یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

مردگی در جزیره ـ قسمت دوم

برای هیچ چیز از پشت این میز بلند نخواهم شد. حداقل برای چند ساعتی. حتی اگر تمام آشپزخانه را مورچه ها ببرند یا بخورند به آن جا برنمی گردم. همه چیز را آوردم همین جا و دور و برم چیدم. فلاسک دوقلویی برای چای و آب جوش، زیرسیگاری، نسکافه، بیسکوییت، قند، فندک و چند لیوان تمیز و یک بشقاب انگور. با همین ها می شود شش ساعت را سر کرد. به گمانم می خواهد نسیمی بوزد. امروز روز نوشتن است. فقط باید از روشن کردن دکمه اینترنت پرهیز کنم. یک ساعت بنویسم موتورم روشن می شود و آن وقت شاید ده ساعت هم بشود نشست. گور پدر مورچه ها. پشه ها هم که دیشب سیراب شدند و لابد تا ظهر خوابند. بهترین فرصت است. باید بنویسمش. تا ننویسم نمی توانم بروم. تا نروم از این عذاب خلاص نمی شوم. سه سال است که می خواهم بنویسم. یعنی از همان روز اول که وارد این جزیره شدم. هرسال گفتم سال بعد می نویسمش. نشد. گرفتار شدم. گاهی به سرم می زند فرار کنم. اصلا چرا نروم؟ می توانم بروم جای بهتری و آنجا را بنویسم. حتما که نباید این خراب شده را نوشت. می روم ساری، روستای پهنه کلاه را می نویسم. با آن همه دار و درخت و آبی که دارد. با آن جنگل رو به رو و کوچه باریکه های گلی که همان طور از روستا تا جنگل ادامه دارند. با آن مه صبحگاهی و خنکایی که آدم را سحر می کند و دود و بخاری که آن دورها از کارخانه کاغذ مازندران بلند می شود. و از همه عجیب تر آن هتلی که رنگ سرخ بامش در دامنه کوه خودنمایی می کند و می شود یکساعته تا آنجا رفت و یک اسپرسوی جانانه نوش جان کرد و خیره شد به جنگل و حتی می شود آدم بساطش را جمع کند و هر روز عصر برود همانجا خیره شود به کوه و رمانش را بنویسد. بی آنکه اخبار خاورمیانه خاطرش را آشفته کند یا صدای ساختن خرابه ها آزارش بدهد. بی آنکه ساعت ها بی هدف در فیس بوک بگردد و چیزهایی بخواند که بیشتر از چندثانیه در ذهنش نمی مانند. عکس، فیلم، خبر، جوک، تبریک تولد، خبر مرگ، این همه را برای چه می خوانم؟ آن هم با این دقت. واقعا خنده دار است. اگر آنجا بودم تا به حال کارنامه ادبی ام تکمیل شده بود. حتی شاید می توانستم در همین سن و سال بمیرم. واقعا چرا نروم جایی که بشود از این چیزها نوشت. بشود با مردمانش حرف زد. سه سال زندگی در سکوت که چه؟ چه چیز اینجا آدم را سحر می کند که نمی شود ازش خلاص شد. شاید دریا. باید این روزها به دریا سری بزنم. به هر حال هرجا بروم بهتر می توانم بنویسم. اینجا نمی شود نوشت. اصلا کدام نوشتن؟ اینجا که نصف سال مغز آدم بخار می شود و نصف دیگر سال استخوان های آدم یخ می زند. اینجا که هر چند سال بگذرد نه تو با کسی آشنا می شود و نه کسی با تو. این همه سال تنهایی. این همه سال مشاهده و یادداشت برداری از وضعیت جزیره. باید خودم را از همه چیز دور نگه می داشتم تا بتوانم واقعیت جزیره را بنویسم. گاهی دلم می خواست با کسی حرفی بزنم. مثلا با همان پسربچه ای که در کافه می بینم. ساک ورزشی به دست وارد می شوند، دور و بر را نگاه می کنند، معمولا آن ساعت ظهر کسی هم جز من نیست، و همیشه در نهایت همان میز کنار پنجره را انتخاب می کنند. روبه روی مادرش می نشیند و هر از گاهی نی را از لیوان بزرگ خودش در می اورد و در استکان کوچک مادرش فرو می کند و تا نفس دارد بالا می کشد و در این بین میز را به گند می کشد. بامزه است. یا همین عثمان که برایم آب می آورد. مرحبا... مرحبا... تشکر....تشکر... بای بای... بای بای... و تمام. چرا یکبار دعوتش نکردم بیاید داخل تا با همان آب ها که می آورد برایش چای بهار نارنج درست کنم تا لااقل بفهد این آب ها که می آورد اینجا به چه چیزهای سحرآمیزی تبدیل می شود. اما نمی شود. نمی شود با مردمان اینجا هم صحبت شد. اگر با کسی حرف بزنم دیگر نمی توانم بنویسم. اگر ننویسم نمی توانم بروم. باید شروع کنم. این شرایط تغییری نخواهد کرد. باید خودم را تغییر بدهم. اما چطور؟ اگر می توانستم تا به حال چیزی نوشته بودم. به جز این یادداشت های بیهوده که حالا دیگر به نوشتن آن ها عادت کرده ام هیچ چیز دیگری ننوشتم. گاهی از خودم می پرسم این همه یادداشت واقعا ضرروی بود؟ سه دفتر برای سه سال. گاهی یکی را برمی دارم و می روم توالت. می نشینم و می خوانم. خوشحالم که هیچکدامشان به دفتر خاطرات تبدیل نشدند. البته که استفاده از واژه خاطره در این جزیره خودش بی معناست. در تمامشان تکه هایی از جزیره را نوشته ام. جلد اول جغرافیای جزیره، سال دوم تاریخ جزیره، دفتر سوم مردمان جزیره. انگار در تمام این سال ها جزیره را از کره زمین جدا و در آزمایشگاهی زیر میکروسکوپ نگاهش کرده بودم. هر سال به گونه ای. حس می کردم بر جزیره محیط شدم. همان موقع بود که فهمیدم که دیگر می توانم بنویسمش و چه چیزی بهتر از رمان. رمانی بی انتها که آن هم می تواند چندین جلد باشد. با شخصیت هایی نیمه حقیقی. اما حالا چهار ماه از سال چهارم گذشته و هنوز حتی یک سطر هم ننوشته ام. مساله تنها گرما و سرما نیست. مورچه ها هم هستند. پشه ها، سوسک ها، سگ ها، گربه ها، جیرجیرک ها، کارگران ساختمانی، صدای اذان. چرا صدای همه چیز اینجا چندبرابر می شود؟ شاید به همین دلیل است که کسی اینجا را ننوشته.

+   نیما طالبیان ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir