یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

مردگی در جزیره ـ قسمت اول

این ها که می خوانید دست نوشته هایی است برای داستانی بلند به نام " مردگی در جزیره". می خواهم همین جا منتشرش کنم چرا که شاید به این شیوه بتوانم بنویسمش و تمامش کنم. امیدوارم با نظردادن مرا در ویراستاری اش راهنمایی کنید

مردگی در جزیره. بخش اول ـ قسمت اول

برای بار هزارم بلند می شوم. این بار می روم که ببینم لیوان را کجا گذاشتم. در آشپزخانه نیست. مورچه ها به بشقاب نیمه کاره هجوم برده اند. باید کاری بکنم. قتل عامشان می کنم. هرچند آن قدر خورده ام که سیر باشم اما به هر حال این بشقاب من است. این کابینت هم مال من است. این آشپزخانه هم همینطور. این خانه هم درست است که اجاره ای است اما به هر حال فعلا مال من است. حتی این جزیره کوچک متحرک هم مال من است. این ها اینجا چه کاره اند؟ باید بروند. اول برایشان پیغام می فرستم که ظرف یک دقیقه آنجا را بمباران خواهم کرد. با خودم می گویم انسانی است که فرصت فراری بهشان داده باشم. یک دقیقه را چکار کنم؟ کتری را آب می کنم. زیرش را روشن می کنم. دستگیره کتری را طوری تنظیم می کنم که باقیمانده پلاستیک سوخته اش دود نکند. یک دقیقه تمام نشده. مورچه ها هشدارم را جدی گرفته اند و به نظر می رسند می خواهند محل را تخلیه کنند. کجا می خواهند بروند؟ توی سینک؟ آن جا هم مال من است. زیر قابلمه؟ پشت اسکاچ؟ لای آشغال ها؟ این ها همه مال من اند. چرا نمی فهمند؟ چندبار بگویم؟ یک دقیقه تمام نشده. باید سی ثانیه بیشتر بهشان فرصت نمی دادم. چه کار کنم؟ لابد می خواستم نسکافه درست کنم که آب را گذاشتم بجوشد. باید لیوان دیگری پیدا کنم. یک قاشق نسکافه، یک قاشق عسل، مقداری شیر می ریزم و می گذارم خیس بخورد. یک دقیقه تمام شده. بمباران را شروع می کنم. ابتدا دستم را زیر شیر آب می گیرم و چند بمب آبی کوچک را از ارتفاع یک پایی رها می کنم. حرکت مورچه ها تندتر می شود. با دقت نگاه می کنم. عده ای خود را به پشت کوهی از برنج رسانده اند. چه فایده، هنوز داخل بشقابند. عده ای از این طرف به آن طرف در حال فرارند اما بیشتر دور خودشان می چرخند. آن هایی هم که هنوز برای خرده های نان حرص می زنند که دیگر کارشان تمام است. چقدر هشدار بدهم؟ هرکسی صبری دارد. بشقاب را از روی کابینت بلند می کنم. بمبارانشان کنم یا سد آبی را بشکنم و بگذارم همگی غرق شوند؟ بمباران تکراری است، این بار سد را می شکنم. بشقاب را در قابلمه پر آب رها می کنم. موج عظیمی از برنج و چربی و کثافت همه جا را به هم می ریزد.  همه می آیند به سطح آب. بعضی ها در دم مرده اند. بعضی ها سعی می کنند از چربی های شناور در آب بالا بروند. معلوم است که نمی شود. کمی صبر می کنم. سونامی آرام شده . حالا همه مرده اند. خیالم راحت می شود. چه کار می کردم؟ دنبال لیوانم می گشتم. کجا گذاشتم؟ یخچال را بررسی می کنم. آن جا نیست. شاید کنار توالت فرنگی گذاشتم. به دستشویی می روم. بوی رطوبت آدم را خفه می کند. آن جا هم نیست. نا امید برمی گردم پشت میز کارم. لیوان کنار لبتاب، کنار ظرف انگورهاست. چرا ندیدمش؟! می نشینم که شروع کنم. فکرم جای دیگری است. به دنبالش می روم. آنقدر این طرف و آن طرف می پیچد که گمش میکنم. این کاره است. درست مثل یک جاسوس فرانسوی. تمام کوچه پس کوچه های این اطراف را بلد است. با هیبتی از یک در وارد می شود و با هیبت دیگری از در پشتی فرار می کند. فایده ای ندارد. گمش کرده ام. لیوان را سر می کشم. یک دانه انگور را از بقیه جدا می کنم. این ها را هم باید قتل عام کرد. تک تک شان را باید خورد و تفاله اشان را تف کرد. کجا بودم؟ صفحه ای در مقابلم باز است. بالاخره دارم می نویسم. صدای کتری بلند می شود. باید بلند شوم. دوباره راهی آشپزخانه می شوم.

+   نیما طالبیان ; ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir