یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

مردگی در جزیره ـ قسمت نهم

چیزی شبیه به همان قیامت موعود از خواب بیدارم می کند. بدنم به رعشه درآمده و زمین و زمان می لرزد. صدا از در و دیوار و پنجره می آید. کارگر همسایه است که مته اش را گذاشته روی دیوار بتنی مشترک. هفت و نیم صبح. ظاهرا می خواهد کار من و خودش را یکسره کند. دلم می خواهد می توانستم بلند شوم و بروم با همان مته خدمتش برسم. سقف می لرزد و ممکن است قندیلک های گچی آبی رنگ هر آن جدا شوند و باران نیزه از سقف ببارد روی سرم. رنگم باید شبیه گچ شده باشد. دست راستم تمام شب را زیرم مانده و حالا از کار افتاده. پنکه معلوم نیست چرا خاموش شده. گردنم و پشتم و بعضی جاهای دیگرم غرق در عرق است. مثل وقتی است که در جای خنکی جایت را پهن می کنی و می خوابی غافل از این که ساعتی بعد آفتاب رویت خواهد افتاد و فقط وقتی از خواب بلند خواهی شد که نیم پز شده باشی. اینجا البته نیازی به آفتاب نیست، پنکه که کار نکند ظرف چهل دقیقه بخارپز می شوی. به گمانم خواب احمقانه ای دیشب دیدم. به گمانم بیست ساعت خوابیده باشم. پنجره هم دارد می لرزد. دست چپم را دراز می کنم و بسته شکلات را از روی میز جلو می کشم. تکه ای ازش می کنم و چندین بار از ارتفاع نیم پایی روی میز رهایش می کنم تا مورچه هایش بریزند و بعد با شک می گذارمش توی دهانم. از بطری ای که همیشه در کنار کاناپه جاساز شده مقداری نوشیدنی گرم می نوشم. پایین که می رود چشم هایم را می بندم و دستم را روی سینه ام فشار می دهم. به معده که می رسد بالاخره نفسم بالا می آید. سرم اما هنوز گیج می رود. بلند نشوم مطمئن تر است. چهار دست و پا راه می افتم به سمت توالت. در میانه راه چشمم به میز واژگون در تراس و مقادیر زیادی مگس و زنبور می افتد. پس خواب ندیده بودم. راهرو را ادامه می دهم تا برسم به دوراهی. آشپزخانه در سمت چپ و توالت در سمت راست. به راست می پیچم و می روم آن قدر که بشود از کاسه توالت فرنگی گرفت و نیم خیز شد و رویش نشست. دست راستم دیگر بیدار شده. درازش می کنم و شیر آب حمام را باز می کنم. صدای آب حالم را بهتر می کند. از روی توالت فرنگی خودم را به داخل وان حمام منتقل می کنم و طوری دراز می کشم که با پاشنه پایم بتوانم جلوی خروج آب را بگیرم تا آب در وان بالا بیاید. پاشنه پایم دقیقا اندازه ای است که باید باشد. صبر می کنم تا آب نیمه سرد آرام آرام نقاط جدیدی از بدنم را کشف کند و همزمان موهای روی ران هایم را می بینم که دارند بلند می شوند. بعد هم موهای روی بازوهایم. تا شب همین جا می مانم. چشم هایم را می بندم. دست راستم را می گذارم روی دنده و نوازش اش می کنم. دست چپم را از پنجره بیرون می برم تا باد انگشتانم را خم کند. هاسکی را نشانده ام صندلی جلو. سرش را تا گردن از پنجره بیرون برده. از باد لذت می برد و پارس نمی کند. با دست چپ آینه را تنظیم می کنم. سبزی دشت و کوه ها در آینه تکرار می شوند. باد می پیچد به موهایم. صدای باب دیلن را بلندتر و فشار پایم را روی گاز بیشتر می کنم. احساس می کنم از سرانگشتانم چیزی در حال خروج است. دلم می خواهد با ماشین یکی شوم، انگار که ریشه های اعصابم از بدنم بیرون بزنند و رگ هایم مثل پیچک بپیچند به فرمان و دنده و دستگیره ها و آینه ها و حتی لاستیک ها و چراغ های ماشین را جزوی از من بکنند و پوستم تمام فضای ماشین را تصرف کند و بشود لایه نازک سیاه متالیک فلزی بدنه ماشین که نسیم شمال با همه جایش در سایش است. آن وقت دوربین از زمین بلند شود و خودم را در نهایت عریانی ببینم که در این جاده در سفرم و هاسکی که آسوده در کنارم نشسته و جاده ای که دشت را به دو نیمه تقسیم می کند. جاده تنگ می شود و درختان بلندتر. اینجا و آنجا زنان و دختران ترکمن ردیف درختان کنار جاده را با شال ها و روسری های رنگی پوشانده اند و چندتایی شان کنار اجاق ها نشسته اند و چندتایی شان کنار جاده شال ها را در هوا بالا و پایین می برند و گاهی برایم دست تکان می دهند. به راه باریکی می رسم که پیچ در پیچ است و شیب نسبتا ملایمی دارد. سرعت ماشین را کم می کنم. چند خانه، کپه های کود و چند آغل را رد می کنم. بوی شمال بالاخره پیدایش می شود. هاسکی به کودکانی که به دنبال ماشین می دوند پارس می کند. به گاوهایی که بی اعتنا در کنار جاده راه می روند، به سگ های گله ای که به کندی عرض جاده را طی می کنند. جاده را با احتیاط بیشتری ادامه می دهم و ردیف انبارهای مصالح ساختمانی را رد می کنم تا میدان روستا و بعد شیب تند کوچه را پایین می روم تا حسینیه را با آن گلدسته های زشت و چندش آورش رد کنم و به جاده خاکی برسم. از اینجا چند دقیقه ای بیشتر راه نیست. یک پل کوچک که روی رودخانه بسته اند و هر بار نصفه عمر می شوم تا ردش کنم، یک مرغداری که چندسالی است تعطیل شده و بعد زمینی که هرچه اصرار کردم مالکش نفروخت و بعد هم دیگر می شود ساختمان ویلا را در ته باغ دید. رو به در آهنی ورودی باغ نگه می دارم. قبلا پدرم بوق می زد و مراد یا نرگس در را باز می کردند. آن وقت ها در چوبی بود و یک لت بیشتر نداشت. مراد با همان حالت خبردار می ایستاد تا پدر وارد باغ شود و بعد به من که از شیشه عقب نگاهش می کردم ادا و شکلکی در می آورد و در را می بست. تا به ایوان برسیم خودش را می رساند و ساک ها و چمدان ها را بالا می آورد مدام می گفت خوش آمدین، خوش آمدین. خوشا به حال ما که آمدین. بعد هم می رفت خانه پایین و با سینی صبحانه یا اگر ظهر بود ناهار می امد بالا. لاغر و فرز بود. حالا خودش دیگر نیست. دخترش عید می آید تا آخر تابستان. نیمه های مهر که هوا سرد می شود باز برمی گردد شهر. می گوید تنها نمی توانم اینجا بمانم. می گویم چه فرقی می کند، تنهایی که زمستان و تابستان ندارد.

می گوید: دارد آقا مهندس. تنهایی نکشیدی که می گی ندارد. دارد، بدجور هم دارد.

می گویم: خب این بنده خدا که خودشو کشت تو خودت ول کن اون بابا نبودی.

از حرفم پشیمان می شوم. سرش را پایین می اندازد: ما چه کاره بودیم آقا، بابای خدابیامرز بود که می گفت دختر به پهنه نمی دم. فکر می کرد توی شهر برامون ریختن. همشون مردن و من موندم و اون شهر غریب کُش.

راست می گوید. آن وقت ها پانزده سالی بیشتر نداشت. پسر برادر مراد هم اواخر خدمتش بود. گمانم سه ماهش بیشتر نمانده بود که مراد کار خودش را کرد. تک دختر بود اما همه کاره خانه بالا و پایین و گاوداری خودش بود. گوساله را از رحم مادرش بیرون می کشید. مادرش هم نرگس بود. انگار همین یک اسم را بلد بودند. مراد بی عرضه بود اما یک رنگ بود. می گوید: اشتباه کردم اقا مهندس. حالام دارم تاوون همونو میدم.

می گویم: خدا رحمتش کنه. خدمت وطنش می کرده، خوشا به سعادتش. نمی گویم که تو که گناهی نداشتی دختر، آدم از کجا بداند در یک سال هم شوهرش می میرد هم معشوقش را لب مرز تیکه پاره می کنند. ندیدم برای شوهرش گریه کند اما خبر علی را که آوردند هرشب می رفت روی بام گاوداری و می نشست به زار زدن. نمی دانست من از گوشه ایوان می بینمش و گاهی هم گریه می کنم.

بالاخره خودم پیاده می شوم و کلید را از همان جا که از بیست و چند سال پیش می گذاریم و همه اهل روستا هم به گمانم جایش را می دانند بر می دارم. از آن لشگر بچه هایی که از ورودی روستا دنبالمان می دویدند چندتایی راه اصلی را میان بر زده اند و لابد از دیوار چند باغ بالا و پایین پریده اند. بالاخره می رسند. نفس نفس زنان و عمو عمو کنان. با لپ های گلی، صورت های کک مکی و دمپایی های لنگه به لنگه و گِلی. هرچه میوه و تخمه و آجیل برایم مانده را بینشان تقسیم می کنم. دستی به سر کوچک ترینشان می کشم که به نظر کچلی گرفته و لکه هایی از پوست سرش دیده می شود. یکی شان می رود کنار ماشین و طوری خیره به هاسکی نگاه می کند که انگار جن دیده باشد. می پرسد: عمو این سگه؟

ـ خر که نیست، لابد سگه دیگه! تو چطور بچه روستایی؟

ـ عمو این چرا این قدر زشته؟

خنده ام می گیرد. آن وقت ها هفتصد هزار تومان برای خرید هاسکی که دو ماهش بیشتر نبود پول داده بودم. آن وقت این نیم وجبی راحت می گوید زشته. چه بگویم؟ می گویم: آره دیگه، بیچاره نژادش زشته!

این یکی که یکریز دارد پسته می شکند می پرسد: چیش زشته؟

ـ نژادش.

ـ یعنی چی نجاتش زشته؟

ـ یعنی صورتش زشته. حالا برین پی کارتون ببینم.

همان که مثل جن زده ها خیره مانده به هاسکی می گوید: خیلی خیلی زشته. بعد بی آنکه چشم از سگ بردارد با التماس می گوید: عمو اینو بده به من، خودم سال دیگه یه توله از سگ مش رضا اینا برات میارم.

نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم. دیوانه اند این بچه ها، واقعا معلوم نیست گاهی با خودشان چه فکری می کنند. بلندتر می گویم بروید پی کارتان ولی گوششان بدهکار نیست، انگار تمام تابستان با کسی حرف نزده اند. باز می گوید: سگای مش رضا را ندیدی عمو؟ میگن بهترین سگ مازندرانه. نمی خوای؟

کچل کوچک می پرسد: عمو میشه بوق بزنم.

می گویم نه. حیوون بترسه پارس می کنه.

باز می پرسد: این پارسه؟

ـ بعله

پوست های تخمه چسبیده اند به لب و گونه اش: پارس بهتره یا سمند؟

ـ پارس

ـ چندتا میره؟

ـ دویستا

ـ خب سمندم همین قد می ره. چرا سیاشو خریدی؟

دلم می خواهد برایش توضیح بدهم که پارس و سمند و هر چیز دیگری که تا به حال دیده همشان یک چیزند و بگویم که چرا پارس مشکی را از پارس سفید و هاسکی را از بهترین سگ گله مازندران بیشتر دوست دارم. اما خسته ام. کیش کیششان می کنم تا بروند پی کارشان. ماشین را که داخل می برم پسرک جن زده برای هاسکی دست تکان می دهد. هاسکی هم چشم از پسرک برنمی دارد. داخل باغ کسی نیست. نه مراد، نه نرگس و نه نرگس. آدم دلش می گیرد. درخت ها اما خوب میوه دارند. از آن روزها که مراد به باغ می رسید هم پربارترند. پای هر درختی سبدی یا گونی کهنه ای گذاشته اند. معلوم است تا همین قبل از ظهری مشغول بوده اند. خودشان به درخت ها می رسند، خودشان هم می برند. مراد می گفت مردم پهنه کلاه به زمین مفت آن قدر می رسند که از حیاط خانه خودشان یادشان می رود. بیراه نمی گفت. هاسکی جلوتر از من پله ها را بالا می رود و خیره می ماند. عجله دارم تا زودتر پله ها را بالا بروم و به ایوان برسم و به دره نگاه کنم تا بالاخره آن نفس عمیقی که این همه وقت در انتظارش بودم را بکشم و رسما به خودم بفهمانم که آمده ام به پهنه کلاه. هنوز پله ها را شروع نکرده ام که صدای در بلند می شود. یک نفر با چیزی می کوبد به در. با حسرت به ایوان نگاه می کنم و بر می گردم به سمت ورودی باغ. آن قدر بلند می کوبد که می ترسم. تکانی می خورم و بدنم از تماس با آب سرد به رعشه می افتد. بلند می شوم. آب از لباس هایم شره می کند کف حمام. چندبار باید در یک روز با رعشه از خواب بلند شوم؟ باز می کوبد. راهرو را پر از آب می کنم و میرسم به در. دارد در را از جایش در می آورد. باز می کنم. صاحب خانه است. دلم می خواهد کفگرگی بزنم وسط صورت احمقش که نمی فهمد آدمی که دارد خواب شمال می بیند را بیدار نمی کنند، حتی اگر زلزله آمده باشد یا اسرائیل یه بمب کوچک به معنی اخطار حمله زده باشد توی ایوان. آن هم با این جزییات دقیق، طوری که تا چند روز می توانی تصور کنی که تازه از شمال برگشته ای. از آن خواب ها که هرچه می گذرد بیشتر شک می کنی که خواب بود یا واقعیت. دلم می خواهد در را روی صورتش ببندم اما صورتش آن قدر مضحک و خنددار است که توجهم را جلب می کند. سرش را با چیزی شبیه گونی برنج بسته و ابروها و  سبیلش پر از گرد و خاک است. جارویی هم دستش است و دستمالی هم بسته به دهانش. مرا که می بیند می زند زیر خنده. من هم می خندم. معلوم نیست سرتاپای خاکی او خنده دار تر است یا من با این شلوارک و پیرهنی که آب ازشان شره می کند. چیزهایی لا به لای خنده هایش می گوید که هیچ نمی فهمم. اشاره می کنم تا دستمال را از روی دهانش بردارد. اشاره می کند به درب واحد روبه رویی که نیمه باز است و به نظر می رسد کسی دارد داخلش را جارو می کشد. چیزهایی می گوید از تمیز کردن آن واحد و در آخر این که برق قطع است و تا عصر نمی تواند وصلش کند تا کار برقکار تمام شود. تشکر می کنم و در را می بندم. معلوم نیست چرا دارند این واحد را راست و ریستش می کنند. شاید دخترش از لندن برمی گردد و می خواهد اینجا بماند. شاید هم می خواهند کرایه بدهند. مهم نیست. برق هم نیست. این مهم است. این یعنی جهنم. یعنی نه می شود لپتاپ را روشن کرد نه پنکه. حتی مودم هم کار نمی کند که با موبایل بشود به اینترنت سر زد. چشمم باز می افتد به بالکن و افتضاحی که دیروز ظهر درست کرده ام. باید ترتیبشان را بدهم. اول برمی گردم به حمام. آب داخل وان خالی شده. لباسهایم را می کنم و حوله ای به دورم می پیچم. از آن روزهاست که باید لخت در خانه گشت. به تراس می روم و اول میز را بلند می کنم و بعد خرده های شیشه و سالاد و ماهی را داخل کیسه ای می کنم. چشمم به هاسکی می افتد. چنان خوابیده که انگار سه روز است مرده. کاش می شد این ماهی لت و پار شده را می بردم برایش. نمی شود. طرف آن خانه نمی شود رفت. خصوصا الان که در نیمه باز است و ماشین هم پنجره هایش پایین است و هر لحظه ممکن است در چهارچوب در حاضر شود و من را ببیند که با یک حوله کوتاه بهش زل زده ام. ای کاش لااقل دره را از ایوان دیده بودم.

+   نیما طالبیان ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir