یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

مردگی در جزیره ـ قسمت سیزدهم

 آدم چندبار می تواند با جوالدوز به تخم خودش بزند و وانمود کند از این کار لذت می برد؟ این بازی مسخره با مورچه ها و بشقاب ها و بیسکویت ها و تمام لوازم این خانه را تمام کردم و حالا با کمال آرامش نشسته ام به خوردن ماهی. دیشب آمدم همین جا و بشقاب ماهی و سالادم را گذاشتم روی میز و رفتم که برای خودم از یخچال سودا بیاورم. طبق معمول یادم رفته بود که سودا اگر در فریزر یخ بزند می ترکد. ترکیده بود و تمام فریزر را به گندکشیده بود. شروع کردم به درآوردن شیشه خورده ها و کندن سودای یخ زده با قاشق. کارم که تمام شد برگشتم به تراس تا ماهی را ببلعم. بشقاب پر بود از مورچه های ریز و درشت. مردم از مار می ترسند. از پلنگ یا حتی سوسک. من از مورچه می ترسم. از بچگی همین طور بودم. هرچه بزرگتر شدم بدتر شدم. در بچگی یادم هست که می نشستم کنار دیوار و سر انگشتم را با زبانم خیس می کردم و "اوده" ها را یکی یکی شکار می کردم و می خوردم. کوچکتر ها را یادم نیست اما بزرگ ترها کمی ترش مزه بودند. اوده ها همان طور به خط می آمدند و تا در تیررس من قرار می گرفتند شکار می شدند. آن قدر می خوردمشان تا بالاخره مادرم یا مادربزرگم پیدایم می کردند و به یک حرکت از زمین بلندم می کردند و با انگشت توی دهانم دنبال اوده ها می گشتند و اگر هنوز چیزی مانده بود در می آوردند. دایی می گفت لابد چیزی توی بدنم کم است که با خوردن مورچه جبران می شود. بچه بودم. آن قدر که حالا یادم نیست که از روی لج ام مورچه ها را می خوردم یا از ترس یا از هیچ چیز، از کنجکاوی. این اولین ارتباطم با مورچه ها بود و پیداست که ارتباط مناسبی نبود. لااقل از دید آن ها. بزرگتر که شدم جز ترس چیز دیگری احساس نمی کردم. همانطور که بقیه از ترس سوسک یا موش به بلندی پناه می بردند من هم از دیدن مورچه ها سرآسیمه می شدم. اشکال کار در اینجا بود که هر خانه ای سوسک یا موش، یا پلنگ ندارد. اما هر گوری بروی از دست مورچه ها خلاصی نداری. دیدنشان یک طرف، گاز گرفتن هایشان یک طرف، از همه بدتر وقتی است که مدام فکر می کنی دارند از سر و کولت بالا می روند. هی بلند می شوی و زیر و بالایت را نگاه می کنی و لباس هایت را می تکانی. همین است که آدم را کلافه می کند. طوری می روند توی روحت که یک لحظه هم آرامش نداری. شب را که نگو. کافیست یکی شان را لای ملافه ها ببینی. تا صبح اگر صد بار هم جایت را عوض کنی خلاصی نداری. باز صد رحمت به پشه ها. اگر صدای ویز ویزشان بیاید، هستند، اگر نیاید هم که نیستند. اما این بی پدرها صدا هم ندارند. به ناگهان می بینی چیزی دارد می رود توی گوشت یا ساق پایت شروع می کند به سوختن. بشقاب را برداشتم، نعره ای کشیدم و بی اختیار از بالکن پرتش کردم وسط خیابان. صدای شکستن اش در سکوت جزیره چند برابر شد. هاسکی مثل دیوانه ها از جایش پرید و شروع کرد به پارس کردن. نگاهم به زن همسایه افتاد که رکابی سفیدی به تن داشت و گوشی موبایل به دست هاج و واج من را نگاه می کرد. طوری که انگار ترسیده بود در حرکت بعدی خودم را یا میز را هم پرت کنم پایین. چند لحظه ای به هم خیره ماندیم تا من برگشتم به داخل. اگر جاروبرقی داشتم تا صبح تمام خانه را جارو می کشیدم. تا جایی که می شد کاناپه را بررسی کردم و رویه اش را صدبار تکاندم و دراز کشیدم. چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای باز شدن در حیاط همسایه را شنیدم و بعد صدای خرده شیشه ها و جارو را. حتما خودش بود. آمده بود و کثافتی که من زده بودم را جمع می کرد که نصفه شبی لاستیک ماشین کسی نترکد. بعد هم همه را ریخت داخل سطل آشغال بزرگی که همیشه کنار در حیاط خانه ما هست. بی آنکه داد و هواری راه بیاندازد یا حتی زنگ خانه من را بزند. به گمانم از همان دور فهمیده بود که با آدم عاقلی سر و کار ندارد. از فرط عصبانیت و شرمندگی تصمیم گرفتم کاری جز خوابیدن نکنم. امروز صبح که بلند شدم اول اینترنت را چک کردم. بالاخره وصل شده بود. در این چند روز خبرهای زیادی بود که نخوانده بودم. اما از همه مهمتر آتش بس بلندمدت اسرائیل و فلسطین بود. مفاد عهدنامه را مو به مو خواندم. تقریبا منطقی بود. چیزی که برایم جالب بود تلاش مردم غزه برای به رسمیت شناخته شدن اجازه ماهیگیری در عمق بیشتری از دریای خودشان بود. ظاهرا اسرائیل هم قبول کرده بود. دیدم وقتی این ها که این همه همدیگر را لت و پار کردند بالاخره مجبور شدند بنشینند و مثل ادمیزاد به حرف های هم گوش بدهند چرا من نتوانم. بلند شدم و به آشپزخانه رفتم تا بیسکوئیت و نسکافه ای درست کنم و برگردم دلی از عزای اینترنت دربیاورم. دیدم ماهیتابه، ظرف ادویه، سینک و خلاصه هرچه از مراحل آماده سازی ناهار و شام دیروز مانده بود را دارند می برند. صندلی را کشیدم و نشستم و کمی نگاهشان کردم. این بازی برای آن ها برد ـ برد است. این منم که شام ام در سطل آشغال داخل کوچه است و روده هایم دارند معده ام را تجزیه می کنند. آن وقت این ها با خیال راحت مشغول خوردن و بردن اند. همان جا تصمیم گرفتم این بازی را تمامش کنم. دیگر حوصله ریختن این گرد سم را هم نداشتم. فایده ای نداشت. جز اینکه روی کابینت ها پر شده بود از مورچه هایی که گلوله شده بودند و مرده بودند و یا آن هایی که هنوز نمرده بودند و داشتند مثل فرفره دور خودشان می چرخیدند. معلوم نیست این سم با معده شان چکار می کند که این طور به خودشان می پیچند. یاد آن روز خودم افتادم که آن قدر از این لیمونادهای زهرماری خورده بودم که معده ام چنگ شده بود و کف دستشویی افتاده بودم و به خودم می پیچیدم. به هر حال حالا که اینجا نشسته ام خطی از همان لشگر دیشبی از پایه چوبی میز بالا امده و خودش را رسانده به بشقاب. من از این طرف تیغ ها را جدا می کنم و مشغول خوردنم و آن ها هم از آن طرف مشغول بردن. بیشتر دنبال ادویه ها هستند. به ماهی کاری ندارند. زورشان حتی به تکه های کوچک ماهی که برایشان ریز کردم هم نمی رسد. اساسا فکر می کنم میانه خوبی با چربی ندارند. چیزهای خشک را ترجیح می دهند. لابد حملش راحت تر است. می گردند و چیزی به اندازه هیکل خودشان پیدا می کنند و می برند. امیدوارم با امضای این تفاهم نامه آن قدر سیر شوند که شب ها در ملافه های من پیدایشان نشود. چند جای آشپزخانه را هم شکر و خرده بیسکوییت برایشان ریختم تا دیگر سراغ ظرف های ادویه و کافی میت نروند. صبح تا ظهر باقی اخبار را خواندم. اوضاع اوکراین بدجوری به هم ریخته است. داعش و کردها بدجوری درگیرند. انتخاب افغانستان واقعا تبدیل به جوک شده. پاکستان هم اوضاعش خیلی رو به راه نیست. منچستر هم باز مساوی کرده. ظاهرا امسال هم امیدی بهشان نیست. چرا نمی روند فرگوسن را بردارند بیاورند بگذارند سرجایش؟ این ماهی را می خورم و می روم سری به آپارتمان بغلی بزنم ببینم کارشان تمام شده یا نه. از صبح صدایی نشنیدم. شاید حتی سری به دریا زدم. شاید آن جا بشود یادداشت هایی درباره مجید هم نوشت. از این کارم خوشم می آید که تکه پاره هایی از داستان مجید را لابه لای این یادداشت ها می نویسم. از تحمل عذاب ننوشتن و مدام غر زدن که بهتر است. شاید روزی از همین نوشته های پراکنده چیزی شبیه داستان درآمد. همین ها که تا به حال نوشتم نمی تواند داستان کوتاهی باشد؟ باید به این موضوع  بیشتر فکر کنم. از این که این چند روز سیگار کم کشیدم هم خوشم می آید. شاید ارتباطی بین خواندن اخبار و کشیدن سیگارهایم وجود دارد. یادم باشد برای امشب سیگار و لیموناد بگیرم.

+   نیما طالبیان ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٢

مردگی در جزیره ـ قسمت دوازدهم

آدم گاهی اوقات این طور می شود. طوری که نه خوابش می برد. نه بیدار می تواند بنشیند. می روی که بخوابی، ده دقیقه طول می کشد تا بفهمی که ممکن نیست خوابت ببرد. بلند می شوی و می آیی پای کاری بنشینی. مثلا اینترنت یا مطالعه یا هر کار دیگری. می بینی چشم هایت دارند بسته می شوند. صد بار هی می روی و می آیی. از آن بدتر وقتی است که گرما هم کلافه ات کرده باشد. می خواهی بخوابی می بینی همه جایت به همه جایت می چسبد. مخصوصا آرنج ها و بازوهایت. ملافه انگار که حوله پس از حمام باشد خیس و مرطوب است. بلند می شوی که دوش بگیری. آب را باز می کنی و می نشینی روی توالت فرنگی و کف دستهایت را حائل می کنی تا سرت نیافتد. چشمهایت را می بندی و خواب می بینی و باز سرت می افتد. بی خیال باید بشوی. باید آب را ببندی و برگردی در رختخوابت آن قدر غلت بزنی تا خوابت ببرد. باز هم نمی شود. برمی گردی و لبتاب را روشن می کنی و تلوزیوین را هم روشن می کنی و زیر چای را هم روشن می کنی و هرچه لامپ و مهتابی هست هم روشن می کنی انگار که اصلا خوابت نمی آید. بالاخره هر آبی تا جوش بیاید چند دقیقه ای طول می کشد. همان چند دقیقه کافی است تا تو جایی، روی کاناپه، روی فرش یا همانجا پشت صندلی آشپزخانه خوابت عمیق شود. آن قدر عمیق که صدای شر شر ریختن آب جوش از سر قوری هم بیدارت نکند. بالاخره بیدار می شوی. فکر می کنی که نخوابیدی. یعنی باورت نمی شود که خوابیده باشی. آن هم در این همه نور و سر و صدا. بالاخره باید تصمیم بگیری. یا باید دوغ و لیموناد خورد و خوابید، یا باید نسکافه و قهوه خورد و نشست پای کار. طبیعی است که دومی را انتخاب می کنی چرا که با این انتخاب می توانی سیگاری هم بکشی. این خودش می شود دلیلی برای بیداری. چند درصدی از خوابت می پرد. نسکافه را می گذاری کنار لبتاب و تلوزیون و چراغ ها را خاموش می کنی. باید چیزی در اینترنت باشد که آدم را سر ذوق بیاورد. در فیس بوک خبری نیست. عده ای می آیند، عده ای خسته باز می گردند. و عده ای هم تولد و عزای همدیگر را تبریک و تسلیت می گویند. البته فیلم ها و جوک ها و اعتراضات مدنی و آزادی های یواشکی و غیره بسیار است اما می دانی که دلت دنبال چیز دیگری آمده است. بالاخره بی بی سی را باز می کنی. اینجا هم خبری نیست. چطور ممکن است چهار ساعت بگذرد و خبر اول وبسایت خبری، آن هم بی بی سی به روز نشود. دلت می خواهد تلفن را برداری و زنگ بزنی به دفتر مرکزی بی بی سی و یادآوری کنی که چهار ساعت گذشته و انگار نه انگار وقتی که آن جا شب است نصف دیگر دنیا روز است و مردم تمام خبرهای شما را هشت ساعت پیش خوانده اند و اصلا معلوم است شما چه کار می کنید؟ اما این هم آن قدر اهمیت ندارد. چه اهمیت دارد؟ مثلا ممکن است به روز شود و بنویسند که داعش چهل نفر دیگر را مقابل دوربین سر بریده است. یا چهار صد نفر را. یا اصلا چهار هزار نفر را. گمان نمی کنم باز هم خواب از سرم بپرد. یا اینکه مثلا روسیه و اوکراین همدیگر را جر واجر کرده اند. و مرکل گفته است نه ما و نه روسیه. یا آمریکا به روسیه اعلان جنگ اقتصادی کرده باشد یا در پاکستان و افغانستان و تاجیکستان و تمام اِستان های همجوار جنگ داخلی شروع شده باشد و همه همه را لت و پار کرده باشند. آن قدر در یک ماه گذشته از همین چرندیات خوانده ام که حد ندارد. برای من چه فرقی می کند. برای من که در این جزیره به نوعی در حصر خانگی گرفتارم. دل خوشی ام این است که زن همسایه به خودش تکانی بدهد. اینترنت وصل شود. مورچه ها بمیرند. شیر آب چکه نکند. یخچال برفک نبندد. در دستشویی غیژغیژ نکند. سگ های محله خفه شوند، البته به جز هاسکی و آپارتمان بغلی را زنی اجاره کند که جز من کسی را نداشته باشد. زن همسایه اما تکانی به خودش نمی دهد. معلوم نیست کجاست. بالکن خالی است. اینترنت وصل نمی شود. مگر یکی از طرفین کوتاه بیاید که آن هم ظاهرا بعید به نظر می رسد. مورچه ها نمی میرند. زیادتر می شوند اما نمی میرند. مسیرهایشان را عوض می کنند. محل های سم پاشی شده را دور می زنند. به جای کف از سقف رفت و آمد می کنند و خلاصه هرکاری به مغزهای کوچکشان خطور کند می کنند تا تو را کلافه کنند. شیر آب بند نمی آید. دو بار سعی کردم. ابزار می خواهد. نه دارم و نه می دانم از کجا باید تهیه کرد. یخچال هم درست بشو نیست. هر سه روز یک بار باید تخلیه اش کنم. شب تا صبح بگذارم یخ هایش آب شود. فردایش تا ظهر داخلش را تمیز و خشک کنم و دوباره روزی از نو. دستگیره در دستشویی هم بیشتر از آن چه فکر می کردم پیر و سمج بود. این یکی را آخرش از جا درآوردم و خودم را خلاص کردم. می ماند آپارتمان بغلی که روزی صد بار برایش نقشه می کشم که چه کسی بیاید و با من چکار کند. اوایل از ترسم به آمدن دانشجوی سیاه پوستی فکر می کردم که اگر بیاید آن قدر سر و صدا می کند که باید از این خانه بروم. صدایشان مادرزادی دوبرابر حد استاندارد است. حرف که می زنند انگار دعوا می کنند. وای به روزی که بینشان دعوا بشود. مثل همین چند شب پیش که چند کوچه بالاتر دعوایشان شده بود و تمام جزیره تا صبح خواب نداشتند. امروز اما به آمدن دختری فکر می کنم که اگر بیاید می تواند سخت به من دل ببندد و من را از راه به در کند وخیال نوشتن جزیره و آن داستان مضحک مجید را از سرم بیرون کند. بلکه از دست ساحل و این کارهای مسخره اش خلاص شوم. همین که دائم این طرف آن طرف نگاه می کند. یا ساعتش را چک می کند و موبایلش را مدام روشن و خاموش می کند. هنوز یک روز از آمدنش به جزیره نگذشته طوری رفتار می کند که انگار سی سال پیش در همین جزیره متولد شده. ترکی را طوری بلغور می کند که خود ترک ها هم می مانند که طرف ترک است یا ترک نیست. حالا هم طوری چشمهایش را خمار کرده و انگشتانش پشت دست مجید ضرب گرفته که حتی گارسون کافه هم دارد فکر می کند نکند کاسه ای زیر نیم کاسه باشد. من که از همان اول به آمدنش مشکوک بودم. به مجید هم گفتم. سعی کردم بفهمد که برای من فرقی نمی کند اما بالاخره خودش باید کلاهش را قاضی کند و ببیند یک جای کار می لنگد یا نمی لنگد. دو ساعت بیشتر است که همین جا نشسته اند. روی هم رفته پنج لیوان آب جو و دو بشقاب سیب زمینی  سرخ شده خورده اند. ساحل اصرار داشت تا به رستورانی در حاشیه میدان اصلی شهر بروند که می گفت تا آنجا بیست دقیقه بیشتر پیاده روی نیست. مجید اما چنان از سه روز پیاپی در راه بودن خسته بود که توان راه رفتن نداشت و همین کافه مقابل ورودی هتل را به هرجایی ترجیح می داد. می گفت اینجا با خیال راحت می شود نوشید چون تا آسانسور هتل تنها چهل قدم راه است و پنجره اتاقت را هم می توانی ببینی. حالا لبخند مجید لحظه به لحظه گشاد تر می شود و چشم های ساحل هر لحظه تنگ تر. باید تلنگری به مجید بزنم که بلند شود و برود بخوابد تا بلکه فردا عقلش سر جایش آمده باشد. بروند به اتاقشان تا من هم بفهمم که باید یک بار دیگر بروم و سعی کنم تا خوابم ببرد یا باید همین جا بنشینم و به نوشتن یادداشتهایم ادامه بدهم. کاش می شد بروم و بخوابم و از قضا همان خواب را ببینم که می خواهم. اما مگر می شود. محال است که به قصد دیدن خوابی بخوابی و همان خواب را ببینی. هرچیز عجیب و غریبی ممکن است ببینی الا همان پله ها و بالکن و دره ای که میدانی در میانه اش رودخانه ای باریک روان است که کافی است چند دقیقه ای تعقیبش کنی تا برسی به آنجا که می شود با یک جست به آن طرف رود پرید و از آنجا تا سر کوه، اگر اریب بروی و عجله ای هم نداشته باشی یکساعتی راه است. تا آن جا که در مرتعی وسیع و خالی از هر درختی می شود روی علف ها دراز کشید و تمام پهنه کلاه را تماشا کرد. انبوه درختان سرو و کاج و خانه های کوچکی که بی نظم روی هم قرار گرفته اند. زمین های کشاورزی پایین دره که هرکدامشان به یک رنگ اند و جهت خواب هر کدامشان با دیگری فرق می کند. درست مثل لحاف چهل تکه ای که تماما از مخمل باشد، با رنگ های مختلف و بافت هایی با درشتی و زبری جورواجور. انگار که این رودخانه قبلا، لابد هزاران سال پیش، برای خودش رودی بوده که حالا این همه زمین کشاورزی در فاصله بین این دو کوه به یادگار مانده. جاده گاز را هم می شود دید که شیبش تند است و هر سال چند ماشین از مسافران بی خبر در آن گرفتار می شوند. محلی ها می دانند که آن جاده را، خشک هم حتی اگر باشد نمی شود بالا رفت. اما این مسافرها، با آن ماشین های عریض و طویلشان فکر می کنند هر جاده ای را می شود بالا رفت. آخرین بار می گفتند یک وانت سپاه شبانه آن جا گیر کرده و آن قدر تقلا کرده که ماشین از رمق افتاده و بالاخره شروع کرده به غلت زدن. هفتاد بار باید غلت زده باشد تا آن همه کوه را آمده باشد پایین. سه نفر بودند. هر سه سرباز. جنازه شان را نصفه شب از میان گل و لای و آهن درآورده بودند. اما جاده اصلی را هم از اینجا می شود دید که در میانه راه دو پاره می شود که یکی می رود به پهنه کلاه بالا و دیگری به پهنه کلاه پایین. سرو های قدیمی باغ را هم دیده می شود. دیوار باغ و سقف شیروانی گاوداری و پنجره های خانه پایین باغ و همان ایوان. همان ایوان که نوشتنش در این یادداشت ها لطفی ندارد. باید به خواب بیاید. آن طور که آمده بود و اگر تسخیرش کرده بودم تمام جزییاتش را الان می توانستم بنویسم. اما کدام خوابیدن؟ کدام خواب دیدن؟ اگر مجید تنها بود که تا به حال صد بار خوابانده بودمش. می فرستادمش به اتاقش و همان طور با کفش و لباس می انداختمش روی تخت. اما مگر این دختر ول می کند. انگار مرگش است به آن اتاق برگردد. انگار می داند خوابیدن در جزیره به این راحتی نیست که تصمیم بگیری و دوش بگیری و مسواک بزنی و به رختخوابت بروی و چند دقیقه بعد خواب ببینی. می داند که رطوبت ملافه ها امان آدم را می برند. که اگر به خواب بروی هم با اولین غلت چنان از خیسی تشک و چسبناکی خودت بیدار می شوی که تا دوباره نروی و دوش نگیری نمی توانی به خوابیدن فکر کنی. تنها راهش همین است که بنشینی و آن قدر بطری ها و قوطی های آبجو را کنار هم ردیف کنی تا پله های کافه را هم نتوانی پایین بروی. آن وقت است که وقتی سرت به بالشت برسد می دانی که هیچ رطوبتی، هیچ مورچه ای و صدای هیچ مته ای بیدارت نخواهد کرد. لابد همین ها را می داند که حاضر است تا صبح در همان کافه بنشیند و چیزی سفارش بدهد و گارسون ها را آنقدر معطل کند که هی به هم نگاه کنند و هی به میز آن ها نگاه کنند و باز بروند گوشه بالکن سیگاری روشن کنند و به زبانی ناآشنا که ترکی نیست با هم حرف بزنند و دود سیگارهایشان را با حرص فوت کنند توی صورت همدیگر. این ها که نشسته اند و زن همسایه هم که خبر مرگش غیبش زده و هاسکی هم انگار امشب دمق است. باید خودم بلند شوم و بروم دوشی بگیرم بلکه بشود ساعتی خوابید.

+   نیما طالبیان ; ٢:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٠

مردگی در جزیره ـ قسمت یازدهم

سه روز از آخرین سرسامی که گرفته بودم می گذرد. امروز روز آرامی بود. هم در خانه، هم در جزیره و هم در خاورمیانه. نه کارگران ساختمان همسایه سر و صدای تخریبشان بلند شد و نه سر و صدای بازسازی یا تمیزکاری صاحبخانه و نجار و برقکار. فقط صدای بلند اذان بود که اعصابم را به هم ریخت. آن هم چندین بار. شکر خدا از اخبار هم که محروم ماندم. نوشتن این نکته شاید بد نباشد که ساکنان بومی جزیره از فرط بی اتفاقی و بی هیجانی دست به اعتصاباتی می زنند که بی خاصیت ترین نوع آن اعتصاباتی است که نمی دانم چرا فقط به قطع برق، آب، اینترنت و اصولا به قطع تمامی چیزهای حیاتی می انجامد. به گفته پیرمرد صاحب خانه امروز برای چندمین بار در چند ماه گذشته کارکنان اداره ای در جزیره دست به اعتصاب زدند که در نتیجه آن اینترنت قطع و کل جزیره معطل و بلاتکلیف باقی مانده است. نمی دانم این کار چه حسنی دارد، چه کسانی جز مردم بیچاره از این اعتصاب عذاب می کشند. به هر حال این اعتصاب برای من بسیار سازنده بود. چرا که همان طور که معتادی که تا خرخره کشیده است به فکر ترک می افتد، بنده هم امروز اقدام به ترک خواندن سایت های خبری و الباقی چرندیات اینترنتی کردم. و در عوض راهرو، توالت، آشپزخانه و تراس را جارو کردم و شستم و از آن تراس کثافت تراسی ساختم که می شود کفش دراز کشید و از سرمای موزاییک ها خرمست شد. شاید تمام این فعالیت ها نتیجه کپسول ژلوفنی باشد که صبح برای فرار از سردرد ناشی از صدای اذان نوش جان کردم. البته که ژلوفن همیشه برای من تاثیر نشادُر را داشته و این بار هم چنان که از کف تراس پیداست این چنین بوده. حالا هم که این ها را می نویسم نصفه شب است. میز آشپزخانه را به تراس منتقل کردم و با یک استکان چای نشسته ام رو به قبله. به نظر همه در خوابند. به جز زن که می دانم جایی در تاریکی بالکن نشسته و سیگار می کشد. و هاسکی که چشم هایش در تاریکی برق می زند. صدای فندکش را چندین بار شنیدم و گه گاه نور سرخ سیگارش را هم می شود دید. مثل هرشب نیست که نور موبایل چهره اش را کمی روشن کند تا ببینم که گهگاه سرش را بالا می آورد و به چهره من که از نور لبتاب روشن است خیره می ماند. درست مثل دو کرم شبتاب که در تاریکی جزیره به هم خیره بمانند. چند دقیقه دیگر بلند می شود و می رود که بخوابد. هر شب تا صبح نور تلویزیون سایه های آدم های داخل خانه را بر روی پرده های قدی و پر از چین برایم نمایش می دهد. سایه هایی از پدر و مادر این زن که سن و سالی دارند و مرد جوانی که با بی ام و سیاه و غول پیکرش می آید و معمولا همین دور و برها می پلکد و گاهی وقت ها هاسکی را برای رفع حاجت می برد دوری بزند. چین های پرده سایه ها را به اشکالی رویایی و گاه مضحک در می آورد. امشب اما از تلویزیون خبری نیست. شاید هیچ کس در خانه منتظرش نباشد. غمگین است لابد و پیداست که خواب به سر شده. وگرنه کسی این طور در تاریکی نمی نشیند به سیگار کشیدن. آن هم سیگار پشت سیگار. به نظر بالکنش خنک تر از اینجاست. واحد بغلی هنوز کار دارد. درش باز بود اما جرئت نکردم پایم را از آستانه در آن طرف تر بگذارم. از همان جا می شد دید که دارند بازسازی اش می کنند. بوی رنگ و تینر تا اینجا هم می آید. معلوم نیست کدام مستاجر خوش شانسی آن جا اقامت خواهد کرد. من که به همین خانه ای که دارم راضی ام. درست است که هر روز صبح با صدای اذان مسجد از جایم می پرم یا مثلا مورچه ها و تخریب ساختمان همسایه گاهی امانم را می برد اما در مجموع خانه خوبی است. نزدیکی اش به مسجد هم با نزدیکی اش به کافه در. خیلی قدیمی است اما کمدها، دکورها و میز چوبی اش همان است که باید باشد. کمتر خانه ای در جزیره پیدا می شود که قدیمی باشد اما دلچسب باشد. مجید و ساحل هم باید روزها به دنبال خانه می گردند. همان بعد از ظهر سوزانی که رسیدند به شهر اتاق کوچکی در هتلی بی ستاره اجاره کردند برای یک هفته. هوا کم کم تاریک شده بود و چیز چندانی از شهر نمی شد دید. چمدان هایشان را به اتاقی در طبقه چهارم منتقل کردند. دوش گرفتند و با اصرار و هیجان مجید به لابی محقر هتل برگشتند. اندکی هتل را برانداز کردند. با وجود سفر طولانی و مصیبت های آمدن از فرودگاه تا شهر مجید همچنان راضی به نظر می رسد. ساحل اما همچنان مضطرب است و مجید را دعوت می کند به جای نشستن در بالکن هتل به کافه ای بروند که درست در مقابل هتل قرار دارد و در بالکنش پرنده ای پر نمی زند. مجید می پذیرد و دقیقه ای بعد هر دو در بالکن کافه نشسته اند.

ساحل: می دونی اولین کاری که هر ایرانی بعد از رسیدن به جزیره می کنه چیه؟

مجید: میاد کافه؟

ـ نه، خودشو به اولین سوپر می رسونه و اولین قوطی آبجو رو می خره و همون جا می ره بالا.

ـ پس چرا ما این کارو نکردیم؟

ـ الان می کنیم.

ساحل دستش را در هوا تکان می دهد. گارسون کنار میز می آید و منو ها را مقابل ساحل و مجید می گذارد. ساحل به منو نگاه نمی کند. دو آبجو با کاسه ای بادام زمینی سفارش می دهد. ترکی را آن قدر خوب حرف می زند که هم گارسون و هم مجید متعجب می مانند. ساحل با گارسون همچنان صحبت می کند. گارسون می خندد و دور می شود. مجید با منوی کافه خودش را باد می زند.

ـ مگه تو اینجا به ترکی درس می خوندی؟

ـ نه، ولی چند واحد باید ترکی می گذروندیم.

ـ لهجه ات که بیشتر از چند واحد به نظر می رسه! من که چیزی نمی فهمم ولی به نظرم از گارسونه بهتر حرف می زدی.

ـ من که بهت گفتم ترک های ایران ترکی استامبولی رو از زبون مادریشون بهتر حرف می زنن. توی تبریز هیچکس تلوزیون نگاه نمی کنه ، فقط کانالای ترک.

صدای اذان بلند می شود. همین اذان بلند و گوش خراشی که هر روز من هم پنج بار می شنوم. دلم می خواهد صدای اذان موذن زاده یا جناب دماوندی یا حسین صبحدل را ضبط کنم ببرم بدهم به موذن این مسجد و بگویم گوش کن، یاد بگیر، به این می گویند اذان، با این می شود ملت را به مسجد دعوت کرد، نه با آن صدای گوشخراشی که تو روزی پنج بار به سرت می اندازی و من ناچارم گاهی هدفون ها را درگوشم فشار بدهم یا اصلا بروم رولینگ استونز گوش بدهم، یا روی تخت دراز بکشم و بالشتم را تا می توانم روی سرم فشار بدهم.

مجید: باز که این شروع کرد! تازه که اذان گفتن!

ـ اینجا پنج بار اذان می گن. یکی از یکی بلندتر.

ـ کسی هم اینجا نماز می خونه؟

ـ من که ندیدم. یه همکلاسی داشتم که راس ساعت یکهو خودش شروع می کرد به اذان گفتن، وسط آتلیه. مصری بود. فقط اونو دیدم که نماز بخونه.

خدا نکند که آدم در غربت یاد صدای موذن زاده بیافتد. همان الله اکبر اولش کافی است که بند دل آدم پاره شود. معلوم نیست چه رازی در این آواز بیات ترک هست که آدم این طور می شود. تشهدش چنان مو را به تن آدم سیخ می کند که اگر به هیچ چیز هم اعتقاد نداشته نباشی یکباره دلت می خواهد بلند شوی و خودت را برسانی به مسجد. همین گوشه روح الارواح است که بیداد می کند. اذان تاج اصفهانی هم در همین دستگاه بیات ترک است یا اذان محمد آقاتی که آن هم خیلی شبیه موذن زاده است اما این موذن زاده که شروع می کند انگار غم عالم را می ریزند به دلت. یا مثلا اذان عطاالله امیدوار در چهارگاه، که البته طولانی تر است. بالاخره به این ها می گویند اذان. نه این اذانی که این بی وجدان کله سحر صدایش را می اندازد به سر من و فکر می کند هرچه بیشتر صدایش را بکشد بهتر است. سگ های این محله هم همه از فرط وحشت شروع می کنند به پارس کردن، چه برسد به آدمیزاد. هر روز صبح باید اول با صدای دل آشوبش بیدار شوم، آن وقت تا دوباره چشمهایم روی هم بیاید صدای هاسکی بلند می شود که بیدار شده و معلوم نیست چرا سر صبح پارس می کند. بعد هم که مته همسایه شروع می شود و دیگر خواب بی خواب. گاهی وقت ها به کافه که می رسم قهوه ای سفارش می دهم و می گذارم مقابلم تا گارسون چیزی نگوید و سرم را می گذارم روی میز و چند ساعت بعد سرم را بلند می کنم. لااقل آن جا صدای موسیقی جاز و گاهی آوازهای قدیمی پاپ کاری به کار آدم ندارند که هیچ، خوابهای آدم را هم می برند به عوالمی که نگو و نپرس. آبجوها را می آورد. اول دستمالی می گذارد مقابل ساحل و لیوان بزرگ آبجو را می گذارد رویش. بعد ظرف بادام و دستمال و بعد هم لیوان مجید. کاغذی را هم که لابد حسابشان است می گذارد روی میز و زیرسیگاری را می گذارد رویش. مجید سیگارش را روشن می کند و لیوان آبجویش را بالا می برد:

ـ به سلامتی موذن زاده خودمون

ـ به سلامتی

لیوان هایشان را به هم می زنند و با احتیاط آبجوی ترک را مزه مزه می کنند. چیزی نمی گویند. هردو صبوری می کنند تا اذان تمام شود.

ساحل: آدم غمباد می گیره! گاهی این صدای اذان چنان دیوانت می کنه که زار زار میزنی زیر گریه

ـ گریه نداره که. بالاخره همشون یه چیزو می گن. چه فرقی می کنه

ـ اره، برا تو که اینجا نشستی و آبجو میزنی چیزی نداره، اما توی این شهر تنها چیزی که دم غروب کمه همین صدای اذانه، خصوصا که غریب هم باشی.

ـ حالا که تموم شد، دیگه فکرشو نکن

ـ نمی شه فکرشو نکرد. تموم هم که می شه تا یه ساعت صداش توی گوشت می مونه. نمیدونم چرا عربده می کشن این ترک ها.

ـ فکر نمی کردم نسل ما هم در غربت دلشون برای اذان های خودمون تنگ بشه!

ـ یه ماه دیگه حالتو می پرسم.

هر دو می خندند. مجید همچنان لبخند به لب دارد و بادام ها را تند تند می جود. به نظرش  هیچ چیز به اندازه طعم شور بادام و آب جوی خنک و نشستن در کنار خیابان لذت ندارد. جداره لیوان ها خیس از رطوبت می شود. نگاه مجید بی اختیار به انعکاس شبنم های روی لیوانش قفل می شود. این خاصیت نور است که گاهی بی آنکه بدانی نگاهت را به یک نقطه ثابت می کند. مثل طنابی که قایق را به اسکله می بندد. یا همین انعکاس روی سقف بی ام دابلیو . می دانم هنوز همان جا نشسته. بی حرکت. سیاهی اش را می شود دید. اینترنت همچنان قطع است و او هم مثل من کاری ندارد جز این که بنشیند و خیره بماند در سیاهی جزیره.

+   نیما طالبیان ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٩

مردگی در جزیره ـ قسمت دهم

این خانه به هیچ وجه برای نوشتن مناسب نیست. سر و صدای تخریب ساختمان همسایه کم بود، این ها هم معلوم نیست در واحد بغلی چه کار می کنند که تمام نمی شود. تمیزکاری که این قدر سر و صدا ندارد. به گمانم قضیه بیشتر از تمیزکاری است. شاید می خواهند بازسازی کنند. به هرحال خواب در این شرایط مطلقا بی معناست. مخصوصا که اخیرا هر بار خوابیدم با رعشه بیدار شدم. بهتر است بیدار بمانم و برای اختلافم با مجید فکری بکنم. از قدیم گفته اند اگر تصمیم نگیری برایت تصمیم می گیرند. حکایت من و مجید هم همین طور شده. من که این همه مدت ننوشتمش، حالا هم آن قدر نمی نویسم تا خودش هم از صرافت نوشته شدنش بیافتد. اگر ننویسم این مجید است که دوباره سر وکله اش پیدا می شود و این بار زانو می زند که بنویسمش. که هر طور خودم می خواهم بنویسمش. که تنها بنویسمش. فقط باید بتوانم ننویسم. نه بر روی کاغذ، نه در لبتاب و نه حتی در ذهنم. این طور است که شاید از این بن بست خلاص شوم. مجید، با آن زن که یکباره هلش داده وسط داستان. حالا هم که دستش را گرفته و مدام یا سرش را بو می کشد یا موهایش را به هم می ریزد. آن وقت من چطور می توانم ننویسمشان. باید به چیزهای دیگری فکر کنم. مثلا هوا. هوا ابری است. در برخی نقاط دنیا این خبر خوبی است، در برخی نقاط بد. در جزیره مترادف است با عذاب الهی. یعنی چه که بودن ساحل قطعیه؟ بعضی وقت ها می گویند مه شده است. بعضی وقت ها مه پایین می آید. در جزیره مه بی معنی است. رطوبت هوا در این جزیره به شیوه ای توسط پروردگار متعال تنظیم شده که روزی صد بار می شود به عقل و مساواتش شک کرد. روز اولی که وارد جزیره شدم گمان کردم از گرما می میرم. درست برعکس روز اول مجید که به هرچیزی فکر می کند جز گرما. چند روز گذشت. در آفتاب سوزان و در حالی که بخار از پیراهن خیسم بلند می شد کوچه ها را به دنبال خانه گشتم. مجید که با این پیراهن مشکی کلفت اگر پایش را بگذارد آن طرف خط در کمتر از چند دقیقه بی حال می افتد. چاره ای نبود. در جزیره چیزی تحت عنوان بنگاه املاک وجود نداشت. اساسا همه جای خودشان را پیدا کرده بودند و نیازی به بنگاه نبود. باید کوچه ها را گز می کردی و از مردمانی که با بالا تنه ای لخت در بالکن ها ولو شده بودند می پرسیدی که اتاق یا طبقه ای خالی دارند یا نه. بالاخره جایی پیدا کردم. باید برای این دو هم جایی پیدا کنم. دیگر نمی شود از آن اتاق نمور و کوچک در طبقه چهارم آپارتمان روبه روی درب اصلی دانشگاه استفاده کرد که صبح تا شب بوی کباب ترکی رستوران طبقه همکف آدم را دیوانه می کند. باید برایشان سوئیت پیدا کنم. چند روزی که گذشت فهمیدم از گرما نمرده ام اما بعد از یک هفته فهمیدم که احتمال مردنم در اثر خستگی و تنگی نفس بسیار بالاست. یک ماه گذشت تا فهمیدم تحمل تنهایی به مراتب دشوارتر از خستگی، گرما، پشه و سایر عذاب های الهی است. الان که این یادداشت را می نویسم بیش از سه سال می گذرد که نمردم. اما هرکدام از این بلایا راه حلی داشت. مثلا آن قدر پول داشتم که کولر گازی بخرم و خودم را خلاص کنم، اما آن قدر عقل نداشتم که این کار را عملی کنم. شاید هم از تمام شدن ذخیره ام می ترسیدم. یا مثلا می شد برای فرار از تنهایی با کسی یا کسانی طرحی از دوستی بریزم. آرام آرام زبانشان را یاد بگیرم. جایی مشغول به کار شوم. دوستانم را به شام و لیموناد دعوت کنم و در بالکن دودی به پا کنم که همسایه ها هم بفهمند که بی کس و کار نیستم. نشد. برای نوشتن جزیره باید از خودی شدن با جزیره و ساکنانش پرهیز می کردم. آن وقت ها فکر می کردم ظرف چند ماه می نویسم و برمی گردم. نهایت یک سال. سه سال و نیم گذشته. حالا هم به جای نوشتن دنبال راهی برای ننوشتن می گردم. مجید رسما فاتحه داستان را خوانده. هر بار که چشم هایم را می بندم آن زن چهره اش را تحمیل می کند. مثل وقتی است که مهمانی که برای شام دعوت کرده ای با خودش مهمان بیاورد و مهمانِ مهمانت هم یک ریز زل بزند به چشمهایت و با زبان بی زبانی حضور خودش را به رخ بکشد. به هر حال همه چیز را نمی شود گردن مجید انداخت. ظاهرا این زن بوده که دست مجید را گرفته و آورده به جزیره. برای همین هم حالا نگران کنار آمدن جزیره با مجید است. می دانم اشتباه مجید در کجاست. مجید فکر می کند که شخصیت اصلی داستان است. در حالی که نیست. همه چیز درباره جزیره است. بودن مجید، ساحل یا هر کس دیگری هم برای نوشتن جزیره است. وگرنه من چرا باید بنشینم و زندگی مجید را بنویسم؟ آن هم زندگی معمولی و بی هیجانی که در آن نه معجزه ای اتفاق می افتد، نه قتلی، نه معمایی. دو نفر بلند می شوند و می آیند در غربت که درس بخوانند. این داستان که نوشتن ندارد. می تواند هرجای دنیا اتفاق بیافتد. حالا این که کدامشان کجا مشغول به کار می شود یا کدامشان چطور سر از بیمارستان در می آورد که جذابیتی ندارد. اشتباه مجید در همین بود. اگر این را می فهمید آن طور مثل فرستاده آمریکا نمی آمد اینجا برای مذاکره. مذاکره که چه عرض کنم، حرفی نزدیم. ماهی را خورد و رفت. مثل گربه ای که تا سرت را برمی گردانی گوشتی که گذاشتی یخ اش باز شود را به دندان می گیرد و فرار می کند. چنان با سرعت که حتی نرسیدم لگدی نثارش کنم. امیدوارم خوراک هاسکی بشود. به هر حال کاریست که شده. نباید نگران یا چه می دانم ناراحت و عصبی باشم. برعکس. باید داستان جزیره را بنویسم تا بفهمد که هم خودش و هم ساحل یا هر کس دیگری که با خودش بیاورد هیچ کاره اند. فقط این طور است که می فهمد چه معامله افتضاحی کرده است. یعنی چه که ما با هم هستیم، حالا هرکاری خواستی بکن؟ بهتر بود قبل از اینکه حرف بزند لقمه را یکبار دور دهانش می چرخاند. بیچاره فرصت نمی کرد، از بس برای ماهی حرص می زد! آدم باید حرفش را با مخاطبش تنظیم کند. اما مهم نیست. مهم نوشتن جزیره است. من که نمی توانم برگردم و از نو شخصیت داستانم را بسازم. برای همین هم بهتر است پیشنهاد مجید را بپذیرم. البته که پیشنهاد بدی هم نیست. یعنی شاید بشود از طریق ساحل هم چیزهایی از جزیره نوشت. بالاخره با مجید فرق می کند. این هم خودش فرصتی است. گذشته از این تمام روز صحنه هایی را می بینم که بی اختیار از مقابل چشمانم می گذرند. ذهنم تند تند کلمات را به تصویر و تصاویر را به کلمات تبدیل می کند. ناچارم همه چیز را دوباره و با فرض بودن ساحل تجسم کنم. می بینمشان که پله های هواپیما را پایین آمده اند و به ساختمان فرودگاه و صف مسافرانی رسیده اند که خودشان را با پاسپورت هایشان باد می زنند. زن بالاخره تصمیم می گیرد خود را از انفعال خارج کند:

ـ به چی می خندی؟

مجید: هیچی.

ـ کوچیکه، نه؟

ـ اره ولی خیلی شلوغه. آدم باورش نمی شه این همه آدم همشون تو یه پرواز بودن.

- داری فکر می کنی عجب اشتباهی کردی آمدی، نه؟

- نه. تا اینجاش که خیلی خوب بوده

ـ تا کجاش؟ تو که هنوز چیزیشو ندیدی!

ـ چطور ندیدم، از اون بالا کل جزیره رو دیدم دیگه. کوله رو بزار زمین. پاسپورت من دست توئه؟

ساحل کوله سنگین اش را از پشتش خلاص می کند و بین دوپایش می گذارد: نه، به من ندادی. شنیدی می گن فرقش از زمین تا آسمونه، از این صف که رد بشیم تازه می فهمی که از اون بالا تا توی جزیره فرقش واقعا از آسمون تا زمینه.

تمام شد. همین را می خواستم بدانم. این زن قبلا اینجا بوده. معلوم است که قبلا بارها از آن صف عبور کرده. برای همین هم از هیچ چیز تعجب نمی کند. اینجا چه کار می کرده؟ خنده دار است. قرار نبود این ها را من بپرسم، قرار بود این ها را من بنویسم. چرا اجازه می دهم که ساحل خودش خودش را بنویسد؟ باید...

مجید: سیگار از کجا بگیریم؟

ساحل اشاره می کند به فروشگاهی در پشت باجه هایی که افسران نشسته اند. مجید پاکت سیگاری را از این دست به آن دست می کند.

ـ چقدر پروازش کوتاه بود. تا بلند شد نشست. اینجا هم که نمی شه کشید، نه؟

ـ اره، راهی نیست که. یک ساعت کمتره. عوضش اینجا هم یک ساعت معطلیم. بعدش هم یک ساعت باید وایستیم منتظر اتوبوس. بعدشم باید یه ساعت بریم تا شهر. هنوز کلیش مونده.

مجید: چرا این صف جلو نمی ره. نگفتم بهت من از صف شانس ندارم. حالا ببین که آخرین نفر از این سالن می ریم بیرون.

ـ اونور که خبری نیست. همه باز باید وایستن تا چمدونا بیان. اینجا سرعت همه چیز لاک پشتیه. بری توی شهر تازه می فهمی. دنبال چی می گردی؟

ـ پاسپورتم. نکنه جاگذاشتم؟

ـ نه. دیدم گذاشتی توی کوله.

مجید پاسپورت را از کوله بیرون می کشد: ایناهاش. یه لحظه سکته کردم

ـ برو جلو. بالاخره راه افتاد

ـ اگه پرسیدن اینجا چیکار می کنی چی باید بگم.

ـ بگو با منی. برگه پذیرشت رو هم نشونش بده، نگران نباش.

ـ می خوای تو اول بری؟

ـ فرقی نمی کنه. ولی راست می گی، بزار من اول برم. این قدر نگران نباش.

ـ استرسی شدم.

ـ هیچی نمی شه، فقط اخماتو باز کن.

ـ انگلیسی حرف بزنم دیگه، نه؟

ـ آره می فهمن.

در می زنند. لابد دوباره صاحبخانه است. ساحل به پیشخوان پلیس نزدیک می شود. برگه هایی را با پاسپورتش به مامور می دهد. ترکی حرف می زنند. مامور می خندد. ساحل لبخند می زند. مامور اشاره می کند به مجید که جلو بیاید. حالا هرسه باهم حرف می زنند و فارسی، انگلیسی و ترکی درهم می آمیزد. مامور پاسپورت ها را مقابلش باز می کند و بعد از چند لحظه مهر را بر می دارد و روی پاسپورت ها می کوبد. لبخند می زند و دکمه را فشار می دهد تا حفاظ آهنی باز شود. مجید نفس عمیقی می کش و با عجله می رود. ساحل به ترکی تشکر می کند و مامور بر روی صندلی اش نیم خیز می شود. مجید و زن رسما وارد جزیره می شوند. دوباره در می زند. ول کن نیست. بلند می شوم و در را باز می کنم. خودش است. با همان قیافه اما خسته تر و نفس نفس زنان. می پرسد چیزی لازم ندارم؟ می گویم چرا و یادآوری می کنم که قرار بوده یخچالم را با یخچال واحد روبه رو عوض کند. می گوید نمی تواند تعویض کند چون واحد روبه رو را اجاره داده. چهره ام را درهم می کشم تا بداند به هیچ وجه از وضعیتم راضی نیستم. مجید کوله اش را باز کرده و سعی می کند به زور چند باکس سیگار را جا بدهد. می پرسم به چه کسی اجاره داده. می گوید به یک دانشجو. بدبخت شده ام. دانشجو یعنی سر و صدا. یعنی تا نصفه شب صدای موزیک و عربده کشی. یعنی کثافت. راهرو را به گند خواهد کشید. می پرسم برق وصل می شود. می گوید نه. انگار گند زده اند به کنتورها و برق از پشت کنتور قطع شده است. می گوید فردا صبح باید از اداره برق بیایند و وصلش کنند. خداحافظی می کنم. همین را کم داشتم. نمی دانم آخرش از سر و صدا دیوانه خواهم شد یا از دست صاحبخانه یا از تاریکی یا از آمدن یه همسایه دانشجو. چمدان هایشان آمد. ساحل غیبش می زند و چند دقیقه بعد با یک چرخ ظاهر می شود. خدا کند دختر باشد. دخترها تمیزترند. سر و صدا هم ندارند. ساحل کمک می کند تا مجید چمدان ها را سوار چرخ کند و با هم از سالن خارج می شوند. در سالن اصلی فرودگاه گوشه ای برای نشستن پیدا می کنند. ساحل در تکاپوست. با نگهبان ها صحبت می کند. بعد به باجه ای نزدیک می شود و چیزی می گیرد. به مجید نگاه می کند که چشم از او برنمی دارد. به تابلوی توالت اشاره می کند و مجید سرش را تکان می دهد. جهت فلش تابلو را دنبال می کند. حالا مجید تنها نشسته و به بیرون از سالن نگاه می کند. شاید بهتر باشد با تاکسی بروند. اینطوری زودتر به شهر می رسند. به کرایه تاکسی بستگی دارد. ساحل برمی گردد. مجید را بلند می کنم تا به کمرش قوسی بدهد و دستهایش را به هم گره کند و تا جایی که می تواند کش بیاید. خودم هم بهتر است بلند شوم و کمرم را راست کنم. بیرون کمی تاریک شده اما اگر به تراس بروم می توانم نگاهی به اطراف بیاندازم. هاسکی لابد هنوز خواب است. صدای رفت و آمد در پله ها می آید. برق همچنان قطع است. تا نیم ساعت دیگر تمام خانه غرق در تاریکی می شود. دیگر هیچ کاری نمی شود کرد. ساحل دو پاکت کاغذی را از کیفش خارج می کند. یکی را به مجید می دهد و توضیح می دهد که چگونه باید سیم کارت ها را فعال کرد. مجید با دقت گوش می دهد و طوری به پاکت نگاه می کند که انگار هرگز سیم کارت ندیده است. مجید را می فرستم به توالت. ساحل با چشم هایش مجید را دنبال می کند تا راهرو توالت. حالا ساحل تنهاست. می خواهم بنشیند کنار چمدان ها و کفش هایش را در بیاورد و انگشتانش را بمالد. نمی نشیند. می خواهم پاکت را باز کند و مشغول عوض کردن سیم کارت موبایلش شود. نمی شود. می رود به سمت پنجره. پیشانی اش و کف دستهایش را می چسباند به شیشه. گرمای شیشه کف دست هایش را گرم می کند. می خواهم برگردد و با چشمان نگران منتظر مجید باشد. برنمی گردد. همان طور خیره مانده به درختان نخلی که شق و رق ایستاده اند و باد برگهایشان را به سمتی خم کرده است. دست راستش را مشت می کند و آرام به شیشه می کوبد. شیشه نمی لرزد. این بار محکمتر می کوبد و بعد پیشانی اش را و بعد با هر دو دست گره کرده باز می کوبد. این بار می لرزد. کوتاه و تند نفس می کشد و صورتش سرخ می شود. لبهایش را جمع می کند میان دندان هایش.

+   نیما طالبیان ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir