یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

قسمت پانزدهم از رمان " مردگی در جزیره "

اگر کسی را در این جزیره داشتم که می دانستم ذره ای از خوشحالی من خوشحال می شود وقتم را برای نوشتن این یادداشت تلف نمی کردم و دوان دوان به سراغش می رفتم و در راه لیمونادی هم می گرفتم تا جشن بگیریم و  بنشینیم و من برایش از معجزه امروز تعریف کنم. اما چه چاره که هر وقت به چنین کسی فکر می کنم تنها یک نفر به ذهنم می رسد. سوزان، دختری که به گمانم ترکمن باشد و در همان تنها کافه قابل تحمل شهر کار می کند و با آنکه نمی داند، اما من گاهی ساعتی را صرف نگاه کردنش می کنم. کف زمین را تی می کشد، سینی ها، لیوان ها، نی ها و دستمال های مچاله شده را جمع می کند و تمام این کارها را با لبخندی انجام میدهد که گویی لذتی بیشتر از کار کردن نمی شناسد. آن وقت که نوبتش می شود که پشت صندوق بایستد و سفارش بگیرد نوبت من می شود تا بروم و یک فیلتر کافی با طعم وانیل و یک لیوان کوچک شیر داغ سفارش بدهم. سفارشی که آن قدر تکراری است که گاهی با دیدن من و خیره شدن در چشم هایم می فهمد که سفارش دیگری وجود ندارد و همان را ثبت می کند. همصحبتی با سوزان به جملاتی کوتاه محدود است. سلام. بفرمایید. حتما. آه ببخشید، یادم رفت شیرتان را گرم کنم. روز به خیر. لیوان کوچک یا بزرگ؟ می توانم سینی را بردارم؟ این هم شیر داغ. بعله سرعت اینترنت امروز خیلی کم شده. چیز دیگری میل ندارید؟ عجب بارانی! به جرئت می توانم بگویم این جملات فهرست کاملی است از تمام آنچه از سوزان شنیده ام. به همین دلیل واضحمی دانم که نمی شود رفت در کافه نشست و داستان امروز را برایش تعریف کرد. شاید روزی بشود، باید روزی آدا را ببرم به کافه و سوزان را بهش معرفی کنم. شاید سوزان هم به جمع دونفره ما بپیوندد و آن وقت دیگر چه می شود! تصورش را هم نمی توانم بکنم. من، سوزان و آدا. یا من، آدا و سوزان. دومی بهتر است. به هر حال باید امروز را بنویسم: داستان از این قرار است که مثل هر روز روی بالکن نشسته بودم و هاکان را دید می زدم که طبق معمول فقط شلوارکی به تن داشت و خم شده بود و از میان قطار شیشه های خالی آبجو و بطری های نوشابه یکی را انتخاب می کرد و می برد به حیاط پشتی و باز می آمد و یکی دیگر را بلند می کرد و در نور خورشید وراندازش می کرد و باز می رفت. با خودش حرف می زد و شانه ها و شکم چاقش را می خاراند. این روزها هر چه فکر می کردم نمی توانستم سر از کارهای هاکان، خودم، مجید و ساحل دربیاورم. در همین احوال نامعلوم بودم که تاکسی سفید رنگی از مقابل خانه گذشت، کمی جلوتر ایستاد و عقب عقب آمد تا درست مقابل درب حیاط ایستاد. پیرمرد لاغری با سبیل های پرپشت سفید از سمت راننده پیاده شد. معلوم بود که مسیری طولانی را رانندگی کرده بود، هنوز کامل پیاده نشده بود که مثل آدمی که سرش را از زیر آب درآورد و هوا را با حرص ببلعد سیگارش را روشن کرد و پکی عمیق کشید و بعد که اعصابش تنظیم شد خم شد و دکمه ای زد که درب صندوق عقب ماشین بالا آمد.  از لا به لای برگ های درخت دیدم که چند ساک و یک چمدان بزرگ در صندوق بود.  هاسکی از رخوت خارج شد و کوچه را گذاشت روی سرش. بعد درب دیگر ماشین باز شد و دخترکی از آن خارج شد با کلاهی بزرگ که صورتش را پوشانده بود. شلوار جین کوتاهی پوشیده بود و کفش اسپرت آدیداسی که بندهای سبز فسفری داشت و نمی شد ندیدش. پیرمرد تمام اسباب ها را با احتیاط روی پله ها چید و با دخترک حرف هایی به ترکی زد. خندید، عرقش را با پارچه ای خشک کرد، پولش را گرفت و قبل از نشستن در ماشین سیگار دیگری روشن کرد و رفت . دخترک نگاهی به در حیاط و زنگ های کنار در انداخت و بعد همین طور سرش را بالا آورد تا جایی که من را همچون مارمولکی متعجب دید که خم شده بودم و چسبیده بودم به نرده های بالکن. برای چند ثانیه در چشم های هم زل زدیم تا بالاخره سلام کرد. به ترکی. من هم جوابش را به ترکی دادم. پرسید که آپارتمان خورشید اینجاست و گفتم که درست آمده است. صورتش سفید سفید بود. طوری که اگر خالی به صورت داشت از همان بالا می توانستم ببینم. یا حتی اگر روی بینی یا پیشانی اش کک مک داشت. هیچکدامشان را نداشت. لبخندی زد و خم شد تا ساک سنگینی را از پله ها بالا بیاورد. به نظر چهارده پانزده سالی بیشتر نداشت. از آن بالا که نگاه می کردم هم قد چمدانش بود. دستپاچه شده بودم. می دانستم چه شده اما باور نمی کردم. دور خودم در خانه می چرخیدم تا بالاخره از آیفون در پایین را باز کردم و بعد باز دوری زدم و از پله سرازیر شدم. در پاگرد به هم رسیدیم. مردنی بود. آن قدرها هم دخترک نبود. حالا به نظر بیست و چندسالی داشت اما مثل آفتاب پرستی همرنگ گچ دیوار شده بود. آن قدر سفید بود که به نظر می رسید کلاهش با فاصله ای از گردنش روی هوا ایستاده است. گفت: شما هاکان هستید؟ گفتم نه. نگفتم که هاکان سن پدربزرگ من را دارد و تا همین چند لحظه پیش در حال اجرای مراسمی عجیب و غریب در حیاط بود. نزدیکش رفتم و دستم را دراز کردم و خودم را معرفی کردم. خودش را " آدا " معرفی کرد. خواستم ساک دستش را بگیرم، اصرار داشت که خودش می آورد و وقتی فهمید که ول کن نیستم اشاره کرد به حیاط و گفت چمدان بزرگی آن جاهست. به زحمت ساک را از دستش درآوردم و بالا بردم. پشت سرم آمد تا پاگردی که آپارتمان من را به خانه جدید او وصل می کرد. در آپارتمان من باز بود و تصویری از یک بلبشوی تمام عیار را می شد دید. گفتم اینجا واحد من است و پرسیدم انگلیسی می فهمد. گفت کمی. گفتم همین جا بمان تا من بارهایت را بیاورم. نفهمید یا نخواست که بفهمد. دوباره با من سرازیر شد به حیاط. پایین که رسیدیم هاکان را دیدم که از آن سر حیاط سلانه سلانه می آید. رو کردم به آدا و گفتم: هاکان. هاکان دست های خاکی اش را با پشم های سینه اش پاک کرد و شروع کردن به مرحبا... مرحبا! گفتن. من که نمی دانستم چه کار کنم و از طرفی می ترسیدم چهره ام افکارم را بو بدهد شروع کردم به بالا بردن ساک ها و چمدان ها. مثل حمال ها در راه پله به نفس نفس می افتادم و باز شروع می کردم به بالا و پایین رفتن. آن قدر ساک و پلاستیک و خرده ریزه داشت که به گمانم ده بار پله ها را بالا و پایین رفتم. اما در چشم به هم زدنی همه چیز را بالا برده بودم. تمام که شد برگشتم پایین. هاکان من را به عنوان همسایه دیوار به دیوار آدا معرفی کرد و من باور کردم که بالاخره شد آن چیزی که باید می شد. در کمال بهت و ناباوری. هاکان گفت که من جای پسرش هستم و من خوشحال شدم اما بعد که گفت او هم مثل دخترش است دیدم چیدمان مناسبی از آب درنیامد. ترجیح دادم همان همسایه دیوار به دیوار باشم. هاکان سفره دلش را پهن کرده بود و از دخترهاش می گفت که لندن هستند و او که این دو تا خانه را بازسازی کرده و اجاره ها را می فرستد برای دخترها. واحد من که بازسازی نشده بود،همان بود که به گمانم از بیست سال پیش بود. اما چیزی نگفتم. هاکان آن قدر حرف زد که یقین داشتم آدا دارد از حال می رود. بعد زانوها و پشت ران هایم شروع کرد به تیر کشیدن و کمرم تازه انگار متوجه شده بود که چقدر بار کشیده است. عذرخواهی کردم و برگشتم بالا تا قبل از جان دادن آبی بنوشم. یادم آمد که لبهایش صورتی و زیر چشمهایش کمی تیره بود. نمی دانستم آیا مویرگ های زیر چشمش را می شد دید یا این که فقط تصور می کردم که دیده ام. کمی در راهرو رفتم و برگشتم و دیدم نمی شود این طور در نادانی به سر برد. تصمیم گرفتم بروم پایین و ببینم آیا مویرگ ها را می شود دید یا نه. اما خوب، تا همین جا هم شاید خودم را لو داده بوده باشم. چکار می کردم؟ ناگهان مغزم کار کرد و رفتم از کشوی جاکفشی قبض برق و پول برداشتم و روانه پایین شدم. هاکان هنوز داشت حرف می زد و آدا یله داده بود روی یک پا تا پای دیگرش کمی استراحت کند. تصمیم گرفتم خلاصش کنم و مثل دیوانه ها پریدم وسط حرف هاکان و شروع کردم به انگلیسی حرف زدن و قبض و پول ها را نشانش دادم. به کل یادش رفت که چه می گفت. قبض را گرفت و پول ها را شمرد. آدا از این پا به اون پا شد. برگشتم و خیره ماندم به زیر چشم هایش. دیده می شدند. خطوط آبی کمرنگی که تا روی گونه ها ادامه داشت و بعد به آرامی محو می شد. در مورد کک و مک ها اشتباه کرده بودم. یک سمت صورتش بودند. درست از خط میانه بینی شروع می شدند و هرچه به سمت گونه ها و پیشانی پیش می رفتند از تعداد و قدرت رنگشان کاسته می شد. روی گردنش هم خالی بود. پر رنگ و قهوه ای. جایی که معمولا خط پایینی ریش آقایان آن جا تمام می شود و اگر از رو به رو به هر چهره ای نگاه کنی می توانی ببینی اش. مگر آنکه گردن را یقه اسکی یا شال گردنی پوشانده باشد. خودم هم داشتم. درست در همان حدود. اما خال من سمت راستم بود و از آنجا که پوستم تیره است کمتر به چشم می آید. یک خال هم درست روی استخوان ترقوه اش بود. بزرگتر اما روشن تر. موهایش خرمایی بود و پیچ و تاب کمی داشت. آن قدرها هم روشن نبود، مثل خرماهای نرسیده که طعم گسی دارند و در جزیره فراوانند و کام دهن آدم را طوری می کنند که جز با چایی نمی شود فرو دادشان. آدم به حسرت خرماهای مضافتی بم خودمان می افتد و شب های ماه رمضان. رنگشان تیره تر بود، مثل خرماهای رسیده و قهوه ای که هنوز تا سیاه و مضافتی شدنشان یک ماهی مانده باشد. هنوز سیاحت چهره و جزییات صورتش را تمام نکرده بودم که متوجه شدم بیش از حد خیره مانده ام و هاکان و آدا طوری به من زل زده اند که انگار ناگهان در میانه حرف زدن سکته کرده باشم.

به خودم آمدم. آدا این پا آن پا می کرد که برود. گفتم برویم بالا تا کمکش کنم. هاکان دعایم کرد و دهانش نیمه باز بود تا داستان دخترها را دوباره شروع کند که من نفهمیدم آدا چطور غیبش زد. هاکان کلید را به من داد و بابت سر و صداهای این چند هفته عذرخواهی کرد. میخواستم بغلش کنم و ببوسمش. تمام و کمال بخشیده بودمش. پرسیدم که حالا چند وقتی می ماند؟ گفت که قراردادش یکساله است و تازه از استامبول آمده و می خواهد برود دانشگاه. به گمانم هنوز داشت چیزهایی تعریف می کرد که من از شوق نتوانستم تحمل کنم و دویدم به سمت بالا. آدا روی چمدانش نشسته بود. کلاهش را برداشته بود. یک کفش اش را درآورده بود و انگشتانش را در دست گرفته بود. شروع کرد به عذرخواهی. وقتی شروع کرد به حرف زدن فهمیدم که انگلیسی را از تونی بلر هم بهتر حرف می زد. آن قدر که شک کردم که هاکان گفته بود از کجا آمده، لندن یا استامبول؟ آن قدر که این هاکان حرف می زند. آن هم همش از دخترها که رفته اند و لندن مانده اند و نمی ایند و لندن سرد است و لندنی ها هم سرد هستند و ... در را باز کردم و چمدان بزرگ را اول از همه به داخل بردم. آدا نشست روی پله و گفت که دیگر نمی تواند بایستد و خجالت زده است. من صداهایی از دهانم خارج شد که بعدها هرچه فکر کردم نفهمیدم که به چه زبانی می خواستم چه بگویم؟ فقط اصواتی بود بی معنی که بیشتر شبیه به تته پته کردن آدمی می مانست که مادرزادی لال باشد.  وقتی همه چیز را داخل بردم تازه متوجه آپارتمانی شدم که تا همین چند هفته پیش خرابه ای همچون خرابه من بود و حالا چه خانه لوکسی شده بود. می خواستم برگردم پایین و هاکان را خفه کنم. کف را کلا پارکت کرده بود، تمام مبلمان خانه نو بود، مبل ها، میز ناهار خوری، تلوزیون ال سی دی، گاز، یخچال، درب کابینت ها از چوب بود و رنگ لوسترها با پرده ها و مبلمان ست شده بود. یک فرش کوچک وسط هال پهن بود. از آن ها که پرزهای خیلی بلند و کلفت دارند. از لای پرده های توری و شفاف تراس را دیدم و میزی دایره ای شکل و چهار صندلی پلاستیکی. حقش بود که برگردم پایین و از هاکان بپرسم چرا برای من این کارها را نکرده بود. اما از خیر این حق گذشتم، ترجیح دادم به بهانه بردن چمدان ها به اتاق سرگوشی در خانه آب بدهم و ببینم آن پشت ها چه خبر است. دو اتاق از سه اتاق خالی از هرچیزی بود و پارکت کفشان برق میزد. شبیه همان پارکت ها بود که قدیم ها در ایران کار می کردند. قبل از این که این کف پوش های پلاستیکی طرح چوب مزخرف چینی بازار را پر کند. چوب های واقعی مستطیلی شکل کوچک که چندتایشان کنار هم مربعی می ساختند. و مربع کناری در خلاف جهت چیده می شد تا در نهایت بافتی ریز و شطرنجی حاصل شود. رنگ پارکت ها تیره تر از آن هایی بود که در ایران دیده بودم. قهوه ای سوخته بود اما در راهرو و حال روشن تر بود. در اتاق آخر هم تختی چوبی با پاتختی ها و میز آرایشی از چوب و یک جفت صندلی لهستانی اصل. مشخص بود که اتاق را برای یک دختر تنها آراسته بودند. رنگ پرده زرشکی بود و میله پرده در دو سر به یک قپه چوبی خراطی شده ختم می شد. لوستر کاغذی هم صورتی یا گلبهی بود. اسباب و چمدان ها را در یکی از اتاق های خالی جا به جا کردم و به هال برگشتم. آدا مشغول وارسی خانه بود و به همه جا سر می کشید. بوی رنگ و پلی استر کم تر شده بود اما هنوز بینی آدم را اذیت می کرد. دلم می خواست بیشتر بمانم اما طوری به سمتم آمد و تشکر کرد که یعنی مرحمت شما زیاد. در چهارچوب در ایستاد و تشکر کرد. مثل این هایی که از نزد اربابشان مرخص می شوند آن قدر پاگرد پله را عقب عقب رفتم تا خودم را در آپارتمان خودم یافتم. آدا لبخندی زد و دستی تکان داد و در را بست. قبلش هم چیزهایی می گفت که گوش نمی کردم. در را بستم و پخش زمین شدم. چند وقتی بود که چیزی سنگین تر از پلاستیک های خریدم بلند نکرده بودم. احساس کردم تمام ماهیچه هایم گرفته است و بدنم بوی شدیدی از خودم را می داد. به هر زحمتی بود خودم را به حمام رساندم و غلتیدم به داخل وان و با پا آب را باز کردم. پاشنه پایم را گذاشتم داخل حفره آبراه و نفس عمیقی کشیدم. آب با فشار کمی روی پاهایم می ریخت و باز موهای روی ران هایم شروع می کنند به ایستادن. چشم هایم بی اختیار بسته می شوند و باز راه می افتم. دوباره همان شال ها و پارچه های رنگی. همان رنگ سبز دشت ها و راه پیچ در پیچ و باریک. بازار روزانه و بوی ماهی. به در باغ که می رسم کوچک می شوم و می چسبم به شیشه عقب بیوک. پدر بوق می زند و مراد سر و کله اش پیدا می شود و باز برایم شکلک در می آورد. دستم را مراد گرفته و بلندم می کند تا از گل و شل ها پرواز کنم. باز می گذاردم زمین و سگی را نشانم می دهد که به درخت پرتغال بسته شده و دست و پا می زند. هاسکی نیست. سگ گله ای است که حالا نگهبان باغ است. زشت و سیاه و بزرگ. مراد بغلم می کند و به سمت درخت می رود. می ترسم و به پاهای مراد می چسبم. پدر مراد را صدا می کند و با هم می دویم به سمت ماشین. پلاستیک های پر از ماهی را دست مراد می دهد و از پله ها بالا می رود. دلم نمی خواهد بالا بروم. برمی گردم به باغ و از دور سگ را نظاره می کنم که ناگهان هاسکی می شود. بزرگ می شوم و شب می شود. قلاده هاسکی را باز می کنم و به سمت خانه پایین باغ می روم. نرگس آن جاست. چراغ آشپزخانه روشن است و بوی پیاز داغ را می شود از دور تشخیص داد. طوری می روم لا به لای درخت ها که در دیدرس اش نباشم. پنجره را بخار گرفته و شبحی از نرگس دیده می شود. نزدیک تر می روم. هاسکی پارس می کند و نرگس از آشپزخانه بیرون می رود. چراغ بالکن روشن می شود و نرگس می آید تا لبه بالکن. چیزی به سر ندارد. صدای هاسکی را دنبال می کند و من را می بیند که از لابه لای درخت ها به سمتش می روم. می دود به داخل خانه و چیزی به سر می کند و ترق ترق از پله های چوبی پایین می آید.

ـ آقا مهندس شمایین؟ چیزی شده؟

ـ نه، هاسکی را آوردم راه بره. گفتم سری بهت بزنم ببینم در چه حالی.

ـ گشنتون شده لابد، ها؟ غذاتونو میارم بالا تا نیم ساعت دیگه.

هاسکی خودش را به پاهای نرگس می مالد و صداهایی از گلویش در می آورد. نرگس می نشیند روی پله و هاسکی را نوازش می کند تا همانجا جلویش دراز بکشد و او سینه و گلویش را نوازش کند. تکیه می دهم به درخت ماگنولیا که حالا بزرگ شده و شاخه هایش روی سقف خانه پایین باغ را پوشانده. سیگاری آتش می زنم و تماشایش می کنم. سرش را بالا نمی آورد.

ـ این حیوون چقدر خوشگله.

ـ نرگسی.

ـ بله آقا مهندس.

خیره می ماند. آخرین باری که نرگسی صدایش کردم باید سال ها پیش بوده باشد. مراد هر دو را نرگس صدا می کرد. مادر و دختر خودشان می فهمیدند که با کدامشان است. انگار قحطی اسم بود. پدر از همان بچگی نرگس را نرگسی صدا کرد. می گفت: مراد کار خدا را می بینی، خدا به تو دختر داد، شیرزن، صد تا پسر کار می کنه، انگار بیل به دستش چسبیده، به من پسر داده، مدام گریه و نق نق.

من اما فقط وقتی تنها بودیم یا چیزی ازش می خواستم نرگسی صدایش می کردم. خودش فهمیده بود. نگاهش نگران بود و چشمهایش دو دو می زد. گفتم: یه چیزی هست که باید بهت بگم.

طوری خشکش می زند که انگار می داند خبر بدی است. چیزی نمی پرسد و همانطور نگاهم می کند. دود سیگار را فوت می کنم به سمت نور. مه پایین آمده و دود را می بلعد. بالاخره صبرش تمام می شود.

ـ خب بگین دیگه آقا مهندس. گفتم چیزی شده که شبی آمدین پایین باغ.

ـ میخوام باغ رو بفروشم.

دست از هاسکی می کشد و عقب می نشیند: بفروشین؟ اینجارو بفروشین؟

ـ اره، دارم از اینجا می رم.

ـ می رین؟ کجا میرین؟ شما که خیلی وقته از اینجا رفتین.

ـ از اینجا نه، می خوام از ایران برم.

ـ کجا برین آقا؟

ـ می رم خارج درس بخونم. مجبورم برم. پدر منو فرستاده که باغ رو بفروشم. با کدخدا صحبت کرده و کسی رو پیدا کرده که خریداره.

ـ خب چرا باغ رو بفروشین؟ اینجا رو که نمی شه فروخت. پشیمونی داره آقا. بدجوری پشیمونی داره.

ـ پولشو لازم دارم. باید با خودم ببرم. پدر که میدونی دیگه مال و اموالی جز این باغ نداره.

تازه انگار باور می کند که قصدم جدی است. بلند می شود و دست می کشد به دیوار خانه.

ـ آقا این باغ رو که نمیشه فروخت. باغ آقاتون بوده. این درختا، این خونه ها رو با دست خودشون ساختن. آقا مهندس با ما این کارو نکین. با خودتون این کارو نکنین.

بغض می کند و نزدیک من می آید: آقا التماستون می کنم. شما رو به خاک بابام. اینجا رو نفروشین. مگه نمی گفتین که می خواین بیاین اینجا بمونین. مگه نگفتین که اینجا مال پسرتونه. آقا تو رو به امام رضا.

می دانستم این طور می شود. می دانستم نرگس از من بیشتر به این باغ وابسته است. می دانستم بالاخره باید یکی شروع کند به اشک ریختن و التماس کردن. پدر که این کار را نمی کرد. لیوانش را سر کشید و اخمی کرد و گفت برو باغ ساری رو بفروش، پولشو بردار و برو. چیزی نگفتم. خودم فکرش را کرده بودم. پول دیگری برایمان نمانده بود. گفتم اگر بروم و همانجا بمانم چی؟ گفت: پیدایت می کنند. این تخمه سگ ها هرجا که باشی پیدایت می کنند. راست می گفت. لیوانش را پر کردم و تا بغضم نترکد برای خودم هم ریختم. صبر کردم تا سر بکشد و بعد سر کشیدم. گفت: اون باغ رو نگه داشته بودم برای مبادا، امروز همون روز مباداست. گفتم: پدر من راضی نیستم. حرفم را برید: اون باغ مال تو و بچه های توست، تو هم که تخم و ترکه ای نداری. بفروش و از اینجا برو. بلند شد و رفت. یعنی که همین و تمام. برای خودم ریختم و سر کشیدم و شروع کردم به زار زدن. همین طور که نرگس زانو زده بود و زار می زد. خم شدم و دستهایش را از پاهایم جدا کردم و مقابلش نشستم: اینجا یادگار مراد هم هست. هرچقدر مال من باشه مال تو هم هست. جز من و تو کسی نمونده. به تو هم اونقدر می رسه که باهاش سر کنی.

نگاهم نمی کرد. گفتم: تو هم که از اینجا رفته ای نرگسی. اینجا شده خانه ارواح. تو هم برو شهر و دیگه فکر اینجا رو نکن. برو دنبال زندگیت.

دستش را کشید و اشک هایش را پاک کرد: آقا با من اینکارو نکنین. آقا من زمستونو تحمل می کنم که بهار بیام اینجا. هر سال عید آمدم اینجا که سال اینجا تحویل بشه. آقا منو در به در نکنین. آقا...

خودش را داشت می زد. به صورتش. به زانویش. احساس کردم کمرش شکسته. خواستم بلندش کنم اما دستم  را پس زد و خودش را کشید تا کنار دیوار و سر به دیوار گذاشت. بلند شدم و چند قدمی رفتم. هاسکی آمده بود و کنارش زوزه می کشید. بعد همدیگر را بغل کردند و ضجه زدند. پنجه به دیوار می کشید و دستش را بو می کشید. چشمهایم تار شده بود و جایی را نمی دیدم. میانه راه نشستم و تکیه دادم به درخت پرتغال. همانجا که مراد سگش را می بست. بیوک را می دیدم که گوشه باغ پارک شده. پدر را که چکمه پوشیده بود و سرتاپا گلی بود. مراد بیل را انداخت و دوید به سمت پدر که دستش را روی سینه اش گذاشته بود و نفس نفس می زد. پدر را نشاند روی تخت کنار دیوار و کمکش کرد تا دراز بکشد. پدر می گفت: تیر می کشه مراد. فریاد می زد و خودش را چنگ می زد. مراد زنش را صدا می زد. نرگس! نرگس! نرگس آمد و دست من را گرفت و برد به خانه پایین. بوی گاوها و طویله توی خانه اشان پیچیده بود. شب بود که نرگسی هم سراسیمه آمد و نرگس را بغل کرد و گریه کرد. نرگس هر دوتایمان را زیرچشمی می پایید. برایم غذا پخت و کنار خودش خواباندم. نرگسی را هم آن طرف خودش خواباند. اولین بار بود که زیر یک سقف با  نرگسی می خوابیدم. صبحش من را بردند بیمارستان امام. پدر خوابیده بود و مراد دستش را گرفته بود. نرگسی هم آمده بود.  همان سال بود که رفته بود شهر و آخر سال خبر علی را آوردند. کمتر می دیدمش. باغ دیگر صفایی نداشت. بی نرگسی حوصله ام سر می رفت.

دعا می کردم که برگردد اما راضی نبودم آن طور بیاید. آن طور رنگ و رو رفته و زار. غروب ها می رفت بالای بام گاوداری و حالا گریه نکن کی گریه کن. مادرش دو سال بعد مرد. من ماندم و پدر، او ماند و مراد. پله های چوبی زیر پاهای نرگس جیر جیر کردند و چراغ ایوان خاموش شد. هاسکی آمده بود و دورم می چرخید. بلند شدم و راه افتادم به سمت خانه بالا. می خواستم یک بار دیگر مه را از روی بالکن ببینم که دره را پوشانده. باغ را که زیر سفیدی مه پنهان می شد و نور چراغ آشپزخانه نرگس را که شاخه های ماگنولیا را روشن می کرد. به پله ها که رسیدم باران شروع شده بود. خیس بودم و لرزم گرفته بود. لرزیدم آن طور که تمام بدن آدم به یکباره می لرزد و بیدار شدم. آب داخل وان سرد شده بود. تمام تنم می لرزید. نمی دانم چطور چیزی به دورم پیچیدم و خودم را به تراس رساندم که غرق در آفتاب بود. گرما که به استخوانم رسید یاد آدا افتادم. حالا کسی در همین همسایگی بود که می شد باهاش حرف زد.

+   نیما طالبیان ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢۳

قسمت چهاردم از رمان "مردگی در جزیره"

از دریای مدیترانه نمی شود لذت نبرد. هرچقدر هم با خودت بجنگی فایده ای ندارد. این ماسه های جادویی نه فقط خستگی را از کف پاها جذب می کنند، بلکه خاطر آشفته آدم را هم آرام می کنند. چه بخواهی، چه نخواهی. شاید این قدرها هم دلم نمی خواست از پریشانی ام دور شوم. چیزی در درونم می خواهد ذره ای از آن همه فکر و خیال باطل را حفظ کند. سعی می کند وادارم کند به خانه فکر کنم، به سربریدن های داعش، آپارتمان بغلی و همسایه احتمالی، پشه ها، مورچه ها و سوسک ها. مریضی هاسکی که این روزها بیحال افتاده است و برای هیچ چیز پارس نمی کند. و از همه بدتر به مجید و ساحل و همان شب اول که بالاخره غروب جزیره خودش را نشان خواهد داد. اما حتی فکر کردن به این ها هم اینجا لذت بخش است. شاید چون اینجا از همه شان دورم. به هر حال اینجا همه چیز آرامش بخش است، جز صدای موسیقی احمقانه ای که از بلندگوهای این بار کنار ساحل پخش می شود. موسیقی بی ربط و پرسرو صدایی که بیشتر برای جشن و رقص مناسب است. گمانم برای همه این هایی که اینجا ولو شده اند همین طور باشد. پیرزن ها و پیرمردهای انگلیسی که پوستشان آفتاب ساحل را با حرص می بلعد. دختران روسی که فقط در تعطیلات تابستان پیدایشان می شود و طوری راه می روند که انگار از رمان های کلاسیک روسی به این جزیره آمده اند و در تمام عمرشان کاری جز دزدکی نگاه کردن و لبخند زدن نداشته اند. مادران ترک با بچه های قد و نیم قد که لابه لای تخت ها دنبال هم می دوند و پدران ترک که از قوطی های آبجویی که تا نصفه در ماسه ها فرو کرده اند قطاری می سازند به درازی تخت هایشان. مادربزرگ هایی که چشم از بچه ها برنمی دارند و باید حواسشان شش دانگ به موج ها، سطل ها و بیلچه های بازی باشد. قزاق ها که تند تند حرف می زنند. نیجریه ای ها که حلقه می زنند و بلند بلند حرف می زنند. گاهی چیزی می خوانند و چندتایی شان آن وسط بطری به دست می رقصند. چینی ها که در گوش یکدیگر پچ پچ می کنند. و البته ایرانی ها که تعدادشان از تمام اقلیت های جزیره بیشتر است. اما نه حلقه می زنند، نه بلند حرف می زنند، نه می خندند. فقط نظاره می کنند. با دقت. آن ها را می شود اکثریت دانست، اکثریتی پخش و پلا، بی انسجام و گریزان از ارتباط با یکدیگر. من هم به همین دسته تعلق دارم. از تماشای بدن های غرق در آفتاب و ماسه سیر نمی شوم. دختری ترک در تخت مقابل آفتاب می گیرد. مایو ای دو تکه به تن دارد که چندان عملکردی به نظر نمی رسد. سورمه ای است با بندهایی نارنجی. شاید همین آب شور و زلال و ساحل طلایی اینجا رمز تحمل جزیره باشد. شاید هم احساسی از آزادی که یواشکی نیست و همه را در بر گرفته است. رمزی که  نزدیک به پنجاه هزار دانشجو را گرد هم جمع کرده. نمی دانم چرا هر بار این قدر  طول می کشد تا خودم را راضی به آمدن و لذت بردن در ساحل کنم؟ چرا باید در خانه بمانم در حالیکه چیزی نمی نویسم، نمی خوانم و جز ولگردی در اینترنت و اخبار کاری نمی کنم. هر بار که روی این تخت ها دراز می کشم و به درختان نخل بالای سرم خیره می شوم از خودم همین را می پرسم. چرا هر روز نیایم؟ لااقل هفته ای چندروز. اما هر بار می رود تا دو هفته بعد. این بار بیشتر هم بود، شاید سه هفته. آن هم در این گرمای آگوست. البته که تنهایی آدم را هرکجا که باشد آزار می دهد. بیشتر از خانه در اینجا. وقتی کسی نیست که باهم خط ساحل را بگیریم و برویم تا آن جا که چترهای قرمز و آبی اش دیده می شود و گاهی، اگر سرو صدای این کافه بگذارد می شود صدای موسیقی شان را هم شنید. یا کسی که با هم برویم به همین کافه و چیزی سفارش بدهیم و پشت میزهای چوبی رو به روی هم بنشینیم و مزه مزه کنیم. یا اصلا بر لبه همین تخت بنشینیم و ماسه ها را از لای انگشتهایمان دربیاوریم. شاید اگر کسی بود می شد هر روز آمد. مثل بعضی از همین ها که از بعضی جاهای سفیدشان معلوم است که آن قدر سوخته اند که مطمئنم هر روزشان اینجا می گذرد. دانشجوها قدر این روزها را بهتر می دانند. اواخر سپتامبر که کلاس ها شروع شود اینجا هم این طور نخواهد بود. پیرزن انگلیسی مدام از بالای کتابش نگاهم می کند. انگار هیچ کس جز ما دو نفر در ساحل تنها نیست و به همین دلیل ناگزیر باید حواسمان به همدیگر باشد. شاید هم دود سیگارم اذیتش می کند. اگر رمق داشتم بلند می شدم و جایم را عوض می کردم. اما نمی شود. تمام عظلاتم خوابیده اند و انگار به تخت قفل شده ام. چشمانم را نمی توانم باز نگه دارم. شاید از لیمونادی باشد که در خانه درست کردم و با خودم آوردم. پنج دلار هم پنج دلار است. بیشتر از این نمی شود کش اش داد. تا اینجا هم بی جهت خودم را معطل کرده ام، چشم می بندم تا دوباره شروع شود:

ساحل: نمی خوای برام تعریف کنی؟

مجید: چیو؟

ـ همون که این که اونروز توی پادگان چی شد.

ـ چیزی نشد، حیف این همه آبجو نیست که آدم به روزای بدش فکر کنه؟ توالت نمی خوای بری؟

ـ نه، می گی یا نه؟

ـ کجات می ریزی این همه آبجو رو؟ من سه بار رفتم دستشویی تو تکون هم نمی خوری!

ـ تکون بخورم میریزه!

می خندد. مجید هم می خندد، سری تکان می دهد و بلند می شود و به داخل کافه می رود. نگاه ساحل تعقیبش می کند تا انتهای کافه. سرش خم می شود و گونه اش از روی دستش سر می خورد. بازویش را بالشت می کند و با دست دیگرش پیشانی و چشمهایش را می گیرد. صبر می کند تا مجید بیاید. یکی از گارسون ها میاید و بشقاب ها و بطری های خالی را جمع می کند.

مجید: خوابیدی؟ پاشو بریم هتل تا پاتیل نشدیم. واقعا نمی خوای بری دستشویی؟ من که یک کیلو سبک کردم.

ساحل سرش را بلند می کند و تکیه می دهد به پشتی نیمکت: بگو دیگه.

ـ چی بگم؟

ـ گفتم چیو بگی، دیگه چرا هی می پرسی؟

ـ بیخیال شو ساحل، حیف این شبه. پاشو. میخوای بریم همون رستورانی که می گفتی؟

ـ دیگه گشنم نیست

ـ از بس سیب زمینی خوردیم

ـ بشین کارت دارم.

مجید ایستاده سیگاری روشن می کند. پک عمیقی می زند و دودش را فوت می کند به سمت جایی که باید بالکن اتاقشان در هتل باشد و حالا غرق در تاریکی است و دیده نمی شود. ناچار می نشیند.

ساحل صدایش را صاف می کند و با لحن جدی تری شروع می کند: این همه وقت نپرسیدم که امشب بپرسم. باید بهم بگی.

ـ چرا امشب؟

ـ چون امشب می دونی که همه چی تموم شده. الان که اینجا نشستی می تونی بدون ترس و استرس تعریف کنی.

ـ پاشو بریم بگیریم بخوابیم، شاید بعدا برات تعریف کردم.

ـ این همه وقت می تونستم بپرسم و نپرسیدم، نپرسیدم چون میدونستم توی ایران برام تعریف نمی کنی. به خاطر این همه وقت که تحمل کردم باید امشب بهم بگی. لااقل بعد از این همه کاری که برات کردم اینو بهم مدیونی.

ـ بیشتر از اینا بهت مدیونم.

ـ معذرت می خوام. منظورم این نبود. میدونی که هرکاری کردم برای خودت کردم.

ـ می دونم. برای همین هم می گم بیشتر از اینا بهت مدیونم. قصه اون ماجرا هم منو ناراحت می کنه هم تورو. چرا باید دوباره بهش فکر کنیم؟

ـ برای این که می خوام بدونم چه چیزی ممکنه تورو اون قدر ناراحت کنه که شروع کنی به داد و فریاد. تا نگی بالا نمیام. خودت تنها باید بری. باور کن.

ـ جوابتو من هم نمی دونم. باور کن روزی نبوده که با خودم به این فکر نکنم که واقعا چه چیزی اونقدر عصبانیم کرد. می خوای بدونی؟ پاشو از اینجا بریم بیرون قدم بزنیم تا بهت بگم. نمی دونستم این قدر برات مهه که بدونی.

ـ من که نمی تونم راه برم. همینطوریش داره همه چی می چرخه.

ـ خوب پس پاشو بریم بالا. توی اتاق برات تعریف می کنم. اینا انگار می خوان کافه رو ببندن.

با بی میلی رضایت می دهد که بروند. مجید اول بلند می شود. ساحل دستش را دراز کرده روی میز و سرش را گذاشته روی بازویش. دستش را مجید می گیرد و کمک می کند تا بلند شود. می خواهد از جیبش کیف پولش را دربیاورد که میز را حساب کند. ساحل نمی گذارد. اصرار می کند و همان طور تلو تلو خوران از کیفش یک اسکناس پنجاه لیری می گذارد روی میز. مجید زیر بازویش را می گیرد و کمک می کند تا از چهار پله بالکن پایین بیاید. ساحل می خندد. مجید نگاهش می کند.

ـ خوبی انگار!

ساحل: نه، هنوز جا داشتم. باید بریم اونجا آبجو و آب و صبحانه بگیریم.

اشاره می کند به سوپرمارکت کوچکی که صد متری پایین تر است و چراغش تنها روشنایی خیابان است.

ـ آبجو نمی خوایم. بسه دیگه. الان برسیم بالا می افتیم تا صبح.

ـ کلک نزن. باید همشو تعریف کنی. آبجو هم باید بگیریم. اگه نباشه تو میخوابی.

ساحل دستش را می کشد و راه می افتد به سمت سوپرمارکت. مجید هم راه می افتد و دوباره زیر بازویش را می گیرد.

ـ خودم میتونم راه برم بابا. سه تا آبجو که چیزی نمی شه

ـ چهارتا

ـ خوب چهارتا. دوتای آخری یکی حساب می شن چون کوچیک گرفتیم.

پایش سست می شود. مجید نگهش می دارد. ساحل باز می خندد. مجید اصرار می کند که برگردند. فایده ای ندارد. ساحل را نمی شود به کاری راضی کرد. مجید زیر هر دو بازویش را می گیرد و کمک می کند تا چند قدمی بیشتر بروند.

ـ خب شروع کن دیگه، حتما که نباید برسیم به اتاق.

ـ آخه طولانیه، یعنی فقط موضوع اون روز نیست، باید از کلی عقب ترش برات تعریف کنم

ـ میدونی چیه مجید؟

ـ چیه؟

ـ آدم تا وقتی نشسته خوبه، همین که بلند می شی تازه می فهمی چه خبره

ـ حالت خوب نیست؟

ـ نه

ـ می خوای بشینی اون جا

ـ نه

ساحل را می کشاند تا پله های آپارتمانی. ساحل دستش را به نرده های خیس می گیرد و می نشیند. باز می خندد.

ـ همه جام خیس شد.

ـ اشکال نداره، خنک می شی.

ساحل بلندتر می خندد. مجید نگاهی به سوپر می اندازد. هنوز به نیمه راه نرسیده اند.

ـ می خوای همین جا بشینی من برم آبجو بگیرم برگردم؟

ـ نه

ـ آخه اینطوری که هیچ وقت نمی رسیم

ـ نه

ـ الان میام

ـ نه، من تنها نمی مونم. بلندم کن.

ـ خیلی خوب نمی رم، حالا یه کم بشین

ـ مجید؟

ـ جان

ـ فکر کنم حالم خوب نیست

ـ نه بابا!  اگه خوب نیست چرا اینقدر می خندی؟

ـ چون می چرخه.

ـ بیا برگردیم خونه

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ چشمامو که می بندم بازم چراغ های اون مغازه رو می بینم که می چرخه

ـ چشماتو نبند. ببندی بیشتر حالت به هم می خوره. باز کن چشاتو. منو ببین. صبر کن برم بگیرم بیام.

ـ نه، گفتم نه، من تنها نمی مونم

ـ ببین مگه هتل آبجو نداره ؟

ـ اون هتل آب هم نداره چه برسه به آبجو، من که نمی خورم، برا تو می گم

ـ  منم نمی خوام بابا، خوردیم دیگه برا امشب بسه

ـ باشه برگردیم

بلند می شود و دست ساحل را می گیرد تا بلند شود. هنوز چند قدمی نرفته اند که سرش را برمی گرداند. چراغ سوپرمارکت خاموش می شود. ساحل را بیشتر در آغوش می کشد و چشم می دوزد به پله های هتل.

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ از دستم ناراحتی؟

ـ نه. چرا باید باشم؟

ـ چون مستم

ـ خوب منم مستم. الان می خوابی صبح که پاشی خوب شدی.

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ میشه من اول برم دستشویی.

مجید می خندد و هردو تلوتلو می خورند. هر طور هست می رسند به پله های هتل. مجید از پذیرش یک بطری آب می گیرد. ساحل سرش را گذاشته روی سینه مجید و چیزهای نامفهومی می گوید و گاه می خندد. داخل آسانسور که می روند صبر می کند تا در بسته شود. بعد سر مجید را طوری می چرخاند که بتواند در گوشش زمزمه کند.

ـ هیچ وقت این طور سفت بغلم نکرده بودی.

مجید چیزی نمی گوید. موهای ساحل را بو می کند تا در آسانسور باز شود. تمام وزن ساحل را می کشد تا پشت در. داخل که می شوند چراغ دستشویی را روشن می کند و کمک می کند تا ساحل کفش هایش را در بیاورد و دمپایی ها را به پا کند.

ـ بیام باهات

ـ نه بابا. ولی همین جا باش تا بیام

در را مجید کیپ می کند و تکیه می دهد به دیوار پشت سرش. سیفون را ساحل می کشد و می نشیند.

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ شنیدی چی گفتم؟

ـ چی گفتی؟

ـ توی آسانسور شنیدی چی گفتم؟

زانوهای مجید خم می شوند و پشتش روی دیوار سر می خورد تا می رسد به زمین و پاهایش را دراز می کند.

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ کر شدی؟

ـ کارتو بکن بیا بیرون دیگه

ـ گفتم شنیدی؟

ـ آره

آره را آرام می گوید. آن قدر که نمی داند ساحل شنیده است و ساکت شده یا نشنیده است و دارد قوایش را جمع می کند تا دوباره بپرسد. مجید سرش را تکیه می دهد به دیوار و چشمهایش را می بندد. می داند که این طور بدتر است. اما اختیار چشم هایش را از دست داده است. سعی می کند به چیزی فکر کند. اتاق سرگرد می آید. پسش می زند. باز می اید. تصویری با ریتمی کند از لحظه ای که سرگرد بلند می شود. بعد لحظه ای که خودش بلند می شود و پرونده اش را چنان پرتاب می کند به سمت سرگرد که تمام کاغذها در هوا پخش می شوند. بعد صدای خودش را می شنود که فریاد می زند:

ـ منو از چی می ترسونی؟ بیخود می کنی منو تهدید می کنی... بیخود می کنی به پدرم توهین می کنی...

چهره سرگرد را می بیند که سرخ شده و از پشت میز حمله می کند به سمت مجید. سربازها سعی می کنند سرگرد را نگه دارند. پدر مجید هر چه دستش هست را می اندازد زمین و مجید را هل می دهد به عقب. مجید هرچه دستش می رسد را پرتاب می کند به سمت سرگرد. که با آن شکم بزرگ میان سربازها گیر کرده است و فریاد می کشد. رگ های گردن مجید بیرون زده اند و دستهایش در هوا تکان می خورند. سرباز دیگری به کمک پدر مجید می آید. سرگرد فریاد می زند که بازداشتش کنند. مجید چندین بار فریاد می زند: هیچ غلطی نمی تونی بکنی... هیچ غلطی نمی تونی بکنی... مجید را از اتاق بیرون می کنند. سربازی خودش را به پدر مجید می رساند و آن ها را از هم جدا می کند. سرباز دیگر مجید را می چسباند به دیوار و آرنجش را فرو می کند در مهره های پشت گردنش. بی حرکت می ماند. سرباز دست های مجید را از پشت به هم نزدیک می کند و دستبند می زند. 

ـ مجید؟

سرش را تکیه داده به در دستشویی که حالا نیمه باز است. کمی طول می کشد تا آن جا را به یاد بیاورد. و بعد ساحل را و بعد صدای ساحل را در آسانسور.

ـ مجید؟

ـ گفتم که آره. تو هم کر شدی انگار

ـ چی آره؟ چرا جواب نمی دی؟

ـ همون که پرسیدی

ـ چی پرسیدم؟ می تونی کمکم کنی؟ نمی تونم بلند شم.

مجید به زحمت بلند می شود و خودش را می رساند به ساحل.

ـ چشماتو ببند.

مجید رویش را برمی گرداند به سمت آینه. بازویش را ساحل می گیرد و بلند می شود.

ـ خب حالا چشاتو باز کن

مجید کمکش می کند تا باهم از دستشویی خارج شوند. ساحل را می برد کنار تخت تا بنشیند لبه تخت. نمی تواند بنیشیند. خودش را می اندازد روی تخت. مجید کنترل کولر را برمی دارد و روشنش می کند و می نشیند روی مبل. چشمهایش را می بندد. سیاهی شروع می کند به چرخیدن.

ـ مجیدِ پژمان؟

ـ بله، بله

ـ بیا پشت در.

مجید بلند می شود و خودش را به در می رساند.

ـ مجید پژمان؟

ـ بعله سرکار من هستم.

سربازی چشمی در را کنار می زند و در چشمهای مجید خیره می شود. مجید نگاهش را پایین نمی اندازد. سرباز قفل در را باز می کند.

ـ مجید پژمان در سلول رو آروم باز کن و بیا بیرون.

ـ سرکار دستبند دارم نمی تونم درو باز کنم.

ـ بچرخ به پشت و دستگیره رو بده پایین و آروم بیا بیرون

مجید دستور سرباز را اجرا می کند. چشمهایش از شدت نور بسته می شوند و بعد هم فقط یکی را می تواند باز نگه دارد.

ـ دستور دارم تو رو آزاد کنم. هیچ سوالی نمی پرسی. هیچ حرفی نمی زنی تا از در پادگان بری بیرون. دستبندتو دم در باز می کنم. چشماتم باید ببندم. دستتو میذاری روی شونه من و هرجا که رفتم میای. غلط اضافی نمی کنی وگرنه برمی گردی همین جا. فهمیدی؟

ـ بله سرکار

ـ پشت کن تا چشمتو ببندم.

کنترل کولر از دستش می افتد به زمین. بدنش از ترس می لرزد و چشم هایش را باز می کند. ساحل هم چشم هایش را باز می کند. خیره می شود در چشم های مجید و لبخند می زند.

مجید: به چی می خندی؟ بگیر بخواب

ـ اینجا نمی شه خوابید، سیگار داری؟

ـ سیگار بکشی بالا میاری. یعنی چی نمی شه خوابید! الان که خواب بودی.

ـ من خواب نبودم، تو خواب بودی. اینجا به این راحتی ها نمی شه خوابید. باید از اینی که هستی مست تر باشی که بتونی بخوابی.

ـ از این مست تر می میرم!

ساحل می خندد. طوری به یک پهلو می چرخد که بتواند صورت مجید را بهتر ببیند. مجید چشم هایش را می بندد. دستهایش را باز می کنند. صدای باز شدن در را می شنود. دستهایش را کسی می گیرد و بعد همان دست ها بغلش می کنند و سرش را فشار می دهند در گردن پدرش. چشم بندش را باز نمی کند. می فهمد این گردن از آن پدرش هست. بغضش را رها می کند و شانه های پدرش را می گیرد. پدرش چشم بند را از سرش می کشد و به زمین می اندازد.

ـ مجید؟

مجید جوابی نمی دهد. ساحل با پایش به پای مجید می زند. فایده ای ندارد. مجید رفته است.

ـ مجید؟

جوابی نمی دهد. ساحل نیم خیز می شود و می نشیند لبه تخت. شاید باورش نمی شود مجید زودتر از او به خواب رفته باشد. دست مجید را می گیرد. مجید دست ساحل را فشار می دهد. دست دیگرش را زیر بغل مجید می گذارد و بلندش می کند و آرام می کشاندش به آن طرف تخت. نیمه بیدار است و چیزی زیر لب می گوید. ملافه را ساحل کنار می زند و سر مجید را می گذارد روی بالشت و بدنش را هل می دهد به رویتخت. مجید دست ساحل را ول نکرده است. ساحل کمی کنار تخت دولا می ماند. بعد انگشتان مجید را یکی یکی باز می کند و دستش را خلاص می کند. کفش های مجید را در می آورد و پاهایش را می گذارد روی تخت. می خواهم بنشیند کنار تخت یا طوری کنار مجید دراز بکشد که دستش را دوباره بگیرد اما ساحل بلند می شود و همان طور کج و معوج می رود تا چمدان ها. خم می شود اما تعادلش به هم می خورد. دستش را به دیوار می گیرد و نگاهی به مجید می اندازد که بیهوش افتاده است. دوباره خم می شود و زیپ را کامل باز می کند دنبال چیزی داخل چمدان می گردد و چند پلاستیک خشکبار و نبات را بیرون می کشد. بالاخره لباس خوابی را از شانه هایش می گیرد، بالا می کشد و نگاهش می کند. سورمه ای است با پاپیون ظریف نارنجی رنگی در میان سینه ها. کوتاه، با حاشیه ای از نواری از تور سورمه ای و لبه هایش دالبُرهای ظریفی دارد که به باریکه ای نارنجی ختم می شود. پهنش می کند روی چمدان و با دست چروک هایش را صاف می کند و با سه انگشت لبه هایش را لمس می کند، طوری که انگار بخواهد جنس پارچه را بشناسد. یا به یاد بیاورد. بعد دوباره از شانه ها می گیرد و بالا می آورد، با دقت تا می کند و برمی گرداندش داخل چمدان. تی شرت حلقه آستین سفید رنگی را در می آورد و بعد از کمی جستجو شلوارک نسبتا بلندی، تا بالای زانوها. بلند می شود  و دست به میز و دیوار می رود تا پشت در. در را قفل می کند و چراغ را خاموش می کند. نور چراغ خیابان باریکه ای از دیوار را روشن می کند. همان باریکه را انتخاب می کند تا به دیوار تکیه دهد، دکمه های پیرهنش را از پایین به بالا باز کند و طوری پرتابش کند به سمت صندلی که انگار می داند هرگز آن جا فرود نخواهد آمد. بعد نوبت دامن کوتاه است که جایی در نزدیکی صندلی فرود بیایید. و بعد تمام آنچه دقایقی قبل به تن داشت. با حوصله و آرام. بالاخره از باریکه نور جدا می شود و به سمت تخت می رود. به روی پنجه ها بلند می شود و نیم چرخی می زند و همه چیز دوباره گرد سرش به چرخش در می آید. خم می شود و تا نیافتد دست بر لبه تخت می گیرد و چشمهایش را باز می کند. سرش را بالا می اورد تا مطمئن شود مجید را بیدار نکرده باشد بعد دوباره بلند می شود. سلانه سلانه، این بار نزدیک تر به صورت مجید می ایستد. دهان مجید نیمه باز است و با هر دم صدای آرامی از دهانش خارج می شود. دوباره نیم پنجه و چرخی که این بار کاملش می کند. شبیه به حرکتی از یک رقص ناقص. پشت می کند و برمی گردد و در برگشت طوری به سمت آینه قدی می رود که شمایل تاریک و عریانش از باریکه نور عبور کند و لحظه ای کوتاه در آیینه بدرخشد. پشت می کند به تخت  و خم می شود. تی شرت و شلوارک را بر می دارد و به تن می کند. پاکت سیگار مجید را از کنار در دستشویی برمی دارد و کبریتی از جیب کناری کوله مجید بیرون می آورد و می رود به سمت بالکن. پنجره قدی را باز می کند. رطوبت جزیره به سرعت از لباس ها می گذرد و می چسبد به تمام بدنش. کبریت می کشد و سیگار را روشن می کند. چراغ های کافه خاموش شده اند اما نور چراغ خیابان بالکن کافه را روشن کرده است. یکی از کارگران کافه روی پله ها نشسته و سیگار می کشد. کسی در کوچه پرسه نمی زند. انگار خاک مرده پاشیده اند همه جا. چراغ های آپارتمان ها همه خاموش اند و فقط صدای دسته ای از سگ های ولگرد به گوش می رسد که دور می شوند. دستش را به دیوار می گیرد و می نشیند کف تراس. سه پک عمیق و پیاپی می زند. بوی الکل دوباره در دهان و بعد در مغزش می پیچد. هنوز دودش را کامل بیرون نداده به یک طرف کج می شود و کج تر می شود تا بالاخره اول بازویش و بعد هم گوش و گیجگاهش خنکای کف تراس را حس می کنند. بعد دست چپش را از روی رانش بلند می کند و در نزدیکی زمین انگشتانش را طوری باز می کند که سیگار از دستش رها شود. دود رقیقی به آرامی از دهانش خارج می شود.

+   نیما طالبیان ; ٦:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٢

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir