یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

مردگی در جزیره ـ قسمت یازدهم

سه روز از آخرین سرسامی که گرفته بودم می گذرد. امروز روز آرامی بود. هم در خانه، هم در جزیره و هم در خاورمیانه. نه کارگران ساختمان همسایه سر و صدای تخریبشان بلند شد و نه سر و صدای بازسازی یا تمیزکاری صاحبخانه و نجار و برقکار. فقط صدای بلند اذان بود که اعصابم را به هم ریخت. آن هم چندین بار. شکر خدا از اخبار هم که محروم ماندم. نوشتن این نکته شاید بد نباشد که ساکنان بومی جزیره از فرط بی اتفاقی و بی هیجانی دست به اعتصاباتی می زنند که بی خاصیت ترین نوع آن اعتصاباتی است که نمی دانم چرا فقط به قطع برق، آب، اینترنت و اصولا به قطع تمامی چیزهای حیاتی می انجامد. به گفته پیرمرد صاحب خانه امروز برای چندمین بار در چند ماه گذشته کارکنان اداره ای در جزیره دست به اعتصاب زدند که در نتیجه آن اینترنت قطع و کل جزیره معطل و بلاتکلیف باقی مانده است. نمی دانم این کار چه حسنی دارد، چه کسانی جز مردم بیچاره از این اعتصاب عذاب می کشند. به هر حال این اعتصاب برای من بسیار سازنده بود. چرا که همان طور که معتادی که تا خرخره کشیده است به فکر ترک می افتد، بنده هم امروز اقدام به ترک خواندن سایت های خبری و الباقی چرندیات اینترنتی کردم. و در عوض راهرو، توالت، آشپزخانه و تراس را جارو کردم و شستم و از آن تراس کثافت تراسی ساختم که می شود کفش دراز کشید و از سرمای موزاییک ها خرمست شد. شاید تمام این فعالیت ها نتیجه کپسول ژلوفنی باشد که صبح برای فرار از سردرد ناشی از صدای اذان نوش جان کردم. البته که ژلوفن همیشه برای من تاثیر نشادُر را داشته و این بار هم چنان که از کف تراس پیداست این چنین بوده. حالا هم که این ها را می نویسم نصفه شب است. میز آشپزخانه را به تراس منتقل کردم و با یک استکان چای نشسته ام رو به قبله. به نظر همه در خوابند. به جز زن که می دانم جایی در تاریکی بالکن نشسته و سیگار می کشد. و هاسکی که چشم هایش در تاریکی برق می زند. صدای فندکش را چندین بار شنیدم و گه گاه نور سرخ سیگارش را هم می شود دید. مثل هرشب نیست که نور موبایل چهره اش را کمی روشن کند تا ببینم که گهگاه سرش را بالا می آورد و به چهره من که از نور لبتاب روشن است خیره می ماند. درست مثل دو کرم شبتاب که در تاریکی جزیره به هم خیره بمانند. چند دقیقه دیگر بلند می شود و می رود که بخوابد. هر شب تا صبح نور تلویزیون سایه های آدم های داخل خانه را بر روی پرده های قدی و پر از چین برایم نمایش می دهد. سایه هایی از پدر و مادر این زن که سن و سالی دارند و مرد جوانی که با بی ام و سیاه و غول پیکرش می آید و معمولا همین دور و برها می پلکد و گاهی وقت ها هاسکی را برای رفع حاجت می برد دوری بزند. چین های پرده سایه ها را به اشکالی رویایی و گاه مضحک در می آورد. امشب اما از تلویزیون خبری نیست. شاید هیچ کس در خانه منتظرش نباشد. غمگین است لابد و پیداست که خواب به سر شده. وگرنه کسی این طور در تاریکی نمی نشیند به سیگار کشیدن. آن هم سیگار پشت سیگار. به نظر بالکنش خنک تر از اینجاست. واحد بغلی هنوز کار دارد. درش باز بود اما جرئت نکردم پایم را از آستانه در آن طرف تر بگذارم. از همان جا می شد دید که دارند بازسازی اش می کنند. بوی رنگ و تینر تا اینجا هم می آید. معلوم نیست کدام مستاجر خوش شانسی آن جا اقامت خواهد کرد. من که به همین خانه ای که دارم راضی ام. درست است که هر روز صبح با صدای اذان مسجد از جایم می پرم یا مثلا مورچه ها و تخریب ساختمان همسایه گاهی امانم را می برد اما در مجموع خانه خوبی است. نزدیکی اش به مسجد هم با نزدیکی اش به کافه در. خیلی قدیمی است اما کمدها، دکورها و میز چوبی اش همان است که باید باشد. کمتر خانه ای در جزیره پیدا می شود که قدیمی باشد اما دلچسب باشد. مجید و ساحل هم باید روزها به دنبال خانه می گردند. همان بعد از ظهر سوزانی که رسیدند به شهر اتاق کوچکی در هتلی بی ستاره اجاره کردند برای یک هفته. هوا کم کم تاریک شده بود و چیز چندانی از شهر نمی شد دید. چمدان هایشان را به اتاقی در طبقه چهارم منتقل کردند. دوش گرفتند و با اصرار و هیجان مجید به لابی محقر هتل برگشتند. اندکی هتل را برانداز کردند. با وجود سفر طولانی و مصیبت های آمدن از فرودگاه تا شهر مجید همچنان راضی به نظر می رسد. ساحل اما همچنان مضطرب است و مجید را دعوت می کند به جای نشستن در بالکن هتل به کافه ای بروند که درست در مقابل هتل قرار دارد و در بالکنش پرنده ای پر نمی زند. مجید می پذیرد و دقیقه ای بعد هر دو در بالکن کافه نشسته اند.

ساحل: می دونی اولین کاری که هر ایرانی بعد از رسیدن به جزیره می کنه چیه؟

مجید: میاد کافه؟

ـ نه، خودشو به اولین سوپر می رسونه و اولین قوطی آبجو رو می خره و همون جا می ره بالا.

ـ پس چرا ما این کارو نکردیم؟

ـ الان می کنیم.

ساحل دستش را در هوا تکان می دهد. گارسون کنار میز می آید و منو ها را مقابل ساحل و مجید می گذارد. ساحل به منو نگاه نمی کند. دو آبجو با کاسه ای بادام زمینی سفارش می دهد. ترکی را آن قدر خوب حرف می زند که هم گارسون و هم مجید متعجب می مانند. ساحل با گارسون همچنان صحبت می کند. گارسون می خندد و دور می شود. مجید با منوی کافه خودش را باد می زند.

ـ مگه تو اینجا به ترکی درس می خوندی؟

ـ نه، ولی چند واحد باید ترکی می گذروندیم.

ـ لهجه ات که بیشتر از چند واحد به نظر می رسه! من که چیزی نمی فهمم ولی به نظرم از گارسونه بهتر حرف می زدی.

ـ من که بهت گفتم ترک های ایران ترکی استامبولی رو از زبون مادریشون بهتر حرف می زنن. توی تبریز هیچکس تلوزیون نگاه نمی کنه ، فقط کانالای ترک.

صدای اذان بلند می شود. همین اذان بلند و گوش خراشی که هر روز من هم پنج بار می شنوم. دلم می خواهد صدای اذان موذن زاده یا جناب دماوندی یا حسین صبحدل را ضبط کنم ببرم بدهم به موذن این مسجد و بگویم گوش کن، یاد بگیر، به این می گویند اذان، با این می شود ملت را به مسجد دعوت کرد، نه با آن صدای گوشخراشی که تو روزی پنج بار به سرت می اندازی و من ناچارم گاهی هدفون ها را درگوشم فشار بدهم یا اصلا بروم رولینگ استونز گوش بدهم، یا روی تخت دراز بکشم و بالشتم را تا می توانم روی سرم فشار بدهم.

مجید: باز که این شروع کرد! تازه که اذان گفتن!

ـ اینجا پنج بار اذان می گن. یکی از یکی بلندتر.

ـ کسی هم اینجا نماز می خونه؟

ـ من که ندیدم. یه همکلاسی داشتم که راس ساعت یکهو خودش شروع می کرد به اذان گفتن، وسط آتلیه. مصری بود. فقط اونو دیدم که نماز بخونه.

خدا نکند که آدم در غربت یاد صدای موذن زاده بیافتد. همان الله اکبر اولش کافی است که بند دل آدم پاره شود. معلوم نیست چه رازی در این آواز بیات ترک هست که آدم این طور می شود. تشهدش چنان مو را به تن آدم سیخ می کند که اگر به هیچ چیز هم اعتقاد نداشته نباشی یکباره دلت می خواهد بلند شوی و خودت را برسانی به مسجد. همین گوشه روح الارواح است که بیداد می کند. اذان تاج اصفهانی هم در همین دستگاه بیات ترک است یا اذان محمد آقاتی که آن هم خیلی شبیه موذن زاده است اما این موذن زاده که شروع می کند انگار غم عالم را می ریزند به دلت. یا مثلا اذان عطاالله امیدوار در چهارگاه، که البته طولانی تر است. بالاخره به این ها می گویند اذان. نه این اذانی که این بی وجدان کله سحر صدایش را می اندازد به سر من و فکر می کند هرچه بیشتر صدایش را بکشد بهتر است. سگ های این محله هم همه از فرط وحشت شروع می کنند به پارس کردن، چه برسد به آدمیزاد. هر روز صبح باید اول با صدای دل آشوبش بیدار شوم، آن وقت تا دوباره چشمهایم روی هم بیاید صدای هاسکی بلند می شود که بیدار شده و معلوم نیست چرا سر صبح پارس می کند. بعد هم که مته همسایه شروع می شود و دیگر خواب بی خواب. گاهی وقت ها به کافه که می رسم قهوه ای سفارش می دهم و می گذارم مقابلم تا گارسون چیزی نگوید و سرم را می گذارم روی میز و چند ساعت بعد سرم را بلند می کنم. لااقل آن جا صدای موسیقی جاز و گاهی آوازهای قدیمی پاپ کاری به کار آدم ندارند که هیچ، خوابهای آدم را هم می برند به عوالمی که نگو و نپرس. آبجوها را می آورد. اول دستمالی می گذارد مقابل ساحل و لیوان بزرگ آبجو را می گذارد رویش. بعد ظرف بادام و دستمال و بعد هم لیوان مجید. کاغذی را هم که لابد حسابشان است می گذارد روی میز و زیرسیگاری را می گذارد رویش. مجید سیگارش را روشن می کند و لیوان آبجویش را بالا می برد:

ـ به سلامتی موذن زاده خودمون

ـ به سلامتی

لیوان هایشان را به هم می زنند و با احتیاط آبجوی ترک را مزه مزه می کنند. چیزی نمی گویند. هردو صبوری می کنند تا اذان تمام شود.

ساحل: آدم غمباد می گیره! گاهی این صدای اذان چنان دیوانت می کنه که زار زار میزنی زیر گریه

ـ گریه نداره که. بالاخره همشون یه چیزو می گن. چه فرقی می کنه

ـ اره، برا تو که اینجا نشستی و آبجو میزنی چیزی نداره، اما توی این شهر تنها چیزی که دم غروب کمه همین صدای اذانه، خصوصا که غریب هم باشی.

ـ حالا که تموم شد، دیگه فکرشو نکن

ـ نمی شه فکرشو نکرد. تموم هم که می شه تا یه ساعت صداش توی گوشت می مونه. نمیدونم چرا عربده می کشن این ترک ها.

ـ فکر نمی کردم نسل ما هم در غربت دلشون برای اذان های خودمون تنگ بشه!

ـ یه ماه دیگه حالتو می پرسم.

هر دو می خندند. مجید همچنان لبخند به لب دارد و بادام ها را تند تند می جود. به نظرش  هیچ چیز به اندازه طعم شور بادام و آب جوی خنک و نشستن در کنار خیابان لذت ندارد. جداره لیوان ها خیس از رطوبت می شود. نگاه مجید بی اختیار به انعکاس شبنم های روی لیوانش قفل می شود. این خاصیت نور است که گاهی بی آنکه بدانی نگاهت را به یک نقطه ثابت می کند. مثل طنابی که قایق را به اسکله می بندد. یا همین انعکاس روی سقف بی ام دابلیو . می دانم هنوز همان جا نشسته. بی حرکت. سیاهی اش را می شود دید. اینترنت همچنان قطع است و او هم مثل من کاری ندارد جز این که بنشیند و خیره بماند در سیاهی جزیره.

+   نیما طالبیان ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir