یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

مردگی در جزیره ـ قسمت نهم

چیزی شبیه به همان قیامت موعود از خواب بیدارم می کند. بدنم به رعشه درآمده و زمین و زمان می لرزد. صدا از در و دیوار و پنجره می آید. کارگر همسایه است که مته اش را گذاشته روی دیوار بتنی مشترک. هفت و نیم صبح. ظاهرا می خواهد کار من و خودش را یکسره کند. دلم می خواهد می توانستم بلند شوم و بروم با همان مته خدمتش برسم. سقف می لرزد و ممکن است قندیلک های گچی آبی رنگ هر آن جدا شوند و باران نیزه از سقف ببارد روی سرم. رنگم باید شبیه گچ شده باشد. دست راستم تمام شب را زیرم مانده و حالا از کار افتاده. پنکه معلوم نیست چرا خاموش شده. گردنم و پشتم و بعضی جاهای دیگرم غرق در عرق است. مثل وقتی است که در جای خنکی جایت را پهن می کنی و می خوابی غافل از این که ساعتی بعد آفتاب رویت خواهد افتاد و فقط وقتی از خواب بلند خواهی شد که نیم پز شده باشی. اینجا البته نیازی به آفتاب نیست، پنکه که کار نکند ظرف چهل دقیقه بخارپز می شوی. به گمانم خواب احمقانه ای دیشب دیدم. به گمانم بیست ساعت خوابیده باشم. پنجره هم دارد می لرزد. دست چپم را دراز می کنم و بسته شکلات را از روی میز جلو می کشم. تکه ای ازش می کنم و چندین بار از ارتفاع نیم پایی روی میز رهایش می کنم تا مورچه هایش بریزند و بعد با شک می گذارمش توی دهانم. از بطری ای که همیشه در کنار کاناپه جاساز شده مقداری نوشیدنی گرم می نوشم. پایین که می رود چشم هایم را می بندم و دستم را روی سینه ام فشار می دهم. به معده که می رسد بالاخره نفسم بالا می آید. سرم اما هنوز گیج می رود. بلند نشوم مطمئن تر است. چهار دست و پا راه می افتم به سمت توالت. در میانه راه چشمم به میز واژگون در تراس و مقادیر زیادی مگس و زنبور می افتد. پس خواب ندیده بودم. راهرو را ادامه می دهم تا برسم به دوراهی. آشپزخانه در سمت چپ و توالت در سمت راست. به راست می پیچم و می روم آن قدر که بشود از کاسه توالت فرنگی گرفت و نیم خیز شد و رویش نشست. دست راستم دیگر بیدار شده. درازش می کنم و شیر آب حمام را باز می کنم. صدای آب حالم را بهتر می کند. از روی توالت فرنگی خودم را به داخل وان حمام منتقل می کنم و طوری دراز می کشم که با پاشنه پایم بتوانم جلوی خروج آب را بگیرم تا آب در وان بالا بیاید. پاشنه پایم دقیقا اندازه ای است که باید باشد. صبر می کنم تا آب نیمه سرد آرام آرام نقاط جدیدی از بدنم را کشف کند و همزمان موهای روی ران هایم را می بینم که دارند بلند می شوند. بعد هم موهای روی بازوهایم. تا شب همین جا می مانم. چشم هایم را می بندم. دست راستم را می گذارم روی دنده و نوازش اش می کنم. دست چپم را از پنجره بیرون می برم تا باد انگشتانم را خم کند. هاسکی را نشانده ام صندلی جلو. سرش را تا گردن از پنجره بیرون برده. از باد لذت می برد و پارس نمی کند. با دست چپ آینه را تنظیم می کنم. سبزی دشت و کوه ها در آینه تکرار می شوند. باد می پیچد به موهایم. صدای باب دیلن را بلندتر و فشار پایم را روی گاز بیشتر می کنم. احساس می کنم از سرانگشتانم چیزی در حال خروج است. دلم می خواهد با ماشین یکی شوم، انگار که ریشه های اعصابم از بدنم بیرون بزنند و رگ هایم مثل پیچک بپیچند به فرمان و دنده و دستگیره ها و آینه ها و حتی لاستیک ها و چراغ های ماشین را جزوی از من بکنند و پوستم تمام فضای ماشین را تصرف کند و بشود لایه نازک سیاه متالیک فلزی بدنه ماشین که نسیم شمال با همه جایش در سایش است. آن وقت دوربین از زمین بلند شود و خودم را در نهایت عریانی ببینم که در این جاده در سفرم و هاسکی که آسوده در کنارم نشسته و جاده ای که دشت را به دو نیمه تقسیم می کند. جاده تنگ می شود و درختان بلندتر. اینجا و آنجا زنان و دختران ترکمن ردیف درختان کنار جاده را با شال ها و روسری های رنگی پوشانده اند و چندتایی شان کنار اجاق ها نشسته اند و چندتایی شان کنار جاده شال ها را در هوا بالا و پایین می برند و گاهی برایم دست تکان می دهند. به راه باریکی می رسم که پیچ در پیچ است و شیب نسبتا ملایمی دارد. سرعت ماشین را کم می کنم. چند خانه، کپه های کود و چند آغل را رد می کنم. بوی شمال بالاخره پیدایش می شود. هاسکی به کودکانی که به دنبال ماشین می دوند پارس می کند. به گاوهایی که بی اعتنا در کنار جاده راه می روند، به سگ های گله ای که به کندی عرض جاده را طی می کنند. جاده را با احتیاط بیشتری ادامه می دهم و ردیف انبارهای مصالح ساختمانی را رد می کنم تا میدان روستا و بعد شیب تند کوچه را پایین می روم تا حسینیه را با آن گلدسته های زشت و چندش آورش رد کنم و به جاده خاکی برسم. از اینجا چند دقیقه ای بیشتر راه نیست. یک پل کوچک که روی رودخانه بسته اند و هر بار نصفه عمر می شوم تا ردش کنم، یک مرغداری که چندسالی است تعطیل شده و بعد زمینی که هرچه اصرار کردم مالکش نفروخت و بعد هم دیگر می شود ساختمان ویلا را در ته باغ دید. رو به در آهنی ورودی باغ نگه می دارم. قبلا پدرم بوق می زد و مراد یا نرگس در را باز می کردند. آن وقت ها در چوبی بود و یک لت بیشتر نداشت. مراد با همان حالت خبردار می ایستاد تا پدر وارد باغ شود و بعد به من که از شیشه عقب نگاهش می کردم ادا و شکلکی در می آورد و در را می بست. تا به ایوان برسیم خودش را می رساند و ساک ها و چمدان ها را بالا می آورد مدام می گفت خوش آمدین، خوش آمدین. خوشا به حال ما که آمدین. بعد هم می رفت خانه پایین و با سینی صبحانه یا اگر ظهر بود ناهار می امد بالا. لاغر و فرز بود. حالا خودش دیگر نیست. دخترش عید می آید تا آخر تابستان. نیمه های مهر که هوا سرد می شود باز برمی گردد شهر. می گوید تنها نمی توانم اینجا بمانم. می گویم چه فرقی می کند، تنهایی که زمستان و تابستان ندارد.

می گوید: دارد آقا مهندس. تنهایی نکشیدی که می گی ندارد. دارد، بدجور هم دارد.

می گویم: خب این بنده خدا که خودشو کشت تو خودت ول کن اون بابا نبودی.

از حرفم پشیمان می شوم. سرش را پایین می اندازد: ما چه کاره بودیم آقا، بابای خدابیامرز بود که می گفت دختر به پهنه نمی دم. فکر می کرد توی شهر برامون ریختن. همشون مردن و من موندم و اون شهر غریب کُش.

راست می گوید. آن وقت ها پانزده سالی بیشتر نداشت. پسر برادر مراد هم اواخر خدمتش بود. گمانم سه ماهش بیشتر نمانده بود که مراد کار خودش را کرد. تک دختر بود اما همه کاره خانه بالا و پایین و گاوداری خودش بود. گوساله را از رحم مادرش بیرون می کشید. مادرش هم نرگس بود. انگار همین یک اسم را بلد بودند. مراد بی عرضه بود اما یک رنگ بود. می گوید: اشتباه کردم اقا مهندس. حالام دارم تاوون همونو میدم.

می گویم: خدا رحمتش کنه. خدمت وطنش می کرده، خوشا به سعادتش. نمی گویم که تو که گناهی نداشتی دختر، آدم از کجا بداند در یک سال هم شوهرش می میرد هم معشوقش را لب مرز تیکه پاره می کنند. ندیدم برای شوهرش گریه کند اما خبر علی را که آوردند هرشب می رفت روی بام گاوداری و می نشست به زار زدن. نمی دانست من از گوشه ایوان می بینمش و گاهی هم گریه می کنم.

بالاخره خودم پیاده می شوم و کلید را از همان جا که از بیست و چند سال پیش می گذاریم و همه اهل روستا هم به گمانم جایش را می دانند بر می دارم. از آن لشگر بچه هایی که از ورودی روستا دنبالمان می دویدند چندتایی راه اصلی را میان بر زده اند و لابد از دیوار چند باغ بالا و پایین پریده اند. بالاخره می رسند. نفس نفس زنان و عمو عمو کنان. با لپ های گلی، صورت های کک مکی و دمپایی های لنگه به لنگه و گِلی. هرچه میوه و تخمه و آجیل برایم مانده را بینشان تقسیم می کنم. دستی به سر کوچک ترینشان می کشم که به نظر کچلی گرفته و لکه هایی از پوست سرش دیده می شود. یکی شان می رود کنار ماشین و طوری خیره به هاسکی نگاه می کند که انگار جن دیده باشد. می پرسد: عمو این سگه؟

ـ خر که نیست، لابد سگه دیگه! تو چطور بچه روستایی؟

ـ عمو این چرا این قدر زشته؟

خنده ام می گیرد. آن وقت ها هفتصد هزار تومان برای خرید هاسکی که دو ماهش بیشتر نبود پول داده بودم. آن وقت این نیم وجبی راحت می گوید زشته. چه بگویم؟ می گویم: آره دیگه، بیچاره نژادش زشته!

این یکی که یکریز دارد پسته می شکند می پرسد: چیش زشته؟

ـ نژادش.

ـ یعنی چی نجاتش زشته؟

ـ یعنی صورتش زشته. حالا برین پی کارتون ببینم.

همان که مثل جن زده ها خیره مانده به هاسکی می گوید: خیلی خیلی زشته. بعد بی آنکه چشم از سگ بردارد با التماس می گوید: عمو اینو بده به من، خودم سال دیگه یه توله از سگ مش رضا اینا برات میارم.

نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم. دیوانه اند این بچه ها، واقعا معلوم نیست گاهی با خودشان چه فکری می کنند. بلندتر می گویم بروید پی کارتان ولی گوششان بدهکار نیست، انگار تمام تابستان با کسی حرف نزده اند. باز می گوید: سگای مش رضا را ندیدی عمو؟ میگن بهترین سگ مازندرانه. نمی خوای؟

کچل کوچک می پرسد: عمو میشه بوق بزنم.

می گویم نه. حیوون بترسه پارس می کنه.

باز می پرسد: این پارسه؟

ـ بعله

پوست های تخمه چسبیده اند به لب و گونه اش: پارس بهتره یا سمند؟

ـ پارس

ـ چندتا میره؟

ـ دویستا

ـ خب سمندم همین قد می ره. چرا سیاشو خریدی؟

دلم می خواهد برایش توضیح بدهم که پارس و سمند و هر چیز دیگری که تا به حال دیده همشان یک چیزند و بگویم که چرا پارس مشکی را از پارس سفید و هاسکی را از بهترین سگ گله مازندران بیشتر دوست دارم. اما خسته ام. کیش کیششان می کنم تا بروند پی کارشان. ماشین را که داخل می برم پسرک جن زده برای هاسکی دست تکان می دهد. هاسکی هم چشم از پسرک برنمی دارد. داخل باغ کسی نیست. نه مراد، نه نرگس و نه نرگس. آدم دلش می گیرد. درخت ها اما خوب میوه دارند. از آن روزها که مراد به باغ می رسید هم پربارترند. پای هر درختی سبدی یا گونی کهنه ای گذاشته اند. معلوم است تا همین قبل از ظهری مشغول بوده اند. خودشان به درخت ها می رسند، خودشان هم می برند. مراد می گفت مردم پهنه کلاه به زمین مفت آن قدر می رسند که از حیاط خانه خودشان یادشان می رود. بیراه نمی گفت. هاسکی جلوتر از من پله ها را بالا می رود و خیره می ماند. عجله دارم تا زودتر پله ها را بالا بروم و به ایوان برسم و به دره نگاه کنم تا بالاخره آن نفس عمیقی که این همه وقت در انتظارش بودم را بکشم و رسما به خودم بفهمانم که آمده ام به پهنه کلاه. هنوز پله ها را شروع نکرده ام که صدای در بلند می شود. یک نفر با چیزی می کوبد به در. با حسرت به ایوان نگاه می کنم و بر می گردم به سمت ورودی باغ. آن قدر بلند می کوبد که می ترسم. تکانی می خورم و بدنم از تماس با آب سرد به رعشه می افتد. بلند می شوم. آب از لباس هایم شره می کند کف حمام. چندبار باید در یک روز با رعشه از خواب بلند شوم؟ باز می کوبد. راهرو را پر از آب می کنم و میرسم به در. دارد در را از جایش در می آورد. باز می کنم. صاحب خانه است. دلم می خواهد کفگرگی بزنم وسط صورت احمقش که نمی فهمد آدمی که دارد خواب شمال می بیند را بیدار نمی کنند، حتی اگر زلزله آمده باشد یا اسرائیل یه بمب کوچک به معنی اخطار حمله زده باشد توی ایوان. آن هم با این جزییات دقیق، طوری که تا چند روز می توانی تصور کنی که تازه از شمال برگشته ای. از آن خواب ها که هرچه می گذرد بیشتر شک می کنی که خواب بود یا واقعیت. دلم می خواهد در را روی صورتش ببندم اما صورتش آن قدر مضحک و خنددار است که توجهم را جلب می کند. سرش را با چیزی شبیه گونی برنج بسته و ابروها و  سبیلش پر از گرد و خاک است. جارویی هم دستش است و دستمالی هم بسته به دهانش. مرا که می بیند می زند زیر خنده. من هم می خندم. معلوم نیست سرتاپای خاکی او خنده دار تر است یا من با این شلوارک و پیرهنی که آب ازشان شره می کند. چیزهایی لا به لای خنده هایش می گوید که هیچ نمی فهمم. اشاره می کنم تا دستمال را از روی دهانش بردارد. اشاره می کند به درب واحد روبه رویی که نیمه باز است و به نظر می رسد کسی دارد داخلش را جارو می کشد. چیزهایی می گوید از تمیز کردن آن واحد و در آخر این که برق قطع است و تا عصر نمی تواند وصلش کند تا کار برقکار تمام شود. تشکر می کنم و در را می بندم. معلوم نیست چرا دارند این واحد را راست و ریستش می کنند. شاید دخترش از لندن برمی گردد و می خواهد اینجا بماند. شاید هم می خواهند کرایه بدهند. مهم نیست. برق هم نیست. این مهم است. این یعنی جهنم. یعنی نه می شود لپتاپ را روشن کرد نه پنکه. حتی مودم هم کار نمی کند که با موبایل بشود به اینترنت سر زد. چشمم باز می افتد به بالکن و افتضاحی که دیروز ظهر درست کرده ام. باید ترتیبشان را بدهم. اول برمی گردم به حمام. آب داخل وان خالی شده. لباسهایم را می کنم و حوله ای به دورم می پیچم. از آن روزهاست که باید لخت در خانه گشت. به تراس می روم و اول میز را بلند می کنم و بعد خرده های شیشه و سالاد و ماهی را داخل کیسه ای می کنم. چشمم به هاسکی می افتد. چنان خوابیده که انگار سه روز است مرده. کاش می شد این ماهی لت و پار شده را می بردم برایش. نمی شود. طرف آن خانه نمی شود رفت. خصوصا الان که در نیمه باز است و ماشین هم پنجره هایش پایین است و هر لحظه ممکن است در چهارچوب در حاضر شود و من را ببیند که با یک حوله کوتاه بهش زل زده ام. ای کاش لااقل دره را از ایوان دیده بودم.

+   نیما طالبیان ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٩

مردگی در جزیره ـ قسمت هشتم

مجید را دعوت کرده ام برای ناهار. گفتم بیاید اینجا تا بنشینیم و مردانه مساله را حل کنیم. بلکه دست از این کارها بردارد. من برایش توضیح بدهم که چرا این همه وقت نتوانستم بنویسمش و او هم برایم توضیح بدهد که آن زن کیست. فکر ناهار را هم کرده ام. ماهی می پزم. اول فکر کردم بروم از یک جایی برنج پیدا کنم و خورشتی چیزی بار بگذارم. بعد دیدم کسی نیست، مجید است، آدم بی تکلف و رو راستی است. من هم که اهل خورشت و این چیزها نیستم. کسی هم که اهل خورشت خوردن نباشد، نپزد بهتر است. مثل آن بار می شود که فاتحه هرچه کرفس بود خواندم. از این گذشته ماهی برای این آب و هوا بهتر است. آدم را از افسردگی در می آورد. برای خودم خوب است. مجید که قربانش بروم افسردگی سرش نمی شود. به جهنم هم با لبخند آمده. البته این طور نیست که نفهمد. تودار است. از آن ها که سفره اش را هرجا پهن نمی کند. نه این که نداشته باشد. زیاد کشیده. چه در ایران. چه در استامبول. از این به بعد هم زیاد خواهد کشید. در جزیره حتی شاید بیشتر از قبل. البته اگر امروز با هم توافق کنیم که داستان من پیش برود. نه این طور که بی هوا دست یکی را بگیرد و بیاورد وسط داستان. درست است که پاراگراف اول است، اما برای من وسط داستان است. ماهی ها را صبح رفتم و گرفتم. گفتم سر و دمش را بزنند. حالا هم نمک و فلفل و ادویه ماهی را که از ایران آورده ام آماده کرده ام. نزدیک ظهر است. باید شروع کنم. پیازها و چند حبه سیر را ریز می کنم. رنده نمی کنم. درشت باشند بهتر است. ماهیتابه هم خریدم و به این فکر کردم که بی دلیل نیست که اسمش ماهی تابه است. ماهی را در قابلمه که نمی شود پخت. یعنی اگر بپزی آن طور می شود که هربار می شود. آب ماهی در می آید و بوی ماهی هم آدم را خفه می کند. انگار لجن دریا را بمالی به لب و لوچه ات. برای من مهم نیست اما به هر حال مجید مهمان است. ادویه را به پوست ماهی می مالم. پیاز و سیر را گذاشته ام تا تفت بخورد. کمی که طلایی شد مقداری کره اضافه می کنم و می گذارم چند دقیقه ای بیشتر بماند. سم هم گرفتم. تمام کنج های کابینت ها و زمین را سم ریختم. امیدوارم از این مورچه ها خلاص شوم. هیچ چیز را نمی شود هیچ جا گذاشت. همه جا را تصرف کرده اند. مثل بعضی ها به هرچیز مربوط و نامربوطی ورود پیدا می کنند و تا تکه آخرش را با خودشان می برند. سیر و پیاز آماده است. شکم ماهی را پر می کنم با همان ها و مقداری از ادویه را هم داخلش می ریزم. بقیه را هم پخش می کنم تا جا برای ماهی باز شود. زیرش را زیاد می کنم و ماهی را رها می کنم در مرکز ماهیتابه. چه لذتی دارد داشتن ماهیتابه نو. ماهی چند لحظه ای جلز و ولز می کند و خودش را باد می کند. جا به جایش می کنم و می چرخانمش. چند لحظه بعد ماهی دوم را رها می کنم. این هم جلز و ولز می کند و خودش را باد می کند. باقی پیازها را می چسبانم به جداره های ماهی ها. خوب که پوستشان سرخ شد به زحمت برشان می گردانم. ده دقیقه ای طول خواهد کشید. زیر ماهیتابه را کم می کنم و کفگیر پلاستیکی به دست می نشینم پشت میز آشپزخانه. کاش نوشابه می گرفتم. هوا هر روز گرم تر می شود. دماسنجی که صاحب خانه کنار در ورودی نصب کرده چهل و سه نشان می داد. نمی دانم چطور صحبت را شروع کنم. بگذارم اول حرف هایش را بزند یا همان اول بگویم که این زن، هر کی که هست، اضافی است. یعنی شاید بشود در اواسط داستان اضافه شود، البته اگر مجید اصرار داشته باشد. اصلا آشنایی آن ها را می توانم به فصل آخر اضافه کنم. آن جا که مجید از جزیره دل می کند و امیدش را از دست می دهد و به فرار از جزیره فکر می کند. خودش می تواند داستان را جذاب کند. ولی حیف است که از همین اول وارد داستان شود. امکان ندارد کوتاه بیایم. امکان ندارد از همین اول داستان هرجا که مجید رفت او هم پشت سرش برود. همین ها را باید برایش توضیح بدهم. کاهو را ریز می کنم و خیارها را هم همان طور با پوست حلقه حلقه می کنم. سس مخصوص خودم را برایش درست می کنم تا هوش از سرش برود. دانه های خردل له شده را با آب لیموی تازه مخلوط می کنم. بعد مقدار کمی آب پرتغال. بعد مایونز. بعد عسل و در اخر مقداری سبزی معطر. هم می زنم تا خوب با هم یکی شوند. کمی مایونز اضافه می کنم که غلیظ تر شود. می چشم. ترش شده. باز هم مایونز و یک قاشق غذا خوری هم سس قرمز اضافه می کنم. باید بزارمش در فریزر تا خودش را بگیرد. نباید یخ بزند. بوی ماهی آشپزخانه را گرفته. آب ماهی ها درآمده. باید زیرش را زیاد کنم. زیاد می کنم و منتظر می مانم تا خوب سرخ شوند. حتما اگر وضعیت این خانه  را ببیند خودش می فهمد که چرا تا به حال نتوانستم بنویسم. کجا بخوریم؟ این جا که نمی شود. آشپزخانه هم گرم است و هم بوناک. می روم و گشتی در خانه می زنم. می توانم میز تحریر را خالی کنم. اما این کار زندگی ام را به هم می ریزد. کاش بشود در بالکن غذا سرو شود. برمی گردم به آشپزخانه. چاره ای نیست، میز آشپزخانه را بلند می کنم و به زحمت میاورمش در بالکن. جا نمی شود. فقط یک راه مانده. باید لت های درب کشویی بالکن را از جا دربیاورم و میز را طوری بگذارم که بیشترش در بالکن باشد. این طوری می شود دو طرفش نشست. همین کار را می کنم. امیدوارم گیاه خوار نباشد. یا از این ها که از بوی ماهی عقشان می گیرد. کاش خورشت می گذاشتم. باید لباس هایم را عوض کنم. این زیرپوش دیگر دارد خفه ام می کند. اول دوش می گیرم و ته ریشم را می تراشم. پوست مجید سفید و نرم است. از آن ها که با هر تیغ کندی مدارا می کنند. نه مثل من که با تیغ نو هم مشکل دارم، چه برسد به این تیغی که همه جایش زنگ زده. شلوار بپوشم؟ نمی شود. خنده دار است. آن هم در این گرما. شهردار جزیره هم به گمانم هر روز با شورت و رکابی می رود سر کار. همین شلوارک خوب است. خوب شد دیروز شستمش. انگار یک نفر در دلم رخت می شوید. پیرهن سفیدم را از کمد خارج می کنم. چند ماه است نپوشیدمش؟ از وقتی هوا گرم شد. از وقتی دیگر نتوانستم آستینش را تحمل کنم. امروز استثناست. می پوشمش. به آشپزخانه برمی گردم. روغن ماهی تابه را خالی می کنم و دوباره زیرش را روشن می کنم تا گرم شود. سالاد، سس مخصوص، آبلیمو، نعناع، و لیمونادی که از دیشب مانده را می برم و روی میز می چینم. مجید آمده. درست به موقع. نشسته پشت میز و به من که دستپاچه به آشپزخانه برمی گردم تا غذا را ببرم لبخند می زند. ماهی ها را در دو بشقاب پهن می کشم. کنارشان مقداری از همان ملاتی که سرخ شده. مقداری هم سبزی و یک لیموی تازه که از وسط بریده شده. به بالکن برمی گردم. مجید منتظر است. مودبانه تشکر می کند و به بشقاب ها اشاره می کند:

ـ راضی نبودم به زحمت بیافتین.

ـ زحمتی نداشت. یعنی خودم هم چند وقتی می شه که غذای حسابی نخوردم.

ـ می رفتیم کافه یا رستورانی جایی.

ـ نمیشه رفت. تا سر کوچه بریم باید برگردیم دوش بگیریم. حالا صبر کن، خودت می فهمی.

تعارفش می کنم که شروع کند. نمی دانم باید بروم سر اصل موضوع یا بگذارم برای بعد از غذا. نگاهش می کنم. با احتیاط کالبدشکافی ماهی را شروع می کند. باید در آخر هم یک مقدار کره می گذاشتم داخل شکمش که عطرش بوی ماهی را بگیرد. برایش لیموناد می ریزم. مودبانه تشکر می کند و با لبخند گیلاسش را بالا می آورد و اشاره ای می کند. چقدر مودب است. روی شقیقه هایش چند تار موی سفید نظرم را جلب می کند. چندتا بیشتر است، اما خیلی هم نیست. طوری با چنگال و قاشق رفتار می کند که انگار سال ها خوردن ماهی را در آکسفورد تدریس می کرده. رنگ ماهی، رنگ گیلاسش، رنگ تی شرت نارنجی و رنگ  صورتش همه با هم می توانند تصویر کاملی از یک نقاشی باشند.

ـ چرا شروع نمی کنین؟ سرد می شه!

نمی توانم چشم بردارم. ترجیح می دهم حواسم به جزییات صورتش باشد. به صورت استخوانی و بینی قلمی اش. به چین های ظریف زیر چشمها، رنگ چشم ها، بند چرمی ساعتش و حلقه ای که در انگشتش برق می زند. حلقه! دیگر نمی توانم تحمل کنم:

ـ اون زن کیه؟ چرا با خودت آوردیش؟

جا نمی خورد. انگار که متن سوالات را قبل از جلسه بهش رسانده باشند. آرام آرام می جود. قورت می دهد. بی آنکه نگاهی به من بکند گیلاسش را بر می دارد. یک جرعه می نوشد و صدایش را صاف می کند.

ـ ساحل، همسرمه.

ظاهرا سوال بعدی را هم جواب داد. اما نگفت که اینجا چه کار می کند. منتظرم تا توضیح بدهد. نمی دهد. گیلاس را می گذارد روی میز و دوباره شروع می کند به ماهی خوردن. هاسکی زل زده است به من. مجبورم بپرسم:

ـ اینجا چیکار می کنه؟ یعنی توی داستان من چیکار می کنه؟

ـ هیچ کار. فقط هستش.

ستون فقرات را با چنگال جدا می کند و می گذارد کنار بشقاب. تیغ ها و باله های ماهی را هم می گذارد روی ستون فقرات. دوباره شروع می کند به ماهی خوردن. به گمانم بیش از حد خوشمزه شده باشد. حواسش فقط به ماهی است. ادامه می دهم:

ـ یعنی چی فقط هستش؟ این یه داستانه. نمی شه که کسی همینطوری توش راه بره. اونم بغل دست شخصیت اصلی. میشه؟

هاسکی پارسی می کند و روی پاهایش می نشیند. زن همسایه خانه نیست. ماشین اش هم نیست. مجید آن قدر کند است که انگار فیلمی را با دور کند برایم پخش کرده اند. دستمالی بر می دارد و گوشه های لبش را تمیز می کند. به چه چیزی تا این حد مطمئن است؟ انگار فرستاده آمریکاست. یک جرعه دیگر. نصف ماهی تمام شده. کمی عقب می رود و به پشتی صندلی تکیه می دهد:

ـ من نگفتم که همینطوری الکی راه بره. گفتم هستش. حالا شما خودتون باهاش هر کار بخواین می تونین بکنین.

ـ خب من که کاری با اون زن ندارم. داستانم جور دیگه ای نوشته شده

ـ هنوز هیچ داستانی نوشته نشده.

این یکی را درست گفته. لعنت بر من. باید همان پاراگراف اول را زودتر از این ها می نوشتم. حالا چکار کنم. ننوشتم که ننوشتم، طرحش را که ریخته ام. تمام جزییات و اتفاقات داستان را که می دانم.

ـ خوب، نوشته نشده، اما در طرحی که من ریختم نیازی به حضور یک زن نیست. تو باید تنها بیای و اصلا تمام ماجرا همینه که تنهایی بکشی. خودت اصرار داشتی، اینو که قبلا با هم مشخص کردیم. مگه غیر از اینه؟

ـ چیزی نشده که. حالا با هم تنهایی می کشیم. فرقی نمی کنه که.

ـ فرقی نمی کنه؟

صدایم را بلند کردم. این طور خوب نیست. باید مسلط باشم. باید مثل خودش آرام و شمرده شمرده حرف بزنم. باید او معطل جواب من بماند. نه اینکه هنوز حرفش تمام نشده من داد بزنم. قاشق را می گذارد بر لبه بشقاب.

ـ بودن ساحل قطعیه. شما می تونین هر طور که بخواین براش نقشه بکشین. اما بودنش قابل بحث نیست.

یعنی چه که قابل بحث نیست. دعوتش کردم اینجا که در همین خصوص بحث کنم. یعنی چه که قطعیه. یعنی چه که هر طور خواستم برایش نقشه بکشم. خوب می توانم نقشه بکشم که همین امروز برگردد یا اصلا بیافتد بمیرد. قطعا راضی نمی شود که ساحل روز اول در دریا غرق شود. یا در یک تصادف یا حتی با افتادن از پله های هواپیما.

ـ خوب نقشه من اینه که ساحل بمیره. خیلی زود هم بمیره

ـ منظورم از قطعی بودنش بودنش تا اخر داستان بود. بقیش به من مربوط نیست. می تونین هر کاری خواستین با ما دو تا بکنین.

باورم نمی شود. در مقابل چشمان بهت زده من کمرنگ می شود. از غذا تشکر می کند. گیلاسش را سر می کشد و کم رنگ تر می شود. سعی می کنم که چیزی بگویم. بهت و حیرت امانم نمی دهد. حالا دیگر به سختی دیده می شود. باید حرفی بزنم. دهانم قفل شده. رفت. حرف آخرش را زد، ماهی را خورد و رفت. بی آنکه حرف اضافه ای بزند. مطمئن و آسوده. رفت. به بشقابم نگاهی می کنم. اشتها ندارم. به ظرف سالاد نگاه می کنم. دلم می خواهد پرتش کنم به یک جایی. بلند می شوم و با دو دستم میز را کج می کنم. بیشتر. بیشتر کج می کنم. بشقاب مجید از آن طرف میز می افتد روی صندلی. بیشتر کج می کنم. ظرف سالاد شروع می کند به حرکت. بعد هم بشقاب من. بی اختیار دست هایم را بالا می اورم تا همه چیز بیافتد کف بالکن. صدای شکستن راضی ام می کند. تا مطمئن شوم که همه چیز را به هم ریخته ام میز را هل می دهم تا بیافتد روی صندلی مجید و برگردد روی تکه های بشقاب ها و گیلاس ها و کاهو و ماهی درسته ای که آن وسط له شده.  هاسکی صدایش را انداخته به سرش. به سمت نشیمن می روم و خودم را به کاناپه می رسانم. خرت و پرت ها را از روی کاناپه پخش زمین می کنم. عجب کثافتکده ای شده این خانه. بوی نم و رطوبت آغشته است به ماهی و روغن. عقم گرفته و چیزی نمانده بالا بیاورم. چیزی نیست که بالا بیاید. معده ام می سوزد. باید دراز بکشم. می دانم اگر چشمهایم را ببندم صورت ساحل ظاهر می شود. با همان لبخند تحمیلی. نمی بندمشان. همان طور با چشمان باز خیره می شوم به رنگ آبی سقف و قندیل های کوچکی که از آن آویزانند. این چه حماقتی بود که من کردم؟ خودم خودم را هیچ کاره و مجید را همه کاره کردم. بمیرد این هاسکی که همیشه پارس می کند.

+   نیما طالبیان ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۸

مردگی در جزیره ـ قسمت ششم و هفتم

مغزم می خارد. جایی میان دو گوشم. درست پشت همان جایی که می گویند چشم سوم آدم آنجاست. مجید است. می دانم. دوباره دست به کار شده. قبلا هم این کار را کرده. خودش را به اندازه یک عدس می کند و از یکی از سوراخ های صورتم خودش را به آنجا می رساند. می توانم تصورش کنم. بدن ندارد. کله اش یکباره وصل می شود به دو باله. چیزی شبیه به نوزاد قورباغه در اولین روزهای حیاتش. کله اش با همان پیشانی بلند، موهای کوتاه و بینی قلمی و صورتی سفید که از گرما سرخ شده باشد. همان صورت که بر پلکان هواپیما هر بار ظاهر می شود. می رود آنجا و همه جا را به دنبال کلمات همان پاراگراف اول پال پال می کند. فکر می کند آنجا خبری هست. خبری نیست. دیشب سعی کردم برایش توضیح بدهم که چرا خبری نیست. مجید منطقی است. من هم سعی کردم با دلیل و برهان برایش توضیح بدهم که چرا آنجا خبری نیست. باورش نشده. با عقلش جور در نمی آید که بیش از سه سال نوشتن یک پاراگراف طول بکشد. حق دارد. اما تقصیر من هم نیست. به هر حال ظاهرا خودش دست به کار شده و رفته چیزی پیدا کند. کلمات مناسب را پیدا کند و طوری کنار هم بچیند که تکلیف خودش، من و جزیره را مشخص کند. می توانم تصور کنم که در همان حال که مشغول غوطه خوردن در آن حفره های تو در توی خالی در خالی است چشمانش از تعجب از حدقه بیرون زده باشد. دیدن آن همه کلمات معلق و غوطه ور در آنجا برایش غیر قابل باور است. میلیون ها کلمه درست مثل ستاره ها و سیارات و منظومه های معلق در هستی. میلیون ها کلمه، و اگر بخواهم به زبان علمی بگویم هزاران میلیون بیلیون کلمه! بی هیچ قاعده ای در حرکتی بی هدف. حالا شاید با چشم خودش ببیند و بلکه بفهمد که یک پاراگراف فقط اسمش یک پاراگراف است و برای نوشتنش اِن فاکتوریل حالت مختلف از چیدمان کلمات و حروف ممکن است. باید دست از این کارها بردارد. بیاید بیرون و من را از این خارش لاعلاج خلاص کند تا خودم هرطور که شده از حل این معادله اِن مجهولی برآیم. اگر قرار بود هر شخصیتی خودش دست به کار شود هیچ رمانی تا به حال نوشته نشده بود. این را نه به عنوان یک نویسنده، بلکه به عنوان یک نانویسنده می نویسم. اگر بخواهد کار مفیدی برای نوشتن رمانش بکند بهتر است معقول بنشیند و توضیح بدهد که چرا هر بار که لحظه ورودش به جزیره را تصور می کنم چهره اش مملو از امید و رضایت است. چرا آمدنش به این جزیره برایش برابر با فرار از بدبختی و گرفتاری است؟ چرا می خندد؟ چرا نگاهش، همان لحظه نخست که بر بالای پلکان هواپیما ایستاده و هنوز پایش را به جزیره نگذاشته این قدر زیباست؟ انگار که ناگهان درهای زندان را به روی زندانی محکوم به اعدام باز کرده باشند و او همانطور با بهت و امید به دنیای زندگی نگاه کند. چه چیزی در جزیره می بیند؟ آیا آمدنش تا این حد با خواست و آرزوی خودش بوده؟ آیا تصوری از آنچه در جزیره می گذرد دارد؟ آیا باقی داستانش را فراموش کرده؟ فراموش کرده که چه آینده دردناکی برایش نوشته ام؟ این چهره خندان راضی است؟ آیا ذره ای نگرانی در وجودش هست؟ من که چیزی از نگرانی نمی بینم. هرچه هست همان احساس آزادی است. انگار که بعد از سال ها آوارگی به آن جا رسیده باشد که همواره خیالاتش در آن جا می گذشته. این ها را باید برایم توضیح بدهد. بدون این ها نمی توانم شروع کنم. باید برایم توضیح بدهد که چرا تنها نیامده. در حالیکه بارها در این همه سال تاکید کرده بودم که باید بدون همراه و تنهای تنها بیاید. چه معنی دارد که یکباره دست یک زن را بگیری و بدون هماهنگی وارد داستانش کنی؟ پس من اینجا چه کاره ام؟ آن زن کیست که در همان بالای پلکان ایستاده و به جزیره نگاه نمی کند، به لبهای خندان مجید نگاه می کند و نگران است. نگران این که نکند مجید از دیدن جزیره یکه بخورد. خوشش نیاید یا از آن بدتر بدش بیاید. برایش مهم نیست که جزیره چه شکلی است؟ چرا به جزیره نگاه نمی کند؟ به صحرای وسیعی از آسفالت که اسمش را گذاشته اند فرودگاه. به ساختمان کوچک و حقیر فرودگاه که به هر چیزی شبیه است جز فرودگاه. به خطی از مسافرانی که دست هایشان را رو به خورشید گرفته اند و دوان دوان سعی می کنند از باد گرم جزیره که هزار برابر از سشوار بدتر است فرار کنند. به فقری که در همان منظره هویداست. نه اتوبوسی که مسافران را منتقل کند. نه حتی یک هواپیمای دیگری که ثابت کند آنجا حقیقتا فرودگاه است. نه ماشین های کوچک و بزرگی که مشغول جا به جایی آدم ها و ساک ها و چمدان ها باشند. نه حتی پلیسی. این جا کجاست که این قدر بی چیز است؟ چرا به این ها نگاه نمی کند؟ شاید بار اولش نیست. نکند قبل از مجید، او بوده که این جا را پیدا کرده و تنهایی آمده تا نگاهی به این مقصد ناشناخته بیاندازد؟ حتما همین است. حتما برای همین است که از هیچ چیز تعجب نمی کند. برای همین است که چشم دوخته به لب های خندان مجید و منتظر است تا اولین کلمات از دهان مجید خارج شود تا از لحن و حالت صورتش بفهمد در مغزش چه می گذرد. مجید اما راضی است. راضی هم حتی کلمه مناسبی نیست. چیزی فراتر از راضی باید پیدا کنم. مجید خلاص شده است. آزاد شده است. برایش فقر جزیره یا سشواری که مستقیم روی صورتش گرفته اند مهم نیست. حتی متوجه نیست که باقی مسافران مجبورند به زحمت از کنارشان بگذرند تا از پله های هواپیما به زمینی برسند که حرارت خورشید را چنان با شدت منعکس می کند که انگار پا به سطح خورشید گذاشته باشی. طوری که از هر کفشی عبور می کند و کف پایت شروع می کند به سوختن. انگار که پابرهنه روی ماسه های تف داده قدم بزنی. نه. این طور نمی شود نوشت. مجیدی که قرار بود با کوله باری از تنهایی و ناامیدی و اندوه پا به جزیره بگذارد نه تنها این حالت ها را ندارد، بلکه برای حرص دادن من دست یکنفر دیگر را هم گرفته و با خودش آورده. آن هم یک زن. آن هم زنی به این بانمکی. نه اینکه خیلی جذاب باشد، آن طور که این زن همسایه از دور به نظر می رسد با موهای بلوند و بلند و بدنی باریک و کشیده، طوری که انگار یک باربی اصل از سرزمین قصه های کودکی خواهرم یکباره زنده شده باشد و سوار بی ام و سفیدش شده باشد و مستقیم آمده باشد جلوی در خانه روبه رویی پارک کرده باشد. بعد هم با هزار اطوار و طمانینه از ماشین پیاده شود. موهایش را از این طرف به آن طرف و یا برعکس بگرداند، تاپ مشکی اش را کمی بالا بکشد، خوش و بشی با هاسکی بکند و باز برود داخل خانه تا چند دقیقه بعد با لباسی به غایت مناسب تر برای من که کاری جز دید زدنش ندارم در بالکن حاضر بشود و موبایلش را در بیاورد و از این جهان مرخص شود و به جهانی مجازی ورود پیدا کند، در حالیکه نمی داند کسی در این جهان همانطور خیره مانده به حالت نشستن و هیچ کاری نکردنش. نه. این طورها نیست. زنی با نمک. با موهای سیاه کوتاه. قدی متوسط. پوستی نسبتا تیره و چشمانی به غایت نگران. زنی که هرجایی اگر ببینی احساس کنی می توانی بروی و خودت را معرفی کنی و بنشینی کنارش و در و بی در حرف بزنی و او همانطور خندان نگاهت کند و گاهی چیزی بپرسد یا سرش را به نشانه تایید تکان بدهد. بی آنکه خسته شود. بی آنکه هزار بار در صندلی اش جا به جا شود یا نگاهش این طرف و آن طرف دو دو بزند. از آن زنهایی که می توانند دو ساعت گوش کنند، و بعد، بعد که همه چیزت را رو کرده ای، آرام آرام شروع می کنند به حرف زدن. آنقدر آرام که مجبور می شوی در صندلی ات جا به جا شوی و به جلو خم شوی تا صدایش را بشنوی. و بعد که صدایش را شنیدی تا مدتی به جای حرف ها و کلماتش به همان صدا گوش کنی و فکر کنی که چه تناسب عجیبی دارد. این صدا با همین صورت که ساده، بی غرور و بی تکلف است. چنین زنی است زنی که پشت سر مجید در پرده اول در جزیره حاضر می شود. آن وقت می خواهی چه کار کنی. نه دلت می آید این صحنه را به هم بریزی و مجید را دوباره با آن حالت زار و بی امید، با کوله ای خاکی و سنگین تنها بیافرینی و نه می دانی باید با این زن در جزیره چکار کرد. چطور می شود همین پاراگراف اول را نوشت وقتی ندانی کدام مجید از آن پله ها پایین خواهد آمد. وقتی ندانی که با ادامه داستانی که همه چیزش در ذهن ات مرتب شده چه کار باید کرد. کجای این وضعیت در اختیار من است که حالا از من توقع دارد فکری به حال نوشتن رمانش بکنم. درست وقتی که همه زوایای مجید برایم روشن شده بود همه چیز به هم ریخت. اما از این سرگردانی چه چیزی حاصل خواهد شد؟ گمان نمی کنم مجید و این زن که هنوز اسمش را هم حتی نمی دانم خیال کوتاه آمدن داشته باشند. یک ماه است که هر بار درب هواپیما باز می شود اول مجید و بعد هم بلافاصله این زن ظاهر می شود. روزی صد بار صحنه را امتحان می کنم. سعی می کنم غافل گیرشان کنم. بی فایده است. این دو به هم دوخته شده اند. باید این را بپذیرم. باید تسلیم شوم تا شاید مجید هم از آن حفره های خالی بیرون بیاید. دلم می خواهد کاغذی را لوله کنم و چنان از گوشم داخلش کنم که به همان وسط ها برسد و آن وقت طوری بچرخانمش و فشارش بدهم که از این خارش خسته کننده خلاص شوم.

+   نیما طالبیان ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٤

مردگی در جزیره ـ قسمت پنجم

هاسکی تمام محله را گذاشته روی سرش. انگار دوباره همان ماده سگ بی صاحب سیاه پشمالو است که رفته داخل پارکینگ یا زیرزمین همسایه و هاسکی هم به جای اینکه از آن همه هیکل و پوزه استفاده مفیدی بکند و ماده سگ را بیرون بیاندازد یا چه می دانم، کار دیگری بکند، همانطور ایستاده و چند پارس بلند به طرف زیرزمین می کند و چند پارس آرام تر به طرف من که این طرف روی بالکن ایستاده ام و سیگار می کشم و از سر و صدای این احمق ها حرص می خورم و در تعجبم از این همه در و همسایه که همگی خوابیده اند یا خودشان را به خواب زده اند و اصلا انگار نه انگار که بالاخره تا کسی وارد این ماجر نشود و زحمت سر زدن به این حیوانات را به تن نخرد نه آن ماده سگ از آن دخمه تاریک بیرون می آید و نه این سگ نر نادان، که واقعا نمی فهمد در چنین شرایطی باید به جای پوزه از عضو دیگری استفاده کند، دست از پارس کردن بر می دارد، که من هم خلاص شوم و برگردم پشت میز و ببینم می شود امشب کاری کرد یا باز هم طبق معمولِ هرشب بهانه ای برای کار نکردن پیدا می کنم. این ماده سگ هم یک چیزیش می شود وگرنه در این گرما چه کسی برای دلبری دل و دماغ دارد. دلم می خواهد بروم یک بطری شیشه ای از بالای کابینت بردارم و پر آبش کنم و پرتاب کنم درست وسط معرکه تا صاحبِ صاحب مرده اش یکباره در تختخوابش عمودی شود، بلکه بیاید و کاری بکند. حسش نیست. اگر می توانستم تا آشپزخانه بروم می شد زیر گاز را هم روشن کرد و لااقل یک چای لیپتون حاضر کرد. سیگارم را با قطره های نم روی نرده ها خاموش می کنم. این روزها زیاد می کشم. صبح ها گلویم می خارد. باید همان آخری را هرطور شده ترک کنم و بعد از مسواک دیگر سراغش نروم. قطرات رطوبتی که روی شیشه ها و بدنه ماشین زن همسایه نشسته نور چراغ خیابان را در چشمم منعکس می کند. نمی توانم نگاهش نکنم. سیگار دیگری روشن می کنم. هاسکی ول کن ماجرا نیست. می نشینم کف تراس و پاهایم را از لبه آویزان می کنم. تا لباس زیرم در چشم به هم زدنی خیس می شود. بد نبود اگر می شد آن میز را به هر نحوی شده توی تراس جا بدهم تا این قدر با مکافات ننویسم. در تمام جزیره این باریک ترین بالکنی است که ساخته شده. معلوم نیست با چه عقلی. بالاخره هیبت زنی پشت کرکره های روبه رویی پیدا می شود. باز هم این زن ها! خدا پدرت را بیامرزد. حالا آمده روی بالکن، با ربدوشامری بر تن و موهای بلوند و بلند. خم می شود و با هاسکی صحبت می کند. هاسکی گوش می کند. زن به داخل خانه برمی گردد. هاسکی به من نگاه می کند و دوباره رو به زیرزمین فریاد می کشد. همین؟ یعنی دوباره برمی گردد این سگ را خفه کند یا رفت که بخوابد! سگ خانه پشتی هم حالا شروع می کند. به نظرم از خواب پریده و به همان زبان خودشان دارد به هاسکی فحش می دهد که خفه شود. عجب الم شنگه ای. اینجا نشستن فایده ای ندارد. برمی گردم به آشپزخانه. چای لیپتون تمام شده. با بی حوصلگی یک فنجان نسکافه درست می کنم و برمی گردم پشت میز. کاش کافه باز بود. آن جا تنها محل قابل تحمل در جزیره است. کولر گازی اش بی دریغ سرمابخش است، عطر قهوه فضا را پر کرده. نور به خوبی تنظیم است. صدای موسیقی زیاد نیست و از همه مهمتر هرچه بخواهی همانجا هست و نیازی نیست که صدبار تا آشپزخانه بروی و برگردی. می دانم که اوقاتی که در آنجا مطالعه می کنم، که حدود سی ساعت در هفته می شود، تنها اوقات رضایت من از محیط اطرافم است. فقط مشکلش این است که آن جا نمی شود نوشت. برای نوشتن باید نیمه شب گذشته باشد و آن جا هم شب ها راس دوازده تعطیل می کند. همین است که وقتی ساعت دوازده و ربع، آش و لاش می رسم به پشت در آپارتمان، دیگر رمقی برای نوشتن رمان برایم نمانده و فقط شروع می کنم به یادداشت نوشتن. خودم مانده ام معطل که وقتی تا به حال یک سطر هم از آن رمان کذایی ننوشته ام، چطور چنین قانونی برای خودم وضع کرده ام که باید حتما نیمه شب گذشته باشد که نوشتن شروع شود! اگر به عقلم رجوع کنم می فهمم که این قانون ذاتا و خود به خود شکسته و بی اعتبار شده. نه به این دلیل که من زودتر از نیمه شب نوشته ام، بلکه به این دلیل که هرگز بعد از نیمه شب هم ننوشته ام! بهتر نیست این قانون مزخرف را نادیده بگیرم و در همان کافه عزیز که مغزم در آن مثل ساعت کار می کند بنشینم و زحمت این پاراگراف اول را بکشم. بلکه اساسا از آن به بعد بتوانم از نوشتن رمان حرفی بزنم. یا لااقل در این یادداشت ها که در تمام شبانه روز در ذهنم بازی می کنند به همان یک پاراگراف اشاره کنم! برای اعتبار خودم نزد خودم هم که شده بهتر است این کشف علمی ام را عملی کنم. تقریبا تکلیفم با شروع رمان هم روشن است. حتی موضوع پاراگراف اول را می دانم و فقط باید همان را بنویسم و بعد اگر نظرم عوض شد ویرایش اش کنم. این طوری کار پیش می رود. تنها می ماند جمله نخست که معلوم نیست باید به کدام یک ارتباط داشته باشد. جزیره یا مجید. از آن جا که جزیره در عنوان رمان هم آمده است شاید حق با جزیره باشد اما از طرفی می شود گفت که موضوع اصلی جزیره نیست، بلکه مردگی است. در این صورت حق با مجید است. البته وجود مجید فقط وسیله ای است برای نوشتن جزیره. به تنهایی چندان مهم هم نیست. در حالت سوم هم می شود گفت که مجید در جزیره دچار این مردگی می شود و لذا هر دو به یک اندازه مهم و به شدت در هم تنیده اند. می شود جمله اول را طوری نوشت که وضعیت کلی هر دو را بیان کند. تقریبا مطمئنم که اگر همین جمله اول نوشته شود، بقیه رمان را با تمام جزییاتش، از اول تا آخر در ذهن دارم. می شود این جمله را به استارتی تشبیه کرد برای ماشینی که قرار است دور دنیا را در هشتاد روز، بی وقفه، بگردد. فقط مساله این است که ممکن است ماشین به این دلیل که سه سال و چهار ماه و هفده روز در همین نقطه پارک شده و ذره ای جا به جا نشده، دچار رخوت و حتی شاید اکسیداسیون باتری شده باشد! در این صورت باید بهش حق داد که برای روشن شدن به وقت نیاز داشته باشد. 

+   نیما طالبیان ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۳

مردگی در جزیره ـ قسمت چهارم

دو چیز در این جزیره بیداد می کند. البته که چیزهای بسیاری آدم را آزار می دهند اما دو چیز در این جزیره بیداد می کند. خستگی و تنهایی. خستگی را می توان بیشتر فیزیکی دانست. دلیلش بالا بودن فشار هوا در سطح دریا است. مثلا رفت و برگشت تا آشپزخانه به اندازه یک پیاده روی چند ساعته در مشهد خسته کننده است. پیاده روی در جزیره که تقریبا محال است. فقط شب ها یا شاید نصفه شب ها بشود یک دور کوچکی زد. همان موقع ها که زن همسایه از پله های تراس پایین می آید و مناسک ویژه اش را اجرا می کند. در نرده ای حیاط را باز می کند و هاسکی را که مثل دیوانه ها بالا و پایین می پرد نوازش می کند و در همان حال قلاده را گردنش می بندد و بدون این که حتی یک بار سرش را بالا کند از زیر بالکن من رد می شود و در سیاهی و رطوبت شب ناپدید می شود. بیست دقیقه ای صبر می کنم. چیزی به تن می کنم. کلید و بطری آب را برمی دارم و منتظر می مانم تا هاسکی برگردد تا ببینم صاحبش نگاهی به بالا می کند یا نه. نمی کند و مناسک تمام می شود. آن وقت خودم به راه می افتم. جای دوری نمی شود رفت. از همین کوچه می شود رفت تا خیابان اصلی، بعد سمت راست، می روی تا کافه و از پشت کافه برمی گردی به همین کوچه و بعد کوچه را برمی گردی تا خانه. در همین مسیر کوتاه پانزده دقیقه ای حداقل دوازده سگ به آدم پارس می کنند. یکی دوتاشان طوری طلبکارند که قلب آدم لحظاتی بین زدن یا نزدن مردد می ماند. به درب حیاط که می رسی دیگر پله ها را نمی شود بالا رفت. عرق از سر و رویت می بارد. باید بنشینی روی پله ها و سگ های بسته و گربه های آزاد را تماشا کنی. آنقدر که نفس ات سر جایش برگردد و بتوانی ریسک بالا رفتن از پله ها را به جان بخری. دو طبقه بیشتر نیست اما انگار ایفل را فتح کرده ای. به پشت در که می رسم قلبم دارد از جایش کنده می شود و ماهیچه های ران هایم به گریه افتاده اند. راهرو چراغ ندارد. هیچ وقت نداشته. اساسا کسی بعد از تاریکی از این پله ها بالا و پایین نمی رود. با نور اندک موبایل پله ها را بالا می روم. تا کلید پیدا شود و سوراخ پیدا شود و در باز شود طاقت آدم تمام می شود. برای همین هم یک صندلی درست کنار جاکفشی گذاشتم تا به محض ورود رویش بیافتم. و یک بطری آب که اگر یادم برود قبل از بیرون رفتن کنار صندلی بگذارم باید قید نشستن را بزنم و تا آشپزخانه خودم را فحش بدهم. این از خستگی. اما خستگی در برابر تنهایی چیزی نیست. هر وقت یقیین پیدا میکنی که از این تنها تر نمی توانی بشوی کور خوانده ای. ناگهان صدای پرنده ای، تصویری از خاطره ای و یا چهره کسی در خاطرت نقش می بندد و تنهاتر می شوی. ممکن است همه این چیزها پشت سر هم اتفاق بیافتد و تو مدام فکر کنی که این نهایت احساس تنهایی است و لحظه ای بعد باز تنها تر شوی. جزیره هم تنهاست. معلوم نیست اگر جای دیگری بودم باز هم تا همین حد احساس تنهایی می کردم، یا این گوشه ای از تنهایی جزیره است که در وجود غریبه ها بیداد می کند. کسی چه می داند. باید همین ها را در آن رمان کذایی بنویسم. اگر که بنویسم. توصیف پوشش گیاهی فقیر جزیره یا چه میدانم، آب زلال دریا چه فایده ای دارد. باید شخصیت رمانم را آن قدر تنها کنم که تمام حال و هوای جزیره در او رسوخ کند. باید بیچاره اش کنم. آن قدر که هیچکس قادر به درک تنهایی اش نباشد. احتیاجی به هم ذات پنداری نیست، باید طوری بسازمش که یگانه باشد. با مصائب ساده ای از روزمرگی و حالات پیچیده ای از تنهایی و حتی شاید جنون. بدون هیچ ارتباطی با ساکنین جزیره طوری که انگار اصلا دیده نمی شود. نمی دانم. اما اگر بخواهم چیزی به آن دو حالتی که بیداد می کنند اضافه کنم باید از آرامش جزیره هم بنویسم. آرامشی که تنها در سکوت خلاصه نمی شود. آرامشی که اساسا معنای مثبتی ندارد، آن طور که همه به دنبال آرامش اند یا مثلا دنبال جای آرامی می گردند. آرامشی که در ذاتش بیچارگی نهفته باشد. آرامشی که در جزیره هست، اما در تو آرامشی ایجاد نمی کند. برعکس، آن قدر آرام است که تو را به وحشت می اندازد. انگار که الان است که از زمین و آسمان بلا ببارد. آن قدر ساکت است که ترس سر تا پای وجودت را شبانه روز تسخیر می کند. دلت می خواهد کسی داد بزند و چیزی سکوت را بشکند. نه اینکه مثلا صدای مته ای ساختمان بغلی را سوراخ کند یا صدای سگ های شکاری که همه، ناگهان همه با هم شروع می کنند به زوزه و شیون، طوری که انگار اخر الزمان شده یا قرار است زلزله ای بیاید. دلت صدای دیگری می خواهد. مثلا کسی به در بکوبد، در را باز کنی، کسی که رو به رویت ایستاده حالت را بپرسد یا اصلا هر چیز دیگری را بپرسد. یا مثلا در شهر کارنوالی راه بیافتد یا لااقل همین بچه های محله جمع شوند دور هم و بازی کنند. چیزی شبیه این. همین قدر کافی است. اما نمی شود. تمام نمی شود این آرامش جزیره که جز دلشوره چیزی به آدم اضافه نمی کند. چرا این ها را نوشتم. باید امروز شروع می کردم. تقریبا تمام کشورهای خاورمیانه به جان هم افتاده اند. تمام صبح به خواندن اخبار گذشت. هر وبسایتی را صد بار رفرش کردم. هر بار خبرها بدتر و بدتر شد. به گمانم امروز روز تنهایی مضاعف خواهد بود. در چنین روزهایی به هیچ وجه نمی شود چیزی نوشت. می شود روی بالکن نشست و این درخت که چیزی نمانده ساقه هایش از تمامی پنجره های خانه داخل شوند را تماشا کرد. بروم لیوانی پیدا کنم و بیایم در همین بالکن آن قدر بنشینم که هوا تاریک شود و دوباره سگ ها شروع کنند به زوزه کشیدن و باز همان طور بشوم که هفته ای چند باری می شوم. طوری که درست مثل چند ثانیه قبل از انفجار بغض و شروع گریه است و چیزی از معده آدمیزاد شروع می کند به پیچ خوردن و بالا آمدن طوری که می دانی دیگر نمی شود جلویش را گرفت، و چشم هایت تنگ می شود و گلویت هم تنگ می شود و فقط دعا می کنی که بشود. که اگر بشود بعد می شود اندکی در همان حال درنگ کرد و بعد بلند شد و رفت و کاری کرد. اما اگر نشود آن قدر باید بنشینی تا امیدت را از دست بدهی. همین بهترین کار است. فعلا نمی شود نوشت. لعنت به این اخبار. شاید شب نوشتم.

+   نیما طالبیان ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۳

مردگی در جزیره ـ قسمت سوم

گزارشات تایید شده از وضعیت خانه حاکی از به هم ریختگی اوضاع، گرسنگی، بی آبی، افسردگی و بلاتکلیفی است. کنترل دولت مرکزی در تمامی نواحی از دست رفته است. در جبهه شمالی، آشپزخانه در تصرف کامل مورچه ها درآمده. عملیات صبحگاه گذشته حاصلی در پی نداشته و سطل آشغال، نواحی شمالی سینک، ظرف های کثیف و نیمه کاره همگی در تسلط مورچه هایی است که خود را بیشمار توصیف کرده اند. ظاهرا دست یابی به منابع عظیم انرژی نظیر ظرف شکر و شکلات های روی کابینت توان آن ها را برای این حمله فراگیر افزایش داده است. گفتنی است این منابع عظیم انرژی با بی دقتی تمام و بدون هیچ محافظتی رها شده و مورچه ها ظرف چهار دقیقه و بدون درگیری کنترل آن ها را به دست گرفته اند. در جبهه شرقی، با وجود وزش نسیم نامحسوس در صبحگاه امروز، گرما حکمفرماست و استراحت در اتاق خواب ناممکن به نظر می رسد. تلاش ها برای چرتی دو دقیقه ای هم در ظهر امروز بی نتیجه اعلام شد. از آنجاکه تابش خورشید دمای آب موجود در مخزن پشت بام را به نقطه جوش نزدیک کرده امیدها برای گرفتن دوش آب سرد و تجدید قوا به طور کامل از دست رفته است. تمامی ادوات سنگین و سبک برای خوابیدن نظیر بالشت ها، تشک، چشم بند، زیرسیگاری، چراغ مطالعه، مگس کش و پشه بند به جبهه جنوبی منتقل شده اند. وضعیت جنوب به نسبت سایر مناطق آرام تر گزارش شده و جز من که از فرط آوارگی به این صندلی نمناک پناهنده شده ام و تعداد معدودی پشه، کسی در این اطراف به چشم نمی خورد. کارشناسان این آرامش را کاملا مقطعی می دانند. هرچند درگیری های پراکنده ای در زیر میز و در نزدیکی ساق و انگشتان پاها با پشه ها در جریان است اما تلفات این درگیری ها به نسبت شب های گذشته کمتر برآورد می شود. مناطق غربی هم به علت تابش شدید آفتاب خالی از سکنه شده و حتی سوسک ها هم به داخل کمدها، ملافه ها و زیر ماشین لباسشویی پناه برده اند. در این مناطق همچنان صدای درگیری شدیدی میان کارگران و اسکلت بتنی سرسخت همسایه از هفت صبح تا پنج بعد از ظهر ادامه دارد. سخنگوی کارگران واحد تخریب اعلام کرده است که تا تخریب تمامی ستون های ساختمان دست از مباره نخواهند کشید، وی تاکید کرده است اهمیتی به کر شدن و دیوانه شدن همسایگان نداده و تخریب کامل تمامی ستون ها را قابل مذاکره نمی داند. از آنجا که جز من، که تقریبا در رده موجودات مذکر دسته بندی می شوم، موجود ماده ای در این طبقه یافت نمی شود، می توان نتیجه گرفت که طرح تفکیک جنسیتی به حد کمال به مرحله اجرا درآمده و جای هیچ نگرانی نیست. (برآوردها حاکی از احتمال گسترش این طرح از این طبقه به کوچه و جداسازی محل گردش سگ ها و گربه و همچنین گسترش آن به سمت جداسازی قاره ای است که در صورت اجرا احتمالا مردان در اروپا و زنان به آفریقا مهاجرت داده خواهند شد.) به هر حال علیرغم شدت گرما و بروز برخی برهنگی ها در نواحی غیر حساس بعضی از ساکنان محل، هیچگونه فساد و فحشایی دیده و گزارش نشده است. رطوبت هوا در حمام صد در صد و در سایر نواحی بین هشتاد تا نود درصد ثبت شده و بدین ترتیب مولکول های آب جایی برای اکسیژن و هیدروژن در هوا نگذاشته اند. سرعت وزش باد صفر و شدت بوی نم در سطح هشدار گزارش شده. هرچند به طور کلی می توان اوضاع جزیره را قمر در عقرب گزارش کرد، اما با این وجود تلاش ها برای حفظ این صندلی چسبناک همچنان در جریان بوده و امید است تا با تاریک شدن هوا شرایط روحی من نیز بهتر شود. تکرار می کنم: حفظ صندلی به عنوان مهمترین هدف عملیات امشب تاکنون موفق ارزیابی می شود. همچنین شایان ذکر است که در بازدید از آشپزخانه متوجه خالی بودن یخچال از هر نوع ماده مغذی و همچنین اتمام سه بشکه آب باقیمانده شدم. مقدار آب باقیمانده در کتری در حدی است که می توان به نوشیدن دو استکان نسکافه امید داشت. شیر فاسد شده و بیسکوییت ها همچنان در تصرف مورچه هاست. با این حال نوشتن این گزارش می تواند قدم مثبتی برای روحیه بخشی به خودم تلقی شود. پیشنهاد می شود که دست از خواندن اخبار در وبسایت ها بردارم و عهد کنم تا سطر اول از داستان "مردگی در جزیره" به پایان نرسیده حاضر به ترک این پناهگاه نشوم. حتی اگر پشه ها تمامی مناطق پا، از سر انگشتان تا ارتفاعات ران هایم را از آن خود کنند. صراحتا اعلام می کنم که نوشتن این رمان بیش از این نمی تواند به تاخیر بیافتد و درخواست تمامی نهادهای موجود در اعصابم این است که پیش نویس سطر اول نوشته شده و در اختیار چشمان ناباورم قرار گیرد. امیدوارم این مهم امشب محقق شود.

+   نیما طالبیان ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٩

مردگی در جزیره ـ قسمت دوم

برای هیچ چیز از پشت این میز بلند نخواهم شد. حداقل برای چند ساعتی. حتی اگر تمام آشپزخانه را مورچه ها ببرند یا بخورند به آن جا برنمی گردم. همه چیز را آوردم همین جا و دور و برم چیدم. فلاسک دوقلویی برای چای و آب جوش، زیرسیگاری، نسکافه، بیسکوییت، قند، فندک و چند لیوان تمیز و یک بشقاب انگور. با همین ها می شود شش ساعت را سر کرد. به گمانم می خواهد نسیمی بوزد. امروز روز نوشتن است. فقط باید از روشن کردن دکمه اینترنت پرهیز کنم. یک ساعت بنویسم موتورم روشن می شود و آن وقت شاید ده ساعت هم بشود نشست. گور پدر مورچه ها. پشه ها هم که دیشب سیراب شدند و لابد تا ظهر خوابند. بهترین فرصت است. باید بنویسمش. تا ننویسم نمی توانم بروم. تا نروم از این عذاب خلاص نمی شوم. سه سال است که می خواهم بنویسم. یعنی از همان روز اول که وارد این جزیره شدم. هرسال گفتم سال بعد می نویسمش. نشد. گرفتار شدم. گاهی به سرم می زند فرار کنم. اصلا چرا نروم؟ می توانم بروم جای بهتری و آنجا را بنویسم. حتما که نباید این خراب شده را نوشت. می روم ساری، روستای پهنه کلاه را می نویسم. با آن همه دار و درخت و آبی که دارد. با آن جنگل رو به رو و کوچه باریکه های گلی که همان طور از روستا تا جنگل ادامه دارند. با آن مه صبحگاهی و خنکایی که آدم را سحر می کند و دود و بخاری که آن دورها از کارخانه کاغذ مازندران بلند می شود. و از همه عجیب تر آن هتلی که رنگ سرخ بامش در دامنه کوه خودنمایی می کند و می شود یکساعته تا آنجا رفت و یک اسپرسوی جانانه نوش جان کرد و خیره شد به جنگل و حتی می شود آدم بساطش را جمع کند و هر روز عصر برود همانجا خیره شود به کوه و رمانش را بنویسد. بی آنکه اخبار خاورمیانه خاطرش را آشفته کند یا صدای ساختن خرابه ها آزارش بدهد. بی آنکه ساعت ها بی هدف در فیس بوک بگردد و چیزهایی بخواند که بیشتر از چندثانیه در ذهنش نمی مانند. عکس، فیلم، خبر، جوک، تبریک تولد، خبر مرگ، این همه را برای چه می خوانم؟ آن هم با این دقت. واقعا خنده دار است. اگر آنجا بودم تا به حال کارنامه ادبی ام تکمیل شده بود. حتی شاید می توانستم در همین سن و سال بمیرم. واقعا چرا نروم جایی که بشود از این چیزها نوشت. بشود با مردمانش حرف زد. سه سال زندگی در سکوت که چه؟ چه چیز اینجا آدم را سحر می کند که نمی شود ازش خلاص شد. شاید دریا. باید این روزها به دریا سری بزنم. به هر حال هرجا بروم بهتر می توانم بنویسم. اینجا نمی شود نوشت. اصلا کدام نوشتن؟ اینجا که نصف سال مغز آدم بخار می شود و نصف دیگر سال استخوان های آدم یخ می زند. اینجا که هر چند سال بگذرد نه تو با کسی آشنا می شود و نه کسی با تو. این همه سال تنهایی. این همه سال مشاهده و یادداشت برداری از وضعیت جزیره. باید خودم را از همه چیز دور نگه می داشتم تا بتوانم واقعیت جزیره را بنویسم. گاهی دلم می خواست با کسی حرفی بزنم. مثلا با همان پسربچه ای که در کافه می بینم. ساک ورزشی به دست وارد می شوند، دور و بر را نگاه می کنند، معمولا آن ساعت ظهر کسی هم جز من نیست، و همیشه در نهایت همان میز کنار پنجره را انتخاب می کنند. روبه روی مادرش می نشیند و هر از گاهی نی را از لیوان بزرگ خودش در می اورد و در استکان کوچک مادرش فرو می کند و تا نفس دارد بالا می کشد و در این بین میز را به گند می کشد. بامزه است. یا همین عثمان که برایم آب می آورد. مرحبا... مرحبا... تشکر....تشکر... بای بای... بای بای... و تمام. چرا یکبار دعوتش نکردم بیاید داخل تا با همان آب ها که می آورد برایش چای بهار نارنج درست کنم تا لااقل بفهد این آب ها که می آورد اینجا به چه چیزهای سحرآمیزی تبدیل می شود. اما نمی شود. نمی شود با مردمان اینجا هم صحبت شد. اگر با کسی حرف بزنم دیگر نمی توانم بنویسم. اگر ننویسم نمی توانم بروم. باید شروع کنم. این شرایط تغییری نخواهد کرد. باید خودم را تغییر بدهم. اما چطور؟ اگر می توانستم تا به حال چیزی نوشته بودم. به جز این یادداشت های بیهوده که حالا دیگر به نوشتن آن ها عادت کرده ام هیچ چیز دیگری ننوشتم. گاهی از خودم می پرسم این همه یادداشت واقعا ضرروی بود؟ سه دفتر برای سه سال. گاهی یکی را برمی دارم و می روم توالت. می نشینم و می خوانم. خوشحالم که هیچکدامشان به دفتر خاطرات تبدیل نشدند. البته که استفاده از واژه خاطره در این جزیره خودش بی معناست. در تمامشان تکه هایی از جزیره را نوشته ام. جلد اول جغرافیای جزیره، سال دوم تاریخ جزیره، دفتر سوم مردمان جزیره. انگار در تمام این سال ها جزیره را از کره زمین جدا و در آزمایشگاهی زیر میکروسکوپ نگاهش کرده بودم. هر سال به گونه ای. حس می کردم بر جزیره محیط شدم. همان موقع بود که فهمیدم که دیگر می توانم بنویسمش و چه چیزی بهتر از رمان. رمانی بی انتها که آن هم می تواند چندین جلد باشد. با شخصیت هایی نیمه حقیقی. اما حالا چهار ماه از سال چهارم گذشته و هنوز حتی یک سطر هم ننوشته ام. مساله تنها گرما و سرما نیست. مورچه ها هم هستند. پشه ها، سوسک ها، سگ ها، گربه ها، جیرجیرک ها، کارگران ساختمانی، صدای اذان. چرا صدای همه چیز اینجا چندبرابر می شود؟ شاید به همین دلیل است که کسی اینجا را ننوشته.

+   نیما طالبیان ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱۸

مردگی در جزیره ـ قسمت اول

این ها که می خوانید دست نوشته هایی است برای داستانی بلند به نام " مردگی در جزیره". می خواهم همین جا منتشرش کنم چرا که شاید به این شیوه بتوانم بنویسمش و تمامش کنم. امیدوارم با نظردادن مرا در ویراستاری اش راهنمایی کنید

مردگی در جزیره. بخش اول ـ قسمت اول

برای بار هزارم بلند می شوم. این بار می روم که ببینم لیوان را کجا گذاشتم. در آشپزخانه نیست. مورچه ها به بشقاب نیمه کاره هجوم برده اند. باید کاری بکنم. قتل عامشان می کنم. هرچند آن قدر خورده ام که سیر باشم اما به هر حال این بشقاب من است. این کابینت هم مال من است. این آشپزخانه هم همینطور. این خانه هم درست است که اجاره ای است اما به هر حال فعلا مال من است. حتی این جزیره کوچک متحرک هم مال من است. این ها اینجا چه کاره اند؟ باید بروند. اول برایشان پیغام می فرستم که ظرف یک دقیقه آنجا را بمباران خواهم کرد. با خودم می گویم انسانی است که فرصت فراری بهشان داده باشم. یک دقیقه را چکار کنم؟ کتری را آب می کنم. زیرش را روشن می کنم. دستگیره کتری را طوری تنظیم می کنم که باقیمانده پلاستیک سوخته اش دود نکند. یک دقیقه تمام نشده. مورچه ها هشدارم را جدی گرفته اند و به نظر می رسند می خواهند محل را تخلیه کنند. کجا می خواهند بروند؟ توی سینک؟ آن جا هم مال من است. زیر قابلمه؟ پشت اسکاچ؟ لای آشغال ها؟ این ها همه مال من اند. چرا نمی فهمند؟ چندبار بگویم؟ یک دقیقه تمام نشده. باید سی ثانیه بیشتر بهشان فرصت نمی دادم. چه کار کنم؟ لابد می خواستم نسکافه درست کنم که آب را گذاشتم بجوشد. باید لیوان دیگری پیدا کنم. یک قاشق نسکافه، یک قاشق عسل، مقداری شیر می ریزم و می گذارم خیس بخورد. یک دقیقه تمام شده. بمباران را شروع می کنم. ابتدا دستم را زیر شیر آب می گیرم و چند بمب آبی کوچک را از ارتفاع یک پایی رها می کنم. حرکت مورچه ها تندتر می شود. با دقت نگاه می کنم. عده ای خود را به پشت کوهی از برنج رسانده اند. چه فایده، هنوز داخل بشقابند. عده ای از این طرف به آن طرف در حال فرارند اما بیشتر دور خودشان می چرخند. آن هایی هم که هنوز برای خرده های نان حرص می زنند که دیگر کارشان تمام است. چقدر هشدار بدهم؟ هرکسی صبری دارد. بشقاب را از روی کابینت بلند می کنم. بمبارانشان کنم یا سد آبی را بشکنم و بگذارم همگی غرق شوند؟ بمباران تکراری است، این بار سد را می شکنم. بشقاب را در قابلمه پر آب رها می کنم. موج عظیمی از برنج و چربی و کثافت همه جا را به هم می ریزد.  همه می آیند به سطح آب. بعضی ها در دم مرده اند. بعضی ها سعی می کنند از چربی های شناور در آب بالا بروند. معلوم است که نمی شود. کمی صبر می کنم. سونامی آرام شده . حالا همه مرده اند. خیالم راحت می شود. چه کار می کردم؟ دنبال لیوانم می گشتم. کجا گذاشتم؟ یخچال را بررسی می کنم. آن جا نیست. شاید کنار توالت فرنگی گذاشتم. به دستشویی می روم. بوی رطوبت آدم را خفه می کند. آن جا هم نیست. نا امید برمی گردم پشت میز کارم. لیوان کنار لبتاب، کنار ظرف انگورهاست. چرا ندیدمش؟! می نشینم که شروع کنم. فکرم جای دیگری است. به دنبالش می روم. آنقدر این طرف و آن طرف می پیچد که گمش میکنم. این کاره است. درست مثل یک جاسوس فرانسوی. تمام کوچه پس کوچه های این اطراف را بلد است. با هیبتی از یک در وارد می شود و با هیبت دیگری از در پشتی فرار می کند. فایده ای ندارد. گمش کرده ام. لیوان را سر می کشم. یک دانه انگور را از بقیه جدا می کنم. این ها را هم باید قتل عام کرد. تک تک شان را باید خورد و تفاله اشان را تف کرد. کجا بودم؟ صفحه ای در مقابلم باز است. بالاخره دارم می نویسم. صدای کتری بلند می شود. باید بلند شوم. دوباره راهی آشپزخانه می شوم.

+   نیما طالبیان ; ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٦

خاورمیانه جدید و لشگر گمراهی از فعالان ضد جنگ فیسبوکی که ما از خود ساختیم!

این نوشتار طنز نیست، تحلیلی است بر جنگ و فریب خوردن همه ما که ظاهرا در شبکه های اجتماعی و رسانه های مختلف به "فعالان ضد جنگ" تبدیل شده ایم، اما در حقیقت مقدمات فاجعه ای بسیار وسیعتر را مهیا می کنیم. امیدوارم خواندن این مطلب شما را در ایفای بهتر نقش بشردوستانه در فیس بوک راهنمایی کند. مطلب طولانی است ولی خواندنش بیش از ده دقیقه از وقت شما را نخواهد گرفت. به هر حال من بارها آن را به اشتراک خواهم گذاشت تا هربار که فرصت مطالعه داشتید به آن بپردازید.

***

در پایان مطلبی با عنوان "از دلوز تا داعش..." که در وبلاگ "یادداشت های روزانه" منتشر کردم، خاورمیانه را به یک "اسمبلیج" پیچیده و متشکل از عناصر و روابط ناایستا تشبیه کردم. توضیح مختصری که اساسا "اسمبلیج" چیست را هم همان جا نوشته ام. این مطلب در ادامه همان موخره است و به نقش پنهان ترکیه در عملی شدن نقشه خاورمیانه جدید و حمله به غزه می پردازد.

مدتی است که همچون همه مشغول کنار هم گذاشتن تکه های پازلی در ذهنم بودم که بتوانم لااقل برای خودم استدلال کنم که این خاورمیانه بدبخت را چه می شود! بدیهی است که راه به جایی نبردم. یعنی نه تحلیلگر سیاسی هستم نه جامعه شناس نه هرچیز مرتبط دیگری که بتواند مساله خاورمیانه را که انصافا برای هیچکس قابل هضم نیست رمزگشایی کند. ـ دانشجویی هستم که از نوشتن پایان نامه خود فراری است ـ

اما به هر حال هر کسی به شیوه ای در ذهن خودش مسائل روز را حلاجی می کند. من هم بعضی چیزها را کنار بعضی چیزهای دیگر گذاشته بودم اما راستش را بخواهید هیچ چیز با هیچ چیز جور در نمی امد. تا اینکه به تازگی مطلب جدیدی را رسانه های ترکیه فاش کردند که ناگهان برایم تبدیل به قطعه کلیدی پازل شد. همان قطعه ای که وقتی مکانش در پازل پیدا می شود بقیه قطعه ها هم یکی یکی جایشان پیدا می شود. مطلب از این قرار بود: قبل از حمله به موصل، در هتلی در ترکیه، سران داعش با سران سنی مذهب برخی قبایل دور هم جمع می شوند و نقشه حمله به موصل را در کمال خونسردی و حفاظت نیروهای اطلاعاتی و حفاظتی ترکیه طراحی می کنند، و بعدهم همان طور که می دانید نقشه را عملی می کنند.

تصویر کلی این پازل را بعد از بررسی بیست سکانس کوتاه ارائه کرده ام. می خواهید بخوانید، می خواهید بروید به انتهای مطلب و نتیجه گیری نهایی را بخوانید:

سکانس اول: گروهی با عنوان داعش که خداشاهد است تا همین چند وقت پیش کسی نمی دانست اینها کی هستند و اصلا اسمشان را هم نشنیده بودیم موصل را تصرف می کنند. آن هم ظرف چند ساعت، تقریبا بدون درگیری. ما هم ماندیم انگشت به دهان که مگر می شود یک عده بلند شوند بروند یک سوم عراق را بگیرند! مگر دولت مرکزی عراق چقدر نخودی است؟ مگر آن ها چقدر قدرت نظامی دارند؟ و بسیاری سوالات دیگر

سکانس دوم: تمام شیعیان و مسیحیان در موصل و اطراف موصل قتل عام می شوند. یعنی نه تنها جنگ مذهبی دارد اتفاق می افتد، بلکه نسل کشی و جنایات جنگی و هر واژه پلید دیگری که بخواهید آنجا اتفاق می افتد. دولت مرکزی عراق همچنان در بهت است. ما هم همینطور.

سکانس سوم: دولت عراق از آمریکا کمک می خواهد. آمریکا کمکی نمی کند. یک عده نیروی خبره تحقیقاتی می فرستد به عراق، بعد از چند وقت این نیروهای خبره اعلام می کنند که داعش قدرت حمله به عراق و حتی تصرف بغداد را دارد!! یعنی رسما یک همچین گزارش محرمانه ای را برای تمام مردم دنیا قرائت می کنند، و به داعش هم اطلاع رسمی میدهند که شما قادر به هر غلطی هستید! در عوض هیچ کمکی به دولت مرکزی عراق نمی کنند، تنها کاری که می کنند توصیه به نوری المالکی است که از قدرت کنار برود. او هم که خوب، معلوم است، کنار نمی رود.

سکانس چهارم: دولت بخت برگشته عراق که دیگر امیدی به کمک امریکا ندارد به روسیه و ایران التماس می کند که بهش هواپیما بدهند تا تکلیف داعش را مشخص کند. ایران و روسیه جنگنده می دهند. عراق هیچ حمله هوایی موثری انجام نمی دهد. باز ما ماندیم و انگشت حیرت به دهان!

سکانس پنجم: داعش بانک مرکزی موصل را با چهارصد میلیون دلار پول نقد! غارت می کند و یک شبه به ثروتمندترین گروه تروریستی دنیا تبدیل می شود. یعنی خاندان بن لادن را که یادتان هست، القاعده را که یادتان هست، همه با احترام لنگ هایشان را می اندازند زمین! به طور تلویحی تاریخ مصرف القاعده تمام شده اعلام می شود و تمام نشریات جهان عربستان را به عنوان حامی مالی اصلی داعش معرفی می کنند. این هم از این.

سکانس ششم: داعش این پول ها را و اسلحه های سنگین بدست امده از عراق را برمی دارد و برمی گردد به سوریه که به عنوان قوی ترین نیروی نظامی با اسد بجنگد. تا اینجا که همه چیز با عقل جور در می آید. عربستان سردسته ادم بدهاست، سنی ها را مسلح کرده، انداخته به جان شیعیان عراق و سوریه. آمریکا هم که چوب دو سر طلای خاورمیانه شناخته شده این بار ظاهرا هیچ نقشی در هیچ چیزی ندارد.

سکانس هفتم: به ناگهان گودزیلا وارد داستان می شود، یعنی اسرائیل از خواب چندساله بیدار می شود. می گوید سه تا بچه را دزدیده اند و کشته اند و باید قصاص پس بدهند آن هم حداقل با دو سه هزار نفر. اصولا همان روزی که یک اسیر اسرائیلی با هزار اسیر فلسطینی مبادله شد و تمام دنیا جشن گرفتند، هیچ کس دردنیا فکر نمی کرد که این یعنی اگر یک سرباز یا شهروند اسرائیل هم کشته شود باید هزار فلسطینی کشته شوند. البته که چنین مزخرفی در دین یهود وجود ندارد اما وقتی که به چنین مزخرفی عمل شود دیگر چه اهمیتی دارد که در کتاب نوشته شده باشد یا توافقی نهانی باشد میان سران مجنون اسرائیلی.

سکانس هشتم: همین طوری و بدون هیچ دلیلی یک هواپیمای مسافربری در منطقه جنگی اوکراین هدف قرار می گیرد. به نظر شما ممکن است که نشود هواپیمای مسافربری را از جت جنگی تشخیص داد؟ بنده که از کودکی هرگاه در منزل نشسته بودم و هواپیمایی رد می شد می توانستم فقط از صدایش بگویم که مسافربری است یا جنگی! بگذریم، آمریکا و اروپا اول می گویند کار روسیه بوده، بعد می گویند کار خودشان که نبوده، اما کمک آن ها به شورشیان بوده که باعث سرنگونی هواپیما شده. تمام مردم دنیا شروع می کنند به لعنت فرستادن به روسیه.

سکانس نهم: پپه اسکوبار، تحلیلگر سیاسی برزیلی، کسی که فاجعه حمله به برج های تجاری امریکا را یک هفته قبل از یازده سپتامبر پیشگویی کرده و به دولت آمریکا محل دقیق بن لادن را گزارش داده بود، در یادداشتی تحلیلی و حقیقتا زیبا می نویسد که هواپیماهای نظامی اوکراین هواپیمای مسافربری یاد شده را از مسیر اصلی خارج و تا منطقه جنگی اسکورت کرده و بعد آن را رها می کنند تا نیروهای شورشی وابسته به روسیه آن را بزنند. مدارکش را هم رو می کند. آنقدر مستند که مو لای درزش نمی رود. افشا می کند که کارمند برج هوایی اوکراین در صفحه توئیتش نوشته که هواپیماهای نظامی اوکراین درمجاورت هواپیمای مسافربری هستند. ده دقیقه بعد توئیت می کند که وزارت داخلی اوکراین سقوط هواپیما را به برج اطلاع می دهد! در حالیکه حتی وزارت دفاع اوکراین از موضوع بی اطلاع است. این کارمند بخت برگشته همان روز ربوده شده و مفقود می شود. لینک خبر در انتهای این نوشتار ارائه شده.

سکانس دهم: برگردیم به اسرائیل: در حالیکه تمام فیس بوک نشینان عالم جنگ فیسبوکی به راه می اندازند و تمام خبرنگاران دنیا کاری جز رصد کردن غزه ندارند، نیروهای داعش در خاک سوریه پیشروی می کنند. کردها را محاصره می کنند. در داخل عراق هم به سمت بغداد پیشروی می کنند، نه آمریکا، نه ایران، نه روسیه نه تنها عملی انجام نمی دهند بلکه کلا اخبار عراق را فراموش می کنند و به داغ ترین موضوع ممکن یعنی غزه و اسرائیل می پردازند.

سکانس یازدهم: عربستان اعلام میکند که نیروهای داعش ممکن است به این کشور حمله کنند و لشگرهای نظامی خود را در مرز مستقر می کند. (داعش به عربستان حمله نمی کند، لااقل هنوز که نکرده است.)

سکانس دوازدهم: قریب به دو هزار نفر در غزه کشته می شوند. وجهه ی اخلاقی اسرائیل از بین می رود. همه از همه می پرسند اسرائیل از این جنگ چه نتیجه ای می گیرد و همان همه در جواب اذعان می کنند که هیچ! مردم دنیا هم مثل بنده انگشت خود را به دهان نیمه باز نزدیک می کنند.

سکانس سیزدهم: اسرائیل شروع می کند به خبرسازی. پناهگاه مردمی سازمان ملل را میزند. پناهگاهی که به گقته ی مامور گریان سازمان ملل هفده بار محل دقیقش به اسرائیل اطلاع داده شده که آخرین بار ده دقیقه قبل از حمله اسرائیل بوده است. دو روز تمام، تمامی رسانه های جهان این موضوع را بررسی و تجزیه تحلیل می کنند! نهایتا اسرائیل اعلام شرمندگی می کند اما دو روز بعد دوباره همین کار را تکرار می کند و رسانه های همه عالم هم به دنبال آن شروع می کنند به تفسیر و خبر و تحلیل و گفتگو.

سکانس چهاردهم: داعش شهر کوبانی را محاصره کرده و آماده نسل کشی کردها می شود. اما رسانه های جهان مشغولیت مهمتری دارند، غزه. کسی هم از دلیل دیوانگی نتانیاهو سردر نمی آورد که نمی آورد.

سکانس پانزدهم: آمریکا و اروپا تا دلشان بخواهد روسیه را تحریم های اقتصادی و سیاسی می کنند. بی آنکه موضوع هواپیمای سرنگون شده و نقش روسیه در آن مشخص شود. روسیه سکوت پیشه کرده و چیزی نمی گوید.

سکانس شازدهم: این سکانس را باید زودتر می نوشتم اما یادم رفته بود، گفتگوهای ایران و شش کشور غربی بدون نتیجه ای خاص به تاخیر می افتد. آمریکا و ایران اعلام می کنند گفتگوهای دوجانبه را ادامه خواهند داد. پیشتر گفتگو در مورد سوریه و سایر مسائل بین الملی در جلسات ایران و شش کشور غربی بارها تایید و بارها تکذیب شده بود، این بار هم همینطور می شود.

سکانس هفدهم: اسرائیل می گوید سربازش به اسارت گرفته شده. پانصد نفر در غزه ظرف سه روز کشته می شوند. سرباز پیدا نمی شود. اسرائیل اعلام می کند که سربازش کشته شده.

سکانس هجدهم: داعش نه تنها پادگان نظامی بزرگی را در سوریه تسخیر می کند، بلکه در جبهه ای دیگر بزرگترین سد آبی عراق را تسخیر میکند. چند روستا و شهر کوچک هم به دست داعش می افتد. دولت مرکزی عراق هنوز در حال چرتکه انداختن است. از یک سو امیدوار است که این داعشی ها گورشان را گم کنند و بروند خدمت اسد برسند، از یک طرف شواهد حاکی از آن است که دیر یا زود بغداد هدف داعشی ها خواهد بود.

سکانس نوزدهم: جنگ فیس بوکی به اوج خود می رسد. تلاش ها برای آتش بس یکی بعد از دیگری شکست می خورد. حماس یکروز می گوید تا اخرین قطره خون می جنگد، یک روز می گوید برای آتش بس آماده است. اسرائیل یک روز می گوید به تمامی اهداف خود رسیده، یک روز می گوید هنوز به هیچ یک از اهداف خود نرسیده. ملت از نوشتن در فیس بوک خسته می شوند اما به کارشان ادامه می دهند.

سکانس پایانی: در نهایت همان سکانس یا قطعه گمشده پازل رو می شود: عربستان، اردن و ترکیه نه تنها از حمله به موصل خبر داشته اند بلکه در طرح ریزی آن نقش داشته اند. ادامه ی این خبر می افزاید که دولت مرکزی عراق از چنین دسیسه ای با خبر بوده است. البته که ایران هم باخبر می شود و نهایت سعی اش را میکند تا مخمصه را آرام کند ولی نهایتا کاری از پیش نمی برد و موصل سقوط می کند. در روز شانزدهم ماه جون، سران داعش با سران القاعده در عمان دیدار می کنند و بعد از به به گفتن و تحسین و تمجید از یکدیگر سایر هماهنگی های لازم را انجام میدهند که به طبع آن نیروهای داعش روانه سوریه می شوند. لینک خبر در انتهای نوشتار ذکر شده است.

نتیجه گیری:

حالا این قطعات پازل را آن طور که برای خودم کنار هم گذاشتم برای شما تشریح می کنم تا ببینید آیا من رسما دیوانه و دچار همان توهم توطئه آمریکایی شده ام یا نه، واقعا ممکن است این تحلیل عقلانی باشد.

باید برگردیم به حدود دوسال قبل. حقیقت این است که ترکیه نخستین کشوری بود که اعلام کرد اسد باید برود. آن زمان ایران و بسیاری از کشورهای همسایه گفتند: آقا چه خبر است؟ چرا این قدر عجله داری؟ تو هم مثل ما چند ماهی، و یا حتی چند سالی صبر کن تا ببینیم چه می شود بعد بگو فلانی باید برود!

ترکیه و شخص اردوغان از موضعش پایین نمی آید. عربستان هم به همین صراحت اعلام می کند اسد باید برود. ترکیه پناهگاه مخالفان سوری می شود. به آن ها امکانات و خدا می داند شاید هم تسلیحات میدهد و جلسات شورشیان در خاک ترکیه تشکیل می شود. دولت سوریه تضعیف شده و همه چیز به نفع ترکیه و به ضرر ایران و روسیه در حال چرخش است. جواد ظریف، با آن لبخند ملیح و اخلاق خوش اش به داد جهان می رسد و مذاکرات اتمی ایران شروع می شود. گفتگوها مثبت ارزیابی شده و در مقیاسی فراتر از بحث اتمی ادامه پیدا می کند. به ناگهان اوضاع در سوریه عوض میشود. دو سال می گذرد، اسد نه تنها نمی رود، بلکه هر روز قویتر می شود و با کمک ایران و روسیه نیروهای شورشی را ابتد چند دسته می کند و بعد یکی یکی حساب هر دسته را می رسد و بخش های وسیعی را آزاد می کند، همه، حتی رانندگان تاکسی هم در ایران که البته همگی تحلیلگران سیاسی با سابقه و تجربه ای هستند به این نتیجه می رسند که در مذاکرات ایران با سران کشورهای غربی بر سر سوریه معامله ای شده است. تلویحا این موضوع توسط ایران هم تایید می شود که در خصوص موضوع سوریه مشورت شده است.

این ها را همه بگذارید یک طرف، طرف دیگر اما همان خبری است که به تازگی فاش شده. یعنی آشکار می شود که عربستان، ترکیه و آمریکا در این مدت دست روی دست نمی گذارند و نقشه جدید را طراحی می کنند که حقیقتا نقشه بردـ برد باشد، نه تنها برای آمریکا، عربستان و ترکیه، بلکه از همه مهمتر برای اسرائیل. (و از آن مهمتر برای پوتین، که این چندوقت واقعا اعصاب اوباما را به هم ریخته است)

همانطور که گفتم نقشه جدید چنین است: داعش تقویت می شود و به عراق حمله می کند و خیلی اتفاقی! چهارصد میلیون پول نقد، و به اندازه یک کشور اسلحه و توپ و تانک به دست می آورد، بعد برمی گردد در سوریه تا حساب اسد را برسد. این وسط برای اینکه ما همچنان انگشت به دهان باقی بمانیم اسرائیل در کمال ناباوری و دیوانگی شروع می کند به قتل عام در غزه. موضوع داعش کلا از رسانه های جهان حذف می شود. همه در همه جا به دنبال دلیل دیوانگی نتانیاهو می گردند و کسی به این فکر نمی کند که شاید دلیل این دیوانگی، جایی خارج از اسرائیل و فلسطین، یعنی در سوریه نهفته باشد.

اما ماحصل این وضعیت چیست؟ این وسط روسیه تا جای ممکن تحریم شده، ایران به شدت از موفقیت های داعش نگران شده، دولت شیعی نور المالکی همچون دولت شیعی سوریه متزلزل شده، اسرائیل به آرزوی خود برای حمله مجدد به حماس و تخریب تونل ها دست یافته، عربستان در عین مظلوم نمایی ـ و حتی شاید خودزنی احتمالی در آینده ـ از اتهام هدایت داعش خلاص شده، تسلیحات نظامی اسرائیل رو به اتمام رفته و گرفتن تسلیحات رایگان و خرید تسلیحات از امریکا مجدد اغاز شده، کردها تضعیف شده اند و دیگر برای ترکیه خطر چندانی به شمار نمی روند، انتخابات افغانستان که اصلا خدا می داند چکار شده! تحریم های ایران ادامه پیدا کرده، موضوع القاعده کلا فراموش شده و لولوی جدیدی به نام داعش به جهانیان معرفی شده که از لحاظ توحش یک سر و گردن از القاعده وحشی تر است، بعدها آمریکا مجددا برای سرکوب داعش احتمالا علی رغم میل باطنی! مجبور به حضور نظامی در منطقه خواهد شد. از سوی دیگر آلمان، فرانسه، انگلیس و سایر کشورهایی که در حالت عادی اعتراضی جدی به سیاست های اسرائیل نداشته اند، این بار با موج گسترده اعتراضات مردمی همراه شده اند. گویی طبق توافقی نانوشته اسرائیل مجوز هرگونه اعتراض و حتی فحاشی را به سران کشورهای غربی داده است، تا هرچه بیشتر اخبار این کشورها مشغول به تحلیل اعتراضات دیپلمات های خودی و همچنین نمایش تصاویر راهپیمایی های مردمی باشد. در واقع می توان گفت بعد از جام جهانی که به خوبی تمام حواس مردم دنیا را به خود جلب کرده بود، چه چیز دیگری جز حمله اسرائیل به فلسطین آن هم به شکلی غیرقابل توجیه می توانست تمام خبرگزاری های جهان را مشغول خود کند تا در خلوت و آسودگی، نیروهای داعش با همفکری ترکیه، قطر، عربستان، عمان و البته با هماهنگی آمریکا مشغول اجرایی کردن نقشه خاور میانه جدید باشند. نقشه ای که زمانی خواب و خیال قلمداد می شد هم اکنون عملا بخشی از آن اجرا شده است. این بود تمام دستآوردهای کشورهای غربی و عربی از وضعیت اکنون خاورمیانه، اما در سوی دیگر باید قبول کرد که مثلث ایران روسیه و سوریه منافع بسیاری را از دست داده است و به حالت انفعال درآمده است. مشکلات اقتصادی داخلی و اختلاف دیدگاه های ایران با حماس، درگیری حزب الله در سوریه و درگیری بی مورد روسیه با اوکراین که هر سه راس مثلث یادشده را گرفتار مسائل شخصی کرده است از دیگر دلایل غیرفعال شدن و به بیان بهتر "منفعل" شدن دیپلماسی خارجی این مثلث است. بدیهی است که مثلث یادشده در آینده بیکار نخواهد نشست و بعد از فروکش کردن این گرد و غبار به همت تحلیلگران برجسته روسی درصدد برگرداندن اوضاع به نقع بلوک شرق خواهد بود، اما؛

بنده شخصا به این وضعیت می گویم جنگ جهانی سوم، یا در حالتی به مراتب بدتر "درآمدی بر جنگ جهانی سوم".

این گونه است که بنا بر همان "تئوری اسمبلیج" همه چیز در حال "شدن" است. نیروها جا به جا، تضعیف یا قوی می شوند. نقش های غیر حقیقی و گمراه کننده بازی می کنند. در هم تاثیر می گذارند و در نهایت در گستره ی مکان- زمان به پیش می روند. گستره ای که به دلیل پیچیدگی امکان آنالیز آن وجود نداشته و همه ی تحلیلگران را سردرگم خواهد کرد. اسمبلیج به راستی مجموعه ای از اجزا متغییری است که از جمع آن ها کلیتی پویا و متغیر حاصل می شود، کلیتی که در هر لحظه به شکلی پدیدار می شود و بلافاصله تغییر شکل پیدا می کند.

تحلیلی که ارائه کردم صد در صد اشتباه است، چرا که خاصیت اسمبلیج غیر قابل تحلیل بودن است. چراکه اسمبلیج هرگز در حالتی ایستا قرار نمی گیرد که تحلیلگری بخواهد و بتواند تحلیل اش کند. این تحلیل همچون تمام تحلیل های سایر رسانه ها تنها در یک لحظه کوتاه از زمان مستند است. لحظه ای بعد اسمبلیج پیچیده خاورمیانه خود را تغییر داده و تحلیل ارائه شده را از اعتبار خارج کرده است.

این سوال باقی می ماند که اگر هر تحلیلی در لحظه از اعتبار ساقط می شود، چرا بنده به جای نوشتن همان پایان نامه کذایی در رشته معماری که حقیقتا به موضوع خاورمیانه و غزه و داعش بی ارتباط است! نشسته ام و ظرف پنج ساعت این اراجیف را در سه هزار و سیصد کلمه نوشته ام.

نوشتم تنها به یک دلیل، آن هم پرداختن به شیوه هدایت هیجان های مردمی در فیس بوک و سایر شبکه های اجتماعی. خواستم بنویسم که هرگاه تمام نشریات جهان به یک موضوع می پردازند، می توان مطمئن بود که جای دیگری، خبر دیگری در حال وقوع است. دو هزار نفر در غزه کشته شده اند. بدیهی است که این فاجعه است و من آن را تکذیب نمی کنم. اما چند نفر در عراق و سوریه کشته شدند؟ بیش از دویست هزار نفر ظرف دو سال در جنگ داخلی سوریه کشته شدند، و من حقیقتا به یاد نمی اورم که از کودک نه ساله تا پیرمرد نود ساله، از هر طبقه اجتماعی، از هر طبقه مالی و تحصیلاتی، همه و همه شروع کنند به نوشتن در مورد جنگ، این طور که امروزه همه در باره فلسطین می نویسند. یعنی بنده که نمی توانم باور کنم کسی نوشته ای در باره جنگ و کودکان غزه به اشتراک بگذارد و دقیقه ای بعد عکسی از مجلس خوشگذرانی اش بگذارد و دقیقه ای بعد شعر سهراب به اشتراک بگذارد و دقیقه ای بعد عکس پروفایلش را عوض کند و دقیقه ای بعد یک جوک برایمان بفرستد!

اما چرا دو هزار نفر در غزه بیشتر از دویست هزار نفر در سوریه بازتاب دارد؟ و از آن بدتر چرا کسی دیگر نمی پرسد که چرا آمریکا در یک روز به اندازه دوسال جنگ داخلی سوریه، در هیروشیما مردم غیر نظامی را کشت؟ (صد و هشتاد هزار نفر در بمباران هسته ای هیروشیما ظرف یک روز کشته شدند)

چراکه وقتی تمام هوش و حواس ما به غزه است کردها در سوریه قتل عام شوند. چون به جای بحث بر سر جان کودکان، همه مشغول بحث درباره تاریخ اشغال خاک فلسطین و اسرائیل و دعواهای فرقه ای و مذهبی و غیره باشیم.

بدون هیچ تعارفی متاسفانه باید گفت که تمامی بسترهای لازم برای جنگ های شیعه و سنی فراهم شده است و کیست که نداند که این موضوع تمام خاورمیانه را باخود به قهقرا خواهد برد و از سوی دیگر آمریکا را از رکود اقتصادی خارج خواهد کرد.

لطفا یکبار دیگر به اصل موضوع برگردید، "جان انسان بیگناه"، این موضوع من است، در هرکجا که باشد. اگر این را بنویسیم و به اشتراک بگذاریم یعنی همزمان از جان مردمان بی دفاع در غزه، اوکراین، عراق، سوریه و هرجای دیگری دفاع کرده ایم.

ممنون که این نوشتار طولانی را تحمل کردید. منتظر نظرات شما هستم.

در اینجا لینک های اشاره شده در مقاله را گذاشتم و از این به بعد هم هر مطلبی مرتبط با این تئوری مطالعه کنم لینکش را اینجا قرار خواهم داد.

1- لینک خبر افشای نقش ترکیه و عربستان
http://www.aydinlikdaily.com/Detail/ISIS-Met-ProISIS-Groups-In-Istanbul-Under-M%C4%B0T-Protection/4016#.U99hOPmSzfK

2- لینک مقاله پپه اسکوبار، خبرنگار برزیلی در خصوص هواپیمای سرنگون شده
http://www.atimes.com/atimes/Central_Asia/CEN-01-190714.html

3- لینک صحبت های نماینده سازمان ملل در خصوص شلیک به پناهگاه مردمی در غزه
https://www.facebook.com/photo.php?v=694071160684011
 
4- لینک اشاره تلویحی به احتمال حمله روسیه به کشورهای اروپایی!!
 http://www.bbc.co.uk/persian/world/2014/08/140805_an_uk_nato_russia.shtml
 
5- لینک سخنان سناتور "دیوید نوریس" در تقبیح بمباران عمدی 6 مدرسه در غزه توسط اسرائیل
 و همچنین موضع گیری مضحک آمریکا در قبلا اوکراین و روسیه.
https://www.youtube.com/watch?v=keS-LDl_ewA

 

+   نیما طالبیان ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٤

"حمایت فرهنگی"، آن هم تا سرحد خفگی!

به خدا نشسته بودم و مثل آدمیزاد داشتم درس می خواندم و تازه مغزم گرم شده بود که بفهمم از کدام منظر باید به پدیدارشناسی مکان بنگرم که بتوانم پساپدیدارشناسی مکان را بهتر تعریف کنم که ناگهان باز این افکار عجیب و غریب به من حمله کردند، چنان حمله ای که اسرائیل هم هنوز به غزه نکرده و امیدوارم نکند که وگرنه همه مان باید کفن بپوشیم و برویم به این بی وجدان ها درس عبرتی بدهیم که دیگر پایشان را به آنطرف دیوارهایی که خودشان کشیده اند دراز نکنند و ...

و اما در شرح این افکار

فکر کردم وقتی مثلا با همین فیس بوک می شود در مصر انقلابی به پا کرد که بدبخت ها حداقل صدسالی به عقب برگردند، چرا نشود یک حمایت مالی جانانه از جایزه گلشیری یا اصلا هر حرکت فرهنگی دیگری کرد! آنقدر آدم می شناسم که اصولا کاری ندارند جز حمایت. مثلا همین رضا حسام امیری بیچاره که شده شخصیت اصلی این وبلاگ، این آقا اساسا کاری جز حمایت ندارد که بکند. عاشق حمایت است. چه بشود، چه بکند! یعنی آنقدر از من و سیما در همین چند وقته حمایت کرده که ماندیم چکار بکنیم! پریسا، همسر شخص یاد شده هم که از خود شخصیت یادشده بدتر! نشسته اند خانه منتظرند که کسی اعلام نیاز به حمایت کند تا سریع دست به کار شوند. یعنی مثلا شما زنگ بزن بگو رضا در یک روستایی در پانصد کیلومتری تربت حیدریه، یک نفر نشسته ساز می زند و دلش گرفته که کسی نیست به سازش گوش بدهد. سه ثانیه بعد رضا شلوارش را پوشیده و دم در منتظر پریسا است. یا از آن بهتر همین خانم منا زمانی که دیگر اعجوبه است در حمایت، فرقش هم با رضا در این است که اگر همان تلفن قبلی را بهش بزنید نه تنها خودش را به نوازنده می رساند، بلکه پنجاه نفر دیگر را هم راهی می کند، بلیطشان را هم می گیرد و ساکشان را هم می بندد که خدای نکرده جا نزنند. 

باز هم مثال بزنم؟ دوست عزیزم مجید پژوهی، که او هم در حمایت اسطوره ای است. آنقدر از طریق همین اسکایپ بنده را حمایت کرد که اگر روزی صد بار به ترک تحصیل فکر می کردم حالا فقط روزی بیست بار فکر می کنم. گرچه مهاجرت کرده و در کاناداست اما همچنان یک حمایتچی خالص باقی مانده.

خوب مگر آدمهای این وضعی کم اند؟ وقتی من چهارتا می شناسم حتما شما هم چندتایی در چنته دارید. همین ها اگر دور هم جمع شویم انقلابی در مقوله حمایت اتفاق می افتد که از انقلاب مصر هم می تواند مهمتر باشد. اگر اصرار دارید حاضرم همین امشب یک وبلاگ دیگر ایجاد کنم فقط با موضوع "حمایت فرهنگی". از درس خواندن که جذاب تر است!

+   نیما طالبیان ; ٤:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۸

تحلیلی بر دلایل توقف جایزه ادبی گلشیری و راهکارهای ممکن

در صفحه فیس بوک حمایت از جایزه گلشیری مطلبی نوشتم در تحلیل دلایل متوقف شدن جایزه که عینا اینجا هم می گذارم:

در پاسخ به یادداشت سیاووش مقصودی، (دوست مهربان و پادشاه لک لک های آسیا، که دوستی ام با او به اولین روزهای تاسیس کتابکده کسری برمی گردد، دوازده سال پیش)،

با سلام، احترام و تشکر از ورود به این موضوع، آن هم با متنی کامل و صادقانه.

راستش را بخواهی از آنجا که می دانستم عده زیادی (لااقل از مشهدی ها) دچار این سوتفاهم "حسن نیت در اعمال من و سیما" هستند باخودمان گفتیم بیاییم و از این سو تفاهم، سواستفاده ای هم ببریم!!

اما چرا جایزه متوقف شده است. در اینجا من برداشت خودم را از دلایل بسته شدن جایزه می نویسم، این ها همه گمان است، اما خیلی هم بیراه نیست. بدیهی است که فشارهای وارده به بنیاد گلشیری را می توان به دو نوع "فشارهای درون بنیادی" و "فشارهای بیرون بنیادی" تقسیم کرد. از لحاظ دسته بندی گمان نمی کنم بیشتر از چهار دسته عوامل اصلی را بتوان تشخیص داد. فشار حکومتی، ناامیدی از تاثیرگذاری یا نبودن امکان تاثیرگذاری که عواملی بیرون بنیادی محسوب می شوند و مشکلات مالی و در نهایت مشکلات داوری که درون بنیادی اند. به ظن من بنیاد گلشیری به سختی با هر چهار عامل ذکر شده درگیر بوده و جمع این عوامل بنیاد را چنان بی رمق کرده است که چنین تصمیمی گرفته است. در زیر به تحلیل هر یک می پردازم، لطفا اشتباهاتم را اصلاح کنید.

مشکلات و فشارهای حکومتی: در این خصوص هیچ حرفی برای گفتن ندارم. درجایی دیگر نوشته بودم که خانم طاهری می تواند با چهار کلمه خیال همه را آسوده کند که امکانی برای بازگشت نیست. آن چهار کلمه چنین است: "دستور امد متوقف شویم". در این صورت بنده نه راهکاری به ذهنم می رسد و نه اساسا گمان می کنم کسی خارج از حلقه بزرگان بنیاد توان حل چنین مشکلی را داشته باشد. اما خوشبختانه اعتقاد دارم احتمال چنین حالتی بسیار کم است. تصورش برای ذهن خوش بین من دشوار یا شاید محال است که پس از عبور از فراز و فرود امواج ان دوره هشت ساله، و در دوران دولت تدبیر و امید چنین فشاری از سوی حکومت به بنیاد وارد شود. گرچه که ما "بچه ها" هم بالاخره در سی و اندی سالگی باور کردیم که سیاست پدر و مادر مشخصی ندارد! اگر دلیل اصلی این تصمیم فشار حکومتی است ـ که بی شک با گذر زمان این راز رسوا خواهد شد ـ آن وقت کاری از دست ما برنمی آید جز افسوس.

ناامیدی از تاثیرگذاری یا عدم امکان تاثیرگذاری: جایزه ادبی گلشیری در شکل گیری ادبیات دهه هشتاد ایران نقش داشته است. کیست که انکار کند. می شود گفت که "معلوم است نقش داشته اما شاید نقش اش بیشتر مخرب باشد تا سازنده." ـ همانطور که مزدا چنین نظری را برایمان نوشته بود ـ اما من شخصا چنین اعتقادی ندارم. نقش بنیاد گلشیری، نه فقط جایزه ادبی بلکه سایر فعالیت هایی که در عرصه ادبیات داشته گامی به جلو بوده است، گامی بلند. کسانی که چنین اعتقادی ندارند به این کمپین نپیوسته اند و لذا فرض است که مخاطب این متن همچون من می اندیشد. فرض است که این دویست نفر کنونی، همگی با وجود کمی ها و کاستی های بنیاد، مجموعا فعالیت آن را مثبت ارزیابی می کنند. فرض است که ما به "فرآیندها" باور داریم نه "محصول" ها. از دموکراسی و مدرنیته گرفته تا فعالیت یک بنیاد فرهنگی. اما چرا باید بنیاد در امکان ادامه تاثیرش تردید داشته باشد؟

همانطور که در پاسخ به منا زمانی نوشته بودم، در عرصه نشر سال های سیاهی سپری شده. به عبارتی می توانم بگویم هشت سال جنگ تحمیلی تمام شده و حالا به زحمت می توان به دورانی برای سازندگی نشر اندیشید. در این سال ها بسیاری ننوشتند، درگیری اقتصادی مردم بیشتر شد، مردم کتاب نخریدند، ناشران از یک سو با ارشاد در کشمکش بودند و از سوی دیگر با کتابفروشی ها. بسیاری از ناشران ورشکسته شدند. ادبیاتی که محتضر است جایزه اش هم محتضر می شود، چه انتظار دیگری هست؟ به هر حال آنچه می خواهم بگویم این است که این ها همه ممکن است در تصمیم بنیاد گلشیری تاثیر داشته و خود عاملی برای مشکلات "درون بنیادی" باشند، مشکل اقتصادی و مشکل داوری.

مشکل مالی: آیا کسی شک دارد که بنیاد گلشیری در تمام این سال ها مشکل اقتصادی داشته است؟ گمان نمی کنم، دیگر وقتی تمام صنایع پردرآمد، از خودرو گرفته تا پفک مشکل اقتصادی داشته اند مگر می شود که یک بنیاد فرهنگی گرفتار این مشکل نباشد. لذا در دخیل بودن این مشکل در تصمیم بنیاد شکی نیست. سوال این است که چرا بنیاد این مشکل را نتوانست حل کند. در این خصوص دو راهکار ارائه می کنم که هر یک جای نقد دارد.

یک: مگر می شود در چهار جبهه جنگید و از تمامی آن ها پیروز درآمد؟ خیر. نمی شود که فشار حکومتی را تحمل کنی و با ناامیدی هم بجنگی در حالی که پولی هم در بساط نداری که به زخم هایت بزنی و تازه با داوری ها و انتقادها و کمبود نیرو و غیره که بیشمارند هم بجنگی. تصور من بر این است (و می تواند کاملا اشتباه باشد) که ازمیان چهار عامل ذکر شده تنها عاملی که می توانست به راحتی گشوده شود همین مشکلات مالی بود. چرا؟ برای آنکه مخاطب مشخص و متعهد دارد، مخاطبی که دراقلیت فکری است و اگر آرمان هایش را در خطر ببیند حاضر است وارد عمل شود. به عنوان مثال می پرسم اگر بنیاد گلشیری درخواست فوری حمایت مالی کرده بود آیا این درخواست توسط همین دویست نفر اندکی که ظرف سه روز به این صفحه ملحق شده اند اجابت نمی شد؟ به نظر من می شد. قطعا هر کس هرچقدر می توانست با کمال میل می پرداخت و بنیاد را از بن بست خارج می کرد. اما چرا بنیاد چنین درخواستی نکرد؟ من این پاسخ را که از تواضع و فروتنی نخواستند چنین درخواستی بدهند را به کل رد می کنم. چرا که چنین بنیادی بعد از این همه سال، تنها متعلق به بنیاد نیست، مخاطب دارد، دلبسته دارد، دیگر خودی و غیر خودی ندارد. به نظر من  بنیاد به دو دلیل چنین درخواستی نکرده است. اول آنکه ما، همه ی ما که اکنون در این صفحه به هم پیوستیم، در تمام این سال ها می دانستیم که بنیاد مشکل مالی دارد، اما صبر کردیم تا "بخواهد". این اشتباه ما بود که صبر کردیم تا جایزه متوقف شود، بعد در فیس بوک برایش صفحه ی حمایت درست کنیم. روزی که ما تصمیم به ایجاد این صفحه گرفتیم باورمان نمی شد که هیچ صفحه ای حتی از طرف خود بنیاد در فیس بوک برای مسابقه وجود ندارد. این درسی است که باید از این تاخیر بگیریم، هم اکنون بسیاری از بنیادهای فرهنگی دیگری هستند که نیازمند حمایت اند، بهتر است قبل از آن که جام زهر را بنوشند از آن ها اعلام حمایت کنیم. چرا واقعا این قدر صبر کردیم تا بنیاد به زانو درآید و بخواهد، در حالی که بنیاد در همان صفحه اول سایت شماره حسابی را برای کمک های مالی اعلام کرده است. این به چه معنی است؟ غیر از این است که یعنی بنیاد نیاز به حمایت مالی دارد؟

دلیل دوم اما متوجه بنیاد است، من گمان می کنم اعضا اصلی بنیاد تصور این که نسل جوان می تواند ـ اگر ازش بخواهند البته ـ حامی مالی باشد را نداشت و هنوز هم ندارد. ما، نسل جوان امروز تفاوتی بنیادی با نسل قبلی داریم و دلیل آن همین فشارهای اجتماعی است که در این همه سال تحمل کردیم، چیزی ما را به هم و به عقاید مشترکمان پیوند زده است، بیشتر حاضریم دفاع کنیم، بیشتر اهل عمل هستیم، بیشتر ریسک می کنیم، کم پولیم اما برای دفاع از حقوق شهروندی هزینه می کنیم، و از همه مهمتر همه ی ما را همین صفحات اجتماعی به هم پیوند زده اند. امکان اتحاد، امکان اطلاع رسانی و امکان اقدام عملی مشترک امرزو ممکن است اما چهل سال پیش باید عده ای شب ها شبنامه پخش می کردند تا مثلا ملت بدانند کی و کجا باید چکار بکنند. امروز، دویست نفر ظرف سه روز دور هم جمع می شوند، مجازی نقد می کنند، مجازی بحث می کنند، مجازی مشورت می کنند اما در نهایت می توانند حقیقی وارد عمل شوند. دو افسوس وجود دارد. افسوس که ما دیر کردیم و افسوس که بنیاد به ما باور نداشت.

اعتقاد دارم که اگر مشکلات مالی بنیاد، حتی فراتر از سطح انتظار آن ها مرتفع شده بود، بنیاد با تمام قوا در سه جبهه دیگر می جنگید و با پیروزی نسبی می توانست به حضور مسابقه در عرصه ادبیات آینده تاثیرگذار باشد.

و اما دلیل چهارم: مشکلات داوری (یا نا داوری): در خصوص بحث داوری دو نقد مطرح است. "داوران" و "شیوه داوری". در خصوص انتخاب داوران و در پاسخ به کسانی که داوران این مسابقه را حلقه خاصی می دانستند باید گفت که خوب که چه؟! حلقه خاصی بوده اند که بوده اند! مگر داوران اسکار، با داوران جشنواره کن با داوران جشنواره ونیز یک حلقه هستند؟ خیر. اعتبار هر جایزه به اعتبار داورانش است. این را که نمی شود کتمان کرد. حالا عده ای ممکن است معتقد باشند این حلقه، حلقه معتبری نبوده است که این یعنی کسانی چون سناپور، گلستان، دانشور، نجفی، کوثری، که در دوره های نخست داوری کردند و همچنین سیمین بهبهانی، علی­اشرف درویشیان، بهمن فرمان­آرا، ایرج کابلی،  ضیاء موحد و نسترن موسوی که در سالهای اخر داور کردند. باید لااقل با خودمان صادق باشیم، اگر همت هیات امنای بنیاد نبود کجا چنین حلقه ای دور هم جمع می شد و یک کار مشترک انجام میداد؟ حلقه ماهنامه کارنامه را به خاطر بیاوریم، از آن بهتر هم می شد؟ بعید میدانم این نظر بتواند نظر شخصی من تلقی شود. نکته دیگر این است که این حلقه آن قدر متنوع و وسیع بوده است که سخت بتوان و بی انصافی است که آن را حلقه بسته و مشخصی دانست. لذا در جمع بندی باید بگویم که نه تنها حلقه بودن داورن یک جایزه مشکل نیست، بلکه سبب پیدایش حلقه های دیگری می شود که ممکن است در نهایت این رقابت به پیشرفت ادبیات منتهی شود. همانطور که در ده سال گذشته منتقدان جایزه گلشیری در حلقه های مختلف، مسابقات ادبی مختلفی را برگزار کردند که به تقویت پایه های این عرصه انجامید. اما می شود گفت که داوران خوب و معتبر هم ممکن است بد داوری کنند یا در بدترین حالت ناداوری کنند. این مساله برمی گردد به شیوه داوری.

دوستان حرفه ای بنده که در عرصه ادبیات فعال اند، اکثرا به شیوه داوری جایزه انتقاد داشته اند. این انتقاد برای بسیاری همان شیوه همیشگی غر زدن بوده و برای عده اندکی فراتر از این بوده. دسته ی دوم نقد نوشتند، جلسه گذاشتند، راهکار ارائه دادند و بحث کردند. در این که شیوه داوری مسابقه چه اشکالاتی داشته و چگونه می توانسته رفع شود بنده اظهار نظری نمی کنم. دوستانی که این کاره اند بیایند و بنویسند. اما آنچه از من گفتنی است این است که اگر به همان "فرایندها" بازگردیم، باید به هر رویداد فرهنگی اجازه اشتباه داد. تا کجا؟ تا هرکجا. دوستی برایم نوشته بود که این جایزه که چهارده سال است درست نشده، هرگز درست نمی شود. در جواب نوشتم: از کجا می دانی؟

***

این چهار عامل را به عنوان عوامل اصلی تصمیم بنیاد بررسی کردم. شاید دلایل دیگری نظیر نبودن نیروی انسانی، نبودن مکان و خیلی مسائل دیگر هم باشند اما به نظرم این ها همگی با تامین مالی قابل حل خواهند بود لذا به آن ها نپرداختم.

نتیجه گیری: به نظر من، به جز عامل اول یعنی فشار حکومتی که احتمال آن را بعید دانستم، سه عامل دیگر قابل حل اند. هر کدام به روشی و به دست جماعتی. اما ما که در این صفحه گردهم آمده ایم کدام درد را و به چه شکلی می توانیم درمان کنیم؟ این سوالی است که به نظرات شما بستگی دارد. در آخر امیدوارم تلاش هایی که برای برقراری ارتباط با بنیاد گلشیری در حال انجام است به نتیجه برسند و این نوشتار و نوشته های شما در اختیار صاحبان تصمیم قرار گیرند تا شاید بتوانیم نقشی عملی در حل این مشکل داشته باشیم.

+   نیما طالبیان ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٧

دوستان اگر کسی جلوی من را نگیرد شبی یک وبلاگ جدید ایجاد خواهم کرد، خود دانید!

آدمیزاد یا کاری نمی کند، یا کاری می کند که حتما بعدا بگوید غلط کردم!

دیدم روا نیست یا شاید اصلا ریا باشد که آدمیزاد چیزی را روز روشن بنویسد و بعد بگذارد در وبلاگ "یادداشت های شبانه". بالاخره یک روز گندش درمی آید و مردم همه چیز را می فهمند! لذا از فرط صداقت ناچار شدم دیشب تا صبح بیدار بمانم و برای شما وبلاگ یادداشتهای روزانه را درست کنم. اگر فکر کردید چون در بالای این وبلاگ نوشته ام "معماری و فلسفه" می خواهم اینجا حرف های جدی تری بزنم فکر کردید که خیال کردید! کلا تا این پایان نامه تمام نشود بنده از حرف های حسابی انصراف داده ام.

متوجه شدم با این وضعیتی که من دارم (که توضیحش آنقدر پیچیده است که وقتی به آن فکر می کنم به ناچار می روم یه چرت سه ساعته ای می زنم!) مجبورم که در خصوص معماری هم بنویسم. یعنی نمی شود که آدم این قدر درگیر متون معماری باشد، بعد طوری که انگار مغزش کلید داشته باشد، کلیدش را بزند و سوئیچ کن به ادبیات و تازه از آن بدتر بخواهد وبلاگ ادبیاتی هم داشته باشد! که آخر در آن مثلا چه چیزی بنویسد؟ این که جایزه گلشیری را تعطیل کردند؟ گاهی به خودم می گویم که اصلا به من چه! بستند که بستند! این همه آدم ادبیاتی در فضای حقیقی و مجازی از سر و کول هم بالا می روند، یا خودشان یه فکری به حال جایزه اشان می کنند یا نمی کنند، به تو چه ربطی دارد که هر روز صبح، با یک چشم باز بیایی چک کنی که به صد نفر رسدیم یا نرسیدم یا مقایسه کنی که هر روز نسبت به روز قبل تعداد کمتری به این جمع پیوسته اند. بعد هم شب تا پنج صبح بیدار بمانی و هی قرص ویتامین ث و ویتامین ب یک و نسکافه و زهرماری بخوری که بیدار بمانی، که چه بشود، که مثلا فونت نوشته های وبلاگ اندکی بزرگتر بشود و رنگ تیترها کمی نارنجی بشود و غیره. عقل هم چیز خوبی است. آن وقت صبح که چه عرض کنم، لنگه ی ظهر بیدار شوی و در جواب سیما که می پرسد: دیشب خوب بود؟ درس خوندی؟ بگویی که: آره، عالی بود، پایان نامه ی اون یارو رو تموم کردم، چیز خاصی توش نداشت، از امروز دیگه باید شروع کنم به ... استخوان که ندارد که گیر کند! تا عصر هم می توانستم همانطور ببافم اما آخرش چی؟ آخرش نباید نشست و این کارهای وامانده را تمام کرد؟ بگذریم، دلم خنک شد! این آقای گلشیری هی می گفت "گرفتار نیستند این مردم" "گرفتار نیستند این مردم"، بیا، این هم یک گرفتار، خوب شد؟ خدا گرفتاری همه را رفع کند!

(تپش قلب گرفتم! به گمانم از قهوه و نسکافه است که همین الان اگر آزمایش خون بدهم می توانند ازش اسپرسو بگیرند!)

برای خواندن ادامه مطلب به صفحه یادداشت های روزانه رجوع کنید، بنده خودم به خودم اجازه کپی رایت مطالب خودم را نداده ام، لذا نمی توانم مطالب را کامل کپی و پیست کنم. (لینک آن صفحه را در این صفحه گذاشتم! وای خدای من چقدر کارهایم خنده دار است)

+   نیما طالبیان ; ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٧

آدرس صفحه فیس بوک برای حمایت از جایزه ادبی گلشیری

دوستان عزیز، این صفحه ای است که در فیس بوک برای حمایت (هرچند دیرهنگام) از جایزه ادبی گلشیری ایجاد کردیم. لطفا با لایک کردن صفحه به ما بپیوندین و نظراتتون را با ما در میان بگذارین.

 

https://www.facebook.com/pages/ حمایت-از-جایزه-ادبی-گلشیری/1450562281881704

+   نیما طالبیان ; ٤:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٦

باز هم در خصوص توقف جایزه ادبی گلشیری

در پاسخ به منا زمانی، دوست عزیزمان که مطلبی تازه برایمان فرستاده است.

رفته بودم چای بریزم. یعنی آب را بگذارم که بجوشد. خیره مانده بودم به گاز و با خودم نوشته ی شما را مرور می کردم. جایزه ای چهارده سال کار کرده، به قول شما بعضی سالها پرفروغ، بعضی سالها کم فروغ، در این اواخر نیمه جان، دلیلی به ذهنم رسید که گفتم با شما و سایر دوستان در میان بگذارم. ما کتابفروشی را در سال 83 و انتشارات را تقریبا دو سال بعد در سال 85 تاسیس کردیم. مدتی به دلیل فشار مالی با "نشر کامبیز" در یک فروشگاه بودیم. "نشر کامبیز" کتابفروشی عمومی بود و همین داستان ها و رمان ها را بیشتر آن جا دیدم و خواندم. سال ها می گذرد... از سال 83 تا به امروز، از نزدیک شاهد خرید کتاب توسط مردم بودم، حتی این سال ها که درگیر درس بودیم هم سعی کردیم روزهایی از هفته را من یا سیما خودمان به کتابفروشی برویم تا ارتباطمان با مردم قطع نشود. متاسفانه و باز هم متاسفانه تا نیمه های دهه هشتاد و حتی تا سال 88 با وجودیکه استقبال مردم از خرید کتاب کمتر می شد، اما افزایش قشر دانشجو که بیشتر اهل خرید کتاب بودن توازنی نه چندان پایدار را برای ما ایجاد کرد، که بیشتر کتابهای دانشگاهی می فروختیم، در همین دوره ای که ذکر کردم بسیاری از کتابفروشی ها بسته شدند، اما خیلی آرام آرام.
اما خدا از تقصیر بانیان ماجرای سال 88 نگذرد! از آن سال به بعد مگر کسی کار می کرد؟ آن هم کار فرهنگی، که ما از جایزه گلشیری توقع پیشرفت و اصلاح داشته باشیم. شما و سایر دوستان این صفحه را نمی دانم که در این دوره ی دوم به چه کاری مشغول بودید، اما ما درگیر نشر بودیم، و نشر درگیر بی رغبتی مردم و مردم درگیر نان شب. تنها نان شب هم نبود، یعنی خوب در خیلی از موارد می شد کار کرد، اما دل کسی با کار نبود، لااقل در نشر اینطور بود. نه دلی مانده بود نه دماغی، یادتان هست که یکسال تمام طول کشید تا مردم از شک به شُک برسند، و یکسال هم در همان حال شُک بمانند. در همین مشهد چند کتابفروشی تعطیل شد؟ یک سوم از ناشران ایران در چند سال گذشته کلا نابود شدند، صحافی ها، چاپخانه ها و همه ی صنایع وابسته هم همینطور. قیمت کاغذ 4 برابر شد. قیمت کتاب دوبرابر شد. یادتان هست که هنرمندان در توافقی نانوشته "قهر سیاسی" کردند، بسیاری از نویسنده ها هم از فرط دلسردی نه کاری نوشتند نه اگر هم نوشتند منتشر کردند. 
مگر نویسنده ها چه کسانی هستند؟ از کجا نانشان را در می اورند؟ یا از نشر، یا از کلاس های اموزشی. چقدر؟ چقدر می توانند بیکار بمانند؟ 
من باور شما را که جایزه بی رمق شده بود را قبول دارم. اما برای چه کسی رمقی باقی مانده بود؟ همانطور که کلاش ها و لمپن ها و دون مایگان در این دوره به نون و نوایی رسیدند، صنعت نشر، که بی شک مظلوم ترین و یتیم ترین صنعت ایران است، از نان و نوا افتاد. 
در اخر، همانطور که رضا شکراللهی نوشته بود، حتی در دوران اعتدال و امید هم زخمه ها تمامی نداشت. با این هم موافقم اما راستش را بخواهی کدام دوره ی روحانی؟ مگر دوران احمدی نژاد تمام شده؟ مگر اصلا این دوران روزی تمام خواهد شد؟ مگر از نفت و تحریم ها گرفته تا همین روزمرگی خودمان به جای اولش بازگشته؟ 
تیشه ای که به ساقه ی اقتصاد مملکت خورده را همگان گفته و شنیده ایم، اما تیشه ای که به ریشه فرهنگ و صنعت نشر خورده هزار بار عمیق تر است. نسلی که کتاب را ترک کرده است را چه باید کرد؟ صنعت نشر در طول دهه ها جان می گیرد، در طول دو سال نابود می شود، دوباره سال ها طول خواهد کشید تا بایستد. مردم تنگ دست تر از آنند که کتاب بخوانند، نویسندگان گرفتار تر از آنند که بنویسند، ناشران بیمار تر از آنند که کاری بکنند، و لذا بانیان جایزه ادبی هم ناتوان تر از آنند که ادامه دهند.

+   نیما طالبیان ; ۳:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٦

مطلبی که در خصوص حمایت از جایزه ادبی گلشیری در فیس بوک نوشتیم

در توضیح سوال ترم بالایی عزیز، سیما باغشنی، و سایر دوستانی که "برنامه ی عملی این صفحه برای حمایت" براشون سوال شده:

و اما برنامه!!؟؟

(سیما جان یادم نبود که آدم هرجا بره باز با معمار جماعت طرفه!!)

اول اینکه فرض ما بر اینه که بنیاد گلشیری علاوه بر میل واقعی خودش و به دلیل مشکلاتی درونی و بیرونی جایزه را متوقف کرده. چراکه اگر غیر از این باشه و بنیاد گلشیری انگیزه ای برای ادامه نداشته باشه، حضور هزار نفر در یک صفحه و کلی بحث و نظر هم نمی تونه خیلی انگیزه بخش باشه، این رو بر مبنای تجربه خودمون در عرصه نشر و کار فرهنگی می نویسم چرا که در ایجاد انگیزه برای کاری فرهنگی، هزار نفر یعنی چی.

دوم اینکه بانیان این پیج (من و سیما) هیچ ارتباطی، حتی اندک، با بنیاد گلشیری نداشتیم و نداریم. شاید اگر داشتیم خیلی بهتر بود، و شاید حتی خیلی از دوستانی که به این صفحه امدند فکر کردند که حتما ارتباطی هست! : "وگرنه یارو اون ور دنیا، بدون هیچ ارتباطی، واسه چی باید پیج درست کنه و حمایت جلب کنه؟" (اون هم وقتی که خود بنیاد گلشیری بدون اینکه درخواست حمایت کنه یکباره اعلام کرده آقا ما دیگه نیستیم!) در این چند روز حتی سعی کردیم که برخی از بانیان بنیاد گلشیری را به این صفحه دعوت کنیم که برخی از دوستان پیدا نشدند، برخی هم که پیدا شدند هنوز دعوت ما را قبول نکردند. امیدوارم در همین مرحله نخست ارتباطی بین ما و ایشان برقرار شود که این طور نباشد که ما دور هم بشینیم و حرف بزنیم و خیالبافی کنیم و بنیاد گلشیری هم اطلاعی از این حرکت نداشته باشه. (لذا هر کس از دوستان که ارتباطی با اعضا اصلی بنیاد، نویسنده های مقیم تهران، ژورنالیست ها، ستون نویس ها، وبلاگ نویس ها، کافه بازها، کافه دارها، بنگاه های خبر پراکنی و غیره داره لطفا کمک کنه صدای ما به بعضی ها برسه)

ما ناچاریم برنامه ی (بسیار ایده آلیستی و البته معمارانه) خودمون رو توضیح بدیم اما تصمیم داشتیم بدون ذکر این برنامه جلو بریم ببینیم چی می شه. در مرحله اول همونطور که گفتم هدف اینه که بفهمیم دچار توهم شدیم؟ یا واقعا متوقف شدن جایزه گلشیری برای بقیه هم مهمه؟ مهم نه به این معنی که به هم خبر بدیم و لایک بزنیم و بگیم، آخ آخ دیدی چه حیف شد و از این حرفها، مهم به این معنی که فراتر از زدن لایک، کسانی باشن که حاضر باشن بحث کنن، نظر بدن و انتقاد کنن. باید بگم که بدون مشورت با شما  برنامه ای نمی تونه وجود داشته باشه.

بعد از شناسایی، ( برای دوستان معمار باید بگم در واقع بعد از سایت انالیز) می تونیم وارد مرحله تدقیق برنامه بشیم. یعنی بعد از این که حامیان به یه تعداد قابل قبولی رسیدن که از اونطرف بنیاد گلشیری هم مارو به رسمیت بشناسه، بعد شروع کنیم به بحث تحلیلی که چرا جایزه متوقف شده؟ ما می تونیم نقشی داشته باشیم که تصمیمشون عوض بشه؟ چطور می تونیم حمایت کنیم؟ و از همه مهمتر اینکه آنها چه طور حمایتی نیاز دارن؟ همونطور که گفتم اگر مرحله اول به نتیجه منفی برسه، امکان ارتباط با بنیاد و شروع مرحله دوم هم از بین میره، و ما فکر می کنیم تا این صفحه نتونه تعداد زیادی از کاربران را جذب و فعال کنه، بنیاد علاقه ای به ورود به این موضوع نخواهد داشت. چرا که از اعلام یکباره ی این تصمیم پیداست که بازگشت از آن خیلی هم کار آسونی نیست.

(و در ضمن این احتمال هم وجود داره که یک جمله ی چهار کلمه ای از طرف بنیاد آب پاکی رو بریزه روی دستمون و مجبور شیم جمع کنیم بریم پایان نامه مونو بنویسیم، خدای نکرده!)

مرحله سوم اقدام عملی برای حمایت خواهد بود. یعنی مثلا اگه بنیاد (در مرحله دوم) اعلام کرد ما کسری بودجه داریم، اونوقت ما متوجه مشکل میشیم و می فهمیم که اگر بخواهیم حمایت بکنیم باید چه کاری بکنیم. یا مثلا مشکل داوری داریم، مشکل نیرو داریم، مشکل جا داریم یا هر مشکل دیگه ای.

ما گمان می کنیم که مشکلی نیست که توسط یه جمع هزار نفری حل نشه، مگر اینکه همونطور که در اول بحث نوشتم واقعا انگیزه ای برای ادامه ی مسابقه برای بنیاد باقی نمانده باشه. همچنین باید از تمامی دوستان در عرصه ادبیات دعوت کرد که به این صفحه بپوندند. چرا؟ برای اینکه ممکنه که تعداد ظاهری ما در مرحله اول مهم باشه اما در مرحله دوم، و جایی که به مشکلات واقعی بنیاد پی بردیم، و اگر این مشکلات فنی بود و مالی و مشارکتی نبود، دیگه ما به عنوان یه عده معمار، یا هر تخصص دیگه، نمی تونیم مشکلات رو به صورت فنی بررسی کنیم و راهکار بدیم. اونجاست که بودن افراد با تخصص و باتجربه در عرصه داستان الزامی است. در واقع باید بگم که حمایت ما به عنوان خوانندگان در مرحله اول باید حمایت نویسندگان حرفه ای، ناشران، و سایر تشکل های صنفی رسمی و غیر رسمی رو به دنبال داشته باشه تا ارائه راهکار برای بنیاد گلشیری کارآمد باشه. اگر چنین دوستانی به جمع ما اضافه نشوند، بنیاد انگیزه ای برای خواندن همین متن هم نخواهد داشت.

در اخر ضمن تشکر از سیما باغشنی عزیز که باعث شد این متن را بنویسیم، و از بقیه دوستان حاضر در صفحه که امیدوارم شروع به نقد و نظر کنند، باید از همه بخواهیم که هر کسی را می شناسید که در عرصه ادبیات فعال است به این صفحه دعوت کنید.

جمع کردن عده ای در فیس بوک کار چندان دشواری نیست، اما گشودن این گره از عهده ما خارج است، مگر خود صاحبان اصلی عرصه ادبیات به ما بپیوندند.

(متن خیلی طولانی شد، ببخشید)

+   نیما طالبیان ; ٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٦

دیدم نویسنده نمی شوم، گفتم شاید وبلاگ نویس شوم!

دوستان سلام

سرانجام من هم آمدم، بی هیچ دلیل موجهی و حتی توجیهی برای خودم که پیش از این نوشتن در وبلاگ را فرسنگ ها دور از روحیات خودم می دانستم. آدمیزاد بعضی وقت ها بر برخی چیزها آنقدر پافشاری می کند که ناگهان خودش را در حال ارتکاب همان کارها و شکستن همان خطوط قرمز می یابد! آدمیزاد است دیگر! (نمی دانم چرا همیشه همه این غلط ها را آدمیزاد می کند، آدم نمی کند!)

به هر حال کار من با این صفحه از امشب آغاز شد. بعد از کلی کلنجار رفتن با این فرمت های آماده و انتخاب و تنظیم و غیره تصمیم گرفتم برای شروع همان چند مطلب کوتاهی که به تازگی در فیس بوک نوشته بودم را در اینجا کپی کنم. اگر در همین ابتدای کار یک حسن برای ایجاد وبلاگ بخواهم نام ببرم، آن این است که به غیر از فیس بوک، ایمیل، بی بی سی، اقتصاد آنلاین و صدها صفحه دیگر یک صفحه دیگر ایجاد کردم تا برای ننوشتن پایان نامه به آن پناه ببرم. هرچه باشد از مرتب کردن اتاق و ور رفتن با یخچالی که خراب شده و دویدن دنبال پشه ها و غیره که مفید تر است. 

به هر حال اینطور شد که ما به جرم وبلاگ نویسی ارتکاب عمل پیدا کردیم! لطفا در کوچه و خیابان هرکه را که دیدید بگویید فلانی دارد چرندیاتش را در وبلاگش می نویسد. در ارسال و ویرایش مطالب و جزییات این صفحه هم هر اشکالی دیدید برایم بنویسید چرا که بنده در این عرصه سخت تازه کارم.

در خصوص اینکه در این وبلاگ چه خواهم نوشت نظر خاصی ندارم. امیدوارم بتوانم از معماری و پایان نامه ننویسم چراکه بقیه روزم به همین چیزها می گذرد. کاش بشود از ادبیات نوشت و دوستان ادبیاتی پیدا کرد. چه میدانم، آدمیزاد است دیگر...

+   نیما طالبیان ; ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir