یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

مردگی در جزیره ـ قسمت هشتم

مجید را دعوت کرده ام برای ناهار. گفتم بیاید اینجا تا بنشینیم و مردانه مساله را حل کنیم. بلکه دست از این کارها بردارد. من برایش توضیح بدهم که چرا این همه وقت نتوانستم بنویسمش و او هم برایم توضیح بدهد که آن زن کیست. فکر ناهار را هم کرده ام. ماهی می پزم. اول فکر کردم بروم از یک جایی برنج پیدا کنم و خورشتی چیزی بار بگذارم. بعد دیدم کسی نیست، مجید است، آدم بی تکلف و رو راستی است. من هم که اهل خورشت و این چیزها نیستم. کسی هم که اهل خورشت خوردن نباشد، نپزد بهتر است. مثل آن بار می شود که فاتحه هرچه کرفس بود خواندم. از این گذشته ماهی برای این آب و هوا بهتر است. آدم را از افسردگی در می آورد. برای خودم خوب است. مجید که قربانش بروم افسردگی سرش نمی شود. به جهنم هم با لبخند آمده. البته این طور نیست که نفهمد. تودار است. از آن ها که سفره اش را هرجا پهن نمی کند. نه این که نداشته باشد. زیاد کشیده. چه در ایران. چه در استامبول. از این به بعد هم زیاد خواهد کشید. در جزیره حتی شاید بیشتر از قبل. البته اگر امروز با هم توافق کنیم که داستان من پیش برود. نه این طور که بی هوا دست یکی را بگیرد و بیاورد وسط داستان. درست است که پاراگراف اول است، اما برای من وسط داستان است. ماهی ها را صبح رفتم و گرفتم. گفتم سر و دمش را بزنند. حالا هم نمک و فلفل و ادویه ماهی را که از ایران آورده ام آماده کرده ام. نزدیک ظهر است. باید شروع کنم. پیازها و چند حبه سیر را ریز می کنم. رنده نمی کنم. درشت باشند بهتر است. ماهیتابه هم خریدم و به این فکر کردم که بی دلیل نیست که اسمش ماهی تابه است. ماهی را در قابلمه که نمی شود پخت. یعنی اگر بپزی آن طور می شود که هربار می شود. آب ماهی در می آید و بوی ماهی هم آدم را خفه می کند. انگار لجن دریا را بمالی به لب و لوچه ات. برای من مهم نیست اما به هر حال مجید مهمان است. ادویه را به پوست ماهی می مالم. پیاز و سیر را گذاشته ام تا تفت بخورد. کمی که طلایی شد مقداری کره اضافه می کنم و می گذارم چند دقیقه ای بیشتر بماند. سم هم گرفتم. تمام کنج های کابینت ها و زمین را سم ریختم. امیدوارم از این مورچه ها خلاص شوم. هیچ چیز را نمی شود هیچ جا گذاشت. همه جا را تصرف کرده اند. مثل بعضی ها به هرچیز مربوط و نامربوطی ورود پیدا می کنند و تا تکه آخرش را با خودشان می برند. سیر و پیاز آماده است. شکم ماهی را پر می کنم با همان ها و مقداری از ادویه را هم داخلش می ریزم. بقیه را هم پخش می کنم تا جا برای ماهی باز شود. زیرش را زیاد می کنم و ماهی را رها می کنم در مرکز ماهیتابه. چه لذتی دارد داشتن ماهیتابه نو. ماهی چند لحظه ای جلز و ولز می کند و خودش را باد می کند. جا به جایش می کنم و می چرخانمش. چند لحظه بعد ماهی دوم را رها می کنم. این هم جلز و ولز می کند و خودش را باد می کند. باقی پیازها را می چسبانم به جداره های ماهی ها. خوب که پوستشان سرخ شد به زحمت برشان می گردانم. ده دقیقه ای طول خواهد کشید. زیر ماهیتابه را کم می کنم و کفگیر پلاستیکی به دست می نشینم پشت میز آشپزخانه. کاش نوشابه می گرفتم. هوا هر روز گرم تر می شود. دماسنجی که صاحب خانه کنار در ورودی نصب کرده چهل و سه نشان می داد. نمی دانم چطور صحبت را شروع کنم. بگذارم اول حرف هایش را بزند یا همان اول بگویم که این زن، هر کی که هست، اضافی است. یعنی شاید بشود در اواسط داستان اضافه شود، البته اگر مجید اصرار داشته باشد. اصلا آشنایی آن ها را می توانم به فصل آخر اضافه کنم. آن جا که مجید از جزیره دل می کند و امیدش را از دست می دهد و به فرار از جزیره فکر می کند. خودش می تواند داستان را جذاب کند. ولی حیف است که از همین اول وارد داستان شود. امکان ندارد کوتاه بیایم. امکان ندارد از همین اول داستان هرجا که مجید رفت او هم پشت سرش برود. همین ها را باید برایش توضیح بدهم. کاهو را ریز می کنم و خیارها را هم همان طور با پوست حلقه حلقه می کنم. سس مخصوص خودم را برایش درست می کنم تا هوش از سرش برود. دانه های خردل له شده را با آب لیموی تازه مخلوط می کنم. بعد مقدار کمی آب پرتغال. بعد مایونز. بعد عسل و در اخر مقداری سبزی معطر. هم می زنم تا خوب با هم یکی شوند. کمی مایونز اضافه می کنم که غلیظ تر شود. می چشم. ترش شده. باز هم مایونز و یک قاشق غذا خوری هم سس قرمز اضافه می کنم. باید بزارمش در فریزر تا خودش را بگیرد. نباید یخ بزند. بوی ماهی آشپزخانه را گرفته. آب ماهی ها درآمده. باید زیرش را زیاد کنم. زیاد می کنم و منتظر می مانم تا خوب سرخ شوند. حتما اگر وضعیت این خانه  را ببیند خودش می فهمد که چرا تا به حال نتوانستم بنویسم. کجا بخوریم؟ این جا که نمی شود. آشپزخانه هم گرم است و هم بوناک. می روم و گشتی در خانه می زنم. می توانم میز تحریر را خالی کنم. اما این کار زندگی ام را به هم می ریزد. کاش بشود در بالکن غذا سرو شود. برمی گردم به آشپزخانه. چاره ای نیست، میز آشپزخانه را بلند می کنم و به زحمت میاورمش در بالکن. جا نمی شود. فقط یک راه مانده. باید لت های درب کشویی بالکن را از جا دربیاورم و میز را طوری بگذارم که بیشترش در بالکن باشد. این طوری می شود دو طرفش نشست. همین کار را می کنم. امیدوارم گیاه خوار نباشد. یا از این ها که از بوی ماهی عقشان می گیرد. کاش خورشت می گذاشتم. باید لباس هایم را عوض کنم. این زیرپوش دیگر دارد خفه ام می کند. اول دوش می گیرم و ته ریشم را می تراشم. پوست مجید سفید و نرم است. از آن ها که با هر تیغ کندی مدارا می کنند. نه مثل من که با تیغ نو هم مشکل دارم، چه برسد به این تیغی که همه جایش زنگ زده. شلوار بپوشم؟ نمی شود. خنده دار است. آن هم در این گرما. شهردار جزیره هم به گمانم هر روز با شورت و رکابی می رود سر کار. همین شلوارک خوب است. خوب شد دیروز شستمش. انگار یک نفر در دلم رخت می شوید. پیرهن سفیدم را از کمد خارج می کنم. چند ماه است نپوشیدمش؟ از وقتی هوا گرم شد. از وقتی دیگر نتوانستم آستینش را تحمل کنم. امروز استثناست. می پوشمش. به آشپزخانه برمی گردم. روغن ماهی تابه را خالی می کنم و دوباره زیرش را روشن می کنم تا گرم شود. سالاد، سس مخصوص، آبلیمو، نعناع، و لیمونادی که از دیشب مانده را می برم و روی میز می چینم. مجید آمده. درست به موقع. نشسته پشت میز و به من که دستپاچه به آشپزخانه برمی گردم تا غذا را ببرم لبخند می زند. ماهی ها را در دو بشقاب پهن می کشم. کنارشان مقداری از همان ملاتی که سرخ شده. مقداری هم سبزی و یک لیموی تازه که از وسط بریده شده. به بالکن برمی گردم. مجید منتظر است. مودبانه تشکر می کند و به بشقاب ها اشاره می کند:

ـ راضی نبودم به زحمت بیافتین.

ـ زحمتی نداشت. یعنی خودم هم چند وقتی می شه که غذای حسابی نخوردم.

ـ می رفتیم کافه یا رستورانی جایی.

ـ نمیشه رفت. تا سر کوچه بریم باید برگردیم دوش بگیریم. حالا صبر کن، خودت می فهمی.

تعارفش می کنم که شروع کند. نمی دانم باید بروم سر اصل موضوع یا بگذارم برای بعد از غذا. نگاهش می کنم. با احتیاط کالبدشکافی ماهی را شروع می کند. باید در آخر هم یک مقدار کره می گذاشتم داخل شکمش که عطرش بوی ماهی را بگیرد. برایش لیموناد می ریزم. مودبانه تشکر می کند و با لبخند گیلاسش را بالا می آورد و اشاره ای می کند. چقدر مودب است. روی شقیقه هایش چند تار موی سفید نظرم را جلب می کند. چندتا بیشتر است، اما خیلی هم نیست. طوری با چنگال و قاشق رفتار می کند که انگار سال ها خوردن ماهی را در آکسفورد تدریس می کرده. رنگ ماهی، رنگ گیلاسش، رنگ تی شرت نارنجی و رنگ  صورتش همه با هم می توانند تصویر کاملی از یک نقاشی باشند.

ـ چرا شروع نمی کنین؟ سرد می شه!

نمی توانم چشم بردارم. ترجیح می دهم حواسم به جزییات صورتش باشد. به صورت استخوانی و بینی قلمی اش. به چین های ظریف زیر چشمها، رنگ چشم ها، بند چرمی ساعتش و حلقه ای که در انگشتش برق می زند. حلقه! دیگر نمی توانم تحمل کنم:

ـ اون زن کیه؟ چرا با خودت آوردیش؟

جا نمی خورد. انگار که متن سوالات را قبل از جلسه بهش رسانده باشند. آرام آرام می جود. قورت می دهد. بی آنکه نگاهی به من بکند گیلاسش را بر می دارد. یک جرعه می نوشد و صدایش را صاف می کند.

ـ ساحل، همسرمه.

ظاهرا سوال بعدی را هم جواب داد. اما نگفت که اینجا چه کار می کند. منتظرم تا توضیح بدهد. نمی دهد. گیلاس را می گذارد روی میز و دوباره شروع می کند به ماهی خوردن. هاسکی زل زده است به من. مجبورم بپرسم:

ـ اینجا چیکار می کنه؟ یعنی توی داستان من چیکار می کنه؟

ـ هیچ کار. فقط هستش.

ستون فقرات را با چنگال جدا می کند و می گذارد کنار بشقاب. تیغ ها و باله های ماهی را هم می گذارد روی ستون فقرات. دوباره شروع می کند به ماهی خوردن. به گمانم بیش از حد خوشمزه شده باشد. حواسش فقط به ماهی است. ادامه می دهم:

ـ یعنی چی فقط هستش؟ این یه داستانه. نمی شه که کسی همینطوری توش راه بره. اونم بغل دست شخصیت اصلی. میشه؟

هاسکی پارسی می کند و روی پاهایش می نشیند. زن همسایه خانه نیست. ماشین اش هم نیست. مجید آن قدر کند است که انگار فیلمی را با دور کند برایم پخش کرده اند. دستمالی بر می دارد و گوشه های لبش را تمیز می کند. به چه چیزی تا این حد مطمئن است؟ انگار فرستاده آمریکاست. یک جرعه دیگر. نصف ماهی تمام شده. کمی عقب می رود و به پشتی صندلی تکیه می دهد:

ـ من نگفتم که همینطوری الکی راه بره. گفتم هستش. حالا شما خودتون باهاش هر کار بخواین می تونین بکنین.

ـ خب من که کاری با اون زن ندارم. داستانم جور دیگه ای نوشته شده

ـ هنوز هیچ داستانی نوشته نشده.

این یکی را درست گفته. لعنت بر من. باید همان پاراگراف اول را زودتر از این ها می نوشتم. حالا چکار کنم. ننوشتم که ننوشتم، طرحش را که ریخته ام. تمام جزییات و اتفاقات داستان را که می دانم.

ـ خوب، نوشته نشده، اما در طرحی که من ریختم نیازی به حضور یک زن نیست. تو باید تنها بیای و اصلا تمام ماجرا همینه که تنهایی بکشی. خودت اصرار داشتی، اینو که قبلا با هم مشخص کردیم. مگه غیر از اینه؟

ـ چیزی نشده که. حالا با هم تنهایی می کشیم. فرقی نمی کنه که.

ـ فرقی نمی کنه؟

صدایم را بلند کردم. این طور خوب نیست. باید مسلط باشم. باید مثل خودش آرام و شمرده شمرده حرف بزنم. باید او معطل جواب من بماند. نه اینکه هنوز حرفش تمام نشده من داد بزنم. قاشق را می گذارد بر لبه بشقاب.

ـ بودن ساحل قطعیه. شما می تونین هر طور که بخواین براش نقشه بکشین. اما بودنش قابل بحث نیست.

یعنی چه که قابل بحث نیست. دعوتش کردم اینجا که در همین خصوص بحث کنم. یعنی چه که قطعیه. یعنی چه که هر طور خواستم برایش نقشه بکشم. خوب می توانم نقشه بکشم که همین امروز برگردد یا اصلا بیافتد بمیرد. قطعا راضی نمی شود که ساحل روز اول در دریا غرق شود. یا در یک تصادف یا حتی با افتادن از پله های هواپیما.

ـ خوب نقشه من اینه که ساحل بمیره. خیلی زود هم بمیره

ـ منظورم از قطعی بودنش بودنش تا اخر داستان بود. بقیش به من مربوط نیست. می تونین هر کاری خواستین با ما دو تا بکنین.

باورم نمی شود. در مقابل چشمان بهت زده من کمرنگ می شود. از غذا تشکر می کند. گیلاسش را سر می کشد و کم رنگ تر می شود. سعی می کنم که چیزی بگویم. بهت و حیرت امانم نمی دهد. حالا دیگر به سختی دیده می شود. باید حرفی بزنم. دهانم قفل شده. رفت. حرف آخرش را زد، ماهی را خورد و رفت. بی آنکه حرف اضافه ای بزند. مطمئن و آسوده. رفت. به بشقابم نگاهی می کنم. اشتها ندارم. به ظرف سالاد نگاه می کنم. دلم می خواهد پرتش کنم به یک جایی. بلند می شوم و با دو دستم میز را کج می کنم. بیشتر. بیشتر کج می کنم. بشقاب مجید از آن طرف میز می افتد روی صندلی. بیشتر کج می کنم. ظرف سالاد شروع می کند به حرکت. بعد هم بشقاب من. بی اختیار دست هایم را بالا می اورم تا همه چیز بیافتد کف بالکن. صدای شکستن راضی ام می کند. تا مطمئن شوم که همه چیز را به هم ریخته ام میز را هل می دهم تا بیافتد روی صندلی مجید و برگردد روی تکه های بشقاب ها و گیلاس ها و کاهو و ماهی درسته ای که آن وسط له شده.  هاسکی صدایش را انداخته به سرش. به سمت نشیمن می روم و خودم را به کاناپه می رسانم. خرت و پرت ها را از روی کاناپه پخش زمین می کنم. عجب کثافتکده ای شده این خانه. بوی نم و رطوبت آغشته است به ماهی و روغن. عقم گرفته و چیزی نمانده بالا بیاورم. چیزی نیست که بالا بیاید. معده ام می سوزد. باید دراز بکشم. می دانم اگر چشمهایم را ببندم صورت ساحل ظاهر می شود. با همان لبخند تحمیلی. نمی بندمشان. همان طور با چشمان باز خیره می شوم به رنگ آبی سقف و قندیل های کوچکی که از آن آویزانند. این چه حماقتی بود که من کردم؟ خودم خودم را هیچ کاره و مجید را همه کاره کردم. بمیرد این هاسکی که همیشه پارس می کند.

+   نیما طالبیان ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir