یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

قسمت هفدهم از رمان "مردگی در جزیره"

آب را در کتری برقی می ریزم. اول آب را در لیوانی اندازه می گیرم و بعد در کتری برقی می ریزم. گور پدر قبض برق. امروز فردا پیدایش می شود. کتری را دیروز خریدم. سیاه است و چند لیوانی آب می گیرد. نیازی نیست. همین یک لیوان را می ریزم. دقیقه ای بعد جوشیده است. در این قبض اثری ازش نخواهد بود، می ماند برای بعدی. از دیروز تا امروز چندباری بیشتر ازش استفاده نکردم اما حالا دیگر نبودنش را نمی توانم تصور کنم. بهش وابسته شدم. سرعتم را بالا می برد. دیگر قهوه ترک هم درست نمی کنم. طول می کشد. همین نسکافه عالی است. می برمش داخل ایوان و می گذارمش روی میز. به این میز هم وابسته شدم. به این نرده ها، دمپایی پاره پوره، حتی به این منظره که چندان چیز جالبی درش نیست. چند خانه کوتاه قد، چند ماشین که همیشه اینجا پارک کرده اند و هاسکی. زن همسایه گذاشته و رفته. زن دیگری می آید و به هاسکی غذا می دهد. پرت می کند از لای نرده ها و می رود. انگار نه انگار که به سگ غذا می دهد. ندیدم بازش کند ببردش یک دوری بدهد. سگ بیچاره دارد دق می کند. چشم هایش راه می کشد به هر که از کوچه رد می شود اما دیگر پارس هم نمی کند. گاهی خیره می شود به من که کف پاهایم را گذاشته ام روی نرده های خنک ایوان. همان طور خوابیده دمی تکان می دهد. ناخودآگاه کف پاهایم را از نرده ها جدا می کنم و برایش تکان می دهم. دمش را می اندازد و من هم پایم را به خنکای نرده فشار می دهم. هوا به طرز محسوسی بهتر شده. اما هنوز نمی شود ظهرها خوابید. آدا سر و کله اش هنوز پیدا نشده. انگار شبحی بود و غیب شد. روزی صدبار جزییات دیدار کوتاه آن روز را نشخوار می کنم. می خوام صحنه ها را در ذهنم ثابت نگه دارم و دیالگوها را تغییر دهم. هر بار به شکلی. اما صحنه ها به هم میریزند و ختم می شوند به نشستن روی ایوان یا قدم زدن یا حتی چیزهایی از این ها بهتر. شاید با هاکان به توافق نرسیده و رفته. البته بعید است. خانه را طوری برایش بازسازی کرده بود که انگار مطمئمن بود ماندنی است. می نشینم و لبتاب را روشن می کنم. اخبار می خوانم. خبر خاصی نیست. کردها در کوبانی مقاومت می کنند، روسیه در اوکراین نیرو پیاده کرده است، قیمت دلار فرقی نکرده است. هاکان با زیرپوش و شلوارک در بالکن پایین ظاهر می شود. چند بطری خالی در دستش. همیشه گیج می زند. طوری که انگار مست باشد. ولی نیست. سرش بزرگ است و کمی لق می زند. مدام می خندد. یا عضلات گونه هایش طوری خشک شده اند که انگار مدام می خندد. می نشیند رو به کوچه و به هر عابری چیزی می گوید و یا چیزی تعارف می کند. انجیر، ماهی کبابی، زیتون، میوه کاکتوس. چند گربه هم هستند که هم مال هاکان هستند و هم نیستند. گاهی می آیند و میو میو کنان دور و برش می چرخند. مخصوصا اگر بوی ماهی کبابی بلند شده باشد. بعد هم غیبشان می زند. با همان گربه ها هم دائم حرف می زند. اصلا با همه چیز حرف می زند. چند روز پیش دیدمش که شیشه های زیتون را چیده بود روی لبه دیوار کوتاه ایوانش و باهاشان حرف می زد. انگشت اشاره اش را رو به یکی می گرفت و چیزی می گفت و بعد باز رو به دیگری می کرد و حرف می زد. اول فکر کردم دارد می شماردشان. بعد دیدم نه، قضیه فراتر از این حرف هاست. آخر هر جمله هم می گوید "آل رایت؟" طوری که انگار در ناف لندن است. تماشایش از این بالا لذت بخش است. اما امان از وقتی که گیرش بیافتم. با این حال گاهی برای "آل رایت" گفتنش دلم تنگ می شود. بطری به دست می رود به حیاط پشتی. نمی دانم با این بطری ها چه کار می خواهد بکند اما به گمانم هاکن هم به بطری هایش وابسته شده باشد. طوری بغلشان می کند و این طرف آن طرف می بردشان که انگار نوزادی را به بغل گرفته و شیرش می دهد. دوباره صفحه ها را رفرش می کنم. خبر جدیدی نیست. مرگ بگیرد این بی بی سی که این قدر کند است. اقتصاد آنلاین را باز می کنم و هرچه نوشته را می خوانم. از قیمت مرغ که مثل همیشه سرتیتر اخبار است تا فوائد نارگیل، تا صف کشی شرکت های اروپایی برای ورود به بازار ایران بعد از مذاکرات. هنوز تا دور جدید مذاکرات چندوقتی باقیست. اضطراب دارم. شاید دلار باز گران شود. مهم نیست. چه فرقی می کند. اخبار سیاسی اگر باشد وقتم را خرج اخبار اقتصادی نمی کنم. اما امروز از آن روزهای بی خبری است. آدا هم که پیدایش نیست. بلند شوم باز بروم به کافه؟  این همه رفتم به این کافه هنوز نفهمیدم سوزان چه روزهایی هست چه روزهایی نیست. این باز ازش می پرسم. طوری که خودش نفهمد. چطور باید بپرسم که خودش نفهمد! مگر می شود نفهمد. باید از یکی دیگر بپرسم. مثلا همان پسری که هم سن و سال خودم باید باشد و صورتش شبیه خرس است. می توانم بگویم چیزی برایش آورده ام و پیدایش نمی کنم و می خواهم بدانم چه روزهایی اینجا کار می کند. بلند می شوم و به پاگرد راه پله سری می زنم. صدایی نمی اید. انگار نه انگار. به آشپزخانه می روم. کتری برقی همان جا سر جایش است. از پنجره توالت صدای هاکان می آید. درحیاط پشتی است و باز لابد کسی را شکار کرده تا داستان دخترهایش را تعریف کند. می روم نزدیک پنجره. ترکی حرف می زنند. صدای زنی است انگار. نکند ادا باشد. پشتی توالت فرنگی را می خوابانم و یک پایم را می گذارم رویش تا دستم را بگیرم به لبه پنجره. پای دیگرم را طوری روی لبه وان می گذارم که هر آن ممکن است در برود و با زانو بیایم روی کاشی های کف توالت. صدایشان حالا واضح تر است اما باز هم نمی بینمشان. لبه پنجره زیاد است. طوری پایین پنجره ایستاده اند که نمی شود دیدشان. از لابه لای آپارتمان های کوچه پشتی سورمه ای دریا دیده می شود. خیلی کم. اما همین که هست زیباست. چطور نمی دانستم این خانه این قدر به دریا نزدیک است؟ کاش پنجره هایم رو به دریا بود. حتی یکی هم کافی بود. هاکان بلند بلند حرف می زند. نه، آدا نیست. صدایش این قدر کلفت نبود. این باید زن میانسالی باشد. سه چهار خانه آن طرف تر از خانه هاسکی می نشیند ولی صدای خودش و آن پسرک چاق دوچرخه سواری که بیست و چهار ساعت در کوچه پلاس است آن قدر بلند است که نه تنها روزی چندبار چرت من را پاره می کند بلکه صدای این سگ باوقار را هم بارها درآورده است. به هر حال بهتر است از این وضعیت پایین بیایم. اگر این پشتی توالت فرنگی طاقت بیاورد می شود هر روز آمد و رویش ایستاد و دریا را نظاره کرد. روی همان پشتی می نشینم و دستم را می کنم پشتش و پاکت سیگارم را پیدا می کنم. این صفحه نازک تر از این حرف هاست که بشود رویش ایستاد اما برای نشستن و سیگار کشیدن مناسب است. باید یک روز بیافتم به جان کف اینجا. کاش این دریچه کمی پایین تر بود. لابد از پنجره های آدا دریا دیده می شود. آن روز متوجهش نشدم. حتما بالکن اش هم رو به دریاست. شانس من را باش! این حمام خنک ترین جای این خانه است. اگر خانه آدا در خلاف جهت این خانه باشد که این طور هم به نظر می رسید باید حمامش آفتاب بگیرد. این طوری برای دوش گرفتن در زمستان عالی است. بلند می شوم و می نشینم داخل وان. جرئت نمی کنم آب را باز کنم. می دانم سرد است. باید چند ساعت پیش دوش می گرفتم. حالا دیگر آفتاب آن قدر مایل می تابد که قدرتی برای گرم کردن آب باقی نمانده. با این حال نشستن در وان خنک هم کیف دارد. سیگار دیگری روشن می کنم و پاهایم را دراز می کنم و پشتم را می دهم به سطح شیب دار و سرد وان. موهای دستم باز سیخ می شود. کمی بعد باز از حال خواهند رفت. مثل من. مثل من که همین حالا هم آن قدر کرخت شده ام که انگار ساعتی در حمام آب گرم معدنی بوده ام. مثل آن سال. آن سال که رفته بودیم ارومیه و با اتوبوس رفتیم به آب گرم سرین و من که قهر کرده بودم از لج بقیه آن قدر داخل اتاقک ماندم و بوی گند گوگرد را بلعیدم که از حال رفتم و نقش بر زمین شدم. پدر می گفت اگر چند دقیقه دیرتر در را باز کرده بودند تلف شده بودم. شده بودم مثل گچ. سفید و بی حال. سیلی های پدر را می فهمیدم اما دهانم باز نمی شد که بگویم چرا می زنی؟ چرا حالا که پسر پانزده ساله ات دارد توی دست هایت جان می دهد یاد امام رضا و جدش افتاده ای؟ چرا؟ بهتر نبود بفهمی که من هم مثل هر پسر دیگری در آن سن و سال دلم می خواهد با خودم ور بروم. می خواستم بگویم مال خودم است، خدا به هرکس یکی داده که مزاحم همدیگر نشوند. اما زبانم نمی چرخید. چیزی از زیر قفسه سینه ام شره می کرد توی پاهایم و بعد دوباره و باز دوباره. هیچ وقت دیگر آن طور نشدم. حتی آن روز که نمی دانم از فرط عصبانیت بود یا ناراحتی یا حتی بیچارگی که رفتم نشستم گوشه باغ و آن قدر بالا آوردم که چیزهای سیاهی از دهانم بیرون می ریخت. هاسکی زوزه های یواشی می کشید و خودش را می مالید به من که سجده زده بودم زیر پای درختی و عق می زدم. بعد همانجا از حال رفتم و شاید یکساعتی بعد بود که با پارس هاسکی بیدار شدم. پله ها را سینه خیز و به زحمت بالا رفتم و خودم را انداختم گوشه ای از اتاق که مثل زمهریر سرد بود. باید بلند می شدم و تنها چند قدمی آن طرف تر می نشستم و شیر گاز را روشن می کردم و با کبریتی بخاری را روشن می کردم و همانجا جلویش می خوابیدم. اما نمی توانستم. همان گوشه خوابیدم و پاهایم را جمع کردم توی دلم. گفتم الان است که نرگس با سینی شام بیاید و نجاتم بدهد. نیامد. تا صبح صد بار فکر کردم صدای در را شنیده ام اما نیامد. هاسکی می دانست نمی تواند پایش را در اتاق خواب بگذارد. روی خط در خوابش برده بود. بلند شدم و دست به دیوار خودم را به یخچال رساندم و چیزی خوردم. بعد هم لابد نسکافه ای چیزی خورده ام که گرم شده باشم. یادم هست که در بالکن نشستم رو به آفتاب تا استخوان هایم گرم شد. به باغ نگاه می کردم و به خانه پایین که از لابه لای درختان پیدا بود اما اثری از نرگسی نبود. ترسیدم نکند گذاشته باشد و رفته باشد. همانجا بود که بالاخره تصمیمم را گرفتم. با همان لباس های گلی راه افتادم دم خانه کدخدا. عصر آن روز قرار بود که خریدار باغ هم بیاید و کار را یکسره کنیم. داستان را برای کدخدا گفتم. یک کلام فقط گفت "خیر است"، پرسیدم نکند مشتری رضایت ندهد و بی خیال باغ بشود و من بدبخت بشوم؟ باز یک کلام گفت "کار خیر برکت دارد". به زور برای ناهار نگه ام داشت. هنوز دوازده نشده بود. میل نداشتم. سوسیس سرخ کرده بود با تخم مرغ. می گفت از وقتی این سوپر ده سوسیس آورده دیگر میلش به گوشت نمی رود. آن قدر خندیدم که چیزی نمانده بود باز عق بزنم. خودش هم می خندید. سوسیس معمولی بود. از این درازها که بی رنگ اند و بی مزه و شور. به باغ که برگشتم هاسکی پشت در پارس می کرد. نرگس پیدایش شده بود. چندپارچه لباس خیس آویزن بود به بند. پنجره آشپزخانه هم باز بود. خواستم بروم و حرفی بزنم اما نرفتم. چه کار داشتم بروم.  بعد از آن شب با خودم گفتم اگر نروم شاید بهتر باشد. اگر می خواست چیزی بگوید یا بشنود همان شب می آمد به خانه بالا. با این حال به خانه نرفتم اما هرچه در باغ قدم زدم و صدای هاسکی را درآوردم بیرون نیامد. بعد از ظهر بود که شنیدم هاسکی را صدا می زند. هاپی صدایش می زد. چند بار گفتم اسمش هاسکی است. به خرجش نرفت. بعد هم صدای پایش را شنیدم که از پله ها بالا می آمد. پشت در که رسید مکثی کرد و در زد. لم داده بودم روی کاناپه و خودم را با یکی از مجلات گل آقای پدر باد می زدم. پدر گفت: وقتی خودت می دونی کار درست چیه الکی به من زنگ نزن. راست می گفت. می دانستم. همین را می خواستم به نرگس بگویم. که می خواهم درستش کنم. سینی به دست آمد و جلویم ایستاد. گفتم خانه کدخدا ناهار خورده ام. گفت لابد سوسیس. خندیدم و گفتم تو از کجا می دانی. به سینی اشاره ای کرد و گفت: این تخم مرغ های کدخداست، می دهد به سوپر و به جایش سوسیس می گیرد، من هم مربای بالنگ می دهم و تخم مرغ می گیرم. خندیدم. خم شد که سینی را بگذارد روی میز. مچ دستش را گرفتم. نگاهم کرد، طوری که انگار زهره اش ترکیده باشد. گفتم بشین. گفت: دستمو ول کنین آقا.

باز گفتم بشین.

گفت: ول کن آقا. این بار بلندتر، طوری که فکر می کرد بترسم و دستش را ول کنم. نکردم. کشیدمش پایین. محکم، طوری که بی اراده نشست مقابلم. گفتم: گوش کن نرگسی، این روز آخر من و تو این باغه.

دستش را پس کشید و گفت: باغ تو نیست آقا، باغ من هم هست. بابای من هم اینجا سهم داشته، نداشته؟ نمیذارم بفروشیش.

گفتم: مراد سهمشو فروخته. پدر مراد تمام سهمشو فروخته به پدرم. خودت می دونی. به جاش توی گاوداری سهیم شد. گاوداری رو هم خود مراد تعطیلش کرد. تقصیر من چیه؟ اما چیز دیگه ای می خوام بهت بگم ...

برق را در چشم هایش می دیدم. با عجله پرسید: چی آقا مهندس؟ غیر از اینه که ما شصت هفتاد سال اینجا جون کندیم؟

گفتم: گوش کن نرگس، همینو می خوام بهت بگم. پایین باغ مال توست. پدر گفته بود بفروشم و پولش را بدهم به تو. حالا که پولشو نخواستی زمینش مال خودت. صبح رفتم پیش کدخدا و گفتم که پایین باغ فروشی نیست. هزار و پونصد مترش مال توست.

گفت: گاوداری چی آقا؟

گفتم: گاوداری هم توی همون زمینه. مال توست. اون که به دردی نمی خوره اما امضاش کردم. باور نمی کنی برو پیش کدخدا.

یکباره زد زیر گریه: باور نمی کنم آقا. باور نمی کنم. چرا پس دیشب خون جیگرم کردین؟

گفتم: فکر نمی کردم تو اینجا را بخواهی. فکر کردم پولش را بدهم تا بری شهر و برای خودت زندگی کنی. حالا هم اگه خواستی بفروشی آزادی.

دستم را محکم گرفته بود و فشار می داد. دعایم می کرد و به همان زبان محلی چیزهایی می گفت که نامفهوم بود. سرش را گرفتم توی دستهایم و توی گوشش گفتم: این زمین خودته نرگسی. ارث مراده. مال من که نیست. لا به لای هق هق گفت: خدا آواره ات نکنه آقا. خدا پدرتو شفا بده آقا.

گفتم: خدا مراد بیامرزه. مادرتو بیامرزه که این زمین مهرش بوده.

سرش را بلند کردم. گفت: آقا شما هم نفروش. در به در نشی آقا الهی. بیا همینجا بمون. میری خارج که چی؟ من برمی گردم از شهر همینجا. شما هم بیا و همینجا بمون.

گفتم: باغ را فروختم نرگس. تمام شده.

طوری که انگار به خودش آمده باشد عقب نشست. سرش پایین بود و صورتش را با گوشه های روسری گل منگلی اش خشک کرد. بلند شدم و به آشپزخانه رفتم و الکی چرخی زدم و برایش آب آوردم. گفت: فکر نکن من اینجارو بفروشم آقا. گاو میخرم اقا مهندس. چندتا گاو می خرم و گاوداری رو راه میاندازم. دیشب تا صبح فکر میکردم اقا. وام میگیرم و گاو میخرم. شمام با پسرت برمی گردی همینجا...

گفتم که حالا وقت هست تا به این چیزها فکر کند. گفتم که میل خودش است، که من و پدر دیگر ادعایی برای زمین پایین نداریم. درخت های آن قطعه پایین را یکی یکی اسم برد. می گفت می خواهد سقف انبار علوفه را درست کند. پشت گاوداری را یک قفس بزرگ کند پر از مرغ و خروس. می گفت تخم مرغ ها را می دهد به کدخدا و به جایش سوسیس می گیرد. باز می خندید و چرت و پرت می گفت. آن قدر نقشه کشید برای همان یک وجب جا که اگر یکی نمی دانست فکر می کرد چند هکتار زمین دارد. طوری از آن گاوداری فکسنی حرف می زد که فراموش می کردی که روز روزش هم آنجا بیشتر از هشت گاو شیری نداشت. کدام وام؟ مگر به همین راحتی ها به کسی وام می دهند؟ بلند شد که برود اما همان طور حرف می زد. از پله ها که پایین می رفت هنوز صدایش را می شنیدم. بلند شدم و ایستادم کنار پنجره رو به بالکن. دیدمش که تند تند می رفت به سمت خانه پایین باغ. پرده ها را کشیدم. تمام پرده ها را کشیدم تا بلکه در آن آخرین روز باغ چند ساعتی بخوابم. خوابم برده بود. عمیق، آن طور که آدم نیم ساعت یا حتی ده دقیقه خوابش می برد و وقتی بلند می شود انگار یک سال است که خوابیده. بیدار که شدم هنوز صدای هاکان می آمد. داشت آواز می خواند. یا شاید هم باز مثل وزغ گوشه ای کمین کرده بود تا با زبانش رهگذری را شکار کند و باز داستان دخترها را بگوید و این که لندن جای زندگی نیست. دستم را به لبه وان می گیرم و می نشینم. گردنم خشک شده و یک وری مانده ام. سردم است. دستم اگر می رسید هرچه حوله بود برمی داشتم و رویم می کشیدم و می خوابیدم تا شب. به یاد کتری برقی می افتم و امکان نوشیدن چای در بالکن. همانطور با کمر خم و گردن یک وری روانه آشپزخانه می شوم. هیچ چیز جز یک فنجان نسکافه نمی توانست انگیزه ای برای بیرون آمدنم از آن دخمه باشد. این وان لعنتی که پرتابم می کرد به آن باغ لعنتی تر و آن خاطرات لعنتی که بعد از این سالها هنوز هم دست از سرم برنمی دارند. دکمه کتری را می زنم. از خودم می پرسم نکند من عاشق نرگس بوده ام و نمی دانستم؟ یا شاید هم او عاشق من شده بود که آن طور اصرار می کرد که برگردم به پهنه کلاه و همانجا بمانم. نمی دانم. فکر نکنم این طورها بوده باشد. اگر هم بوده بود حالا دیگر چه فایده دارد فکر کردن به این تردیدهای مبهم و نخ نما. دکمه کتری می پرد بالا. لیوان به دست می روم به بالکن. غروب است و اسمان پر از رنگ های سرخ و بنفش.

+   نیما طالبیان ; ٥:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٤

وایبر، گروپ، جوک و زیرساخت های سکولاریسم در ایران!

این روزها همه درگیر وایبریم. وایبر پدیده نویی است. نه پیچیدگی های فیس بوک را دارد که نسل قبل از من قادر به برقرای ارتباط با آن نباشند، نه لبتاپ و دم و دستگاه می خواهد و نه هزینه ای دارد. آن طور که من می بینم مخاطبش فیس بوکی ها بعلاوه پدر مادرها و البته نوجوانان دوران متوسطه اند. آنچه وایبر را رفته رفته به پدیده ای اجتماعی تبدیل می کند امکان ایجاد گروه هایی است که به سادگی ایجاد می شوند و می توان عضو آن ها شد. باز هم مثل هر چوب دو سر طلای دیگری وایبر را می شود برای دو نوع از ارتباطات استفاده کرد. ارتباط حقیقی و ارتباط جوکی. ارتباط حقیقی را کاری ندارم، دلم از ارتباط جوکی خون است. ارتباطی که در آن قطاری از جوک هایی که سابقا از دهان هم می شنیدیم را می شود به صورت فشرده برای این و آن فرستاد، هرجا که باشند. البته برای من بی فایده هم نیست، دقایق زیادی از نشستن روی توالت فرنگی را با همین جوک ها سپری می کنم! حالا این ها یادتان باشد تا بروم سر اصل مطلب.

در فیس بوک مطلبی می خواندم در نقد که چه بگویم، در توهین به آقای میرحسین موسوی. نترسید، بحث ام سیاسی نیست، بیشتر فرهنگی اجتماعی است. لپ مطلب این بود که این ها همه سر و ته یک کرباس اند و غیره. من بسیجی ای که بنا بر عقایدش ایستاده و باتوم دستش گرفته را بیشتر می فهمم تا این جماعت خارج نشینی که مدام می گویند "این ها همه سر و ته یک کرباس اند" و ادامه می دهند که راه سعادت چیزی نیست جز سکولاریسم. معنی سکولاریسم دوستان فقط جدایی دین از سیاست نیست، معنای اصلی آن آزادی اندیشه است. آزادی به آن معنا که ارزش های انسانی می توانند تبدیل به قانون شوند و در این راه نیازی به رجوع به چیزی فراتر نظیر دین یا هر مکتب فکری دیگری نیست. واژه را نخست در باب جدایی دین از فلسفه خلق کرده اند. این ها را در ویکی پدیا خواندم. بنده نه موافق سکولاریسم هستم نه مخالف آن اما بدیهی است که هر ساختاری نیاز به زیرساخت های خودش دارد. همانطور که یکباره نمی شود حکومت دینی درست کرد یک شبه هم نمی شود حکومت سکولار درست کرد. خلاصه اینکه اگر در طبقه عوام یک جامعه پذیرش ارزش های انسانی شکل نگرفته باشد ـ که در ایران شکل نگرفته است ـ آرزوی سکولاریسم هم سرابی بیش نیست. حالا قبل از اشاره به این زیرساخت ها چیزی برایتان بگویم از مطالعات خودم در معماری و مکان که مرا واداشت تا به این اراجیف بیاندیشم.

در تاریخچه تئوری های مکان، بعد از نیمه قرن بیستم، سه جریان اصلی می آیند و اندیشه های نهادینه شده را نقد می کنند. مارکسیسم و لزوم پرداختن به نقش طبقات اجتماعی در شکل گیری مکان، فمینیسم و اهمیت جنسیت در شکل گیری مکان و مبارزه با رایسیسم یا نژادپرستی و نقش آن در شکل گیری مکان. هر کدام از این سه جریان به نحوی بر تئوری های پساپدیدارشناسانه از مکان تاثیر گذاشتند. این سه جریان، بازگوی رنج بشر در طول تاریخ برای رسیدن به آزادی اقتصادی ـ طبقاتی، آزادی جنسیت و آزادی قومی و نژادی اند. همانطور که سکولاریسم را مقدمه ای برای مدرنیته می دانند، این سه جریان هم مبانی اصلی امکان پایبندی به ارزش های انسانی و مقدمه ای برای گذار از تفکرات سنتی به دنیای مدرن اند. نمی شود در جامعه ای که هیچ یک از این سه جریان را پشت سر نگذاشته دم از مدرنیته یا سکولاریسم زد. مدرنیته فقط ورود تکنولوژی نیست، همانطور که سکولاریسم فقط جدایی دین از سیاست نیست. هر دوی این ها نیازمند یک جهش فکری اند که مبنای آن قبول ارزش های انسانی، یا ارزش هایی است که وابسته به دین نیستند. یعنی بدون رجوع به هیچ کتاب آسمانی، می شود با منطق انسانی درک کرد که سیاه و سفید، زن و مرد، فقیر و غنی همگی برابرند و باید از حقوق انسانی اولیه مشابه ای برخوردار باشند. حالا برمی گردم به وایبر و داستان جوک ها.

جوک ها به چند دسته اند، دسته ای از جوک ها ساختارهای حکومتی را نقد می کنند. این ها خوبند، لازمند، خنده دار هم هستند اما تلخ اند و بازگوی فشاری هستند که به طبقات اجتماعی وارد می شوند. منظورم این نیست که چرا عمر آقای جنتی از جبرئیل بیشتر است! بلکه منظورم جوک هایی است که صادقانه پیام انتقادی ملت را به حکومت می رسانند. مثل جوک هایی که برای اختلاس های تریلیاردی ساختند. دمشان گرم. البته این جوک ده درصد از جوک های رایج را هم شامل نمی شوند. باقی جوک ها مربوطند به همان سه موضوعی که گفتم. طبقه اجتماعی، جنسیت و نژاد. بسیاری از جوک های بالای هجده سال و اصطلاحا سکسی پیامی ندارند جز از بین بردن ارزش جنس زن. این ها هم خنده دارند، اما به چه قیمتی؟ از جوک های نژادی که دیگر چه بگویم، معرف حضور همگی هستند. مسخره کردن ترک ها و رشتی ها و لرها و غیره. همه این جوک ها را که حکومت نمی سازد، ما می سازیم. می سازیم که به همدیگر بخندیم تا مبادا کسی به این موضوع فکر کند که ارزش های انسانی مقدمه بلوغ فکری و فرهنگی اند. مبادا دست برداریم از این هجویات و بیاندیشیم به این که به راستی ما را چه می شود؟ شنیده بودم که کسی گفته بود که فقط یک جا از ایران بیشتر جوک می سازند و آن هم هندوستان است و می گفتند جوک ها ساخته می شوند در جوامعی که اختلاف طبقاتی زیاد باشد. اما منظورشان جوک هایی است که نقد ساختارهای حکومتی می کنند، نه اینکه هر قومی به ریش قوم دیگری بخندد. حالا وایبر تبدیل شده است به بنگاه جوک پراکنی. همه از همین دست. که بخندیم، که خوش باشیم. به چه قیمتی؟ به هر قیمتی. طنز که چیز بدی نیست. مگر "گل آقا" بد بود؟ طنز "خرده فرهنگی" است که در کنار سایر خرده فرهنگ ها ساختار کلی فرهنگمان را شکل می دهد. می خواهید بخندید؟ بروید نوشته های پوریا عالمی را بخوانید و بخندید. طنز می نویسد که گاهی آدم از روی توالت فرنگی نقش بر زمین می شود! این عالمی برای من "گل آقای ناطق زمانه" است. تلخ می نویسد ولی ادمیزاد می خندد. خنده که تمام شد البته با خودت می اندیشی. همین اندیشه چیزی است که پشت جوک های هجو نیست. مثل عالمی هم زیاد است. مگر همین طنزها را نمی شود کپی کرد و فرستاد برای این و آن؟

خلاصه این که این روزها سرمان را طور دیگری گرم می کنیم، باز نگویید که سرمان را گرم کرده اند به جوک و هجویات، این یکی را خودمان کردیم و می کنیم. ارزش های انسانی، انسانی اند، یعنی باید باشند، یعنی نمی شود که مدام ریشه به رشد ارزش ها زد و از آن طرف قلنبه سلنبه نوشت "سکولاریسم". صدسال است که برخلاف سکولاریسم، آزادی اندیشه، احترام به حقوق زنان، دفاع از حقوق طبقات محروم و غیره رفته ایم و حالا هی مدام می نویسیم که شیخ ها چنین و شیخ ها چنان. از این سه موضوع فراتر که برویم می رسیم به احترام به محیط زیست، حقوق حیوانات، حقوق زندانیان و مجرمان، حقوق شهرها و غیره که چون می دانم مطلب خارج از حوصله است ادامه نمی دهم. حالا کو تا این مباحث، ما هنوز دست از سر همدیگر برنداشته ایم چه برسد به حقوق سگ های ولگرد. آسیاب به نوبت ...

تا دست از سر همدیگر برنداریم، دست در دست هم نمی گذاریم که کاری بکنیم. کاری که وضع مان بهتر شود. همین.

+   نیما طالبیان ; ٦:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir