یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

مردگی در جزیره ـ قسمت چهارم

دو چیز در این جزیره بیداد می کند. البته که چیزهای بسیاری آدم را آزار می دهند اما دو چیز در این جزیره بیداد می کند. خستگی و تنهایی. خستگی را می توان بیشتر فیزیکی دانست. دلیلش بالا بودن فشار هوا در سطح دریا است. مثلا رفت و برگشت تا آشپزخانه به اندازه یک پیاده روی چند ساعته در مشهد خسته کننده است. پیاده روی در جزیره که تقریبا محال است. فقط شب ها یا شاید نصفه شب ها بشود یک دور کوچکی زد. همان موقع ها که زن همسایه از پله های تراس پایین می آید و مناسک ویژه اش را اجرا می کند. در نرده ای حیاط را باز می کند و هاسکی را که مثل دیوانه ها بالا و پایین می پرد نوازش می کند و در همان حال قلاده را گردنش می بندد و بدون این که حتی یک بار سرش را بالا کند از زیر بالکن من رد می شود و در سیاهی و رطوبت شب ناپدید می شود. بیست دقیقه ای صبر می کنم. چیزی به تن می کنم. کلید و بطری آب را برمی دارم و منتظر می مانم تا هاسکی برگردد تا ببینم صاحبش نگاهی به بالا می کند یا نه. نمی کند و مناسک تمام می شود. آن وقت خودم به راه می افتم. جای دوری نمی شود رفت. از همین کوچه می شود رفت تا خیابان اصلی، بعد سمت راست، می روی تا کافه و از پشت کافه برمی گردی به همین کوچه و بعد کوچه را برمی گردی تا خانه. در همین مسیر کوتاه پانزده دقیقه ای حداقل دوازده سگ به آدم پارس می کنند. یکی دوتاشان طوری طلبکارند که قلب آدم لحظاتی بین زدن یا نزدن مردد می ماند. به درب حیاط که می رسی دیگر پله ها را نمی شود بالا رفت. عرق از سر و رویت می بارد. باید بنشینی روی پله ها و سگ های بسته و گربه های آزاد را تماشا کنی. آنقدر که نفس ات سر جایش برگردد و بتوانی ریسک بالا رفتن از پله ها را به جان بخری. دو طبقه بیشتر نیست اما انگار ایفل را فتح کرده ای. به پشت در که می رسم قلبم دارد از جایش کنده می شود و ماهیچه های ران هایم به گریه افتاده اند. راهرو چراغ ندارد. هیچ وقت نداشته. اساسا کسی بعد از تاریکی از این پله ها بالا و پایین نمی رود. با نور اندک موبایل پله ها را بالا می روم. تا کلید پیدا شود و سوراخ پیدا شود و در باز شود طاقت آدم تمام می شود. برای همین هم یک صندلی درست کنار جاکفشی گذاشتم تا به محض ورود رویش بیافتم. و یک بطری آب که اگر یادم برود قبل از بیرون رفتن کنار صندلی بگذارم باید قید نشستن را بزنم و تا آشپزخانه خودم را فحش بدهم. این از خستگی. اما خستگی در برابر تنهایی چیزی نیست. هر وقت یقیین پیدا میکنی که از این تنها تر نمی توانی بشوی کور خوانده ای. ناگهان صدای پرنده ای، تصویری از خاطره ای و یا چهره کسی در خاطرت نقش می بندد و تنهاتر می شوی. ممکن است همه این چیزها پشت سر هم اتفاق بیافتد و تو مدام فکر کنی که این نهایت احساس تنهایی است و لحظه ای بعد باز تنها تر شوی. جزیره هم تنهاست. معلوم نیست اگر جای دیگری بودم باز هم تا همین حد احساس تنهایی می کردم، یا این گوشه ای از تنهایی جزیره است که در وجود غریبه ها بیداد می کند. کسی چه می داند. باید همین ها را در آن رمان کذایی بنویسم. اگر که بنویسم. توصیف پوشش گیاهی فقیر جزیره یا چه میدانم، آب زلال دریا چه فایده ای دارد. باید شخصیت رمانم را آن قدر تنها کنم که تمام حال و هوای جزیره در او رسوخ کند. باید بیچاره اش کنم. آن قدر که هیچکس قادر به درک تنهایی اش نباشد. احتیاجی به هم ذات پنداری نیست، باید طوری بسازمش که یگانه باشد. با مصائب ساده ای از روزمرگی و حالات پیچیده ای از تنهایی و حتی شاید جنون. بدون هیچ ارتباطی با ساکنین جزیره طوری که انگار اصلا دیده نمی شود. نمی دانم. اما اگر بخواهم چیزی به آن دو حالتی که بیداد می کنند اضافه کنم باید از آرامش جزیره هم بنویسم. آرامشی که تنها در سکوت خلاصه نمی شود. آرامشی که اساسا معنای مثبتی ندارد، آن طور که همه به دنبال آرامش اند یا مثلا دنبال جای آرامی می گردند. آرامشی که در ذاتش بیچارگی نهفته باشد. آرامشی که در جزیره هست، اما در تو آرامشی ایجاد نمی کند. برعکس، آن قدر آرام است که تو را به وحشت می اندازد. انگار که الان است که از زمین و آسمان بلا ببارد. آن قدر ساکت است که ترس سر تا پای وجودت را شبانه روز تسخیر می کند. دلت می خواهد کسی داد بزند و چیزی سکوت را بشکند. نه اینکه مثلا صدای مته ای ساختمان بغلی را سوراخ کند یا صدای سگ های شکاری که همه، ناگهان همه با هم شروع می کنند به زوزه و شیون، طوری که انگار اخر الزمان شده یا قرار است زلزله ای بیاید. دلت صدای دیگری می خواهد. مثلا کسی به در بکوبد، در را باز کنی، کسی که رو به رویت ایستاده حالت را بپرسد یا اصلا هر چیز دیگری را بپرسد. یا مثلا در شهر کارنوالی راه بیافتد یا لااقل همین بچه های محله جمع شوند دور هم و بازی کنند. چیزی شبیه این. همین قدر کافی است. اما نمی شود. تمام نمی شود این آرامش جزیره که جز دلشوره چیزی به آدم اضافه نمی کند. چرا این ها را نوشتم. باید امروز شروع می کردم. تقریبا تمام کشورهای خاورمیانه به جان هم افتاده اند. تمام صبح به خواندن اخبار گذشت. هر وبسایتی را صد بار رفرش کردم. هر بار خبرها بدتر و بدتر شد. به گمانم امروز روز تنهایی مضاعف خواهد بود. در چنین روزهایی به هیچ وجه نمی شود چیزی نوشت. می شود روی بالکن نشست و این درخت که چیزی نمانده ساقه هایش از تمامی پنجره های خانه داخل شوند را تماشا کرد. بروم لیوانی پیدا کنم و بیایم در همین بالکن آن قدر بنشینم که هوا تاریک شود و دوباره سگ ها شروع کنند به زوزه کشیدن و باز همان طور بشوم که هفته ای چند باری می شوم. طوری که درست مثل چند ثانیه قبل از انفجار بغض و شروع گریه است و چیزی از معده آدمیزاد شروع می کند به پیچ خوردن و بالا آمدن طوری که می دانی دیگر نمی شود جلویش را گرفت، و چشم هایت تنگ می شود و گلویت هم تنگ می شود و فقط دعا می کنی که بشود. که اگر بشود بعد می شود اندکی در همان حال درنگ کرد و بعد بلند شد و رفت و کاری کرد. اما اگر نشود آن قدر باید بنشینی تا امیدت را از دست بدهی. همین بهترین کار است. فعلا نمی شود نوشت. لعنت به این اخبار. شاید شب نوشتم.

+   نیما طالبیان ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir