندی، تا بالای زانوها. بلند می شود  و دست به میز و دیوار می رود تا پشت در. در را قفل می کند و چراغ را خاموش می کند. نور چراغ خیابان باریکه ای از دیوار را روشن می کند. همان باریکه را انتخاب می کند تا به دیوار تکیه دهد، دکمه های پیرهنش را از پایین به بالا باز کند و طوری پرتابش کند به سمت صندلی که انگار می داند هرگز آن جا فرود نخواهد آمد. بعد نوبت دامن کوتاه است که جایی در نزدیکی صندلی فرود بیایید. و بعد تمام آنچه دقایقی قبل به تن داشت. با حوصله و آرام. بالاخره از باریکه نور جدا می شود و به سمت تخت می رود. به روی پنجه ها بلند می شود و نیم چرخی می زند و همه چیز دوباره گرد سرش به چرخش در می آید. خم می شود و تا نیافتد دست بر لبه تخت می گیرد و چشمهایش را باز می کند. سرش را بالا می اورد تا مطمئن شود مجید را بیدار نکرده باشد بعد دوباره بلند می شود. سلانه سلانه، این بار نزدیک تر به صورت مجید می ایستد. دهان مجید نیمه باز است و با هر دم صدای آرامی از دهانش خارج می شود. دوباره نیم پنجه و چرخی که این بار کاملش می کند. شبیه به حرکتی از یک رقص ناقص. پشت می کند و برمی گردد و در برگشت طوری به سمت آینه قدی می رود که شمایل تاریک و عریانش از باریکه نور عبور کند و لحظه ای کوتاه در آیینه بدرخشد. پشت می کند به تخت  و خم می شود. تی شرت و شلوارک را بر می دارد و به تن می کند. پاکت سیگار مجید را از کنار در دستشویی برمی دارد و کبریتی از جیب کناری کوله مجید بیرون می آورد و می رود به سمت بالکن. پنجره قدی را باز می کند. رطوبت جزیره به سرعت از لباس ها می گذرد و می چسبد به تمام بدنش. کبریت می کشد و سیگار را روشن می کند. چراغ های کافه خاموش شده اند اما نور چراغ خیابان بالکن کافه را روشن کرده است. یکی از کارگران کافه روی پله ها نشسته و سیگار می کشد. کسی در کوچه پرسه نمی زند. انگار خاک مرده پاشیده اند همه جا. چراغ های آپارتمان ها همه خاموش اند و فقط صدای دسته ای از سگ های ولگرد به گوش می رسد که دور می شوند. دستش را به دیوار می گیرد و می نشیند کف تراس. سه پک عمیق و پیاپی می زند. بوی الکل دوباره در دهان و بعد در مغزش می پیچد. هنوز دودش را کامل بیرون نداده به یک طرف کج می شود و کج تر می شود تا بالاخره اول بازویش و بعد هم گوش و گیجگاهش خنکای کف تراس را حس می کنند. بعد دست چپش را از روی رانش بلند می کند و در نزدیکی زمین انگشتانش را طوری باز می کند که سیگار از دستش رها شود. دود رقیقی به آرامی از دهانش خارج می شود.

+   نیما طالبیان ; ٦:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٢

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir