یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

مردگی در جزیره ـ قسمت دهم

این خانه به هیچ وجه برای نوشتن مناسب نیست. سر و صدای تخریب ساختمان همسایه کم بود، این ها هم معلوم نیست در واحد بغلی چه کار می کنند که تمام نمی شود. تمیزکاری که این قدر سر و صدا ندارد. به گمانم قضیه بیشتر از تمیزکاری است. شاید می خواهند بازسازی کنند. به هرحال خواب در این شرایط مطلقا بی معناست. مخصوصا که اخیرا هر بار خوابیدم با رعشه بیدار شدم. بهتر است بیدار بمانم و برای اختلافم با مجید فکری بکنم. از قدیم گفته اند اگر تصمیم نگیری برایت تصمیم می گیرند. حکایت من و مجید هم همین طور شده. من که این همه مدت ننوشتمش، حالا هم آن قدر نمی نویسم تا خودش هم از صرافت نوشته شدنش بیافتد. اگر ننویسم این مجید است که دوباره سر وکله اش پیدا می شود و این بار زانو می زند که بنویسمش. که هر طور خودم می خواهم بنویسمش. که تنها بنویسمش. فقط باید بتوانم ننویسم. نه بر روی کاغذ، نه در لبتاب و نه حتی در ذهنم. این طور است که شاید از این بن بست خلاص شوم. مجید، با آن زن که یکباره هلش داده وسط داستان. حالا هم که دستش را گرفته و مدام یا سرش را بو می کشد یا موهایش را به هم می ریزد. آن وقت من چطور می توانم ننویسمشان. باید به چیزهای دیگری فکر کنم. مثلا هوا. هوا ابری است. در برخی نقاط دنیا این خبر خوبی است، در برخی نقاط بد. در جزیره مترادف است با عذاب الهی. یعنی چه که بودن ساحل قطعیه؟ بعضی وقت ها می گویند مه شده است. بعضی وقت ها مه پایین می آید. در جزیره مه بی معنی است. رطوبت هوا در این جزیره به شیوه ای توسط پروردگار متعال تنظیم شده که روزی صد بار می شود به عقل و مساواتش شک کرد. روز اولی که وارد جزیره شدم گمان کردم از گرما می میرم. درست برعکس روز اول مجید که به هرچیزی فکر می کند جز گرما. چند روز گذشت. در آفتاب سوزان و در حالی که بخار از پیراهن خیسم بلند می شد کوچه ها را به دنبال خانه گشتم. مجید که با این پیراهن مشکی کلفت اگر پایش را بگذارد آن طرف خط در کمتر از چند دقیقه بی حال می افتد. چاره ای نبود. در جزیره چیزی تحت عنوان بنگاه املاک وجود نداشت. اساسا همه جای خودشان را پیدا کرده بودند و نیازی به بنگاه نبود. باید کوچه ها را گز می کردی و از مردمانی که با بالا تنه ای لخت در بالکن ها ولو شده بودند می پرسیدی که اتاق یا طبقه ای خالی دارند یا نه. بالاخره جایی پیدا کردم. باید برای این دو هم جایی پیدا کنم. دیگر نمی شود از آن اتاق نمور و کوچک در طبقه چهارم آپارتمان روبه روی درب اصلی دانشگاه استفاده کرد که صبح تا شب بوی کباب ترکی رستوران طبقه همکف آدم را دیوانه می کند. باید برایشان سوئیت پیدا کنم. چند روزی که گذشت فهمیدم از گرما نمرده ام اما بعد از یک هفته فهمیدم که احتمال مردنم در اثر خستگی و تنگی نفس بسیار بالاست. یک ماه گذشت تا فهمیدم تحمل تنهایی به مراتب دشوارتر از خستگی، گرما، پشه و سایر عذاب های الهی است. الان که این یادداشت را می نویسم بیش از سه سال می گذرد که نمردم. اما هرکدام از این بلایا راه حلی داشت. مثلا آن قدر پول داشتم که کولر گازی بخرم و خودم را خلاص کنم، اما آن قدر عقل نداشتم که این کار را عملی کنم. شاید هم از تمام شدن ذخیره ام می ترسیدم. یا مثلا می شد برای فرار از تنهایی با کسی یا کسانی طرحی از دوستی بریزم. آرام آرام زبانشان را یاد بگیرم. جایی مشغول به کار شوم. دوستانم را به شام و لیموناد دعوت کنم و در بالکن دودی به پا کنم که همسایه ها هم بفهمند که بی کس و کار نیستم. نشد. برای نوشتن جزیره باید از خودی شدن با جزیره و ساکنانش پرهیز می کردم. آن وقت ها فکر می کردم ظرف چند ماه می نویسم و برمی گردم. نهایت یک سال. سه سال و نیم گذشته. حالا هم به جای نوشتن دنبال راهی برای ننوشتن می گردم. مجید رسما فاتحه داستان را خوانده. هر بار که چشم هایم را می بندم آن زن چهره اش را تحمیل می کند. مثل وقتی است که مهمانی که برای شام دعوت کرده ای با خودش مهمان بیاورد و مهمانِ مهمانت هم یک ریز زل بزند به چشمهایت و با زبان بی زبانی حضور خودش را به رخ بکشد. به هر حال همه چیز را نمی شود گردن مجید انداخت. ظاهرا این زن بوده که دست مجید را گرفته و آورده به جزیره. برای همین هم حالا نگران کنار آمدن جزیره با مجید است. می دانم اشتباه مجید در کجاست. مجید فکر می کند که شخصیت اصلی داستان است. در حالی که نیست. همه چیز درباره جزیره است. بودن مجید، ساحل یا هر کس دیگری هم برای نوشتن جزیره است. وگرنه من چرا باید بنشینم و زندگی مجید را بنویسم؟ آن هم زندگی معمولی و بی هیجانی که در آن نه معجزه ای اتفاق می افتد، نه قتلی، نه معمایی. دو نفر بلند می شوند و می آیند در غربت که درس بخوانند. این داستان که نوشتن ندارد. می تواند هرجای دنیا اتفاق بیافتد. حالا این که کدامشان کجا مشغول به کار می شود یا کدامشان چطور سر از بیمارستان در می آورد که جذابیتی ندارد. اشتباه مجید در همین بود. اگر این را می فهمید آن طور مثل فرستاده آمریکا نمی آمد اینجا برای مذاکره. مذاکره که چه عرض کنم، حرفی نزدیم. ماهی را خورد و رفت. مثل گربه ای که تا سرت را برمی گردانی گوشتی که گذاشتی یخ اش باز شود را به دندان می گیرد و فرار می کند. چنان با سرعت که حتی نرسیدم لگدی نثارش کنم. امیدوارم خوراک هاسکی بشود. به هر حال کاریست که شده. نباید نگران یا چه می دانم ناراحت و عصبی باشم. برعکس. باید داستان جزیره را بنویسم تا بفهمد که هم خودش و هم ساحل یا هر کس دیگری که با خودش بیاورد هیچ کاره اند. فقط این طور است که می فهمد چه معامله افتضاحی کرده است. یعنی چه که ما با هم هستیم، حالا هرکاری خواستی بکن؟ بهتر بود قبل از اینکه حرف بزند لقمه را یکبار دور دهانش می چرخاند. بیچاره فرصت نمی کرد، از بس برای ماهی حرص می زد! آدم باید حرفش را با مخاطبش تنظیم کند. اما مهم نیست. مهم نوشتن جزیره است. من که نمی توانم برگردم و از نو شخصیت داستانم را بسازم. برای همین هم بهتر است پیشنهاد مجید را بپذیرم. البته که پیشنهاد بدی هم نیست. یعنی شاید بشود از طریق ساحل هم چیزهایی از جزیره نوشت. بالاخره با مجید فرق می کند. این هم خودش فرصتی است. گذشته از این تمام روز صحنه هایی را می بینم که بی اختیار از مقابل چشمانم می گذرند. ذهنم تند تند کلمات را به تصویر و تصاویر را به کلمات تبدیل می کند. ناچارم همه چیز را دوباره و با فرض بودن ساحل تجسم کنم. می بینمشان که پله های هواپیما را پایین آمده اند و به ساختمان فرودگاه و صف مسافرانی رسیده اند که خودشان را با پاسپورت هایشان باد می زنند. زن بالاخره تصمیم می گیرد خود را از انفعال خارج کند:

ـ به چی می خندی؟

مجید: هیچی.

ـ کوچیکه، نه؟

ـ اره ولی خیلی شلوغه. آدم باورش نمی شه این همه آدم همشون تو یه پرواز بودن.

- داری فکر می کنی عجب اشتباهی کردی آمدی، نه؟

- نه. تا اینجاش که خیلی خوب بوده

ـ تا کجاش؟ تو که هنوز چیزیشو ندیدی!

ـ چطور ندیدم، از اون بالا کل جزیره رو دیدم دیگه. کوله رو بزار زمین. پاسپورت من دست توئه؟

ساحل کوله سنگین اش را از پشتش خلاص می کند و بین دوپایش می گذارد: نه، به من ندادی. شنیدی می گن فرقش از زمین تا آسمونه، از این صف که رد بشیم تازه می فهمی که از اون بالا تا توی جزیره فرقش واقعا از آسمون تا زمینه.

تمام شد. همین را می خواستم بدانم. این زن قبلا اینجا بوده. معلوم است که قبلا بارها از آن صف عبور کرده. برای همین هم از هیچ چیز تعجب نمی کند. اینجا چه کار می کرده؟ خنده دار است. قرار نبود این ها را من بپرسم، قرار بود این ها را من بنویسم. چرا اجازه می دهم که ساحل خودش خودش را بنویسد؟ باید...

مجید: سیگار از کجا بگیریم؟

ساحل اشاره می کند به فروشگاهی در پشت باجه هایی که افسران نشسته اند. مجید پاکت سیگاری را از این دست به آن دست می کند.

ـ چقدر پروازش کوتاه بود. تا بلند شد نشست. اینجا هم که نمی شه کشید، نه؟

ـ اره، راهی نیست که. یک ساعت کمتره. عوضش اینجا هم یک ساعت معطلیم. بعدش هم یک ساعت باید وایستیم منتظر اتوبوس. بعدشم باید یه ساعت بریم تا شهر. هنوز کلیش مونده.

مجید: چرا این صف جلو نمی ره. نگفتم بهت من از صف شانس ندارم. حالا ببین که آخرین نفر از این سالن می ریم بیرون.

ـ اونور که خبری نیست. همه باز باید وایستن تا چمدونا بیان. اینجا سرعت همه چیز لاک پشتیه. بری توی شهر تازه می فهمی. دنبال چی می گردی؟

ـ پاسپورتم. نکنه جاگذاشتم؟

ـ نه. دیدم گذاشتی توی کوله.

مجید پاسپورت را از کوله بیرون می کشد: ایناهاش. یه لحظه سکته کردم

ـ برو جلو. بالاخره راه افتاد

ـ اگه پرسیدن اینجا چیکار می کنی چی باید بگم.

ـ بگو با منی. برگه پذیرشت رو هم نشونش بده، نگران نباش.

ـ می خوای تو اول بری؟

ـ فرقی نمی کنه. ولی راست می گی، بزار من اول برم. این قدر نگران نباش.

ـ استرسی شدم.

ـ هیچی نمی شه، فقط اخماتو باز کن.

ـ انگلیسی حرف بزنم دیگه، نه؟

ـ آره می فهمن.

در می زنند. لابد دوباره صاحبخانه است. ساحل به پیشخوان پلیس نزدیک می شود. برگه هایی را با پاسپورتش به مامور می دهد. ترکی حرف می زنند. مامور می خندد. ساحل لبخند می زند. مامور اشاره می کند به مجید که جلو بیاید. حالا هرسه باهم حرف می زنند و فارسی، انگلیسی و ترکی درهم می آمیزد. مامور پاسپورت ها را مقابلش باز می کند و بعد از چند لحظه مهر را بر می دارد و روی پاسپورت ها می کوبد. لبخند می زند و دکمه را فشار می دهد تا حفاظ آهنی باز شود. مجید نفس عمیقی می کش و با عجله می رود. ساحل به ترکی تشکر می کند و مامور بر روی صندلی اش نیم خیز می شود. مجید و زن رسما وارد جزیره می شوند. دوباره در می زند. ول کن نیست. بلند می شوم و در را باز می کنم. خودش است. با همان قیافه اما خسته تر و نفس نفس زنان. می پرسد چیزی لازم ندارم؟ می گویم چرا و یادآوری می کنم که قرار بوده یخچالم را با یخچال واحد روبه رو عوض کند. می گوید نمی تواند تعویض کند چون واحد روبه رو را اجاره داده. چهره ام را درهم می کشم تا بداند به هیچ وجه از وضعیتم راضی نیستم. مجید کوله اش را باز کرده و سعی می کند به زور چند باکس سیگار را جا بدهد. می پرسم به چه کسی اجاره داده. می گوید به یک دانشجو. بدبخت شده ام. دانشجو یعنی سر و صدا. یعنی تا نصفه شب صدای موزیک و عربده کشی. یعنی کثافت. راهرو را به گند خواهد کشید. می پرسم برق وصل می شود. می گوید نه. انگار گند زده اند به کنتورها و برق از پشت کنتور قطع شده است. می گوید فردا صبح باید از اداره برق بیایند و وصلش کنند. خداحافظی می کنم. همین را کم داشتم. نمی دانم آخرش از سر و صدا دیوانه خواهم شد یا از دست صاحبخانه یا از تاریکی یا از آمدن یه همسایه دانشجو. چمدان هایشان آمد. ساحل غیبش می زند و چند دقیقه بعد با یک چرخ ظاهر می شود. خدا کند دختر باشد. دخترها تمیزترند. سر و صدا هم ندارند. ساحل کمک می کند تا مجید چمدان ها را سوار چرخ کند و با هم از سالن خارج می شوند. در سالن اصلی فرودگاه گوشه ای برای نشستن پیدا می کنند. ساحل در تکاپوست. با نگهبان ها صحبت می کند. بعد به باجه ای نزدیک می شود و چیزی می گیرد. به مجید نگاه می کند که چشم از او برنمی دارد. به تابلوی توالت اشاره می کند و مجید سرش را تکان می دهد. جهت فلش تابلو را دنبال می کند. حالا مجید تنها نشسته و به بیرون از سالن نگاه می کند. شاید بهتر باشد با تاکسی بروند. اینطوری زودتر به شهر می رسند. به کرایه تاکسی بستگی دارد. ساحل برمی گردد. مجید را بلند می کنم تا به کمرش قوسی بدهد و دستهایش را به هم گره کند و تا جایی که می تواند کش بیاید. خودم هم بهتر است بلند شوم و کمرم را راست کنم. بیرون کمی تاریک شده اما اگر به تراس بروم می توانم نگاهی به اطراف بیاندازم. هاسکی لابد هنوز خواب است. صدای رفت و آمد در پله ها می آید. برق همچنان قطع است. تا نیم ساعت دیگر تمام خانه غرق در تاریکی می شود. دیگر هیچ کاری نمی شود کرد. ساحل دو پاکت کاغذی را از کیفش خارج می کند. یکی را به مجید می دهد و توضیح می دهد که چگونه باید سیم کارت ها را فعال کرد. مجید با دقت گوش می دهد و طوری به پاکت نگاه می کند که انگار هرگز سیم کارت ندیده است. مجید را می فرستم به توالت. ساحل با چشم هایش مجید را دنبال می کند تا راهرو توالت. حالا ساحل تنهاست. می خواهم بنشیند کنار چمدان ها و کفش هایش را در بیاورد و انگشتانش را بمالد. نمی نشیند. می خواهم پاکت را باز کند و مشغول عوض کردن سیم کارت موبایلش شود. نمی شود. می رود به سمت پنجره. پیشانی اش و کف دستهایش را می چسباند به شیشه. گرمای شیشه کف دست هایش را گرم می کند. می خواهم برگردد و با چشمان نگران منتظر مجید باشد. برنمی گردد. همان طور خیره مانده به درختان نخلی که شق و رق ایستاده اند و باد برگهایشان را به سمتی خم کرده است. دست راستش را مشت می کند و آرام به شیشه می کوبد. شیشه نمی لرزد. این بار محکمتر می کوبد و بعد پیشانی اش را و بعد با هر دو دست گره کرده باز می کوبد. این بار می لرزد. کوتاه و تند نفس می کشد و صورتش سرخ می شود. لبهایش را جمع می کند میان دندان هایش.

+   نیما طالبیان ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir