یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

مردگی در جزیره ـ قسمت ششم و هفتم

مغزم می خارد. جایی میان دو گوشم. درست پشت همان جایی که می گویند چشم سوم آدم آنجاست. مجید است. می دانم. دوباره دست به کار شده. قبلا هم این کار را کرده. خودش را به اندازه یک عدس می کند و از یکی از سوراخ های صورتم خودش را به آنجا می رساند. می توانم تصورش کنم. بدن ندارد. کله اش یکباره وصل می شود به دو باله. چیزی شبیه به نوزاد قورباغه در اولین روزهای حیاتش. کله اش با همان پیشانی بلند، موهای کوتاه و بینی قلمی و صورتی سفید که از گرما سرخ شده باشد. همان صورت که بر پلکان هواپیما هر بار ظاهر می شود. می رود آنجا و همه جا را به دنبال کلمات همان پاراگراف اول پال پال می کند. فکر می کند آنجا خبری هست. خبری نیست. دیشب سعی کردم برایش توضیح بدهم که چرا خبری نیست. مجید منطقی است. من هم سعی کردم با دلیل و برهان برایش توضیح بدهم که چرا آنجا خبری نیست. باورش نشده. با عقلش جور در نمی آید که بیش از سه سال نوشتن یک پاراگراف طول بکشد. حق دارد. اما تقصیر من هم نیست. به هر حال ظاهرا خودش دست به کار شده و رفته چیزی پیدا کند. کلمات مناسب را پیدا کند و طوری کنار هم بچیند که تکلیف خودش، من و جزیره را مشخص کند. می توانم تصور کنم که در همان حال که مشغول غوطه خوردن در آن حفره های تو در توی خالی در خالی است چشمانش از تعجب از حدقه بیرون زده باشد. دیدن آن همه کلمات معلق و غوطه ور در آنجا برایش غیر قابل باور است. میلیون ها کلمه درست مثل ستاره ها و سیارات و منظومه های معلق در هستی. میلیون ها کلمه، و اگر بخواهم به زبان علمی بگویم هزاران میلیون بیلیون کلمه! بی هیچ قاعده ای در حرکتی بی هدف. حالا شاید با چشم خودش ببیند و بلکه بفهمد که یک پاراگراف فقط اسمش یک پاراگراف است و برای نوشتنش اِن فاکتوریل حالت مختلف از چیدمان کلمات و حروف ممکن است. باید دست از این کارها بردارد. بیاید بیرون و من را از این خارش لاعلاج خلاص کند تا خودم هرطور که شده از حل این معادله اِن مجهولی برآیم. اگر قرار بود هر شخصیتی خودش دست به کار شود هیچ رمانی تا به حال نوشته نشده بود. این را نه به عنوان یک نویسنده، بلکه به عنوان یک نانویسنده می نویسم. اگر بخواهد کار مفیدی برای نوشتن رمانش بکند بهتر است معقول بنشیند و توضیح بدهد که چرا هر بار که لحظه ورودش به جزیره را تصور می کنم چهره اش مملو از امید و رضایت است. چرا آمدنش به این جزیره برایش برابر با فرار از بدبختی و گرفتاری است؟ چرا می خندد؟ چرا نگاهش، همان لحظه نخست که بر بالای پلکان هواپیما ایستاده و هنوز پایش را به جزیره نگذاشته این قدر زیباست؟ انگار که ناگهان درهای زندان را به روی زندانی محکوم به اعدام باز کرده باشند و او همانطور با بهت و امید به دنیای زندگی نگاه کند. چه چیزی در جزیره می بیند؟ آیا آمدنش تا این حد با خواست و آرزوی خودش بوده؟ آیا تصوری از آنچه در جزیره می گذرد دارد؟ آیا باقی داستانش را فراموش کرده؟ فراموش کرده که چه آینده دردناکی برایش نوشته ام؟ این چهره خندان راضی است؟ آیا ذره ای نگرانی در وجودش هست؟ من که چیزی از نگرانی نمی بینم. هرچه هست همان احساس آزادی است. انگار که بعد از سال ها آوارگی به آن جا رسیده باشد که همواره خیالاتش در آن جا می گذشته. این ها را باید برایم توضیح بدهد. بدون این ها نمی توانم شروع کنم. باید برایم توضیح بدهد که چرا تنها نیامده. در حالیکه بارها در این همه سال تاکید کرده بودم که باید بدون همراه و تنهای تنها بیاید. چه معنی دارد که یکباره دست یک زن را بگیری و بدون هماهنگی وارد داستانش کنی؟ پس من اینجا چه کاره ام؟ آن زن کیست که در همان بالای پلکان ایستاده و به جزیره نگاه نمی کند، به لبهای خندان مجید نگاه می کند و نگران است. نگران این که نکند مجید از دیدن جزیره یکه بخورد. خوشش نیاید یا از آن بدتر بدش بیاید. برایش مهم نیست که جزیره چه شکلی است؟ چرا به جزیره نگاه نمی کند؟ به صحرای وسیعی از آسفالت که اسمش را گذاشته اند فرودگاه. به ساختمان کوچک و حقیر فرودگاه که به هر چیزی شبیه است جز فرودگاه. به خطی از مسافرانی که دست هایشان را رو به خورشید گرفته اند و دوان دوان سعی می کنند از باد گرم جزیره که هزار برابر از سشوار بدتر است فرار کنند. به فقری که در همان منظره هویداست. نه اتوبوسی که مسافران را منتقل کند. نه حتی یک هواپیمای دیگری که ثابت کند آنجا حقیقتا فرودگاه است. نه ماشین های کوچک و بزرگی که مشغول جا به جایی آدم ها و ساک ها و چمدان ها باشند. نه حتی پلیسی. این جا کجاست که این قدر بی چیز است؟ چرا به این ها نگاه نمی کند؟ شاید بار اولش نیست. نکند قبل از مجید، او بوده که این جا را پیدا کرده و تنهایی آمده تا نگاهی به این مقصد ناشناخته بیاندازد؟ حتما همین است. حتما برای همین است که از هیچ چیز تعجب نمی کند. برای همین است که چشم دوخته به لب های خندان مجید و منتظر است تا اولین کلمات از دهان مجید خارج شود تا از لحن و حالت صورتش بفهمد در مغزش چه می گذرد. مجید اما راضی است. راضی هم حتی کلمه مناسبی نیست. چیزی فراتر از راضی باید پیدا کنم. مجید خلاص شده است. آزاد شده است. برایش فقر جزیره یا سشواری که مستقیم روی صورتش گرفته اند مهم نیست. حتی متوجه نیست که باقی مسافران مجبورند به زحمت از کنارشان بگذرند تا از پله های هواپیما به زمینی برسند که حرارت خورشید را چنان با شدت منعکس می کند که انگار پا به سطح خورشید گذاشته باشی. طوری که از هر کفشی عبور می کند و کف پایت شروع می کند به سوختن. انگار که پابرهنه روی ماسه های تف داده قدم بزنی. نه. این طور نمی شود نوشت. مجیدی که قرار بود با کوله باری از تنهایی و ناامیدی و اندوه پا به جزیره بگذارد نه تنها این حالت ها را ندارد، بلکه برای حرص دادن من دست یکنفر دیگر را هم گرفته و با خودش آورده. آن هم یک زن. آن هم زنی به این بانمکی. نه اینکه خیلی جذاب باشد، آن طور که این زن همسایه از دور به نظر می رسد با موهای بلوند و بلند و بدنی باریک و کشیده، طوری که انگار یک باربی اصل از سرزمین قصه های کودکی خواهرم یکباره زنده شده باشد و سوار بی ام و سفیدش شده باشد و مستقیم آمده باشد جلوی در خانه روبه رویی پارک کرده باشد. بعد هم با هزار اطوار و طمانینه از ماشین پیاده شود. موهایش را از این طرف به آن طرف و یا برعکس بگرداند، تاپ مشکی اش را کمی بالا بکشد، خوش و بشی با هاسکی بکند و باز برود داخل خانه تا چند دقیقه بعد با لباسی به غایت مناسب تر برای من که کاری جز دید زدنش ندارم در بالکن حاضر بشود و موبایلش را در بیاورد و از این جهان مرخص شود و به جهانی مجازی ورود پیدا کند، در حالیکه نمی داند کسی در این جهان همانطور خیره مانده به حالت نشستن و هیچ کاری نکردنش. نه. این طورها نیست. زنی با نمک. با موهای سیاه کوتاه. قدی متوسط. پوستی نسبتا تیره و چشمانی به غایت نگران. زنی که هرجایی اگر ببینی احساس کنی می توانی بروی و خودت را معرفی کنی و بنشینی کنارش و در و بی در حرف بزنی و او همانطور خندان نگاهت کند و گاهی چیزی بپرسد یا سرش را به نشانه تایید تکان بدهد. بی آنکه خسته شود. بی آنکه هزار بار در صندلی اش جا به جا شود یا نگاهش این طرف و آن طرف دو دو بزند. از آن زنهایی که می توانند دو ساعت گوش کنند، و بعد، بعد که همه چیزت را رو کرده ای، آرام آرام شروع می کنند به حرف زدن. آنقدر آرام که مجبور می شوی در صندلی ات جا به جا شوی و به جلو خم شوی تا صدایش را بشنوی. و بعد که صدایش را شنیدی تا مدتی به جای حرف ها و کلماتش به همان صدا گوش کنی و فکر کنی که چه تناسب عجیبی دارد. این صدا با همین صورت که ساده، بی غرور و بی تکلف است. چنین زنی است زنی که پشت سر مجید در پرده اول در جزیره حاضر می شود. آن وقت می خواهی چه کار کنی. نه دلت می آید این صحنه را به هم بریزی و مجید را دوباره با آن حالت زار و بی امید، با کوله ای خاکی و سنگین تنها بیافرینی و نه می دانی باید با این زن در جزیره چکار کرد. چطور می شود همین پاراگراف اول را نوشت وقتی ندانی کدام مجید از آن پله ها پایین خواهد آمد. وقتی ندانی که با ادامه داستانی که همه چیزش در ذهن ات مرتب شده چه کار باید کرد. کجای این وضعیت در اختیار من است که حالا از من توقع دارد فکری به حال نوشتن رمانش بکنم. درست وقتی که همه زوایای مجید برایم روشن شده بود همه چیز به هم ریخت. اما از این سرگردانی چه چیزی حاصل خواهد شد؟ گمان نمی کنم مجید و این زن که هنوز اسمش را هم حتی نمی دانم خیال کوتاه آمدن داشته باشند. یک ماه است که هر بار درب هواپیما باز می شود اول مجید و بعد هم بلافاصله این زن ظاهر می شود. روزی صد بار صحنه را امتحان می کنم. سعی می کنم غافل گیرشان کنم. بی فایده است. این دو به هم دوخته شده اند. باید این را بپذیرم. باید تسلیم شوم تا شاید مجید هم از آن حفره های خالی بیرون بیاید. دلم می خواهد کاغذی را لوله کنم و چنان از گوشم داخلش کنم که به همان وسط ها برسد و آن وقت طوری بچرخانمش و فشارش بدهم که از این خارش خسته کننده خلاص شوم.

+   نیما طالبیان ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٤

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir