یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

مردگی در جزیره ـ قسمت سیزدهم

 آدم چندبار می تواند با جوالدوز به تخم خودش بزند و وانمود کند از این کار لذت می برد؟ این بازی مسخره با مورچه ها و بشقاب ها و بیسکویت ها و تمام لوازم این خانه را تمام کردم و حالا با کمال آرامش نشسته ام به خوردن ماهی. دیشب آمدم همین جا و بشقاب ماهی و سالادم را گذاشتم روی میز و رفتم که برای خودم از یخچال سودا بیاورم. طبق معمول یادم رفته بود که سودا اگر در فریزر یخ بزند می ترکد. ترکیده بود و تمام فریزر را به گندکشیده بود. شروع کردم به درآوردن شیشه خورده ها و کندن سودای یخ زده با قاشق. کارم که تمام شد برگشتم به تراس تا ماهی را ببلعم. بشقاب پر بود از مورچه های ریز و درشت. مردم از مار می ترسند. از پلنگ یا حتی سوسک. من از مورچه می ترسم. از بچگی همین طور بودم. هرچه بزرگتر شدم بدتر شدم. در بچگی یادم هست که می نشستم کنار دیوار و سر انگشتم را با زبانم خیس می کردم و "اوده" ها را یکی یکی شکار می کردم و می خوردم. کوچکتر ها را یادم نیست اما بزرگ ترها کمی ترش مزه بودند. اوده ها همان طور به خط می آمدند و تا در تیررس من قرار می گرفتند شکار می شدند. آن قدر می خوردمشان تا بالاخره مادرم یا مادربزرگم پیدایم می کردند و به یک حرکت از زمین بلندم می کردند و با انگشت توی دهانم دنبال اوده ها می گشتند و اگر هنوز چیزی مانده بود در می آوردند. دایی می گفت لابد چیزی توی بدنم کم است که با خوردن مورچه جبران می شود. بچه بودم. آن قدر که حالا یادم نیست که از روی لج ام مورچه ها را می خوردم یا از ترس یا از هیچ چیز، از کنجکاوی. این اولین ارتباطم با مورچه ها بود و پیداست که ارتباط مناسبی نبود. لااقل از دید آن ها. بزرگتر که شدم جز ترس چیز دیگری احساس نمی کردم. همانطور که بقیه از ترس سوسک یا موش به بلندی پناه می بردند من هم از دیدن مورچه ها سرآسیمه می شدم. اشکال کار در اینجا بود که هر خانه ای سوسک یا موش، یا پلنگ ندارد. اما هر گوری بروی از دست مورچه ها خلاصی نداری. دیدنشان یک طرف، گاز گرفتن هایشان یک طرف، از همه بدتر وقتی است که مدام فکر می کنی دارند از سر و کولت بالا می روند. هی بلند می شوی و زیر و بالایت را نگاه می کنی و لباس هایت را می تکانی. همین است که آدم را کلافه می کند. طوری می روند توی روحت که یک لحظه هم آرامش نداری. شب را که نگو. کافیست یکی شان را لای ملافه ها ببینی. تا صبح اگر صد بار هم جایت را عوض کنی خلاصی نداری. باز صد رحمت به پشه ها. اگر صدای ویز ویزشان بیاید، هستند، اگر نیاید هم که نیستند. اما این بی پدرها صدا هم ندارند. به ناگهان می بینی چیزی دارد می رود توی گوشت یا ساق پایت شروع می کند به سوختن. بشقاب را برداشتم، نعره ای کشیدم و بی اختیار از بالکن پرتش کردم وسط خیابان. صدای شکستن اش در سکوت جزیره چند برابر شد. هاسکی مثل دیوانه ها از جایش پرید و شروع کرد به پارس کردن. نگاهم به زن همسایه افتاد که رکابی سفیدی به تن داشت و گوشی موبایل به دست هاج و واج من را نگاه می کرد. طوری که انگار ترسیده بود در حرکت بعدی خودم را یا میز را هم پرت کنم پایین. چند لحظه ای به هم خیره ماندیم تا من برگشتم به داخل. اگر جاروبرقی داشتم تا صبح تمام خانه را جارو می کشیدم. تا جایی که می شد کاناپه را بررسی کردم و رویه اش را صدبار تکاندم و دراز کشیدم. چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای باز شدن در حیاط همسایه را شنیدم و بعد صدای خرده شیشه ها و جارو را. حتما خودش بود. آمده بود و کثافتی که من زده بودم را جمع می کرد که نصفه شبی لاستیک ماشین کسی نترکد. بعد هم همه را ریخت داخل سطل آشغال بزرگی که همیشه کنار در حیاط خانه ما هست. بی آنکه داد و هواری راه بیاندازد یا حتی زنگ خانه من را بزند. به گمانم از همان دور فهمیده بود که با آدم عاقلی سر و کار ندارد. از فرط عصبانیت و شرمندگی تصمیم گرفتم کاری جز خوابیدن نکنم. امروز صبح که بلند شدم اول اینترنت را چک کردم. بالاخره وصل شده بود. در این چند روز خبرهای زیادی بود که نخوانده بودم. اما از همه مهمتر آتش بس بلندمدت اسرائیل و فلسطین بود. مفاد عهدنامه را مو به مو خواندم. تقریبا منطقی بود. چیزی که برایم جالب بود تلاش مردم غزه برای به رسمیت شناخته شدن اجازه ماهیگیری در عمق بیشتری از دریای خودشان بود. ظاهرا اسرائیل هم قبول کرده بود. دیدم وقتی این ها که این همه همدیگر را لت و پار کردند بالاخره مجبور شدند بنشینند و مثل ادمیزاد به حرف های هم گوش بدهند چرا من نتوانم. بلند شدم و به آشپزخانه رفتم تا بیسکوئیت و نسکافه ای درست کنم و برگردم دلی از عزای اینترنت دربیاورم. دیدم ماهیتابه، ظرف ادویه، سینک و خلاصه هرچه از مراحل آماده سازی ناهار و شام دیروز مانده بود را دارند می برند. صندلی را کشیدم و نشستم و کمی نگاهشان کردم. این بازی برای آن ها برد ـ برد است. این منم که شام ام در سطل آشغال داخل کوچه است و روده هایم دارند معده ام را تجزیه می کنند. آن وقت این ها با خیال راحت مشغول خوردن و بردن اند. همان جا تصمیم گرفتم این بازی را تمامش کنم. دیگر حوصله ریختن این گرد سم را هم نداشتم. فایده ای نداشت. جز اینکه روی کابینت ها پر شده بود از مورچه هایی که گلوله شده بودند و مرده بودند و یا آن هایی که هنوز نمرده بودند و داشتند مثل فرفره دور خودشان می چرخیدند. معلوم نیست این سم با معده شان چکار می کند که این طور به خودشان می پیچند. یاد آن روز خودم افتادم که آن قدر از این لیمونادهای زهرماری خورده بودم که معده ام چنگ شده بود و کف دستشویی افتاده بودم و به خودم می پیچیدم. به هر حال حالا که اینجا نشسته ام خطی از همان لشگر دیشبی از پایه چوبی میز بالا امده و خودش را رسانده به بشقاب. من از این طرف تیغ ها را جدا می کنم و مشغول خوردنم و آن ها هم از آن طرف مشغول بردن. بیشتر دنبال ادویه ها هستند. به ماهی کاری ندارند. زورشان حتی به تکه های کوچک ماهی که برایشان ریز کردم هم نمی رسد. اساسا فکر می کنم میانه خوبی با چربی ندارند. چیزهای خشک را ترجیح می دهند. لابد حملش راحت تر است. می گردند و چیزی به اندازه هیکل خودشان پیدا می کنند و می برند. امیدوارم با امضای این تفاهم نامه آن قدر سیر شوند که شب ها در ملافه های من پیدایشان نشود. چند جای آشپزخانه را هم شکر و خرده بیسکوییت برایشان ریختم تا دیگر سراغ ظرف های ادویه و کافی میت نروند. صبح تا ظهر باقی اخبار را خواندم. اوضاع اوکراین بدجوری به هم ریخته است. داعش و کردها بدجوری درگیرند. انتخاب افغانستان واقعا تبدیل به جوک شده. پاکستان هم اوضاعش خیلی رو به راه نیست. منچستر هم باز مساوی کرده. ظاهرا امسال هم امیدی بهشان نیست. چرا نمی روند فرگوسن را بردارند بیاورند بگذارند سرجایش؟ این ماهی را می خورم و می روم سری به آپارتمان بغلی بزنم ببینم کارشان تمام شده یا نه. از صبح صدایی نشنیدم. شاید حتی سری به دریا زدم. شاید آن جا بشود یادداشت هایی درباره مجید هم نوشت. از این کارم خوشم می آید که تکه پاره هایی از داستان مجید را لابه لای این یادداشت ها می نویسم. از تحمل عذاب ننوشتن و مدام غر زدن که بهتر است. شاید روزی از همین نوشته های پراکنده چیزی شبیه داستان درآمد. همین ها که تا به حال نوشتم نمی تواند داستان کوتاهی باشد؟ باید به این موضوع  بیشتر فکر کنم. از این که این چند روز سیگار کم کشیدم هم خوشم می آید. شاید ارتباطی بین خواندن اخبار و کشیدن سیگارهایم وجود دارد. یادم باشد برای امشب سیگار و لیموناد بگیرم.

+   نیما طالبیان ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٢

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir