یادداشت های شبانه نیما طالبیان

( ادبیات )

قسمت نوزدهم از رمان "مردگی در جزیره"

ظهر بود که با چند صدای صوت و بعد صدایی گرومبی بیدار شدم که آخری را مطمئن بودم از پاگرد آمد. فکر کردم حتما هاکان است.  ترسیدم خورده باشد زمین. خودم را رساندم به پاگرد. یک کپسول گاز گذاشته بودند جلوی درب آپارتمان آدا. جوانی که گاز می آورد داشت از پله ها پایین می رفت که با صدای باز شدن در برگشت و به من خیره شد. نفهمیدم قیافه ام چطور بود که چند لحظه ای همان طور خیره نگاهم کرد و بعد با لبخندی روز به خیر گفت. اولش گیج بودم. یادم رفته بود که آدایی هم هست. پرسیدم: گاز برای همسایه است؟

گفت: بعله، صبح پیام فرستاده بودند برای گاز، اما الان نیستند. لطفا بگویید پولش را دفعه بعد بدهند به من یا همکارم.

پرسیدم: چقدر؟

گفت: پنجاه لیر.

جوان که رفت با خودم گفتم شاید آدا صدای در را نشنیده باشد. اصلا چطور آمده و رفته که من خبردار نشدم! رفتم و زنگ را زدم. صدای صوت بلندی از داخل آپارتمان آمد ولی هرچه صبر کردم خبری نشد. لگدی نثار در کردم و برگشتم به آپارتمان خودم. واقعا چطور می رود و می آید که من هیچ صدایی نمی شنوم؟ زحمتی برای جمع و جور کردن هال به خودم ندادم. کاغذها روی زمین پخش و پلا شده بودند. دیشب اینترنت باز قطع بود و تا صبح مجبور شدم کارهای مفیدی بکنم. یادداشت هایم را مرور کردم و تا به آدا فکر نکنم مشغول نوشتن داستان مجید شدم:

ساحل رو به روی مجید نشسته است. عرق از سر و رویش می ریزد. با دستمال گردنش را خشک می کند. پیش خدمت کافه منویی برایش آورد و ظرف های خالی صبحانه مجید را جمع کرد. ساحل منو را بر می دارد و خودش را باد می زند.

مجید: زنده ای؟ کجا رفتی بی صبحانه؟

ساحل با دست اشاره می کند که نمی تواند حرف بزند. پیش خدمت لیوان آبی میاورد و ساحل یک نفس بالا می رود. باز پیشانی اش را خشک می کند. هنوز حرفی نزده که ماشینی مقابل هتل پارک می کند. ساحل ایستاده و به سمت ماشین صدا می زند: ستایش!

ستایش دوان دوان و با لبخند به سمت کافه می دود و ساحل را در آغوش می کشد. پشت سرش مردی است با اندامی ظریف، لاغر، موهایی فرفری و نسبتا بلند. روی پله های کافه می ایستد، سیگارش را روشن می کند و سلانه سلانه به سمت ساحل و مجید می آید. به میز می رسد و ساحل آن ها را به مجید معرفی می کند. ستایش و نریمان.

ساحل و ستایش همدیگر را انداز وراندازی می کنند؛ هردو معتقدند دیگری از قبل لاغرتر شده. ساحل از مدل موی ستایش و دستمال گردنی کوتاه و نارنجی می گوید که گره اش را از کنار بسته و رنگش با کفش های ستایش ست شده اند. نریمان انگار چیزی زیر لب می خواند. طوری که انگار تا تمام نشود نمی تواند وارد جمع شود. پیش خدمت کافه منوهایی را مقابلشان می گذارد. باز می رود و با زیرسیگاری برمی گردد. ستایش و نریمان مشغول ورق زدن منو و در عین حال باد زدن خودشان می شوند. نریمان همچنان زیر لب مزمز می کند. مجید نیم خیز می شود تا به ساحل نزدیک شود: خوبی؟ صبح کجا رفته بودی؟

ساحل: خوبم ولی سرم خیلی درد می کنه. دیشب زیاده روی کردم.

ستایش همان طور که منوی کافه را ورق می زند آرام می زند روی دست ساحل: شب اول همینه دیگه.

نریمان بالاخره به حرف می آید: برای ما که سال اول همش همین بود.

ستایش با ابرو اشاره ای به نریمان می کند و سری برای ساحل تکان می دهد: یادته؟ بعد می زند روی شانه نریمان: تو آقا جون مشکلت چیز دیگه ای بود!

نریمان زل می زند در چشم های ساحل، گلویش را صاف می کند و ناگهان با صدای بلند می خواند:

 عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید    

مجید با صدای نریمان از جا می پرد و به اطرافش نگاه می کند. ستایش ریز می خندد.

  ... ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

کسی جز آن ها در بالکن کافه نیست. مجید ذوق کرده است: به به! چه صدایی!

از نریمان خوشش آمده. از آن هاست که از همان برخورد اول ادم را دنبال خودشان می کشانند. ـ مثل سوزان. بی آنکه حرفی بزند. همان طور آرام هم اگر گوشه اشپزخانه بایستد می تواند آدم را با خودش ببرد. باید حتما جایی در مجاورت آشپزخانه نشست تا بشود دیدش. برای همین هیچ وقت روی بالکن کافه ننشستم. کنار یخچال یک میز هست که هم به بیرون دید دارد هم به سوزان. همیشه همان جا می نشینم. اگر خالی باشد. ـ مجید اما این طور نیست. حرف که نزند اخمو و فکری و ساکت است. باید حرف بزند، دهن که باز کند آن وقت آدم گرفتار لحن صدا و خنده مدامش می شود. طوری می خندد و حرف می زند که انگار یکی بی دیگری نمی شود. نریمان اما بدون صدای زیبایش باز هم خواستنی است. با قد بلند و لباس هایی که بی هیچ دلیل خاصی نشانی از آزاد بودن اند. آزاد و بی تفاوت. از آن هاست که بند کفش هایش اغلب نیمه بازند. یقه ی به هم ریخته، کفش های کهنه و خاکی و پاکت سیگاری که آن قدر مچاله است که انگار از سطل زباله پیدایش کرده. اما بذله گو و پر شر و شور است. سیگار را هم با چنان ولعی می کشد که انگار همین الان باید جایی برود، مثلا داخل کلاس درس یا فرودگاه آتاتورک که دیگر تا چند ساعت نمی تواند بکشد. لبهایش دنبال باقی دود در هوا جمع می شوند و نگاهش با دود سیگار بالا می رود.

ساحل صبر می کند تا آواز نریمان تمام شود. بعد رو می کند به مجید: ستایش همون دوستمه که زحمت پروپوزال تو رو کشیده. نریمان هم آسیستان آموزش دانشگاهه که زحمت کارای اداری پذیرشتو کشیده. هر دو سال دوم دکترا، در واقع این دوتایی که اینجا نشستن اگه نبودن من و تو هم الان اینجا نبودیم.

مجید سرخ می شود. بلند می شود و طوری که انگار بی ادبی کرده باشد دوباره با ستایش و نریمان دست می دهد. همه می خندند. مجید عذر زحمات می خواهد و تعریف می کند که چقدر ساحل از آن دو برایش حرف زده بود. نریمان پاکت مچاله را دوباره از جیب پیراهن لی اش در می آورد: ساحل جون چوبکاریمون نکن. ما بیشتر از اینا بهت مدیونیم.

ساحل: توی غربت همه به هم مدیونن.

نریمان: راست می گه.

ستایش: راست می گه.

مجید هنوز چیزی از غربت نمی داند اما سری به نشانه تایید تکان می دهد. ستایش پاکت را برمی دارد و سیگاری روشن می کند. پاکت را می گذارد مقابل ساحل و رو می کند به مجید: خب، اینجارو چطور دیدی؟

مجید: والله چه عرض کنم، هنوز که جاییشو ندیدم، همین هتلو دیدم و همین کافه. اما به نظرم اینجا به طرز عجیبی آرومه.

تازه متوجه چشم های ستایش می شود. براق و سیاه اند و دو دو می زنند. حواسش به همه چیز هست، گربه ای که زیر پاهایشان راه می رود، پیش خدمتی که چشم از میز بر نمی دارد، پیرمردی که به ماشینشان تکیه داده است، نریمان که این جا هست و نیست و لبهایش طوری است که انگار صدایش با سیمایش سینک نشده باشد.

 نریمان: عجیب گفتی و تموم شد؟ آرامش اینجا آدمو سحر می کنه. می گن آب جزیره آدمو می گیره اما به نظر من همین آرامشه که آدمو گرفتار می کنه.

ساحل با حرکت دست پیش خدمت را صدا می زند. ستایش و نریمان و ساحل هرسه به ترکی چیزهایی سفارش می دهند که مجید از آن همه فقط قهوه را می فهمد. نریمان دستش را دراز می کند روی پشتی نیمکت چوبی و موهای بلند ستایش را به دست می گیرد.

ستایش: تو دیگه نمیکشی؟

ساحل: چرا بابا، می کشم، اما الان سرم درد می کنه. برات دو باکس سیگار اِسِه مشکی آوردم. هنوز همونو می کشی.

مجید وینستون می کشد. لایت. شب قبل از آمدن تمام دکه های روزنامه فروشی را در مسیر خانه تا فرودگاه چک کرده بود تا چند باکس وینستون بدون برچسب ریه های سوخته و قهوه ای گیرش بیاید. در همان فروشگاه فرودگاه فهمیده بود که چقدر در جزیره سیگار گران است.

ستایش: قربونت بشم، اره اگه گیرم بیاد. بچه ها میارن ولی بازم گاهی کم میاریم. آخه نریمانم اِسِه ای شده. اینجا هرکی هرکیو می بینه ازش سیگار می خواد. مثل توی فیلما که زندانی ها واحد پولشون سیگاره، اینجا هم همینطوریه.

نریمان رو می کند به مجید: آقا شما هم می کشی یا فقط از روزگار می کشی؟

مجید می خندد و باز سرخ می شود: از هر دو.

پاکت را روی میز سر میدهد به سمت مجید: خب، استاد، پس شما هم می خواین دکترا شروع کنین.

مجید: نمیدونم، راستش نه، فقط می خواستم از ایران در بیام.

ستایش: چرا؟ ساحل می گفت کارتون بیخ پیدا کرده بوده. ولی نگفت داستان چی بوده.

مجید: داستانش طولانیه

ستایش: چیزی که زیاده وقته

ساحل را نگاه می کند که همچنان انتظار شنیدن جمله ای در چشم هایش پیداست اما چیزی نمی پرسد. دیشب مستی به دادش رسیده بود اما آخرش چی؟ می داند بالاخره باید برایش تعریف کند. تا دوباره نپرسند رو می کند به ساحل: راستی تو دیشب کجا خوابیدی که من نفهمیدم؟

ساحل: تراس خنک بود اونجا خوابیدم.

ستایش باز می پرسد: راستی ساحل نگفتی، آخرش رسیدین عقد کنین یا نه؟

مجید به ساحل نگاه می کند و نریمان به مجید. ساحل مکثی می کند: آره ولی خیلی خصوصی و کوچیک برگزار کردیم.

نریمان رو می کند به ساحل: بابا تو چیکار داری؟ اگه بخوان خودشون تعریف می کنن دیگه.

ساحل: نه بابا من که با شما این چیزارو ندارم. یه روز قبل از آمدن عقد کردیم. خیلی بدو بدو شده بود. برای همین به هیچ کس از بچه ها هنوز نگفتیم. 

ستایش ساحل را در آغوش می کشد، می بوسد و تبریک می گوید.

ستایش به انگشت بی حلقه ساحل نگاه می کند و نگاهش را می دزدد. مجید دست چپش را پشت سرش می برد طوری که انگار سرش را می خاراند.

سکوت طولانی می شود و سنگین. نریمان می داند باید حرف را عوض کند رو می کند به مجید: استاد، حالا می خوای چیکار کنی؟ اینجا درس نخونی از کلافگی دیوونه می شی. ستایش یه پروپوزالی برات نوشته که حرف نداره. جای کار داره اما موضوع خوبیه. رو هوا قبولش کردن. البته که با اون رزومه ای که ساحل برات درست کرده بود بدون پروپوزال هم می گرفتن ات.

مجید: دست هر سه تا تون درد نکنه. میدونم که چقدر زحمت کشیدین و نمی دونم که چطور میشه یه روز جبران کنم.

ستایش:  اما ...؟

مجید: اما ...  واقعیتش اینه که اصلا در خودم نمی بینم دوباره درس بخونم. فکر کردم شاید این ترم فریز کنم تا بعد ببینم چی می شه.

پیش خدمت کافه سینی به دست می رسد. قهوه ها را یکی یکی می گذارد مقابلشان. کنار هر کدام یک بطری کوچک آب. بعد دو بشقاب که در یکی چیزی شبیه به لازانیاست و در دیگری نان های بیضوی کوچک. از هر دو بشقاب بخار بلند می شود.

نریمان: اگر ثبت نام نکنی نمی تونی برای آسیستان شدن درخواست بدی. میدونی؟

ـ اره میدونم. ساحل برام توضیح داده.

ساحل: مجید بی کار نیست. کارشو با خودش این ور و اون ور می بره. همیشه هم مشغوله. الانم اگه ولش کنی می ره پای لبتاب و شروع میکنه.

نریمان بشقاب ها را تعارف می کند و خودش مشغول می شود: چه کاری؟

مجید: ویراستاری می کنم. برای چندتا مجله و انتشارات معماری.

ستایش: لابد خودتون هم می نویسین.

مجید: نه خیلی، تمام وقتم صرف ویراستاری کارای بقیه می شه. آخرش تایمی نمی مونه برای نوشتن.

نریمان باز تعارف می کند. خودش همزمان هم می خورد و هم سیگار می کشد: استاد ولی آخه از این کارا که پول در نمیاد. اونم با این خرج اینجا. میاد؟

مجید: واقعا چیزی نمی شه. من یه ذره پس انداز کرده بودم که با خودم آوردم. یه چیزایی داشتم که فروختم و دلار کردم.

ستایش: الان چقدر دارین؟

نریمان: بابا تو مگه فضولی!

ستایش: ای بابا، تو ..

تا جمله ستایش تمام نشود مجید زود جواب می دهد: هفده هزارتا دارم. دو سه تا کتاب هم الان دستمه که تحویل بدم هزارتایی میشه.

نریمان طوری که انگار در حال قیمت گذاری و معامله باشد می گوید: خوبه، هفده تا خوبه!

صدای بوق ممتد ماشین ها توجه همه را جلب می کند. کاروانی از ماشین های رنگ شده می گذرند که از پنجره هایشان پرچم های زرد رنگی آویزان است. دخترها بر لبه پنجره نشسته اند و پرچم تکان می دهند. گارسون های کافه سوت می کشند و از لابی هتل چند نفری بیرون آمده اند و دست می زنند. کاروان دورتر می شود و صدای بوق ضعیف می شود.

نریمان: امشب بازیه.

مجید: کی با کی؟

نریمان: اینجا که لیگ فوتبال نداره. همه دنبال لیگ ترکیه ان. اینا که فنرباغچه ای بودن. لابد با گالاتاسرای بازی دارن. شایدم با بشیکتاش.

ستایش: باز امشب تا صبح باید صدای بوق بشنویم.

مجید: چقدر می شه با این پولا اینجا سر کرد؟ ساحل می گه با ماهی پونصد تا هم می شه سر کرد.

ساحل: بدون اجاره. اجاره خودش ماهی سیصد دلار میشه.

ستایش: سیصد تا؟ الان زیر چهارصد پیدا نمی کنی. مگه بری اون ور میدون یا یک خوابه بگیری.

نریمان: اگه پول دانشگاه ندی یه سال می تونی سر کنی. اگه همخونه بگیری و ولخرجی هم نکنی تا دو سال هم می شه. به شرط اینکه کولر گازی نزنی. اینجا هم اگه بخوای خارج از دانشگاه کار کنی فقط کافه ها و رستوران ها می مونن که اونا هم همچین زیاد نمیدن.

ساحل: مجید خوره ی نوشتنه. جز نوشتن کاری نمی کنه. الان بهش بگی بیا برو دانشگاه درس بده و ماهی سه چهار هزارتا هم بگیر بازم می گه نه. اون قدر از کارش لذت می بره که اگه هرکار دیگه ای هم بکنه حیف می شه.

نریمان همان طور که می جود سرش را جلو می برد: از من می شنوی همین امروز برو پولتو بذار بانک.

ساحل رو می کند به ستایش: می گی من آسیستان می شم؟ شنیدم ترم اول دکترا فقط نیمه وقت می گیرن.

ستایش فنجان قهوه ساحل را جلو می کشد و وارونه میگذارد داخل نعلبکی.

مجید: چطور مگه؟ ساحل که می گه اینجا امن امنه.

نریمان: اینجا امنه، تو امن نیستی. بچه هایی که تازه میان اینجا اگه پولشون دستشون باشه یه ماهه همشو یا خرج می کنن یا می بازن به کازینو.

ستایش: بذار از توی فالت بگم میشی یا نمیشی.

ساحل: شوخی نکن، جدی می گم. اوضاع دپارتمان چطوره؟ جواب ایمیل منو که ندادن. نفهمیدم اصلا درخواستم رسیده دستشون یا نه.

مجید جا به جا می شود و خودش را نزدیک می کند به نریمان: من که اهل قمار نیستم.

نریمان: هیچ کس نیست. اولش هیچ کس نیست. بعدش از شرط بندی روی فوتبال شروع میشه و تا چشم بهم بزنی آس و پاس از کازینو میاندازنت بیرون. از من میشنوی استاد همین امروز برو بانک.

ستایش: نریمان چرا می ترسونی مجیدو؟ آقا هیچم اینطور نیست. بعد رو می کند به ساحل: اوضاع دپارتمان که خوب نیست. خودت میدونی. ایرانی ها رو تازگی خیلی اذیت می کنن. این دو سال که نبودی خیلی بدتر شده. البته تو که معدلت خیلی بالا بوده. فکر کنم بگیرنت. قبلا هم که اسیستان بودی. انصاف نیست نگیرنت. ولی شاید به قول خودت پارت تایم بگیرنت.

نریمان: تو رو روی هوا می گیرن ساحل. همه می شناسنت. ترکی هم که بلدی. چرا نگیرن؟

ساحل چشم هایش را می دوزد به میز. پاکت مچاله را به دست گرفته و می چرخاندش. صدایش را نازک می کند: چمیدونم. اینارو که میشناسی. اگه روی دنده چپ باشن آدمو بیچاره می کنن. من اگه آسیستان نشم نمی تونم بمونم.

نریمان: بابا بی خیال، استاد این همه پول آورده اینجا چیکار کنه، به جای کازینو می ده به دانشگاه.

مجید خیره می ماند به گوش های پهن نریمان. موهایش چرب می زند و گوش ها از میانشان بیرون زده اند. عینکی با شیشه هایی گرد و بزرگ به چشم دارد. سکوت طولانی می شود و نریمان باز می داندکه باید موضوع صحبت را باید عوض کند: ساحل برای خونه چیکار می کنین؟

ساحل: نمی دونم به خدا. مثل قدیما باید راه بیافتیم توی کوچه ها بگردیم.

نریمان: دانشگاه اتوبوس مجانی گذاشته. همین مرکز شهر بگیرین که به همه جا نزدیکه. ما هم می خوایم ماشینو بفروشیم. شاید ترم دیگه آمدیم همین طرف خونه گرفتیم.

ستایش: توی همین راسته ی گُلسرن خونه خوب پیدا می شه. اول همین خیابونو بگرد. من فردا بیکارم می تونم بیام با هم بگردیم. با ماشین راحت تره.

ساحل: مرسی ستا، میدونم گرفتاری.

ستایش: این چه حرفیه؟ دوست و رفیقی گفتن!

نریمان به ساعتش نگاهی می کند و آرام می زند به شانه ستایش. بلند می شوند و آماده رفتن می شوند. ستایش دعوتشان می کند به خانه و ساحل قول می دهد که بعد از کارهای ثبت نام و پیدا کردن خانه بیشتر همدیگر را ببینند. چک و چانه ای می زنند و نریمان می رود میز را حساب می کند و می روند.

هنوز سوار ماشین نشده اند که مجید رو می کند به ساحل و با تعجب نگاهش می کند.

ساحل سرش پایین است: معذرت می خوام

ـ برای چی گفتی عقد کردیم؟

ـ معذرت می خوام. نمی دونم چرا گفتم. آخه گفتم اگه با هم خونه بگیریم برامون حرف در میارن.

ـ اینا که دوستات بودن. به اینا که نمی خواست دروغ بگیم.

ـ توی غربت کسی دوست کسی نیست. یه کم که اینجا باشی می فهمی.

مجید بلند می شود که بروند. ساکت که می ماند پیداست که ناراحت است. ساحل دستش را می گیرد و باز هم عذرخواهی می کند. مجید می گوید مهم نیست، کاریست که شده اما حالا می داند که داستان همخانه شدن جدی است. ساحل هم بلند می شود. عرض خیابان را طی می کنند و وارد هتل می شوند.

تا همین جاها نوشته بودم که دیگر خوابم برد. نیمه شب بیدار شدم و اینترنت را چک کردم که همچنان قطع بود. لیوانی از لیموناد مخصوص خودم درست کردم و به تراس رفتم. شب ها خنک تر شده اند. امروز سپتامبر شروع شد. آگوست کذایی تمام شد و تا چند روز دیگر شهر پر از دانشجو خواهد شد. همانطور کرخت و خواب آلود توی تراس ماندم تا در ذهنم داستان خانه پیدا کردن مجید را بنویسم. کلافه شدنش را در زیر آفتاب جزیره، ترکی حرف زدن های ساحل با صاحب خانه ها، خانه های کوچک و نمور، ویلاهای درندشت و تازه ساز، توالت های کثیف، آشپزخانه های اوپن، مبل های یک شکل و کهنه. آخرش هم رساندمشان به آپارتمانی شش واحدی که طبقه دومش خالی بود. نیمه های خیابان گُلسرن، که از یک طرف می رفت به ساحل سنگی و کثیفی که چندان مطلوب نبود و  بیشتر پاتوق کارگران ساختمانی بود و از آن سر می رسید به تنها خیابان اصلی شهر که می رفت به دانشگاه. پیاده تا دانشگاه باید چهل دقیقه ای می شد. شاید هم یکساعت. ساختمان کهنه ای بود و به همین دلیل سه خوابه را به قیمت دوخوابه می دادند. ماهی سیصد دلار. ساحل آن قدر از بالکن ها و پنجره های قدی ذوق کرده بود که بالا و پایین می پرید. می گفت می شود یک اتاقش را اتاق مطالعه و کار مجید کرد. توالتش هم بد نبود. کهنه بود اما لااقل بزرگ بود و حمامش وان داشت. هر اتاق بالکنی باریک و دراز داشت. بالکن اتاق مجید رو به دریا بود اما ساختمان ها دید به دریا را بسته بودند. از بین دوتاشان می شد ذره ای از دریا را دید. همین هم غنیمت بود. خانه هایی که به دریا نزدیکتر بودند گران تر بودند. دو خوابه با دید کامل به دریا را می گفتند ششصد تا. این قدرها نمی خواستند هزینه کنند. مشکل اصلی کابینت های آشپزخانه بود که کهنه و زنگ زده بودند. کف هم موزاییک بود. نکرده بودند بعد از این همه سال سرامیک اش کنند یا لااقل موکتی، فرشی پهن کنند. مبل ها هم کهنه بودند ولی می شد تحملشان کرد. مهمتر از همه این بود که صاحبخانه پول یکسال را یکجا نمی گرفت که این خودش برای مجید خیلی مهم بود. ساحل می گفت این خانه ها را زود می گیرند، باید زودتر تصمیم بگیرند. این شد که مجید همان جا با صاحبخانه دست داد و قطعی کرد. فردایش هزار دلار بیعانه دادند و چمدان هایشان را آوردند. از هتل تا خانه پنج دقیقه بیشتر راه نبود. چمدان ها را روی زمین کشیدند و بردند و باز برگشتند و آن قدر رفتند و آمدند تا بالاخره همه چیزشان را منتقل کردند. همین ها را با خودم تصور کردم و یادداشت هایی هم نوشتم از جزییات محله، سوپر محله، سگ های همسایه ها که ول بودند در کوچه. چیزی که نوشتنش موکول شد به بعد اضطراب و دودلی مجید بود از هم خانه شدن با ساحل که حالا دیگر البته راه دیگری هم برایش نمانده بود. ساحل حساب کرد که این طوری کلی می توانند در هزینه ها صرفه جویی کنند. مجید اما پول برایش مساله ای نبود. حتی شاید می دانست که برای ساحل هم موضوع چیز دیگری است. اما ناگزیر بود. آمدنش را طوری مدیون ساحل بود که نمی توانست همین اول کاری دلش را بشکند. این ها را باید بعدها مفصل تر بنویسم. این که مجید مثلا با خودش فکر کند که فعلا هم خانه بشوند و اگر توانست آرام آرام خودش را از ساحل جدا کند. شاید بشود در همان محله جای کوچکی بگیرد که نزدیک هم باشند. باید از ساحل هم بنویسم اما چون به ذهنش راهی ندارم باید همه چیز را از حرکاتش بنویسم. جزییاتی مثل حرکات دست و صورت یا حتی فقط مردمک چشم. نمی خواهم با هم جر و بحث کنند، به مجید نمی خورد که صدایش را بالا ببرد یا بر خواسته ای خیلی پافشاری کند. باید همه چیز را روان بنویسم. همان بهتر که دیشب ننوشتمشان. این ها را باید سر فرصت نوشت.

 

+   نیما طالبیان ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٤

قسمت هجدهم از رمان "مردگی در جزیره"

"چیزی که بسیار به آن نیازمندم مقدار بسیار اندکی انگیزه است." این جمله ای است که ساختارش را چندین بار تغییر دادم تا سرانجام نهایی شد، و حالا این طور می توانم ادامه اش بدهم: "آن قدر که بلندم کند و هل ام بدهد به سمت در آپارتمانِ آدا و وادارم کند تا زنگ را بزنم و صبر کنم، آن قدر صبر کنم تا وقتی که در را باز کرد چهره ام آرام به نظر برسد تا شاید بتوانم بپرسم که در این چهار روز کجا بوده و چطور می آمده و می رفته که من صدایی نمی شنیدم و اساسا می خواهد بماند یا دارد می رود و اگر می خواست که بماند آن وقت می توانم دعوتش کنم به بالکن خودم برای یک استکان ویسکی با سودای طعم دار، ترجیحا هلو، و یا حتی یک استکان چای همراه با بیسکوییت."

به نظر جمله ای بی نقص شد. نوشتنش چندان سخت نبود. اما مشکل این است که قبل از حمله به آن پاگرد پلکان و اجرای آن جمله بی نقص باید هزار کار دیگر بکنم. در واقع ناخوداگاهِ ذهنم می داند که نخیر، به این سادگی هم نیست که بلند شوی و بروی در بزنی و صبر کنی و در آخر دعوتی بکنی و برگردی به این طویله. اول باید این طویله را جمع و جور کرد. شاید یک ماه است که گردگیری نکردم. اخرین باری که موزاییک های کف را دستمال کشیدم به بارانی مربوط می شود که در نیمه های جولای غافلگیرم کرد و وقتی خیس آب به خانه رسیدم دیدم که از تمام پنجره ها آب روانه شده و مجبور شدم ساعت ها زمین را با حوله و دستمال خشک کنم و تا چند روز هم بوی نا و رطوبت را تحمل کنم. به هر حال از آن زمان تا به حال خاک ملموسی روی همه چیز را پوشانده. آن قدر که امکان ندارد بشود از کسی جز من انتظار داشت که روی این مبل ها بنشیند و یا لیوان ویسکی اش را روی این میز پر خاک بگذارد. گذشته از گرد و خاک، به هم ریختگی کاغذها و لیوان ها و سایر انواع ظرف هایی که تبدیل به زیرسیگاری شده اند هم هست. همه را باید جمع کرد و حتما باید شست و جا به جا هم کرد چراکه ممکن نیست که آدا سری به این خانه بزند و سراغ آشپزخانه نرود. اگر به توالت برود حتما خفه خواهد شد. بوی گند آمیخته با بوی مانده سیگار و رطوبت. خودم هم که دیروز برای تماشای دریا نیم ساعتی آن جا ماندم چیزی به خفه شدنم نمانده بود. این از خانه. از خودم هم اگر بخواهم شروع کنم باید اول سری به حمام بزنم. نه آن طور که فقط دراز میکشیدم داخل وان و آب را باز می کردم و می رفتم به شمال و ساری و پهنه کلاه و نرگس و نرگسی و دست آخر آن بالکن لعنتی که هیچ وقت نشد که از پله هایش به خودش برسم و فتح اش کنم و هر بار کسی یا چیزی آدم را از جایش می پراند. نه، این بار باید بروم و درست مثل آدمیزاد خودم را بشورم. کاش سنگ پا داشتم. احساس می کنم کف پاهایم کلفت و ضخیم شده و هر از گاهی پوسته های کلفتی از آن کنده می شود، بی انکه دردی داشته باشد. از کف پا مهمتر این صورت است که باید بیافتم به جانش و چرک این چند وقت را از رویش بشورم. امروز ظهر که در آینه خودم را دیدم مطمئن شدم که قبلا این قدرها هم سیه چرده نبودم! سبزه بودم یا حتی گاهی در بعضی نورها احساس می کردم که خوش رنگ هم می توانم باشم. اما چیزی که امروز دیدم چندین پرده تیره تر از تصویری بود که از خودم سراغ داشتم. خوش بختانه لباس هایم تمیز و مرتب اند. آن هم چون از بس عرق می کنم ناچارم هفته ای چند بار همین چند تکه لباس را بشورم. شلوار لی ماهی یکبار، تی شرت سورمه ای هر هفته، زیرپوش رکابی و باقی همین چیزهایی که به تن دارم حدودا هر دو روز. چند ماه است که جز تی شرت های خنک چیزی نپوشیدم و پیراهن تمیز هم به اندازه کافی دارم. این هم از خودم که حداقل سه چهار ساعتی کار دارم تا رو به راه بشوم. بعد می ماند رفتن و خرید کردن همان ویسکی یا سودا یا حتی چای. با چای لیپتون که نمی شود کسی را برای چای دعوت کرد. ویسکی هم که تمام کردم. آب جو هم چندان مناسب خانم ها نیست. شاید بهتر باشد شراب بگیرم. و البته درب شراب بازکن، چون آن را هم ندارم. بعد هم باید مقداری پنیر یا شکلاتی چیزی بگیرم که بشود کنار شراب گذاشت. البته قبل از خرید باید به بانک بروم و این خود مشقتی است که اگر هیچ کار دیگری هم نداشتم باز هم برای فرار از رفتن به بانک حاضر بودم یک هفته از روی این کاناپه پایین نیایم. چرا هر بار که ازم پرسیدند کارت عابر بانک می خواهی گفتم نه؟ چنان می گفتم نه که کارمند بانک فکر می کرد من فکر می کنم به من بی احترامی کرده است و سریعا عذرخواهی می کرد. آن وقت ها یعنی برای چندین سال پول هایم را در خانه نگه می داشتم و از رفتن به بانک هم خلاص بودم اما بعدتر که مجبور شدم به این کار تن بدهم باز هم عقلم نرسید بروم و برای گرفتن کارت اعتباری درخواست بدهم. حالا البته شهر خلوت است و نیازی نیست که کله سحر بلند بشوم و بروم پشت در بانک کشیک بدهم تا اولین نفر وارد بشوم و اولین نفر خارج. می توانم ظهر بروم و از همانجا هم بروم دنبال خرید شراب و شکلات. تراس را هم باید بشورم. هم صندلی ها را که جز یکی و آن هم فقط محل نشیمنگاه من بقیه را همه خاک گرفته و هم میز را که آن هم اخرین بار وقتی شسته شد که این مجید فلان فلان شده را دعوت کردم که ماهی ها رو هاپولی کند و برود و این ساحل را بچپاند توی قصه ای که خودش هم تویش هیچکاره است. باز یادش افتادم و احساس می کنم معده ام می خواهد تیر بکشد. فکر کردن به این داستان جز احساس تهوع، استرس و معده درد چیزی برایم ندارد. به هر حال این ها را نوشتم تا لا اقل برای خودم روشن کرده باشم که چرا چندین ساعت است که اینجا دراز کشیده ام و خودم را می خارانم و نرفتم آدا را به صرف چیزی دعوت کنم و این بلاتکلیفی و هیجان ملال اور که از مغز تا مخرجم را مسموم کرده را تمامش کنم. حتی اگر امروز هم شروع کنم به انجام این همه کار فکر نمی کنم زودتر از فردا تمام شوند. در حالیکه اگر همین طور به دراز کشیدن ادامه بدهم ممکن است تا چند ساعت دیگر یا در نهایت تا نیمه شب خودش سر و کله اش پیدا بشود و من را برای صرف چیزی به خانه اش دعوت کند. یا لا اقل چیزی بخواهد یا بپرسد که البته برای من در همین حد هم کافی است.

+   نیما طالبیان ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱

قسمت هفدهم از رمان "مردگی در جزیره"

آب را در کتری برقی می ریزم. اول آب را در لیوانی اندازه می گیرم و بعد در کتری برقی می ریزم. گور پدر قبض برق. امروز فردا پیدایش می شود. کتری را دیروز خریدم. سیاه است و چند لیوانی آب می گیرد. نیازی نیست. همین یک لیوان را می ریزم. دقیقه ای بعد جوشیده است. در این قبض اثری ازش نخواهد بود، می ماند برای بعدی. از دیروز تا امروز چندباری بیشتر ازش استفاده نکردم اما حالا دیگر نبودنش را نمی توانم تصور کنم. بهش وابسته شدم. سرعتم را بالا می برد. دیگر قهوه ترک هم درست نمی کنم. طول می کشد. همین نسکافه عالی است. می برمش داخل ایوان و می گذارمش روی میز. به این میز هم وابسته شدم. به این نرده ها، دمپایی پاره پوره، حتی به این منظره که چندان چیز جالبی درش نیست. چند خانه کوتاه قد، چند ماشین که همیشه اینجا پارک کرده اند و هاسکی. زن همسایه گذاشته و رفته. زن دیگری می آید و به هاسکی غذا می دهد. پرت می کند از لای نرده ها و می رود. انگار نه انگار که به سگ غذا می دهد. ندیدم بازش کند ببردش یک دوری بدهد. سگ بیچاره دارد دق می کند. چشم هایش راه می کشد به هر که از کوچه رد می شود اما دیگر پارس هم نمی کند. گاهی خیره می شود به من که کف پاهایم را گذاشته ام روی نرده های خنک ایوان. همان طور خوابیده دمی تکان می دهد. ناخودآگاه کف پاهایم را از نرده ها جدا می کنم و برایش تکان می دهم. دمش را می اندازد و من هم پایم را به خنکای نرده فشار می دهم. هوا به طرز محسوسی بهتر شده. اما هنوز نمی شود ظهرها خوابید. آدا سر و کله اش هنوز پیدا نشده. انگار شبحی بود و غیب شد. روزی صدبار جزییات دیدار کوتاه آن روز را نشخوار می کنم. می خوام صحنه ها را در ذهنم ثابت نگه دارم و دیالگوها را تغییر دهم. هر بار به شکلی. اما صحنه ها به هم میریزند و ختم می شوند به نشستن روی ایوان یا قدم زدن یا حتی چیزهایی از این ها بهتر. شاید با هاکان به توافق نرسیده و رفته. البته بعید است. خانه را طوری برایش بازسازی کرده بود که انگار مطمئمن بود ماندنی است. می نشینم و لبتاب را روشن می کنم. اخبار می خوانم. خبر خاصی نیست. کردها در کوبانی مقاومت می کنند، روسیه در اوکراین نیرو پیاده کرده است، قیمت دلار فرقی نکرده است. هاکان با زیرپوش و شلوارک در بالکن پایین ظاهر می شود. چند بطری خالی در دستش. همیشه گیج می زند. طوری که انگار مست باشد. ولی نیست. سرش بزرگ است و کمی لق می زند. مدام می خندد. یا عضلات گونه هایش طوری خشک شده اند که انگار مدام می خندد. می نشیند رو به کوچه و به هر عابری چیزی می گوید و یا چیزی تعارف می کند. انجیر، ماهی کبابی، زیتون، میوه کاکتوس. چند گربه هم هستند که هم مال هاکان هستند و هم نیستند. گاهی می آیند و میو میو کنان دور و برش می چرخند. مخصوصا اگر بوی ماهی کبابی بلند شده باشد. بعد هم غیبشان می زند. با همان گربه ها هم دائم حرف می زند. اصلا با همه چیز حرف می زند. چند روز پیش دیدمش که شیشه های زیتون را چیده بود روی لبه دیوار کوتاه ایوانش و باهاشان حرف می زد. انگشت اشاره اش را رو به یکی می گرفت و چیزی می گفت و بعد باز رو به دیگری می کرد و حرف می زد. اول فکر کردم دارد می شماردشان. بعد دیدم نه، قضیه فراتر از این حرف هاست. آخر هر جمله هم می گوید "آل رایت؟" طوری که انگار در ناف لندن است. تماشایش از این بالا لذت بخش است. اما امان از وقتی که گیرش بیافتم. با این حال گاهی برای "آل رایت" گفتنش دلم تنگ می شود. بطری به دست می رود به حیاط پشتی. نمی دانم با این بطری ها چه کار می خواهد بکند اما به گمانم هاکن هم به بطری هایش وابسته شده باشد. طوری بغلشان می کند و این طرف آن طرف می بردشان که انگار نوزادی را به بغل گرفته و شیرش می دهد. دوباره صفحه ها را رفرش می کنم. خبر جدیدی نیست. مرگ بگیرد این بی بی سی که این قدر کند است. اقتصاد آنلاین را باز می کنم و هرچه نوشته را می خوانم. از قیمت مرغ که مثل همیشه سرتیتر اخبار است تا فوائد نارگیل، تا صف کشی شرکت های اروپایی برای ورود به بازار ایران بعد از مذاکرات. هنوز تا دور جدید مذاکرات چندوقتی باقیست. اضطراب دارم. شاید دلار باز گران شود. مهم نیست. چه فرقی می کند. اخبار سیاسی اگر باشد وقتم را خرج اخبار اقتصادی نمی کنم. اما امروز از آن روزهای بی خبری است. آدا هم که پیدایش نیست. بلند شوم باز بروم به کافه؟  این همه رفتم به این کافه هنوز نفهمیدم سوزان چه روزهایی هست چه روزهایی نیست. این باز ازش می پرسم. طوری که خودش نفهمد. چطور باید بپرسم که خودش نفهمد! مگر می شود نفهمد. باید از یکی دیگر بپرسم. مثلا همان پسری که هم سن و سال خودم باید باشد و صورتش شبیه خرس است. می توانم بگویم چیزی برایش آورده ام و پیدایش نمی کنم و می خواهم بدانم چه روزهایی اینجا کار می کند. بلند می شوم و به پاگرد راه پله سری می زنم. صدایی نمی اید. انگار نه انگار. به آشپزخانه می روم. کتری برقی همان جا سر جایش است. از پنجره توالت صدای هاکان می آید. درحیاط پشتی است و باز لابد کسی را شکار کرده تا داستان دخترهایش را تعریف کند. می روم نزدیک پنجره. ترکی حرف می زنند. صدای زنی است انگار. نکند ادا باشد. پشتی توالت فرنگی را می خوابانم و یک پایم را می گذارم رویش تا دستم را بگیرم به لبه پنجره. پای دیگرم را طوری روی لبه وان می گذارم که هر آن ممکن است در برود و با زانو بیایم روی کاشی های کف توالت. صدایشان حالا واضح تر است اما باز هم نمی بینمشان. لبه پنجره زیاد است. طوری پایین پنجره ایستاده اند که نمی شود دیدشان. از لابه لای آپارتمان های کوچه پشتی سورمه ای دریا دیده می شود. خیلی کم. اما همین که هست زیباست. چطور نمی دانستم این خانه این قدر به دریا نزدیک است؟ کاش پنجره هایم رو به دریا بود. حتی یکی هم کافی بود. هاکان بلند بلند حرف می زند. نه، آدا نیست. صدایش این قدر کلفت نبود. این باید زن میانسالی باشد. سه چهار خانه آن طرف تر از خانه هاسکی می نشیند ولی صدای خودش و آن پسرک چاق دوچرخه سواری که بیست و چهار ساعت در کوچه پلاس است آن قدر بلند است که نه تنها روزی چندبار چرت من را پاره می کند بلکه صدای این سگ باوقار را هم بارها درآورده است. به هر حال بهتر است از این وضعیت پایین بیایم. اگر این پشتی توالت فرنگی طاقت بیاورد می شود هر روز آمد و رویش ایستاد و دریا را نظاره کرد. روی همان پشتی می نشینم و دستم را می کنم پشتش و پاکت سیگارم را پیدا می کنم. این صفحه نازک تر از این حرف هاست که بشود رویش ایستاد اما برای نشستن و سیگار کشیدن مناسب است. باید یک روز بیافتم به جان کف اینجا. کاش این دریچه کمی پایین تر بود. لابد از پنجره های آدا دریا دیده می شود. آن روز متوجهش نشدم. حتما بالکن اش هم رو به دریاست. شانس من را باش! این حمام خنک ترین جای این خانه است. اگر خانه آدا در خلاف جهت این خانه باشد که این طور هم به نظر می رسید باید حمامش آفتاب بگیرد. این طوری برای دوش گرفتن در زمستان عالی است. بلند می شوم و می نشینم داخل وان. جرئت نمی کنم آب را باز کنم. می دانم سرد است. باید چند ساعت پیش دوش می گرفتم. حالا دیگر آفتاب آن قدر مایل می تابد که قدرتی برای گرم کردن آب باقی نمانده. با این حال نشستن در وان خنک هم کیف دارد. سیگار دیگری روشن می کنم و پاهایم را دراز می کنم و پشتم را می دهم به سطح شیب دار و سرد وان. موهای دستم باز سیخ می شود. کمی بعد باز از حال خواهند رفت. مثل من. مثل من که همین حالا هم آن قدر کرخت شده ام که انگار ساعتی در حمام آب گرم معدنی بوده ام. مثل آن سال. آن سال که رفته بودیم ارومیه و با اتوبوس رفتیم به آب گرم سرین و من که قهر کرده بودم از لج بقیه آن قدر داخل اتاقک ماندم و بوی گند گوگرد را بلعیدم که از حال رفتم و نقش بر زمین شدم. پدر می گفت اگر چند دقیقه دیرتر در را باز کرده بودند تلف شده بودم. شده بودم مثل گچ. سفید و بی حال. سیلی های پدر را می فهمیدم اما دهانم باز نمی شد که بگویم چرا می زنی؟ چرا حالا که پسر پانزده ساله ات دارد توی دست هایت جان می دهد یاد امام رضا و جدش افتاده ای؟ چرا؟ بهتر نبود بفهمی که من هم مثل هر پسر دیگری در آن سن و سال دلم می خواهد با خودم ور بروم. می خواستم بگویم مال خودم است، خدا به هرکس یکی داده که مزاحم همدیگر نشوند. اما زبانم نمی چرخید. چیزی از زیر قفسه سینه ام شره می کرد توی پاهایم و بعد دوباره و باز دوباره. هیچ وقت دیگر آن طور نشدم. حتی آن روز که نمی دانم از فرط عصبانیت بود یا ناراحتی یا حتی بیچارگی که رفتم نشستم گوشه باغ و آن قدر بالا آوردم که چیزهای سیاهی از دهانم بیرون می ریخت. هاسکی زوزه های یواشی می کشید و خودش را می مالید به من که سجده زده بودم زیر پای درختی و عق می زدم. بعد همانجا از حال رفتم و شاید یکساعتی بعد بود که با پارس هاسکی بیدار شدم. پله ها را سینه خیز و به زحمت بالا رفتم و خودم را انداختم گوشه ای از اتاق که مثل زمهریر سرد بود. باید بلند می شدم و تنها چند قدمی آن طرف تر می نشستم و شیر گاز را روشن می کردم و با کبریتی بخاری را روشن می کردم و همانجا جلویش می خوابیدم. اما نمی توانستم. همان گوشه خوابیدم و پاهایم را جمع کردم توی دلم. گفتم الان است که نرگس با سینی شام بیاید و نجاتم بدهد. نیامد. تا صبح صد بار فکر کردم صدای در را شنیده ام اما نیامد. هاسکی می دانست نمی تواند پایش را در اتاق خواب بگذارد. روی خط در خوابش برده بود. بلند شدم و دست به دیوار خودم را به یخچال رساندم و چیزی خوردم. بعد هم لابد نسکافه ای چیزی خورده ام که گرم شده باشم. یادم هست که در بالکن نشستم رو به آفتاب تا استخوان هایم گرم شد. به باغ نگاه می کردم و به خانه پایین که از لابه لای درختان پیدا بود اما اثری از نرگسی نبود. ترسیدم نکند گذاشته باشد و رفته باشد. همانجا بود که بالاخره تصمیمم را گرفتم. با همان لباس های گلی راه افتادم دم خانه کدخدا. عصر آن روز قرار بود که خریدار باغ هم بیاید و کار را یکسره کنیم. داستان را برای کدخدا گفتم. یک کلام فقط گفت "خیر است"، پرسیدم نکند مشتری رضایت ندهد و بی خیال باغ بشود و من بدبخت بشوم؟ باز یک کلام گفت "کار خیر برکت دارد". به زور برای ناهار نگه ام داشت. هنوز دوازده نشده بود. میل نداشتم. سوسیس سرخ کرده بود با تخم مرغ. می گفت از وقتی این سوپر ده سوسیس آورده دیگر میلش به گوشت نمی رود. آن قدر خندیدم که چیزی نمانده بود باز عق بزنم. خودش هم می خندید. سوسیس معمولی بود. از این درازها که بی رنگ اند و بی مزه و شور. به باغ که برگشتم هاسکی پشت در پارس می کرد. نرگس پیدایش شده بود. چندپارچه لباس خیس آویزن بود به بند. پنجره آشپزخانه هم باز بود. خواستم بروم و حرفی بزنم اما نرفتم. چه کار داشتم بروم.  بعد از آن شب با خودم گفتم اگر نروم شاید بهتر باشد. اگر می خواست چیزی بگوید یا بشنود همان شب می آمد به خانه بالا. با این حال به خانه نرفتم اما هرچه در باغ قدم زدم و صدای هاسکی را درآوردم بیرون نیامد. بعد از ظهر بود که شنیدم هاسکی را صدا می زند. هاپی صدایش می زد. چند بار گفتم اسمش هاسکی است. به خرجش نرفت. بعد هم صدای پایش را شنیدم که از پله ها بالا می آمد. پشت در که رسید مکثی کرد و در زد. لم داده بودم روی کاناپه و خودم را با یکی از مجلات گل آقای پدر باد می زدم. پدر گفت: وقتی خودت می دونی کار درست چیه الکی به من زنگ نزن. راست می گفت. می دانستم. همین را می خواستم به نرگس بگویم. که می خواهم درستش کنم. سینی به دست آمد و جلویم ایستاد. گفتم خانه کدخدا ناهار خورده ام. گفت لابد سوسیس. خندیدم و گفتم تو از کجا می دانی. به سینی اشاره ای کرد و گفت: این تخم مرغ های کدخداست، می دهد به سوپر و به جایش سوسیس می گیرد، من هم مربای بالنگ می دهم و تخم مرغ می گیرم. خندیدم. خم شد که سینی را بگذارد روی میز. مچ دستش را گرفتم. نگاهم کرد، طوری که انگار زهره اش ترکیده باشد. گفتم بشین. گفت: دستمو ول کنین آقا.

باز گفتم بشین.

گفت: ول کن آقا. این بار بلندتر، طوری که فکر می کرد بترسم و دستش را ول کنم. نکردم. کشیدمش پایین. محکم، طوری که بی اراده نشست مقابلم. گفتم: گوش کن نرگسی، این روز آخر من و تو این باغه.

دستش را پس کشید و گفت: باغ تو نیست آقا، باغ من هم هست. بابای من هم اینجا سهم داشته، نداشته؟ نمیذارم بفروشیش.

گفتم: مراد سهمشو فروخته. پدر مراد تمام سهمشو فروخته به پدرم. خودت می دونی. به جاش توی گاوداری سهیم شد. گاوداری رو هم خود مراد تعطیلش کرد. تقصیر من چیه؟ اما چیز دیگه ای می خوام بهت بگم ...

برق را در چشم هایش می دیدم. با عجله پرسید: چی آقا مهندس؟ غیر از اینه که ما شصت هفتاد سال اینجا جون کندیم؟

گفتم: گوش کن نرگس، همینو می خوام بهت بگم. پایین باغ مال توست. پدر گفته بود بفروشم و پولش را بدهم به تو. حالا که پولشو نخواستی زمینش مال خودت. صبح رفتم پیش کدخدا و گفتم که پایین باغ فروشی نیست. هزار و پونصد مترش مال توست.

گفت: گاوداری چی آقا؟

گفتم: گاوداری هم توی همون زمینه. مال توست. اون که به دردی نمی خوره اما امضاش کردم. باور نمی کنی برو پیش کدخدا.

یکباره زد زیر گریه: باور نمی کنم آقا. باور نمی کنم. چرا پس دیشب خون جیگرم کردین؟

گفتم: فکر نمی کردم تو اینجا را بخواهی. فکر کردم پولش را بدهم تا بری شهر و برای خودت زندگی کنی. حالا هم اگه خواستی بفروشی آزادی.

دستم را محکم گرفته بود و فشار می داد. دعایم می کرد و به همان زبان محلی چیزهایی می گفت که نامفهوم بود. سرش را گرفتم توی دستهایم و توی گوشش گفتم: این زمین خودته نرگسی. ارث مراده. مال من که نیست. لا به لای هق هق گفت: خدا آواره ات نکنه آقا. خدا پدرتو شفا بده آقا.

گفتم: خدا مراد بیامرزه. مادرتو بیامرزه که این زمین مهرش بوده.

سرش را بلند کردم. گفت: آقا شما هم نفروش. در به در نشی آقا الهی. بیا همینجا بمون. میری خارج که چی؟ من برمی گردم از شهر همینجا. شما هم بیا و همینجا بمون.

گفتم: باغ را فروختم نرگس. تمام شده.

طوری که انگار به خودش آمده باشد عقب نشست. سرش پایین بود و صورتش را با گوشه های روسری گل منگلی اش خشک کرد. بلند شدم و به آشپزخانه رفتم و الکی چرخی زدم و برایش آب آوردم. گفت: فکر نکن من اینجارو بفروشم آقا. گاو میخرم اقا مهندس. چندتا گاو می خرم و گاوداری رو راه میاندازم. دیشب تا صبح فکر میکردم اقا. وام میگیرم و گاو میخرم. شمام با پسرت برمی گردی همینجا...

گفتم که حالا وقت هست تا به این چیزها فکر کند. گفتم که میل خودش است، که من و پدر دیگر ادعایی برای زمین پایین نداریم. درخت های آن قطعه پایین را یکی یکی اسم برد. می گفت می خواهد سقف انبار علوفه را درست کند. پشت گاوداری را یک قفس بزرگ کند پر از مرغ و خروس. می گفت تخم مرغ ها را می دهد به کدخدا و به جایش سوسیس می گیرد. باز می خندید و چرت و پرت می گفت. آن قدر نقشه کشید برای همان یک وجب جا که اگر یکی نمی دانست فکر می کرد چند هکتار زمین دارد. طوری از آن گاوداری فکسنی حرف می زد که فراموش می کردی که روز روزش هم آنجا بیشتر از هشت گاو شیری نداشت. کدام وام؟ مگر به همین راحتی ها به کسی وام می دهند؟ بلند شد که برود اما همان طور حرف می زد. از پله ها که پایین می رفت هنوز صدایش را می شنیدم. بلند شدم و ایستادم کنار پنجره رو به بالکن. دیدمش که تند تند می رفت به سمت خانه پایین باغ. پرده ها را کشیدم. تمام پرده ها را کشیدم تا بلکه در آن آخرین روز باغ چند ساعتی بخوابم. خوابم برده بود. عمیق، آن طور که آدم نیم ساعت یا حتی ده دقیقه خوابش می برد و وقتی بلند می شود انگار یک سال است که خوابیده. بیدار که شدم هنوز صدای هاکان می آمد. داشت آواز می خواند. یا شاید هم باز مثل وزغ گوشه ای کمین کرده بود تا با زبانش رهگذری را شکار کند و باز داستان دخترها را بگوید و این که لندن جای زندگی نیست. دستم را به لبه وان می گیرم و می نشینم. گردنم خشک شده و یک وری مانده ام. سردم است. دستم اگر می رسید هرچه حوله بود برمی داشتم و رویم می کشیدم و می خوابیدم تا شب. به یاد کتری برقی می افتم و امکان نوشیدن چای در بالکن. همانطور با کمر خم و گردن یک وری روانه آشپزخانه می شوم. هیچ چیز جز یک فنجان نسکافه نمی توانست انگیزه ای برای بیرون آمدنم از آن دخمه باشد. این وان لعنتی که پرتابم می کرد به آن باغ لعنتی تر و آن خاطرات لعنتی که بعد از این سالها هنوز هم دست از سرم برنمی دارند. دکمه کتری را می زنم. از خودم می پرسم نکند من عاشق نرگس بوده ام و نمی دانستم؟ یا شاید هم او عاشق من شده بود که آن طور اصرار می کرد که برگردم به پهنه کلاه و همانجا بمانم. نمی دانم. فکر نکنم این طورها بوده باشد. اگر هم بوده بود حالا دیگر چه فایده دارد فکر کردن به این تردیدهای مبهم و نخ نما. دکمه کتری می پرد بالا. لیوان به دست می روم به بالکن. غروب است و اسمان پر از رنگ های سرخ و بنفش.

+   نیما طالبیان ; ٥:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٤

وایبر، گروپ، جوک و زیرساخت های سکولاریسم در ایران!

این روزها همه درگیر وایبریم. وایبر پدیده نویی است. نه پیچیدگی های فیس بوک را دارد که نسل قبل از من قادر به برقرای ارتباط با آن نباشند، نه لبتاپ و دم و دستگاه می خواهد و نه هزینه ای دارد. آن طور که من می بینم مخاطبش فیس بوکی ها بعلاوه پدر مادرها و البته نوجوانان دوران متوسطه اند. آنچه وایبر را رفته رفته به پدیده ای اجتماعی تبدیل می کند امکان ایجاد گروه هایی است که به سادگی ایجاد می شوند و می توان عضو آن ها شد. باز هم مثل هر چوب دو سر طلای دیگری وایبر را می شود برای دو نوع از ارتباطات استفاده کرد. ارتباط حقیقی و ارتباط جوکی. ارتباط حقیقی را کاری ندارم، دلم از ارتباط جوکی خون است. ارتباطی که در آن قطاری از جوک هایی که سابقا از دهان هم می شنیدیم را می شود به صورت فشرده برای این و آن فرستاد، هرجا که باشند. البته برای من بی فایده هم نیست، دقایق زیادی از نشستن روی توالت فرنگی را با همین جوک ها سپری می کنم! حالا این ها یادتان باشد تا بروم سر اصل مطلب.

در فیس بوک مطلبی می خواندم در نقد که چه بگویم، در توهین به آقای میرحسین موسوی. نترسید، بحث ام سیاسی نیست، بیشتر فرهنگی اجتماعی است. لپ مطلب این بود که این ها همه سر و ته یک کرباس اند و غیره. من بسیجی ای که بنا بر عقایدش ایستاده و باتوم دستش گرفته را بیشتر می فهمم تا این جماعت خارج نشینی که مدام می گویند "این ها همه سر و ته یک کرباس اند" و ادامه می دهند که راه سعادت چیزی نیست جز سکولاریسم. معنی سکولاریسم دوستان فقط جدایی دین از سیاست نیست، معنای اصلی آن آزادی اندیشه است. آزادی به آن معنا که ارزش های انسانی می توانند تبدیل به قانون شوند و در این راه نیازی به رجوع به چیزی فراتر نظیر دین یا هر مکتب فکری دیگری نیست. واژه را نخست در باب جدایی دین از فلسفه خلق کرده اند. این ها را در ویکی پدیا خواندم. بنده نه موافق سکولاریسم هستم نه مخالف آن اما بدیهی است که هر ساختاری نیاز به زیرساخت های خودش دارد. همانطور که یکباره نمی شود حکومت دینی درست کرد یک شبه هم نمی شود حکومت سکولار درست کرد. خلاصه اینکه اگر در طبقه عوام یک جامعه پذیرش ارزش های انسانی شکل نگرفته باشد ـ که در ایران شکل نگرفته است ـ آرزوی سکولاریسم هم سرابی بیش نیست. حالا قبل از اشاره به این زیرساخت ها چیزی برایتان بگویم از مطالعات خودم در معماری و مکان که مرا واداشت تا به این اراجیف بیاندیشم.

در تاریخچه تئوری های مکان، بعد از نیمه قرن بیستم، سه جریان اصلی می آیند و اندیشه های نهادینه شده را نقد می کنند. مارکسیسم و لزوم پرداختن به نقش طبقات اجتماعی در شکل گیری مکان، فمینیسم و اهمیت جنسیت در شکل گیری مکان و مبارزه با رایسیسم یا نژادپرستی و نقش آن در شکل گیری مکان. هر کدام از این سه جریان به نحوی بر تئوری های پساپدیدارشناسانه از مکان تاثیر گذاشتند. این سه جریان، بازگوی رنج بشر در طول تاریخ برای رسیدن به آزادی اقتصادی ـ طبقاتی، آزادی جنسیت و آزادی قومی و نژادی اند. همانطور که سکولاریسم را مقدمه ای برای مدرنیته می دانند، این سه جریان هم مبانی اصلی امکان پایبندی به ارزش های انسانی و مقدمه ای برای گذار از تفکرات سنتی به دنیای مدرن اند. نمی شود در جامعه ای که هیچ یک از این سه جریان را پشت سر نگذاشته دم از مدرنیته یا سکولاریسم زد. مدرنیته فقط ورود تکنولوژی نیست، همانطور که سکولاریسم فقط جدایی دین از سیاست نیست. هر دوی این ها نیازمند یک جهش فکری اند که مبنای آن قبول ارزش های انسانی، یا ارزش هایی است که وابسته به دین نیستند. یعنی بدون رجوع به هیچ کتاب آسمانی، می شود با منطق انسانی درک کرد که سیاه و سفید، زن و مرد، فقیر و غنی همگی برابرند و باید از حقوق انسانی اولیه مشابه ای برخوردار باشند. حالا برمی گردم به وایبر و داستان جوک ها.

جوک ها به چند دسته اند، دسته ای از جوک ها ساختارهای حکومتی را نقد می کنند. این ها خوبند، لازمند، خنده دار هم هستند اما تلخ اند و بازگوی فشاری هستند که به طبقات اجتماعی وارد می شوند. منظورم این نیست که چرا عمر آقای جنتی از جبرئیل بیشتر است! بلکه منظورم جوک هایی است که صادقانه پیام انتقادی ملت را به حکومت می رسانند. مثل جوک هایی که برای اختلاس های تریلیاردی ساختند. دمشان گرم. البته این جوک ده درصد از جوک های رایج را هم شامل نمی شوند. باقی جوک ها مربوطند به همان سه موضوعی که گفتم. طبقه اجتماعی، جنسیت و نژاد. بسیاری از جوک های بالای هجده سال و اصطلاحا سکسی پیامی ندارند جز از بین بردن ارزش جنس زن. این ها هم خنده دارند، اما به چه قیمتی؟ از جوک های نژادی که دیگر چه بگویم، معرف حضور همگی هستند. مسخره کردن ترک ها و رشتی ها و لرها و غیره. همه این جوک ها را که حکومت نمی سازد، ما می سازیم. می سازیم که به همدیگر بخندیم تا مبادا کسی به این موضوع فکر کند که ارزش های انسانی مقدمه بلوغ فکری و فرهنگی اند. مبادا دست برداریم از این هجویات و بیاندیشیم به این که به راستی ما را چه می شود؟ شنیده بودم که کسی گفته بود که فقط یک جا از ایران بیشتر جوک می سازند و آن هم هندوستان است و می گفتند جوک ها ساخته می شوند در جوامعی که اختلاف طبقاتی زیاد باشد. اما منظورشان جوک هایی است که نقد ساختارهای حکومتی می کنند، نه اینکه هر قومی به ریش قوم دیگری بخندد. حالا وایبر تبدیل شده است به بنگاه جوک پراکنی. همه از همین دست. که بخندیم، که خوش باشیم. به چه قیمتی؟ به هر قیمتی. طنز که چیز بدی نیست. مگر "گل آقا" بد بود؟ طنز "خرده فرهنگی" است که در کنار سایر خرده فرهنگ ها ساختار کلی فرهنگمان را شکل می دهد. می خواهید بخندید؟ بروید نوشته های پوریا عالمی را بخوانید و بخندید. طنز می نویسد که گاهی آدم از روی توالت فرنگی نقش بر زمین می شود! این عالمی برای من "گل آقای ناطق زمانه" است. تلخ می نویسد ولی ادمیزاد می خندد. خنده که تمام شد البته با خودت می اندیشی. همین اندیشه چیزی است که پشت جوک های هجو نیست. مثل عالمی هم زیاد است. مگر همین طنزها را نمی شود کپی کرد و فرستاد برای این و آن؟

خلاصه این که این روزها سرمان را طور دیگری گرم می کنیم، باز نگویید که سرمان را گرم کرده اند به جوک و هجویات، این یکی را خودمان کردیم و می کنیم. ارزش های انسانی، انسانی اند، یعنی باید باشند، یعنی نمی شود که مدام ریشه به رشد ارزش ها زد و از آن طرف قلنبه سلنبه نوشت "سکولاریسم". صدسال است که برخلاف سکولاریسم، آزادی اندیشه، احترام به حقوق زنان، دفاع از حقوق طبقات محروم و غیره رفته ایم و حالا هی مدام می نویسیم که شیخ ها چنین و شیخ ها چنان. از این سه موضوع فراتر که برویم می رسیم به احترام به محیط زیست، حقوق حیوانات، حقوق زندانیان و مجرمان، حقوق شهرها و غیره که چون می دانم مطلب خارج از حوصله است ادامه نمی دهم. حالا کو تا این مباحث، ما هنوز دست از سر همدیگر برنداشته ایم چه برسد به حقوق سگ های ولگرد. آسیاب به نوبت ...

تا دست از سر همدیگر برنداریم، دست در دست هم نمی گذاریم که کاری بکنیم. کاری که وضع مان بهتر شود. همین.

+   نیما طالبیان ; ٦:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٩

بخشی از رمانی بی نام که نیمه کاره مانده.

شب عاشورای یک سالی.
بخشی از رمانی بی نام که نوشتن اش چهار سال پیش شروع شد و همچنان به کندی در جریان است. گاهی فراموشش می کنم، گاهی مثل الان به مغزم حمله می کند. ممنون می شوم اگر خواندید نظری بدهید، گرچه مطلب ناقص است و کوتاه:

- میدونی خواهرِ من، من بیست و چند سال خادم حرم بودم. هفته ای دو شب می رفتم از سر شب کشیک بودم تا اذان صبح. خدا میدونه که در این همه سال چند نفر پای پنجره فولاد شفا گرفتن. اما یک شب قسمت ما هم شد که با همین چشما شاهد کرم امام رضا باشیم. اون هم چه شبی! به ولای علی قسم، شب عاشورا بود. از ساعت دوازده شب تا پنج صبح، راس هر ساعت، یک کبوتر سفید از بالای گنبد طلا بلند می شد، یکدور دور صحن سقاخانه میزد و برمی گشت روی گنبد. هر بار از کنار پنجره فولاد صدای فریاد یکی بلند می شد، مردم هجوم می بردن، لباسای مریض شفا گرفته رو تیکه تیکه می کردن و به عنوان برکت می بردن. کبوتره که بلند می شد همه داد می زدن یا امام رضا، یا امام رضا. ما خدام ها هم گیج شده بودیم. بهمون گفته بودن اگه صدای یا امام رضا بلند شد زود بدوید سمت پنجره فولاد و مریض و از مردم جدا کنید. مگه زورمان می رسید؟ پنج نفر یک شبه شفا گرفتن. همه لاعلاج. هر بار هم نقارخانه شروع کرد به زدن. تا صبح چه حالی بود. هرکی شفا بگیره رو می برن توی دفتر کنار صحن. اونجا اسم و مشخصاتشو ثبت می کنن. من خودم دفترشو دیدم. چه همه اسم. بعد می برنشون داخل یکی از سالن ها نگهش می دارن. کلی تحقیق می کنن که طرف دروغ نگفته باشه. الکی نیست. هزارتا اسم بود توی اون دفتر. فرداش هم می تونن بیان آشپزخانه حضرت غذای نذری بگیرن. من خودم ...
مادر ملکه از پنجره بیرون را نگاه می کرد. باران مثل سیل می زد به شیشه. همان شب اطراف مشهد سیل آمد. طرقبه و شاندیز. حتی کوی آب و برق هم می گفتن سیل آمده بود. حاج اقا تا خود حرم از آن شب عاشورا حرف زد. از میدان شهدا که به سمت حرم گذشتیم گلدسته ها دیده می شدند. نزدیکتر گنبد هم پیدا بود. باران همه جا را تعطیل کرده بود وگرنه هر شب تا صبح مغازه های این راسته باز بودند. آن وقت ها هنوز زیرگذر دور حرم را نساخته بودند. نزدیک ورودی ما پیاده شدیم و آقای دشتی هم پیاده شد و به سمت حرم تعظیم کرد و چیزی خواند. بعد هم نشست توی ماشین و به راه افتاد. همه دوان دوان به سمت صحن رفتیم. خادمی خودش را با عجله به ما رساند. از کلاه خدامی خوشم می آمد. چیزی شبیه پشمک هم دستشان می گیرند که رنگهای قشنگی دارد. پلاستیکی است. مادر ملکه چادر نداشت و با مانتو هم راهمان نمی دادند. مملو هم چادر نداشت. مادرم رو کرد به خادمی کلاه و پالتویی خیس به تنش بود:
- حاج آقا مریض داریم. تو رو به امام هشتم...

+   نیما طالبیان ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٠

قسمت شانزدهم از رمان "مردگی در جزیره"

مانده ام در این وضعیت با خودم چه کار بکنم. خودم را بگیرم و بیاندازم بیرون تا راه برود و هوا به سرش بخورد تا باز برگردد به خانه و انتظار بکشد یا بگذارمش اینجا بنشیند و به فنجان قهوه خیره بماند، آن قدر که بالاخره آن قدر سرد بشود که بشود بالا کشیدش و بعد هم با خونسردی کتابش را ورق بزند و همین دوازده دقیقه را هرطور که می خواهد سپری کند تا ساعت دوازده شود و آن وقت مثل بازیکنی که سوت داور را شنیده توپ و زمین را رها کند و برگردد به خانه. چه فرقی می کند. در هر دو صورت این داستان به خانه ختم می شود و انتظار. طوری زیر چشمی نگاهم می کند که انگار خبر داشتم که هیچ کس اینجا نیست و من با او تنها خواهم شد. انگار نیم ساعتی پشت در کافه کشیک داده ام تا آخرین نفر ساعت یازده و نیم بیرون بیاید و من سیگاری که تازه روشن کرده ام را تا نیمه بکشم و زیر پایم خاموشش کنم و وارد شوم که حرفی بزنم، چیزی بخواهم. چیزی فراتر از یک فنجان اسپرسو و کمی شیر گرم یا یک قطعه از آن کیک هویچ که لابد از صبح تا ساعت یازده و چهل و هشت دقیقه نیمه شب در یخچال مانده و حالا طوری به من خیره شده و التماس می کند که انگار تنها امیدش هستم. کیک هویچ را که نمی شود همین طور در انتظار نگه داشت تا خشک شود و سفت شود و لابد در ساعت دوازده شب روانه سطل زباله شود. بلند می شوم و می روم به سمت صندوق، طوری که انگار حق انتخاب دیگری هم دارم نگاهی می کنم به طبقه های خالی یخچال. با نگاهش دنبالم می کند و وقتی باور می کند که باز هم چیزی می خواهم مجله اش را روی میز می گذارد و از صندلی اش در آن سمت کافه بلند می شود و با شک و تردید به پشت صندوق می آید. مثل همیشه با صبر و حوصله کیک را می گذارد داخل پیش دستی و کارد و چنگال را در دستمالی می پیچد و کنار کیک می گذارد. خستگی از لرزش دست هایش پیداست. شاید هم مضطرب است. نگاهش را می دزدد و حتی پول را طوری می گیرد که انگار نه انگار که زل زده ام به چشمهایش که کمی بادامی اند و سنجاق سینه ای که رویش نوشته است: سوزان. باز برمی گردم و او هم بی آنکه ذره ای از بودنم ناراحت یا خوشحال باشد برمی گردد و حتی مجله اش را طوری مقابلش نمی گیرد که از بالایش بشود موجود غریبه ای که آن طرف کافه نشسته را زیر چشمی بپاید. بیش از یک سکانس عاشقانه باید قبول کرد که این صحنه شبیه به صحنه های دوئل در فیلم های وسترن باشد. خصوصا که کافه هم از فضاهای اصلی فیلم های وسترن است. حتی تاریکی و خلوتی شهر، ارتفاع کم ساختمان ها، در و دیوار چوبی خانه ها، سگ های ولگرد، جاده های خاکی، خرابه ها که تعدادشان از ساختمان ها بیشتر است، چشمان بادامی بعضی ها که آدم را یاد سرخ پوست ها می اندازد، آفتاب و دخترانی که در این آفتاب سوزان همچنان چکمه به پا می کنند و راسته خیابان اصلی را بین دو کافه، یک بار و چند فروشگاه رژه می روند. چه چیز دیگری لازم است تا این صحنه به یک سکانس جاویدان وسترن تبدیل شود؟ شاید چند نفری که در کافه سیگار بکشند و دودش فاصله میان من و سوزان را طوری پر کند، طوری که انگار صد نفر اینجا چپق کشیده باشند. و بعد صدای ساعت دیواری که دوازده بار بنوازد و این صحنه دگرگون شود. یازده و پنجاه دقیقه و تمام این ده دقیقه از آن من است. می توانم اینجا بنشینم و هیچ کاری نکنم. می توانم حتی برای ده دقیقه به این فکر نکنم که آدا که از ساعت سه بعد از ظهر دیروز درب آپارتمانش را به رویم بسته چرا هنوز بیرون نیامده. حتی برای خرید آب، که می دانم قطره ای هم در خانه اش ندارد و باید بیرون بیاید تا از من یا هاکان شماره کسی را بگیرد و آب سفارش بدهد. آن وقت طوری خودش را در خانه حبس کرده که از صبح به این فکر افتاده ام که نکند چیزی شده باشد، مثلا غش کرده باشد. مجید می گفت: نگران نباش، زن ها همینطورین، دوست دارن صبح زود بزنن بیرون و یه راهی برن. منم صبح پاشدم دیدم ساحل نیست. هنوزم نه آمده، نه خبری داده که کجاست. رفتم از پذیرش هتل هم پرسیدم گفتن صبح ساعت هفت و نیم رفته بیرون.

خودم می دانستم. دیدمش که چطور سرآسیمه بلند شد و تلو تلو خوران خودش را به چمدانش رساند و چیزی پوشید و بیرون رفت. قبل از رفتن تا بالای سر مجید رفت و نگاهش کرد. طوری ملافه را دور خودش پیچیده بود که انگار کسی ناغافل گره اش زده باشد. به پذیرش هتل رفت و یک صد دلاری داد و مقداری لیر ترکیه گرفت و خارج شد. دنبالش نرفتم. حوصله اش را نداشتم. کارهایش از اختیارم خارج است. شاید چون از همان اول در این داستان نمی خواستمش. شاید چون دلم می خواهد تمام حواسم به مجید باشد. می خواهم تمام جزییات کارهایش را بنویسم. این که مثلا چطور در خواب قلت می زند، چطور حتما باید یک دستش را از زیر بالشتش رد کند تا خوابش ببرد، چطور در تمام روز یکریز به فکر نوشیدن چیزی است، قهوه، چای، شیر، نسکافه، شیر نسکافه، شیر قهوه، سودا، چای سبز، قهوه ترک و هر چیز دیگری که دست بدهد. در جزیره می تواند به آبجو، ویسکی، سودا و شراب هم فکر کند اما هنوز زود است، فعلا خماری همان آبجوی دیشب باید تا ظهر امروز در سرش باقی بماند. ساحل که بالاخره رفت می خواستم بروم مجید را بیدار کنم اما پشیمان شدم. ترجیح دادم همان طور روی کاناپه دراز بکشم و منتظر باشم تا صدایی بشنوم. مگر می شود بیست و چهار ساعت هیچ صدایی از آن آپارتمان نیاید. حاضرم قسم بخورم که در روزهایی که آپارتمان خالی بود هم می شد هرازگاهی صدایی از داخلش شنید اما امروز انگار که کر شده باشم هیچ صدایی نمی شنیدم. با این که روز تعطیل نبود اما کارگران تخریبکار همسایه هم سر و کله اشان پیدا نشد. هاسکی هم لابد تمام روز خوابیده بود. گفتم: آخه من که بیدار بودم. فقط دو سه ساعتی چشمامو بستم پاشدم دیدم ساعت هشته.

گفت: همین دیگه، شاید رفته بیرون خریداشو کرده و بعد هم برگشته و تو نفهمیدی. شایدم هنوز بیرونه.

گفتم: تا ساعت ده و نیم شب؟ کجا می تونه رفته باشه؟

گفت: ولش کن حالا. پاشو یه سر برو بیرون هوا بخور. شاید توی راه دیدیش.

پرسیدم: تو می خوای برنامت چی باشه؟

گفت: منو بفرست به همین کافه رو به رویی یه چیزی بنوشم که دارم از سردرد کلافه می شم. نمی دونم قهوه بخورم یا یه خمارشکنی بزنم. شاید هم چای با نبات. یا ...

دنباله اش را گوش نکردم. بلند شدم و آمدم بیرون. طبق عادت چراغ را زدم. این بار روشن شد. بالاخره این هاکان چراغ راهرو را درست کرده بود. حتما باید به غیر از من کسی می آمد که هاکان به فکر طبقه بالای سرش هم بیافتد. درب آپارتمان را چنان کوبیدم که آدا که هیچ، به گمانم هاکان هم از خواب پرید اما هرچه صبر کردم صدایی بشونم خبری نشد. گفتم نکند آمده باشد کافه. اینجا هم نبود. کیک هویچ را قطعه قطعه می کنم. سفت شده. به زور ذره ای می خورم و قهوه را سر می کشم. بلند می شوم. سوزان هم بلند می شود. دو دقیقه مانده اما دیگر بی قرار شده ام. سری تکان می دهم تا لبخند همیشگی اش را بزند و از کافه بیرون می آیم. بالکن تاریک است و صندلی ها را وارونه گذاشته اند روی میزها. هوا کمی خنک تر شده اما هنوز ظهرها نمی شود صد قدم هم راه رفت. خیابان تاریک است و پرنده ای هم پر نمی زند. این وقت شب تنها می رود؟ لابد تنها می رود. به نظر نمی آید کسی دنبالش آمده باشد. ماشینی هم این اطراف نیست که فرض کنم با ماشین می رود. شاید خانه اش همین اطراف است. شاید هم شب ها در کافه می خوابد. گمان نکنم. هر چند قدم صدای غرولند سگی بلند می شود. دانشجوها که بیایند شب های جزیره هم از این مردگی خلاص می شود. مجید بالاخره تصمیمش را می گیرد و از اتاق خارج می شود. می فرستمش به همانجا که خواسته است. برای صبحانه چیزهای متنوعی دارد. از روی تصاویر منو چیزی سفارش می دهد که یک نان کنجندی است که داخلش پنیر دارد. یک چای بزرگ هم کنارش می آورند با ظرف کوچکی که در آن یک قالب کوچک کره گذاشته اند. چشم از هتل برنمی دارد و همین طور تا ابتدای کوچه را نگاه می کند تا بلکه اثری از ساحل ببیند. بالاخره پیدایش می شود. مجید را در کافه می بیند و کلافه از گرما خودش را به مجید می رساند. روی پله های خانه می نشینم. چراغ خانه آدا خاموش است. شب ها هنوز روی همه چیز را قطرات ریزی از رطوبت می پوشاند. چه کار کنم؟ بروم بالا و لیمونادی بنوشم و بخوابم، یا همین جا روی پله بنشینم تا صدای این جیرجیرک مثل مته گوشم را سوراخ کند. لااقل این طور مطمئن می شوم که کر نشده ام. 

+   نیما طالبیان ; ۳:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢

قسمت پانزدهم از رمان " مردگی در جزیره "

اگر کسی را در این جزیره داشتم که می دانستم ذره ای از خوشحالی من خوشحال می شود وقتم را برای نوشتن این یادداشت تلف نمی کردم و دوان دوان به سراغش می رفتم و در راه لیمونادی هم می گرفتم تا جشن بگیریم و  بنشینیم و من برایش از معجزه امروز تعریف کنم. اما چه چاره که هر وقت به چنین کسی فکر می کنم تنها یک نفر به ذهنم می رسد. سوزان، دختری که به گمانم ترکمن باشد و در همان تنها کافه قابل تحمل شهر کار می کند و با آنکه نمی داند، اما من گاهی ساعتی را صرف نگاه کردنش می کنم. کف زمین را تی می کشد، سینی ها، لیوان ها، نی ها و دستمال های مچاله شده را جمع می کند و تمام این کارها را با لبخندی انجام میدهد که گویی لذتی بیشتر از کار کردن نمی شناسد. آن وقت که نوبتش می شود که پشت صندوق بایستد و سفارش بگیرد نوبت من می شود تا بروم و یک فیلتر کافی با طعم وانیل و یک لیوان کوچک شیر داغ سفارش بدهم. سفارشی که آن قدر تکراری است که گاهی با دیدن من و خیره شدن در چشم هایم می فهمد که سفارش دیگری وجود ندارد و همان را ثبت می کند. همصحبتی با سوزان به جملاتی کوتاه محدود است. سلام. بفرمایید. حتما. آه ببخشید، یادم رفت شیرتان را گرم کنم. روز به خیر. لیوان کوچک یا بزرگ؟ می توانم سینی را بردارم؟ این هم شیر داغ. بعله سرعت اینترنت امروز خیلی کم شده. چیز دیگری میل ندارید؟ عجب بارانی! به جرئت می توانم بگویم این جملات فهرست کاملی است از تمام آنچه از سوزان شنیده ام. به همین دلیل واضحمی دانم که نمی شود رفت در کافه نشست و داستان امروز را برایش تعریف کرد. شاید روزی بشود، باید روزی آدا را ببرم به کافه و سوزان را بهش معرفی کنم. شاید سوزان هم به جمع دونفره ما بپیوندد و آن وقت دیگر چه می شود! تصورش را هم نمی توانم بکنم. من، سوزان و آدا. یا من، آدا و سوزان. دومی بهتر است. به هر حال باید امروز را بنویسم: داستان از این قرار است که مثل هر روز روی بالکن نشسته بودم و هاکان را دید می زدم که طبق معمول فقط شلوارکی به تن داشت و خم شده بود و از میان قطار شیشه های خالی آبجو و بطری های نوشابه یکی را انتخاب می کرد و می برد به حیاط پشتی و باز می آمد و یکی دیگر را بلند می کرد و در نور خورشید وراندازش می کرد و باز می رفت. با خودش حرف می زد و شانه ها و شکم چاقش را می خاراند. این روزها هر چه فکر می کردم نمی توانستم سر از کارهای هاکان، خودم، مجید و ساحل دربیاورم. در همین احوال نامعلوم بودم که تاکسی سفید رنگی از مقابل خانه گذشت، کمی جلوتر ایستاد و عقب عقب آمد تا درست مقابل درب حیاط ایستاد. پیرمرد لاغری با سبیل های پرپشت سفید از سمت راننده پیاده شد. معلوم بود که مسیری طولانی را رانندگی کرده بود، هنوز کامل پیاده نشده بود که مثل آدمی که سرش را از زیر آب درآورد و هوا را با حرص ببلعد سیگارش را روشن کرد و پکی عمیق کشید و بعد که اعصابش تنظیم شد خم شد و دکمه ای زد که درب صندوق عقب ماشین بالا آمد.  از لا به لای برگ های درخت دیدم که چند ساک و یک چمدان بزرگ در صندوق بود.  هاسکی از رخوت خارج شد و کوچه را گذاشت روی سرش. بعد درب دیگر ماشین باز شد و دخترکی از آن خارج شد با کلاهی بزرگ که صورتش را پوشانده بود. شلوار جین کوتاهی پوشیده بود و کفش اسپرت آدیداسی که بندهای سبز فسفری داشت و نمی شد ندیدش. پیرمرد تمام اسباب ها را با احتیاط روی پله ها چید و با دخترک حرف هایی به ترکی زد. خندید، عرقش را با پارچه ای خشک کرد، پولش را گرفت و قبل از نشستن در ماشین سیگار دیگری روشن کرد و رفت . دخترک نگاهی به در حیاط و زنگ های کنار در انداخت و بعد همین طور سرش را بالا آورد تا جایی که من را همچون مارمولکی متعجب دید که خم شده بودم و چسبیده بودم به نرده های بالکن. برای چند ثانیه در چشم های هم زل زدیم تا بالاخره سلام کرد. به ترکی. من هم جوابش را به ترکی دادم. پرسید که آپارتمان خورشید اینجاست و گفتم که درست آمده است. صورتش سفید سفید بود. طوری که اگر خالی به صورت داشت از همان بالا می توانستم ببینم. یا حتی اگر روی بینی یا پیشانی اش کک مک داشت. هیچکدامشان را نداشت. لبخندی زد و خم شد تا ساک سنگینی را از پله ها بالا بیاورد. به نظر چهارده پانزده سالی بیشتر نداشت. از آن بالا که نگاه می کردم هم قد چمدانش بود. دستپاچه شده بودم. می دانستم چه شده اما باور نمی کردم. دور خودم در خانه می چرخیدم تا بالاخره از آیفون در پایین را باز کردم و بعد باز دوری زدم و از پله سرازیر شدم. در پاگرد به هم رسیدیم. مردنی بود. آن قدرها هم دخترک نبود. حالا به نظر بیست و چندسالی داشت اما مثل آفتاب پرستی همرنگ گچ دیوار شده بود. آن قدر سفید بود که به نظر می رسید کلاهش با فاصله ای از گردنش روی هوا ایستاده است. گفت: شما هاکان هستید؟ گفتم نه. نگفتم که هاکان سن پدربزرگ من را دارد و تا همین چند لحظه پیش در حال اجرای مراسمی عجیب و غریب در حیاط بود. نزدیکش رفتم و دستم را دراز کردم و خودم را معرفی کردم. خودش را " آدا " معرفی کرد. خواستم ساک دستش را بگیرم، اصرار داشت که خودش می آورد و وقتی فهمید که ول کن نیستم اشاره کرد به حیاط و گفت چمدان بزرگی آن جاهست. به زحمت ساک را از دستش درآوردم و بالا بردم. پشت سرم آمد تا پاگردی که آپارتمان من را به خانه جدید او وصل می کرد. در آپارتمان من باز بود و تصویری از یک بلبشوی تمام عیار را می شد دید. گفتم اینجا واحد من است و پرسیدم انگلیسی می فهمد. گفت کمی. گفتم همین جا بمان تا من بارهایت را بیاورم. نفهمید یا نخواست که بفهمد. دوباره با من سرازیر شد به حیاط. پایین که رسیدیم هاکان را دیدم که از آن سر حیاط سلانه سلانه می آید. رو کردم به آدا و گفتم: هاکان. هاکان دست های خاکی اش را با پشم های سینه اش پاک کرد و شروع کردن به مرحبا... مرحبا! گفتن. من که نمی دانستم چه کار کنم و از طرفی می ترسیدم چهره ام افکارم را بو بدهد شروع کردم به بالا بردن ساک ها و چمدان ها. مثل حمال ها در راه پله به نفس نفس می افتادم و باز شروع می کردم به بالا و پایین رفتن. آن قدر ساک و پلاستیک و خرده ریزه داشت که به گمانم ده بار پله ها را بالا و پایین رفتم. اما در چشم به هم زدنی همه چیز را بالا برده بودم. تمام که شد برگشتم پایین. هاکان من را به عنوان همسایه دیوار به دیوار آدا معرفی کرد و من باور کردم که بالاخره شد آن چیزی که باید می شد. در کمال بهت و ناباوری. هاکان گفت که من جای پسرش هستم و من خوشحال شدم اما بعد که گفت او هم مثل دخترش است دیدم چیدمان مناسبی از آب درنیامد. ترجیح دادم همان همسایه دیوار به دیوار باشم. هاکان سفره دلش را پهن کرده بود و از دخترهاش می گفت که لندن هستند و او که این دو تا خانه را بازسازی کرده و اجاره ها را می فرستد برای دخترها. واحد من که بازسازی نشده بود،همان بود که به گمانم از بیست سال پیش بود. اما چیزی نگفتم. هاکان آن قدر حرف زد که یقین داشتم آدا دارد از حال می رود. بعد زانوها و پشت ران هایم شروع کرد به تیر کشیدن و کمرم تازه انگار متوجه شده بود که چقدر بار کشیده است. عذرخواهی کردم و برگشتم بالا تا قبل از جان دادن آبی بنوشم. یادم آمد که لبهایش صورتی و زیر چشمهایش کمی تیره بود. نمی دانستم آیا مویرگ های زیر چشمش را می شد دید یا این که فقط تصور می کردم که دیده ام. کمی در راهرو رفتم و برگشتم و دیدم نمی شود این طور در نادانی به سر برد. تصمیم گرفتم بروم پایین و ببینم آیا مویرگ ها را می شود دید یا نه. اما خوب، تا همین جا هم شاید خودم را لو داده بوده باشم. چکار می کردم؟ ناگهان مغزم کار کرد و رفتم از کشوی جاکفشی قبض برق و پول برداشتم و روانه پایین شدم. هاکان هنوز داشت حرف می زد و آدا یله داده بود روی یک پا تا پای دیگرش کمی استراحت کند. تصمیم گرفتم خلاصش کنم و مثل دیوانه ها پریدم وسط حرف هاکان و شروع کردم به انگلیسی حرف زدن و قبض و پول ها را نشانش دادم. به کل یادش رفت که چه می گفت. قبض را گرفت و پول ها را شمرد. آدا از این پا به اون پا شد. برگشتم و خیره ماندم به زیر چشم هایش. دیده می شدند. خطوط آبی کمرنگی که تا روی گونه ها ادامه داشت و بعد به آرامی محو می شد. در مورد کک و مک ها اشتباه کرده بودم. یک سمت صورتش بودند. درست از خط میانه بینی شروع می شدند و هرچه به سمت گونه ها و پیشانی پیش می رفتند از تعداد و قدرت رنگشان کاسته می شد. روی گردنش هم خالی بود. پر رنگ و قهوه ای. جایی که معمولا خط پایینی ریش آقایان آن جا تمام می شود و اگر از رو به رو به هر چهره ای نگاه کنی می توانی ببینی اش. مگر آنکه گردن را یقه اسکی یا شال گردنی پوشانده باشد. خودم هم داشتم. درست در همان حدود. اما خال من سمت راستم بود و از آنجا که پوستم تیره است کمتر به چشم می آید. یک خال هم درست روی استخوان ترقوه اش بود. بزرگتر اما روشن تر. موهایش خرمایی بود و پیچ و تاب کمی داشت. آن قدرها هم روشن نبود، مثل خرماهای نرسیده که طعم گسی دارند و در جزیره فراوانند و کام دهن آدم را طوری می کنند که جز با چایی نمی شود فرو دادشان. آدم به حسرت خرماهای مضافتی بم خودمان می افتد و شب های ماه رمضان. رنگشان تیره تر بود، مثل خرماهای رسیده و قهوه ای که هنوز تا سیاه و مضافتی شدنشان یک ماهی مانده باشد. هنوز سیاحت چهره و جزییات صورتش را تمام نکرده بودم که متوجه شدم بیش از حد خیره مانده ام و هاکان و آدا طوری به من زل زده اند که انگار ناگهان در میانه حرف زدن سکته کرده باشم.

به خودم آمدم. آدا این پا آن پا می کرد که برود. گفتم برویم بالا تا کمکش کنم. هاکان دعایم کرد و دهانش نیمه باز بود تا داستان دخترها را دوباره شروع کند که من نفهمیدم آدا چطور غیبش زد. هاکان کلید را به من داد و بابت سر و صداهای این چند هفته عذرخواهی کرد. میخواستم بغلش کنم و ببوسمش. تمام و کمال بخشیده بودمش. پرسیدم که حالا چند وقتی می ماند؟ گفت که قراردادش یکساله است و تازه از استامبول آمده و می خواهد برود دانشگاه. به گمانم هنوز داشت چیزهایی تعریف می کرد که من از شوق نتوانستم تحمل کنم و دویدم به سمت بالا. آدا روی چمدانش نشسته بود. کلاهش را برداشته بود. یک کفش اش را درآورده بود و انگشتانش را در دست گرفته بود. شروع کرد به عذرخواهی. وقتی شروع کرد به حرف زدن فهمیدم که انگلیسی را از تونی بلر هم بهتر حرف می زد. آن قدر که شک کردم که هاکان گفته بود از کجا آمده، لندن یا استامبول؟ آن قدر که این هاکان حرف می زند. آن هم همش از دخترها که رفته اند و لندن مانده اند و نمی ایند و لندن سرد است و لندنی ها هم سرد هستند و ... در را باز کردم و چمدان بزرگ را اول از همه به داخل بردم. آدا نشست روی پله و گفت که دیگر نمی تواند بایستد و خجالت زده است. من صداهایی از دهانم خارج شد که بعدها هرچه فکر کردم نفهمیدم که به چه زبانی می خواستم چه بگویم؟ فقط اصواتی بود بی معنی که بیشتر شبیه به تته پته کردن آدمی می مانست که مادرزادی لال باشد.  وقتی همه چیز را داخل بردم تازه متوجه آپارتمانی شدم که تا همین چند هفته پیش خرابه ای همچون خرابه من بود و حالا چه خانه لوکسی شده بود. می خواستم برگردم پایین و هاکان را خفه کنم. کف را کلا پارکت کرده بود، تمام مبلمان خانه نو بود، مبل ها، میز ناهار خوری، تلوزیون ال سی دی، گاز، یخچال، درب کابینت ها از چوب بود و رنگ لوسترها با پرده ها و مبلمان ست شده بود. یک فرش کوچک وسط هال پهن بود. از آن ها که پرزهای خیلی بلند و کلفت دارند. از لای پرده های توری و شفاف تراس را دیدم و میزی دایره ای شکل و چهار صندلی پلاستیکی. حقش بود که برگردم پایین و از هاکان بپرسم چرا برای من این کارها را نکرده بود. اما از خیر این حق گذشتم، ترجیح دادم به بهانه بردن چمدان ها به اتاق سرگوشی در خانه آب بدهم و ببینم آن پشت ها چه خبر است. دو اتاق از سه اتاق خالی از هرچیزی بود و پارکت کفشان برق میزد. شبیه همان پارکت ها بود که قدیم ها در ایران کار می کردند. قبل از این که این کف پوش های پلاستیکی طرح چوب مزخرف چینی بازار را پر کند. چوب های واقعی مستطیلی شکل کوچک که چندتایشان کنار هم مربعی می ساختند. و مربع کناری در خلاف جهت چیده می شد تا در نهایت بافتی ریز و شطرنجی حاصل شود. رنگ پارکت ها تیره تر از آن هایی بود که در ایران دیده بودم. قهوه ای سوخته بود اما در راهرو و حال روشن تر بود. در اتاق آخر هم تختی چوبی با پاتختی ها و میز آرایشی از چوب و یک جفت صندلی لهستانی اصل. مشخص بود که اتاق را برای یک دختر تنها آراسته بودند. رنگ پرده زرشکی بود و میله پرده در دو سر به یک قپه چوبی خراطی شده ختم می شد. لوستر کاغذی هم صورتی یا گلبهی بود. اسباب و چمدان ها را در یکی از اتاق های خالی جا به جا کردم و به هال برگشتم. آدا مشغول وارسی خانه بود و به همه جا سر می کشید. بوی رنگ و پلی استر کم تر شده بود اما هنوز بینی آدم را اذیت می کرد. دلم می خواست بیشتر بمانم اما طوری به سمتم آمد و تشکر کرد که یعنی مرحمت شما زیاد. در چهارچوب در ایستاد و تشکر کرد. مثل این هایی که از نزد اربابشان مرخص می شوند آن قدر پاگرد پله را عقب عقب رفتم تا خودم را در آپارتمان خودم یافتم. آدا لبخندی زد و دستی تکان داد و در را بست. قبلش هم چیزهایی می گفت که گوش نمی کردم. در را بستم و پخش زمین شدم. چند وقتی بود که چیزی سنگین تر از پلاستیک های خریدم بلند نکرده بودم. احساس کردم تمام ماهیچه هایم گرفته است و بدنم بوی شدیدی از خودم را می داد. به هر زحمتی بود خودم را به حمام رساندم و غلتیدم به داخل وان و با پا آب را باز کردم. پاشنه پایم را گذاشتم داخل حفره آبراه و نفس عمیقی کشیدم. آب با فشار کمی روی پاهایم می ریخت و باز موهای روی ران هایم شروع می کنند به ایستادن. چشم هایم بی اختیار بسته می شوند و باز راه می افتم. دوباره همان شال ها و پارچه های رنگی. همان رنگ سبز دشت ها و راه پیچ در پیچ و باریک. بازار روزانه و بوی ماهی. به در باغ که می رسم کوچک می شوم و می چسبم به شیشه عقب بیوک. پدر بوق می زند و مراد سر و کله اش پیدا می شود و باز برایم شکلک در می آورد. دستم را مراد گرفته و بلندم می کند تا از گل و شل ها پرواز کنم. باز می گذاردم زمین و سگی را نشانم می دهد که به درخت پرتغال بسته شده و دست و پا می زند. هاسکی نیست. سگ گله ای است که حالا نگهبان باغ است. زشت و سیاه و بزرگ. مراد بغلم می کند و به سمت درخت می رود. می ترسم و به پاهای مراد می چسبم. پدر مراد را صدا می کند و با هم می دویم به سمت ماشین. پلاستیک های پر از ماهی را دست مراد می دهد و از پله ها بالا می رود. دلم نمی خواهد بالا بروم. برمی گردم به باغ و از دور سگ را نظاره می کنم که ناگهان هاسکی می شود. بزرگ می شوم و شب می شود. قلاده هاسکی را باز می کنم و به سمت خانه پایین باغ می روم. نرگس آن جاست. چراغ آشپزخانه روشن است و بوی پیاز داغ را می شود از دور تشخیص داد. طوری می روم لا به لای درخت ها که در دیدرس اش نباشم. پنجره را بخار گرفته و شبحی از نرگس دیده می شود. نزدیک تر می روم. هاسکی پارس می کند و نرگس از آشپزخانه بیرون می رود. چراغ بالکن روشن می شود و نرگس می آید تا لبه بالکن. چیزی به سر ندارد. صدای هاسکی را دنبال می کند و من را می بیند که از لابه لای درخت ها به سمتش می روم. می دود به داخل خانه و چیزی به سر می کند و ترق ترق از پله های چوبی پایین می آید.

ـ آقا مهندس شمایین؟ چیزی شده؟

ـ نه، هاسکی را آوردم راه بره. گفتم سری بهت بزنم ببینم در چه حالی.

ـ گشنتون شده لابد، ها؟ غذاتونو میارم بالا تا نیم ساعت دیگه.

هاسکی خودش را به پاهای نرگس می مالد و صداهایی از گلویش در می آورد. نرگس می نشیند روی پله و هاسکی را نوازش می کند تا همانجا جلویش دراز بکشد و او سینه و گلویش را نوازش کند. تکیه می دهم به درخت ماگنولیا که حالا بزرگ شده و شاخه هایش روی سقف خانه پایین باغ را پوشانده. سیگاری آتش می زنم و تماشایش می کنم. سرش را بالا نمی آورد.

ـ این حیوون چقدر خوشگله.

ـ نرگسی.

ـ بله آقا مهندس.

خیره می ماند. آخرین باری که نرگسی صدایش کردم باید سال ها پیش بوده باشد. مراد هر دو را نرگس صدا می کرد. مادر و دختر خودشان می فهمیدند که با کدامشان است. انگار قحطی اسم بود. پدر از همان بچگی نرگس را نرگسی صدا کرد. می گفت: مراد کار خدا را می بینی، خدا به تو دختر داد، شیرزن، صد تا پسر کار می کنه، انگار بیل به دستش چسبیده، به من پسر داده، مدام گریه و نق نق.

من اما فقط وقتی تنها بودیم یا چیزی ازش می خواستم نرگسی صدایش می کردم. خودش فهمیده بود. نگاهش نگران بود و چشمهایش دو دو می زد. گفتم: یه چیزی هست که باید بهت بگم.

طوری خشکش می زند که انگار می داند خبر بدی است. چیزی نمی پرسد و همانطور نگاهم می کند. دود سیگار را فوت می کنم به سمت نور. مه پایین آمده و دود را می بلعد. بالاخره صبرش تمام می شود.

ـ خب بگین دیگه آقا مهندس. گفتم چیزی شده که شبی آمدین پایین باغ.

ـ میخوام باغ رو بفروشم.

دست از هاسکی می کشد و عقب می نشیند: بفروشین؟ اینجارو بفروشین؟

ـ اره، دارم از اینجا می رم.

ـ می رین؟ کجا میرین؟ شما که خیلی وقته از اینجا رفتین.

ـ از اینجا نه، می خوام از ایران برم.

ـ کجا برین آقا؟

ـ می رم خارج درس بخونم. مجبورم برم. پدر منو فرستاده که باغ رو بفروشم. با کدخدا صحبت کرده و کسی رو پیدا کرده که خریداره.

ـ خب چرا باغ رو بفروشین؟ اینجا رو که نمی شه فروخت. پشیمونی داره آقا. بدجوری پشیمونی داره.

ـ پولشو لازم دارم. باید با خودم ببرم. پدر که میدونی دیگه مال و اموالی جز این باغ نداره.

تازه انگار باور می کند که قصدم جدی است. بلند می شود و دست می کشد به دیوار خانه.

ـ آقا این باغ رو که نمیشه فروخت. باغ آقاتون بوده. این درختا، این خونه ها رو با دست خودشون ساختن. آقا مهندس با ما این کارو نکین. با خودتون این کارو نکنین.

بغض می کند و نزدیک من می آید: آقا التماستون می کنم. شما رو به خاک بابام. اینجا رو نفروشین. مگه نمی گفتین که می خواین بیاین اینجا بمونین. مگه نگفتین که اینجا مال پسرتونه. آقا تو رو به امام رضا.

می دانستم این طور می شود. می دانستم نرگس از من بیشتر به این باغ وابسته است. می دانستم بالاخره باید یکی شروع کند به اشک ریختن و التماس کردن. پدر که این کار را نمی کرد. لیوانش را سر کشید و اخمی کرد و گفت برو باغ ساری رو بفروش، پولشو بردار و برو. چیزی نگفتم. خودم فکرش را کرده بودم. پول دیگری برایمان نمانده بود. گفتم اگر بروم و همانجا بمانم چی؟ گفت: پیدایت می کنند. این تخمه سگ ها هرجا که باشی پیدایت می کنند. راست می گفت. لیوانش را پر کردم و تا بغضم نترکد برای خودم هم ریختم. صبر کردم تا سر بکشد و بعد سر کشیدم. گفت: اون باغ رو نگه داشته بودم برای مبادا، امروز همون روز مباداست. گفتم: پدر من راضی نیستم. حرفم را برید: اون باغ مال تو و بچه های توست، تو هم که تخم و ترکه ای نداری. بفروش و از اینجا برو. بلند شد و رفت. یعنی که همین و تمام. برای خودم ریختم و سر کشیدم و شروع کردم به زار زدن. همین طور که نرگس زانو زده بود و زار می زد. خم شدم و دستهایش را از پاهایم جدا کردم و مقابلش نشستم: اینجا یادگار مراد هم هست. هرچقدر مال من باشه مال تو هم هست. جز من و تو کسی نمونده. به تو هم اونقدر می رسه که باهاش سر کنی.

نگاهم نمی کرد. گفتم: تو هم که از اینجا رفته ای نرگسی. اینجا شده خانه ارواح. تو هم برو شهر و دیگه فکر اینجا رو نکن. برو دنبال زندگیت.

دستش را کشید و اشک هایش را پاک کرد: آقا با من اینکارو نکنین. آقا من زمستونو تحمل می کنم که بهار بیام اینجا. هر سال عید آمدم اینجا که سال اینجا تحویل بشه. آقا منو در به در نکنین. آقا...

خودش را داشت می زد. به صورتش. به زانویش. احساس کردم کمرش شکسته. خواستم بلندش کنم اما دستم  را پس زد و خودش را کشید تا کنار دیوار و سر به دیوار گذاشت. بلند شدم و چند قدمی رفتم. هاسکی آمده بود و کنارش زوزه می کشید. بعد همدیگر را بغل کردند و ضجه زدند. پنجه به دیوار می کشید و دستش را بو می کشید. چشمهایم تار شده بود و جایی را نمی دیدم. میانه راه نشستم و تکیه دادم به درخت پرتغال. همانجا که مراد سگش را می بست. بیوک را می دیدم که گوشه باغ پارک شده. پدر را که چکمه پوشیده بود و سرتاپا گلی بود. مراد بیل را انداخت و دوید به سمت پدر که دستش را روی سینه اش گذاشته بود و نفس نفس می زد. پدر را نشاند روی تخت کنار دیوار و کمکش کرد تا دراز بکشد. پدر می گفت: تیر می کشه مراد. فریاد می زد و خودش را چنگ می زد. مراد زنش را صدا می زد. نرگس! نرگس! نرگس آمد و دست من را گرفت و برد به خانه پایین. بوی گاوها و طویله توی خانه اشان پیچیده بود. شب بود که نرگسی هم سراسیمه آمد و نرگس را بغل کرد و گریه کرد. نرگس هر دوتایمان را زیرچشمی می پایید. برایم غذا پخت و کنار خودش خواباندم. نرگسی را هم آن طرف خودش خواباند. اولین بار بود که زیر یک سقف با  نرگسی می خوابیدم. صبحش من را بردند بیمارستان امام. پدر خوابیده بود و مراد دستش را گرفته بود. نرگسی هم آمده بود.  همان سال بود که رفته بود شهر و آخر سال خبر علی را آوردند. کمتر می دیدمش. باغ دیگر صفایی نداشت. بی نرگسی حوصله ام سر می رفت.

دعا می کردم که برگردد اما راضی نبودم آن طور بیاید. آن طور رنگ و رو رفته و زار. غروب ها می رفت بالای بام گاوداری و حالا گریه نکن کی گریه کن. مادرش دو سال بعد مرد. من ماندم و پدر، او ماند و مراد. پله های چوبی زیر پاهای نرگس جیر جیر کردند و چراغ ایوان خاموش شد. هاسکی آمده بود و دورم می چرخید. بلند شدم و راه افتادم به سمت خانه بالا. می خواستم یک بار دیگر مه را از روی بالکن ببینم که دره را پوشانده. باغ را که زیر سفیدی مه پنهان می شد و نور چراغ آشپزخانه نرگس را که شاخه های ماگنولیا را روشن می کرد. به پله ها که رسیدم باران شروع شده بود. خیس بودم و لرزم گرفته بود. لرزیدم آن طور که تمام بدن آدم به یکباره می لرزد و بیدار شدم. آب داخل وان سرد شده بود. تمام تنم می لرزید. نمی دانم چطور چیزی به دورم پیچیدم و خودم را به تراس رساندم که غرق در آفتاب بود. گرما که به استخوانم رسید یاد آدا افتادم. حالا کسی در همین همسایگی بود که می شد باهاش حرف زد.

+   نیما طالبیان ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢۳

قسمت چهاردم از رمان "مردگی در جزیره"

از دریای مدیترانه نمی شود لذت نبرد. هرچقدر هم با خودت بجنگی فایده ای ندارد. این ماسه های جادویی نه فقط خستگی را از کف پاها جذب می کنند، بلکه خاطر آشفته آدم را هم آرام می کنند. چه بخواهی، چه نخواهی. شاید این قدرها هم دلم نمی خواست از پریشانی ام دور شوم. چیزی در درونم می خواهد ذره ای از آن همه فکر و خیال باطل را حفظ کند. سعی می کند وادارم کند به خانه فکر کنم، به سربریدن های داعش، آپارتمان بغلی و همسایه احتمالی، پشه ها، مورچه ها و سوسک ها. مریضی هاسکی که این روزها بیحال افتاده است و برای هیچ چیز پارس نمی کند. و از همه بدتر به مجید و ساحل و همان شب اول که بالاخره غروب جزیره خودش را نشان خواهد داد. اما حتی فکر کردن به این ها هم اینجا لذت بخش است. شاید چون اینجا از همه شان دورم. به هر حال اینجا همه چیز آرامش بخش است، جز صدای موسیقی احمقانه ای که از بلندگوهای این بار کنار ساحل پخش می شود. موسیقی بی ربط و پرسرو صدایی که بیشتر برای جشن و رقص مناسب است. گمانم برای همه این هایی که اینجا ولو شده اند همین طور باشد. پیرزن ها و پیرمردهای انگلیسی که پوستشان آفتاب ساحل را با حرص می بلعد. دختران روسی که فقط در تعطیلات تابستان پیدایشان می شود و طوری راه می روند که انگار از رمان های کلاسیک روسی به این جزیره آمده اند و در تمام عمرشان کاری جز دزدکی نگاه کردن و لبخند زدن نداشته اند. مادران ترک با بچه های قد و نیم قد که لابه لای تخت ها دنبال هم می دوند و پدران ترک که از قوطی های آبجویی که تا نصفه در ماسه ها فرو کرده اند قطاری می سازند به درازی تخت هایشان. مادربزرگ هایی که چشم از بچه ها برنمی دارند و باید حواسشان شش دانگ به موج ها، سطل ها و بیلچه های بازی باشد. قزاق ها که تند تند حرف می زنند. نیجریه ای ها که حلقه می زنند و بلند بلند حرف می زنند. گاهی چیزی می خوانند و چندتایی شان آن وسط بطری به دست می رقصند. چینی ها که در گوش یکدیگر پچ پچ می کنند. و البته ایرانی ها که تعدادشان از تمام اقلیت های جزیره بیشتر است. اما نه حلقه می زنند، نه بلند حرف می زنند، نه می خندند. فقط نظاره می کنند. با دقت. آن ها را می شود اکثریت دانست، اکثریتی پخش و پلا، بی انسجام و گریزان از ارتباط با یکدیگر. من هم به همین دسته تعلق دارم. از تماشای بدن های غرق در آفتاب و ماسه سیر نمی شوم. دختری ترک در تخت مقابل آفتاب می گیرد. مایو ای دو تکه به تن دارد که چندان عملکردی به نظر نمی رسد. سورمه ای است با بندهایی نارنجی. شاید همین آب شور و زلال و ساحل طلایی اینجا رمز تحمل جزیره باشد. شاید هم احساسی از آزادی که یواشکی نیست و همه را در بر گرفته است. رمزی که  نزدیک به پنجاه هزار دانشجو را گرد هم جمع کرده. نمی دانم چرا هر بار این قدر  طول می کشد تا خودم را راضی به آمدن و لذت بردن در ساحل کنم؟ چرا باید در خانه بمانم در حالیکه چیزی نمی نویسم، نمی خوانم و جز ولگردی در اینترنت و اخبار کاری نمی کنم. هر بار که روی این تخت ها دراز می کشم و به درختان نخل بالای سرم خیره می شوم از خودم همین را می پرسم. چرا هر روز نیایم؟ لااقل هفته ای چندروز. اما هر بار می رود تا دو هفته بعد. این بار بیشتر هم بود، شاید سه هفته. آن هم در این گرمای آگوست. البته که تنهایی آدم را هرکجا که باشد آزار می دهد. بیشتر از خانه در اینجا. وقتی کسی نیست که باهم خط ساحل را بگیریم و برویم تا آن جا که چترهای قرمز و آبی اش دیده می شود و گاهی، اگر سرو صدای این کافه بگذارد می شود صدای موسیقی شان را هم شنید. یا کسی که با هم برویم به همین کافه و چیزی سفارش بدهیم و پشت میزهای چوبی رو به روی هم بنشینیم و مزه مزه کنیم. یا اصلا بر لبه همین تخت بنشینیم و ماسه ها را از لای انگشتهایمان دربیاوریم. شاید اگر کسی بود می شد هر روز آمد. مثل بعضی از همین ها که از بعضی جاهای سفیدشان معلوم است که آن قدر سوخته اند که مطمئنم هر روزشان اینجا می گذرد. دانشجوها قدر این روزها را بهتر می دانند. اواخر سپتامبر که کلاس ها شروع شود اینجا هم این طور نخواهد بود. پیرزن انگلیسی مدام از بالای کتابش نگاهم می کند. انگار هیچ کس جز ما دو نفر در ساحل تنها نیست و به همین دلیل ناگزیر باید حواسمان به همدیگر باشد. شاید هم دود سیگارم اذیتش می کند. اگر رمق داشتم بلند می شدم و جایم را عوض می کردم. اما نمی شود. تمام عظلاتم خوابیده اند و انگار به تخت قفل شده ام. چشمانم را نمی توانم باز نگه دارم. شاید از لیمونادی باشد که در خانه درست کردم و با خودم آوردم. پنج دلار هم پنج دلار است. بیشتر از این نمی شود کش اش داد. تا اینجا هم بی جهت خودم را معطل کرده ام، چشم می بندم تا دوباره شروع شود:

ساحل: نمی خوای برام تعریف کنی؟

مجید: چیو؟

ـ همون که این که اونروز توی پادگان چی شد.

ـ چیزی نشد، حیف این همه آبجو نیست که آدم به روزای بدش فکر کنه؟ توالت نمی خوای بری؟

ـ نه، می گی یا نه؟

ـ کجات می ریزی این همه آبجو رو؟ من سه بار رفتم دستشویی تو تکون هم نمی خوری!

ـ تکون بخورم میریزه!

می خندد. مجید هم می خندد، سری تکان می دهد و بلند می شود و به داخل کافه می رود. نگاه ساحل تعقیبش می کند تا انتهای کافه. سرش خم می شود و گونه اش از روی دستش سر می خورد. بازویش را بالشت می کند و با دست دیگرش پیشانی و چشمهایش را می گیرد. صبر می کند تا مجید بیاید. یکی از گارسون ها میاید و بشقاب ها و بطری های خالی را جمع می کند.

مجید: خوابیدی؟ پاشو بریم هتل تا پاتیل نشدیم. واقعا نمی خوای بری دستشویی؟ من که یک کیلو سبک کردم.

ساحل سرش را بلند می کند و تکیه می دهد به پشتی نیمکت: بگو دیگه.

ـ چی بگم؟

ـ گفتم چیو بگی، دیگه چرا هی می پرسی؟

ـ بیخیال شو ساحل، حیف این شبه. پاشو. میخوای بریم همون رستورانی که می گفتی؟

ـ دیگه گشنم نیست

ـ از بس سیب زمینی خوردیم

ـ بشین کارت دارم.

مجید ایستاده سیگاری روشن می کند. پک عمیقی می زند و دودش را فوت می کند به سمت جایی که باید بالکن اتاقشان در هتل باشد و حالا غرق در تاریکی است و دیده نمی شود. ناچار می نشیند.

ساحل صدایش را صاف می کند و با لحن جدی تری شروع می کند: این همه وقت نپرسیدم که امشب بپرسم. باید بهم بگی.

ـ چرا امشب؟

ـ چون امشب می دونی که همه چی تموم شده. الان که اینجا نشستی می تونی بدون ترس و استرس تعریف کنی.

ـ پاشو بریم بگیریم بخوابیم، شاید بعدا برات تعریف کردم.

ـ این همه وقت می تونستم بپرسم و نپرسیدم، نپرسیدم چون میدونستم توی ایران برام تعریف نمی کنی. به خاطر این همه وقت که تحمل کردم باید امشب بهم بگی. لااقل بعد از این همه کاری که برات کردم اینو بهم مدیونی.

ـ بیشتر از اینا بهت مدیونم.

ـ معذرت می خوام. منظورم این نبود. میدونی که هرکاری کردم برای خودت کردم.

ـ می دونم. برای همین هم می گم بیشتر از اینا بهت مدیونم. قصه اون ماجرا هم منو ناراحت می کنه هم تورو. چرا باید دوباره بهش فکر کنیم؟

ـ برای این که می خوام بدونم چه چیزی ممکنه تورو اون قدر ناراحت کنه که شروع کنی به داد و فریاد. تا نگی بالا نمیام. خودت تنها باید بری. باور کن.

ـ جوابتو من هم نمی دونم. باور کن روزی نبوده که با خودم به این فکر نکنم که واقعا چه چیزی اونقدر عصبانیم کرد. می خوای بدونی؟ پاشو از اینجا بریم بیرون قدم بزنیم تا بهت بگم. نمی دونستم این قدر برات مهه که بدونی.

ـ من که نمی تونم راه برم. همینطوریش داره همه چی می چرخه.

ـ خوب پس پاشو بریم بالا. توی اتاق برات تعریف می کنم. اینا انگار می خوان کافه رو ببندن.

با بی میلی رضایت می دهد که بروند. مجید اول بلند می شود. ساحل دستش را دراز کرده روی میز و سرش را گذاشته روی بازویش. دستش را مجید می گیرد و کمک می کند تا بلند شود. می خواهد از جیبش کیف پولش را دربیاورد که میز را حساب کند. ساحل نمی گذارد. اصرار می کند و همان طور تلو تلو خوران از کیفش یک اسکناس پنجاه لیری می گذارد روی میز. مجید زیر بازویش را می گیرد و کمک می کند تا از چهار پله بالکن پایین بیاید. ساحل می خندد. مجید نگاهش می کند.

ـ خوبی انگار!

ساحل: نه، هنوز جا داشتم. باید بریم اونجا آبجو و آب و صبحانه بگیریم.

اشاره می کند به سوپرمارکت کوچکی که صد متری پایین تر است و چراغش تنها روشنایی خیابان است.

ـ آبجو نمی خوایم. بسه دیگه. الان برسیم بالا می افتیم تا صبح.

ـ کلک نزن. باید همشو تعریف کنی. آبجو هم باید بگیریم. اگه نباشه تو میخوابی.

ساحل دستش را می کشد و راه می افتد به سمت سوپرمارکت. مجید هم راه می افتد و دوباره زیر بازویش را می گیرد.

ـ خودم میتونم راه برم بابا. سه تا آبجو که چیزی نمی شه

ـ چهارتا

ـ خوب چهارتا. دوتای آخری یکی حساب می شن چون کوچیک گرفتیم.

پایش سست می شود. مجید نگهش می دارد. ساحل باز می خندد. مجید اصرار می کند که برگردند. فایده ای ندارد. ساحل را نمی شود به کاری راضی کرد. مجید زیر هر دو بازویش را می گیرد و کمک می کند تا چند قدمی بیشتر بروند.

ـ خب شروع کن دیگه، حتما که نباید برسیم به اتاق.

ـ آخه طولانیه، یعنی فقط موضوع اون روز نیست، باید از کلی عقب ترش برات تعریف کنم

ـ میدونی چیه مجید؟

ـ چیه؟

ـ آدم تا وقتی نشسته خوبه، همین که بلند می شی تازه می فهمی چه خبره

ـ حالت خوب نیست؟

ـ نه

ـ می خوای بشینی اون جا

ـ نه

ساحل را می کشاند تا پله های آپارتمانی. ساحل دستش را به نرده های خیس می گیرد و می نشیند. باز می خندد.

ـ همه جام خیس شد.

ـ اشکال نداره، خنک می شی.

ساحل بلندتر می خندد. مجید نگاهی به سوپر می اندازد. هنوز به نیمه راه نرسیده اند.

ـ می خوای همین جا بشینی من برم آبجو بگیرم برگردم؟

ـ نه

ـ آخه اینطوری که هیچ وقت نمی رسیم

ـ نه

ـ الان میام

ـ نه، من تنها نمی مونم. بلندم کن.

ـ خیلی خوب نمی رم، حالا یه کم بشین

ـ مجید؟

ـ جان

ـ فکر کنم حالم خوب نیست

ـ نه بابا!  اگه خوب نیست چرا اینقدر می خندی؟

ـ چون می چرخه.

ـ بیا برگردیم خونه

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ چشمامو که می بندم بازم چراغ های اون مغازه رو می بینم که می چرخه

ـ چشماتو نبند. ببندی بیشتر حالت به هم می خوره. باز کن چشاتو. منو ببین. صبر کن برم بگیرم بیام.

ـ نه، گفتم نه، من تنها نمی مونم

ـ ببین مگه هتل آبجو نداره ؟

ـ اون هتل آب هم نداره چه برسه به آبجو، من که نمی خورم، برا تو می گم

ـ  منم نمی خوام بابا، خوردیم دیگه برا امشب بسه

ـ باشه برگردیم

بلند می شود و دست ساحل را می گیرد تا بلند شود. هنوز چند قدمی نرفته اند که سرش را برمی گرداند. چراغ سوپرمارکت خاموش می شود. ساحل را بیشتر در آغوش می کشد و چشم می دوزد به پله های هتل.

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ از دستم ناراحتی؟

ـ نه. چرا باید باشم؟

ـ چون مستم

ـ خوب منم مستم. الان می خوابی صبح که پاشی خوب شدی.

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ میشه من اول برم دستشویی.

مجید می خندد و هردو تلوتلو می خورند. هر طور هست می رسند به پله های هتل. مجید از پذیرش یک بطری آب می گیرد. ساحل سرش را گذاشته روی سینه مجید و چیزهای نامفهومی می گوید و گاه می خندد. داخل آسانسور که می روند صبر می کند تا در بسته شود. بعد سر مجید را طوری می چرخاند که بتواند در گوشش زمزمه کند.

ـ هیچ وقت این طور سفت بغلم نکرده بودی.

مجید چیزی نمی گوید. موهای ساحل را بو می کند تا در آسانسور باز شود. تمام وزن ساحل را می کشد تا پشت در. داخل که می شوند چراغ دستشویی را روشن می کند و کمک می کند تا ساحل کفش هایش را در بیاورد و دمپایی ها را به پا کند.

ـ بیام باهات

ـ نه بابا. ولی همین جا باش تا بیام

در را مجید کیپ می کند و تکیه می دهد به دیوار پشت سرش. سیفون را ساحل می کشد و می نشیند.

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ شنیدی چی گفتم؟

ـ چی گفتی؟

ـ توی آسانسور شنیدی چی گفتم؟

زانوهای مجید خم می شوند و پشتش روی دیوار سر می خورد تا می رسد به زمین و پاهایش را دراز می کند.

ـ مجید؟

ـ جان؟

ـ کر شدی؟

ـ کارتو بکن بیا بیرون دیگه

ـ گفتم شنیدی؟

ـ آره

آره را آرام می گوید. آن قدر که نمی داند ساحل شنیده است و ساکت شده یا نشنیده است و دارد قوایش را جمع می کند تا دوباره بپرسد. مجید سرش را تکیه می دهد به دیوار و چشمهایش را می بندد. می داند که این طور بدتر است. اما اختیار چشم هایش را از دست داده است. سعی می کند به چیزی فکر کند. اتاق سرگرد می آید. پسش می زند. باز می اید. تصویری با ریتمی کند از لحظه ای که سرگرد بلند می شود. بعد لحظه ای که خودش بلند می شود و پرونده اش را چنان پرتاب می کند به سمت سرگرد که تمام کاغذها در هوا پخش می شوند. بعد صدای خودش را می شنود که فریاد می زند:

ـ منو از چی می ترسونی؟ بیخود می کنی منو تهدید می کنی... بیخود می کنی به پدرم توهین می کنی...

چهره سرگرد را می بیند که سرخ شده و از پشت میز حمله می کند به سمت مجید. سربازها سعی می کنند سرگرد را نگه دارند. پدر مجید هر چه دستش هست را می اندازد زمین و مجید را هل می دهد به عقب. مجید هرچه دستش می رسد را پرتاب می کند به سمت سرگرد. که با آن شکم بزرگ میان سربازها گیر کرده است و فریاد می کشد. رگ های گردن مجید بیرون زده اند و دستهایش در هوا تکان می خورند. سرباز دیگری به کمک پدر مجید می آید. سرگرد فریاد می زند که بازداشتش کنند. مجید چندین بار فریاد می زند: هیچ غلطی نمی تونی بکنی... هیچ غلطی نمی تونی بکنی... مجید را از اتاق بیرون می کنند. سربازی خودش را به پدر مجید می رساند و آن ها را از هم جدا می کند. سرباز دیگر مجید را می چسباند به دیوار و آرنجش را فرو می کند در مهره های پشت گردنش. بی حرکت می ماند. سرباز دست های مجید را از پشت به هم نزدیک می کند و دستبند می زند. 

ـ مجید؟

سرش را تکیه داده به در دستشویی که حالا نیمه باز است. کمی طول می کشد تا آن جا را به یاد بیاورد. و بعد ساحل را و بعد صدای ساحل را در آسانسور.

ـ مجید؟

ـ گفتم که آره. تو هم کر شدی انگار

ـ چی آره؟ چرا جواب نمی دی؟

ـ همون که پرسیدی

ـ چی پرسیدم؟ می تونی کمکم کنی؟ نمی تونم بلند شم.

مجید به زحمت بلند می شود و خودش را می رساند به ساحل.

ـ چشماتو ببند.

مجید رویش را برمی گرداند به سمت آینه. بازویش را ساحل می گیرد و بلند می شود.

ـ خب حالا چشاتو باز کن

مجید کمکش می کند تا باهم از دستشویی خارج شوند. ساحل را می برد کنار تخت تا بنشیند لبه تخت. نمی تواند بنیشیند. خودش را می اندازد روی تخت. مجید کنترل کولر را برمی دارد و روشنش می کند و می نشیند روی مبل. چشمهایش را می بندد. سیاهی شروع می کند به چرخیدن.

ـ مجیدِ پژمان؟

ـ بله، بله

ـ بیا پشت در.

مجید بلند می شود و خودش را به در می رساند.

ـ مجید پژمان؟

ـ بعله سرکار من هستم.

سربازی چشمی در را کنار می زند و در چشمهای مجید خیره می شود. مجید نگاهش را پایین نمی اندازد. سرباز قفل در را باز می کند.

ـ مجید پژمان در سلول رو آروم باز کن و بیا بیرون.

ـ سرکار دستبند دارم نمی تونم درو باز کنم.

ـ بچرخ به پشت و دستگیره رو بده پایین و آروم بیا بیرون

مجید دستور سرباز را اجرا می کند. چشمهایش از شدت نور بسته می شوند و بعد هم فقط یکی را می تواند باز نگه دارد.

ـ دستور دارم تو رو آزاد کنم. هیچ سوالی نمی پرسی. هیچ حرفی نمی زنی تا از در پادگان بری بیرون. دستبندتو دم در باز می کنم. چشماتم باید ببندم. دستتو میذاری روی شونه من و هرجا که رفتم میای. غلط اضافی نمی کنی وگرنه برمی گردی همین جا. فهمیدی؟

ـ بله سرکار

ـ پشت کن تا چشمتو ببندم.

کنترل کولر از دستش می افتد به زمین. بدنش از ترس می لرزد و چشم هایش را باز می کند. ساحل هم چشم هایش را باز می کند. خیره می شود در چشم های مجید و لبخند می زند.

مجید: به چی می خندی؟ بگیر بخواب

ـ اینجا نمی شه خوابید، سیگار داری؟

ـ سیگار بکشی بالا میاری. یعنی چی نمی شه خوابید! الان که خواب بودی.

ـ من خواب نبودم، تو خواب بودی. اینجا به این راحتی ها نمی شه خوابید. باید از اینی که هستی مست تر باشی که بتونی بخوابی.

ـ از این مست تر می میرم!

ساحل می خندد. طوری به یک پهلو می چرخد که بتواند صورت مجید را بهتر ببیند. مجید چشم هایش را می بندد. دستهایش را باز می کنند. صدای باز شدن در را می شنود. دستهایش را کسی می گیرد و بعد همان دست ها بغلش می کنند و سرش را فشار می دهند در گردن پدرش. چشم بندش را باز نمی کند. می فهمد این گردن از آن پدرش هست. بغضش را رها می کند و شانه های پدرش را می گیرد. پدرش چشم بند را از سرش می کشد و به زمین می اندازد.

ـ مجید؟

مجید جوابی نمی دهد. ساحل با پایش به پای مجید می زند. فایده ای ندارد. مجید رفته است.

ـ مجید؟

جوابی نمی دهد. ساحل نیم خیز می شود و می نشیند لبه تخت. شاید باورش نمی شود مجید زودتر از او به خواب رفته باشد. دست مجید را می گیرد. مجید دست ساحل را فشار می دهد. دست دیگرش را زیر بغل مجید می گذارد و بلندش می کند و آرام می کشاندش به آن طرف تخت. نیمه بیدار است و چیزی زیر لب می گوید. ملافه را ساحل کنار می زند و سر مجید را می گذارد روی بالشت و بدنش را هل می دهد به رویتخت. مجید دست ساحل را ول نکرده است. ساحل کمی کنار تخت دولا می ماند. بعد انگشتان مجید را یکی یکی باز می کند و دستش را خلاص می کند. کفش های مجید را در می آورد و پاهایش را می گذارد روی تخت. می خواهم بنشیند کنار تخت یا طوری کنار مجید دراز بکشد که دستش را دوباره بگیرد اما ساحل بلند می شود و همان طور کج و معوج می رود تا چمدان ها. خم می شود اما تعادلش به هم می خورد. دستش را به دیوار می گیرد و نگاهی به مجید می اندازد که بیهوش افتاده است. دوباره خم می شود و زیپ را کامل باز می کند دنبال چیزی داخل چمدان می گردد و چند پلاستیک خشکبار و نبات را بیرون می کشد. بالاخره لباس خوابی را از شانه هایش می گیرد، بالا می کشد و نگاهش می کند. سورمه ای است با پاپیون ظریف نارنجی رنگی در میان سینه ها. کوتاه، با حاشیه ای از نواری از تور سورمه ای و لبه هایش دالبُرهای ظریفی دارد که به باریکه ای نارنجی ختم می شود. پهنش می کند روی چمدان و با دست چروک هایش را صاف می کند و با سه انگشت لبه هایش را لمس می کند، طوری که انگار بخواهد جنس پارچه را بشناسد. یا به یاد بیاورد. بعد دوباره از شانه ها می گیرد و بالا می آورد، با دقت تا می کند و برمی گرداندش داخل چمدان. تی شرت حلقه آستین سفید رنگی را در می آورد و بعد از کمی جستجو شلوارک نسبتا بلندی، تا بالای زانوها. بلند می شود  و دست به میز و دیوار می رود تا پشت در. در را قفل می کند و چراغ را خاموش می کند. نور چراغ خیابان باریکه ای از دیوار را روشن می کند. همان باریکه را انتخاب می کند تا به دیوار تکیه دهد، دکمه های پیرهنش را از پایین به بالا باز کند و طوری پرتابش کند به سمت صندلی که انگار می داند هرگز آن جا فرود نخواهد آمد. بعد نوبت دامن کوتاه است که جایی در نزدیکی صندلی فرود بیایید. و بعد تمام آنچه دقایقی قبل به تن داشت. با حوصله و آرام. بالاخره از باریکه نور جدا می شود و به سمت تخت می رود. به روی پنجه ها بلند می شود و نیم چرخی می زند و همه چیز دوباره گرد سرش به چرخش در می آید. خم می شود و تا نیافتد دست بر لبه تخت می گیرد و چشمهایش را باز می کند. سرش را بالا می اورد تا مطمئن شود مجید را بیدار نکرده باشد بعد دوباره بلند می شود. سلانه سلانه، این بار نزدیک تر به صورت مجید می ایستد. دهان مجید نیمه باز است و با هر دم صدای آرامی از دهانش خارج می شود. دوباره نیم پنجه و چرخی که این بار کاملش می کند. شبیه به حرکتی از یک رقص ناقص. پشت می کند و برمی گردد و در برگشت طوری به سمت آینه قدی می رود که شمایل تاریک و عریانش از باریکه نور عبور کند و لحظه ای کوتاه در آیینه بدرخشد. پشت می کند به تخت  و خم می شود. تی شرت و شلوارک را بر می دارد و به تن می کند. پاکت سیگار مجید را از کنار در دستشویی برمی دارد و کبریتی از جیب کناری کوله مجید بیرون می آورد و می رود به سمت بالکن. پنجره قدی را باز می کند. رطوبت جزیره به سرعت از لباس ها می گذرد و می چسبد به تمام بدنش. کبریت می کشد و سیگار را روشن می کند. چراغ های کافه خاموش شده اند اما نور چراغ خیابان بالکن کافه را روشن کرده است. یکی از کارگران کافه روی پله ها نشسته و سیگار می کشد. کسی در کوچه پرسه نمی زند. انگار خاک مرده پاشیده اند همه جا. چراغ های آپارتمان ها همه خاموش اند و فقط صدای دسته ای از سگ های ولگرد به گوش می رسد که دور می شوند. دستش را به دیوار می گیرد و می نشیند کف تراس. سه پک عمیق و پیاپی می زند. بوی الکل دوباره در دهان و بعد در مغزش می پیچد. هنوز دودش را کامل بیرون نداده به یک طرف کج می شود و کج تر می شود تا بالاخره اول بازویش و بعد هم گوش و گیجگاهش خنکای کف تراس را حس می کنند. بعد دست چپش را از روی رانش بلند می کند و در نزدیکی زمین انگشتانش را طوری باز می کند که سیگار از دستش رها شود. دود رقیقی به آرامی از دهانش خارج می شود.

+   نیما طالبیان ; ٦:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٢

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir