یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

مردگی در جزیره ـ قسمت دوازدهم

آدم گاهی اوقات این طور می شود. طوری که نه خوابش می برد. نه بیدار می تواند بنشیند. می روی که بخوابی، ده دقیقه طول می کشد تا بفهمی که ممکن نیست خوابت ببرد. بلند می شوی و می آیی پای کاری بنشینی. مثلا اینترنت یا مطالعه یا هر کار دیگری. می بینی چشم هایت دارند بسته می شوند. صد بار هی می روی و می آیی. از آن بدتر وقتی است که گرما هم کلافه ات کرده باشد. می خواهی بخوابی می بینی همه جایت به همه جایت می چسبد. مخصوصا آرنج ها و بازوهایت. ملافه انگار که حوله پس از حمام باشد خیس و مرطوب است. بلند می شوی که دوش بگیری. آب را باز می کنی و می نشینی روی توالت فرنگی و کف دستهایت را حائل می کنی تا سرت نیافتد. چشمهایت را می بندی و خواب می بینی و باز سرت می افتد. بی خیال باید بشوی. باید آب را ببندی و برگردی در رختخوابت آن قدر غلت بزنی تا خوابت ببرد. باز هم نمی شود. برمی گردی و لبتاب را روشن می کنی و تلوزیوین را هم روشن می کنی و زیر چای را هم روشن می کنی و هرچه لامپ و مهتابی هست هم روشن می کنی انگار که اصلا خوابت نمی آید. بالاخره هر آبی تا جوش بیاید چند دقیقه ای طول می کشد. همان چند دقیقه کافی است تا تو جایی، روی کاناپه، روی فرش یا همانجا پشت صندلی آشپزخانه خوابت عمیق شود. آن قدر عمیق که صدای شر شر ریختن آب جوش از سر قوری هم بیدارت نکند. بالاخره بیدار می شوی. فکر می کنی که نخوابیدی. یعنی باورت نمی شود که خوابیده باشی. آن هم در این همه نور و سر و صدا. بالاخره باید تصمیم بگیری. یا باید دوغ و لیموناد خورد و خوابید، یا باید نسکافه و قهوه خورد و نشست پای کار. طبیعی است که دومی را انتخاب می کنی چرا که با این انتخاب می توانی سیگاری هم بکشی. این خودش می شود دلیلی برای بیداری. چند درصدی از خوابت می پرد. نسکافه را می گذاری کنار لبتاب و تلوزیون و چراغ ها را خاموش می کنی. باید چیزی در اینترنت باشد که آدم را سر ذوق بیاورد. در فیس بوک خبری نیست. عده ای می آیند، عده ای خسته باز می گردند. و عده ای هم تولد و عزای همدیگر را تبریک و تسلیت می گویند. البته فیلم ها و جوک ها و اعتراضات مدنی و آزادی های یواشکی و غیره بسیار است اما می دانی که دلت دنبال چیز دیگری آمده است. بالاخره بی بی سی را باز می کنی. اینجا هم خبری نیست. چطور ممکن است چهار ساعت بگذرد و خبر اول وبسایت خبری، آن هم بی بی سی به روز نشود. دلت می خواهد تلفن را برداری و زنگ بزنی به دفتر مرکزی بی بی سی و یادآوری کنی که چهار ساعت گذشته و انگار نه انگار وقتی که آن جا شب است نصف دیگر دنیا روز است و مردم تمام خبرهای شما را هشت ساعت پیش خوانده اند و اصلا معلوم است شما چه کار می کنید؟ اما این هم آن قدر اهمیت ندارد. چه اهمیت دارد؟ مثلا ممکن است به روز شود و بنویسند که داعش چهل نفر دیگر را مقابل دوربین سر بریده است. یا چهار صد نفر را. یا اصلا چهار هزار نفر را. گمان نمی کنم باز هم خواب از سرم بپرد. یا اینکه مثلا روسیه و اوکراین همدیگر را جر واجر کرده اند. و مرکل گفته است نه ما و نه روسیه. یا آمریکا به روسیه اعلان جنگ اقتصادی کرده باشد یا در پاکستان و افغانستان و تاجیکستان و تمام اِستان های همجوار جنگ داخلی شروع شده باشد و همه همه را لت و پار کرده باشند. آن قدر در یک ماه گذشته از همین چرندیات خوانده ام که حد ندارد. برای من چه فرقی می کند. برای من که در این جزیره به نوعی در حصر خانگی گرفتارم. دل خوشی ام این است که زن همسایه به خودش تکانی بدهد. اینترنت وصل شود. مورچه ها بمیرند. شیر آب چکه نکند. یخچال برفک نبندد. در دستشویی غیژغیژ نکند. سگ های محله خفه شوند، البته به جز هاسکی و آپارتمان بغلی را زنی اجاره کند که جز من کسی را نداشته باشد. زن همسایه اما تکانی به خودش نمی دهد. معلوم نیست کجاست. بالکن خالی است. اینترنت وصل نمی شود. مگر یکی از طرفین کوتاه بیاید که آن هم ظاهرا بعید به نظر می رسد. مورچه ها نمی میرند. زیادتر می شوند اما نمی میرند. مسیرهایشان را عوض می کنند. محل های سم پاشی شده را دور می زنند. به جای کف از سقف رفت و آمد می کنند و خلاصه هرکاری به مغزهای کوچکشان خطور کند می کنند تا تو را کلافه کنند. شیر آب بند نمی آید. دو بار سعی کردم. ابزار می خواهد. نه دارم و نه می دانم از کجا باید تهیه کرد. یخچال هم درست بشو نیست. هر سه روز یک بار باید تخلیه اش کنم. شب تا صبح بگذارم یخ هایش آب شود. فردایش تا ظهر داخلش را تمیز و خشک کنم و دوباره روزی از نو. دستگیره در دستشویی هم بیشتر از آن چه فکر می کردم پیر و سمج بود. این یکی را آخرش از جا درآوردم و خودم را خلاص کردم. می ماند آپارتمان بغلی که روزی صد بار برایش نقشه می کشم که چه کسی بیاید و با من چکار کند. اوایل از ترسم به آمدن دانشجوی سیاه پوستی فکر می کردم که اگر بیاید آن قدر سر و صدا می کند که باید از این خانه بروم. صدایشان مادرزادی دوبرابر حد استاندارد است. حرف که می زنند انگار دعوا می کنند. وای به روزی که بینشان دعوا بشود. مثل همین چند شب پیش که چند کوچه بالاتر دعوایشان شده بود و تمام جزیره تا صبح خواب نداشتند. امروز اما به آمدن دختری فکر می کنم که اگر بیاید می تواند سخت به من دل ببندد و من را از راه به در کند وخیال نوشتن جزیره و آن داستان مضحک مجید را از سرم بیرون کند. بلکه از دست ساحل و این کارهای مسخره اش خلاص شوم. همین که دائم این طرف آن طرف نگاه می کند. یا ساعتش را چک می کند و موبایلش را مدام روشن و خاموش می کند. هنوز یک روز از آمدنش به جزیره نگذشته طوری رفتار می کند که انگار سی سال پیش در همین جزیره متولد شده. ترکی را طوری بلغور می کند که خود ترک ها هم می مانند که طرف ترک است یا ترک نیست. حالا هم طوری چشمهایش را خمار کرده و انگشتانش پشت دست مجید ضرب گرفته که حتی گارسون کافه هم دارد فکر می کند نکند کاسه ای زیر نیم کاسه باشد. من که از همان اول به آمدنش مشکوک بودم. به مجید هم گفتم. سعی کردم بفهمد که برای من فرقی نمی کند اما بالاخره خودش باید کلاهش را قاضی کند و ببیند یک جای کار می لنگد یا نمی لنگد. دو ساعت بیشتر است که همین جا نشسته اند. روی هم رفته پنج لیوان آب جو و دو بشقاب سیب زمینی  سرخ شده خورده اند. ساحل اصرار داشت تا به رستورانی در حاشیه میدان اصلی شهر بروند که می گفت تا آنجا بیست دقیقه بیشتر پیاده روی نیست. مجید اما چنان از سه روز پیاپی در راه بودن خسته بود که توان راه رفتن نداشت و همین کافه مقابل ورودی هتل را به هرجایی ترجیح می داد. می گفت اینجا با خیال راحت می شود نوشید چون تا آسانسور هتل تنها چهل قدم راه است و پنجره اتاقت را هم می توانی ببینی. حالا لبخند مجید لحظه به لحظه گشاد تر می شود و چشم های ساحل هر لحظه تنگ تر. باید تلنگری به مجید بزنم که بلند شود و برود بخوابد تا بلکه فردا عقلش سر جایش آمده باشد. بروند به اتاقشان تا من هم بفهمم که باید یک بار دیگر بروم و سعی کنم تا خوابم ببرد یا باید همین جا بنشینم و به نوشتن یادداشتهایم ادامه بدهم. کاش می شد بروم و بخوابم و از قضا همان خواب را ببینم که می خواهم. اما مگر می شود. محال است که به قصد دیدن خوابی بخوابی و همان خواب را ببینی. هرچیز عجیب و غریبی ممکن است ببینی الا همان پله ها و بالکن و دره ای که میدانی در میانه اش رودخانه ای باریک روان است که کافی است چند دقیقه ای تعقیبش کنی تا برسی به آنجا که می شود با یک جست به آن طرف رود پرید و از آنجا تا سر کوه، اگر اریب بروی و عجله ای هم نداشته باشی یکساعتی راه است. تا آن جا که در مرتعی وسیع و خالی از هر درختی می شود روی علف ها دراز کشید و تمام پهنه کلاه را تماشا کرد. انبوه درختان سرو و کاج و خانه های کوچکی که بی نظم روی هم قرار گرفته اند. زمین های کشاورزی پایین دره که هرکدامشان به یک رنگ اند و جهت خواب هر کدامشان با دیگری فرق می کند. درست مثل لحاف چهل تکه ای که تماما از مخمل باشد، با رنگ های مختلف و بافت هایی با درشتی و زبری جورواجور. انگار که این رودخانه قبلا، لابد هزاران سال پیش، برای خودش رودی بوده که حالا این همه زمین کشاورزی در فاصله بین این دو کوه به یادگار مانده. جاده گاز را هم می شود دید که شیبش تند است و هر سال چند ماشین از مسافران بی خبر در آن گرفتار می شوند. محلی ها می دانند که آن جاده را، خشک هم حتی اگر باشد نمی شود بالا رفت. اما این مسافرها، با آن ماشین های عریض و طویلشان فکر می کنند هر جاده ای را می شود بالا رفت. آخرین بار می گفتند یک وانت سپاه شبانه آن جا گیر کرده و آن قدر تقلا کرده که ماشین از رمق افتاده و بالاخره شروع کرده به غلت زدن. هفتاد بار باید غلت زده باشد تا آن همه کوه را آمده باشد پایین. سه نفر بودند. هر سه سرباز. جنازه شان را نصفه شب از میان گل و لای و آهن درآورده بودند. اما جاده اصلی را هم از اینجا می شود دید که در میانه راه دو پاره می شود که یکی می رود به پهنه کلاه بالا و دیگری به پهنه کلاه پایین. سرو های قدیمی باغ را هم دیده می شود. دیوار باغ و سقف شیروانی گاوداری و پنجره های خانه پایین باغ و همان ایوان. همان ایوان که نوشتنش در این یادداشت ها لطفی ندارد. باید به خواب بیاید. آن طور که آمده بود و اگر تسخیرش کرده بودم تمام جزییاتش را الان می توانستم بنویسم. اما کدام خوابیدن؟ کدام خواب دیدن؟ اگر مجید تنها بود که تا به حال صد بار خوابانده بودمش. می فرستادمش به اتاقش و همان طور با کفش و لباس می انداختمش روی تخت. اما مگر این دختر ول می کند. انگار مرگش است به آن اتاق برگردد. انگار می داند خوابیدن در جزیره به این راحتی نیست که تصمیم بگیری و دوش بگیری و مسواک بزنی و به رختخوابت بروی و چند دقیقه بعد خواب ببینی. می داند که رطوبت ملافه ها امان آدم را می برند. که اگر به خواب بروی هم با اولین غلت چنان از خیسی تشک و چسبناکی خودت بیدار می شوی که تا دوباره نروی و دوش نگیری نمی توانی به خوابیدن فکر کنی. تنها راهش همین است که بنشینی و آن قدر بطری ها و قوطی های آبجو را کنار هم ردیف کنی تا پله های کافه را هم نتوانی پایین بروی. آن وقت است که وقتی سرت به بالشت برسد می دانی که هیچ رطوبتی، هیچ مورچه ای و صدای هیچ مته ای بیدارت نخواهد کرد. لابد همین ها را می داند که حاضر است تا صبح در همان کافه بنشیند و چیزی سفارش بدهد و گارسون ها را آنقدر معطل کند که هی به هم نگاه کنند و هی به میز آن ها نگاه کنند و باز بروند گوشه بالکن سیگاری روشن کنند و به زبانی ناآشنا که ترکی نیست با هم حرف بزنند و دود سیگارهایشان را با حرص فوت کنند توی صورت همدیگر. این ها که نشسته اند و زن همسایه هم که خبر مرگش غیبش زده و هاسکی هم انگار امشب دمق است. باید خودم بلند شوم و بروم دوشی بگیرم بلکه بشود ساعتی خوابید.

+   نیما طالبیان ; ٢:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٠

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir