یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

مردگی در جزیره ـ قسمت پنجم

هاسکی تمام محله را گذاشته روی سرش. انگار دوباره همان ماده سگ بی صاحب سیاه پشمالو است که رفته داخل پارکینگ یا زیرزمین همسایه و هاسکی هم به جای اینکه از آن همه هیکل و پوزه استفاده مفیدی بکند و ماده سگ را بیرون بیاندازد یا چه می دانم، کار دیگری بکند، همانطور ایستاده و چند پارس بلند به طرف زیرزمین می کند و چند پارس آرام تر به طرف من که این طرف روی بالکن ایستاده ام و سیگار می کشم و از سر و صدای این احمق ها حرص می خورم و در تعجبم از این همه در و همسایه که همگی خوابیده اند یا خودشان را به خواب زده اند و اصلا انگار نه انگار که بالاخره تا کسی وارد این ماجر نشود و زحمت سر زدن به این حیوانات را به تن نخرد نه آن ماده سگ از آن دخمه تاریک بیرون می آید و نه این سگ نر نادان، که واقعا نمی فهمد در چنین شرایطی باید به جای پوزه از عضو دیگری استفاده کند، دست از پارس کردن بر می دارد، که من هم خلاص شوم و برگردم پشت میز و ببینم می شود امشب کاری کرد یا باز هم طبق معمولِ هرشب بهانه ای برای کار نکردن پیدا می کنم. این ماده سگ هم یک چیزیش می شود وگرنه در این گرما چه کسی برای دلبری دل و دماغ دارد. دلم می خواهد بروم یک بطری شیشه ای از بالای کابینت بردارم و پر آبش کنم و پرتاب کنم درست وسط معرکه تا صاحبِ صاحب مرده اش یکباره در تختخوابش عمودی شود، بلکه بیاید و کاری بکند. حسش نیست. اگر می توانستم تا آشپزخانه بروم می شد زیر گاز را هم روشن کرد و لااقل یک چای لیپتون حاضر کرد. سیگارم را با قطره های نم روی نرده ها خاموش می کنم. این روزها زیاد می کشم. صبح ها گلویم می خارد. باید همان آخری را هرطور شده ترک کنم و بعد از مسواک دیگر سراغش نروم. قطرات رطوبتی که روی شیشه ها و بدنه ماشین زن همسایه نشسته نور چراغ خیابان را در چشمم منعکس می کند. نمی توانم نگاهش نکنم. سیگار دیگری روشن می کنم. هاسکی ول کن ماجرا نیست. می نشینم کف تراس و پاهایم را از لبه آویزان می کنم. تا لباس زیرم در چشم به هم زدنی خیس می شود. بد نبود اگر می شد آن میز را به هر نحوی شده توی تراس جا بدهم تا این قدر با مکافات ننویسم. در تمام جزیره این باریک ترین بالکنی است که ساخته شده. معلوم نیست با چه عقلی. بالاخره هیبت زنی پشت کرکره های روبه رویی پیدا می شود. باز هم این زن ها! خدا پدرت را بیامرزد. حالا آمده روی بالکن، با ربدوشامری بر تن و موهای بلوند و بلند. خم می شود و با هاسکی صحبت می کند. هاسکی گوش می کند. زن به داخل خانه برمی گردد. هاسکی به من نگاه می کند و دوباره رو به زیرزمین فریاد می کشد. همین؟ یعنی دوباره برمی گردد این سگ را خفه کند یا رفت که بخوابد! سگ خانه پشتی هم حالا شروع می کند. به نظرم از خواب پریده و به همان زبان خودشان دارد به هاسکی فحش می دهد که خفه شود. عجب الم شنگه ای. اینجا نشستن فایده ای ندارد. برمی گردم به آشپزخانه. چای لیپتون تمام شده. با بی حوصلگی یک فنجان نسکافه درست می کنم و برمی گردم پشت میز. کاش کافه باز بود. آن جا تنها محل قابل تحمل در جزیره است. کولر گازی اش بی دریغ سرمابخش است، عطر قهوه فضا را پر کرده. نور به خوبی تنظیم است. صدای موسیقی زیاد نیست و از همه مهمتر هرچه بخواهی همانجا هست و نیازی نیست که صدبار تا آشپزخانه بروی و برگردی. می دانم که اوقاتی که در آنجا مطالعه می کنم، که حدود سی ساعت در هفته می شود، تنها اوقات رضایت من از محیط اطرافم است. فقط مشکلش این است که آن جا نمی شود نوشت. برای نوشتن باید نیمه شب گذشته باشد و آن جا هم شب ها راس دوازده تعطیل می کند. همین است که وقتی ساعت دوازده و ربع، آش و لاش می رسم به پشت در آپارتمان، دیگر رمقی برای نوشتن رمان برایم نمانده و فقط شروع می کنم به یادداشت نوشتن. خودم مانده ام معطل که وقتی تا به حال یک سطر هم از آن رمان کذایی ننوشته ام، چطور چنین قانونی برای خودم وضع کرده ام که باید حتما نیمه شب گذشته باشد که نوشتن شروع شود! اگر به عقلم رجوع کنم می فهمم که این قانون ذاتا و خود به خود شکسته و بی اعتبار شده. نه به این دلیل که من زودتر از نیمه شب نوشته ام، بلکه به این دلیل که هرگز بعد از نیمه شب هم ننوشته ام! بهتر نیست این قانون مزخرف را نادیده بگیرم و در همان کافه عزیز که مغزم در آن مثل ساعت کار می کند بنشینم و زحمت این پاراگراف اول را بکشم. بلکه اساسا از آن به بعد بتوانم از نوشتن رمان حرفی بزنم. یا لااقل در این یادداشت ها که در تمام شبانه روز در ذهنم بازی می کنند به همان یک پاراگراف اشاره کنم! برای اعتبار خودم نزد خودم هم که شده بهتر است این کشف علمی ام را عملی کنم. تقریبا تکلیفم با شروع رمان هم روشن است. حتی موضوع پاراگراف اول را می دانم و فقط باید همان را بنویسم و بعد اگر نظرم عوض شد ویرایش اش کنم. این طوری کار پیش می رود. تنها می ماند جمله نخست که معلوم نیست باید به کدام یک ارتباط داشته باشد. جزیره یا مجید. از آن جا که جزیره در عنوان رمان هم آمده است شاید حق با جزیره باشد اما از طرفی می شود گفت که موضوع اصلی جزیره نیست، بلکه مردگی است. در این صورت حق با مجید است. البته وجود مجید فقط وسیله ای است برای نوشتن جزیره. به تنهایی چندان مهم هم نیست. در حالت سوم هم می شود گفت که مجید در جزیره دچار این مردگی می شود و لذا هر دو به یک اندازه مهم و به شدت در هم تنیده اند. می شود جمله اول را طوری نوشت که وضعیت کلی هر دو را بیان کند. تقریبا مطمئنم که اگر همین جمله اول نوشته شود، بقیه رمان را با تمام جزییاتش، از اول تا آخر در ذهن دارم. می شود این جمله را به استارتی تشبیه کرد برای ماشینی که قرار است دور دنیا را در هشتاد روز، بی وقفه، بگردد. فقط مساله این است که ممکن است ماشین به این دلیل که سه سال و چهار ماه و هفده روز در همین نقطه پارک شده و ذره ای جا به جا نشده، دچار رخوت و حتی شاید اکسیداسیون باتری شده باشد! در این صورت باید بهش حق داد که برای روشن شدن به وقت نیاز داشته باشد. 

+   نیما طالبیان ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir